رمانخوانها

انواع رمانهای زیبا

رمانخوانها

انواع رمانهای زیبا

1-رمان نبض تپنده

قسمت اول:


بر روی ما نگاه خدا خنده می زند ،
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم.
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش ،
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود ،
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا .
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب ،
بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا .
ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع ،
بر رویمان ببست به شادی در بهشت .
او می گشاید … او که به لطف و صفای خویش ،
گوئی که خاک طینت ما را ز غم سرشت .
توفان طعنه ، خنده ی ما را ز لب نشست ،
کوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم .
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست ،
زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم .
مائیم … ما که طعنه زاهد شنیده ایم ،
مائیم … ما که جامه تقوی دریده ایم ؛
زیرا درون جامه بجز پیکر فریب ،
زین هادیان راه حقیقت ، ندیده ایم !
آن آتشی که در دل ما شعله می کشید ،
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود ؛
دیگر بما که سوخته ایم از شرار عشق ،
نام گناهکاره رسوا ! نداده بود .
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان ،
در گوش هم حکایت عشق مدام ! ما .
« هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما »

خسته تر از اونیم که به نتیجه کارم فکر کنم . برام مهم نیست هر چی میخواد بشه بشه ، دیگه بالاتر از سیاهی که رنگی نیست . اینم رو همه بدبختیای دیگه ام . اصلا چه بهتر . نشد هم نشد فوق فوقش ، خونه پرش اینه که بازم یه پوزخند کج رو لب این و اون ، که مشکل از خودشه : تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها . فرقی هم نداره برای ناتوانیت تو اثبات توانائیهات باشه یا تو اثبات نکرده هات . تو که دیگه باید این چیزا رو خوب درک کنی با پوست و گوشت و خونت مثل همین الان . مثل همین نبض تپنده زیر پوست کشیده تنت . آه ... این نبض تپنده ... همین نبض تپنده ست که برت میگردونه از اوهام و خیالات بیرون و پرتت میکنه تو دنیای بیرحم و مروت دور و برت . حقیقت سخت تر و کوبنده تر از پتک تو سرت میخوره : تو هنوز زنده ای و این نبض ادامه داره و مجبوری این ادامه رو امتداد بدی و بکشی تا بیکران ها ، تا آخر سوختن و ساختن ، مثل همه سوختنهات و ساختنهات ، مثل همه داشته ها و نداشته هات ... باید ادامه داد به سختی و با چنگ و دندون .
نه شری ؛ نه ... تحقیر تو قاموس تو جایی نداره ... نباید اجازه بدی کسی رنگ به رنگ شدن و کبودی چهره ات از عصبانیت و خشم درونت رو به حس زشت احساس حقارت تشبیه کنه . اگه همه دنیا یه جا جمع شن و تو رو به این درجه از تحقیر برسونن ، بازم این تویی که دست رو زانو میگیری و ثابت میکنی یه افرا هستی نه یه بید ...
... دنیا بیرحمه ، تو هم بیرحم باش به همون بیرحمی یه گور بابایه بگو به نبض تپنده و چشم ببند از عالم و مافیه و بخواب برای همیشه ... نمیشه ، چطور ؟ مگه میشه کوبشهای این نبض رو از خاطر برد و خودخواه شد ؟ مگه میشه چشم رو موجودیتها بست و کور شد ؟ مگه میشه بگی گور باباش ... آره میشه ، خوبم میشه . مگه عالم و آدم چشم رو تو نبستن و نگفتن گور بابات ؟ مگه تموم هست و نیستت رو به دندون تیز بیرحمشون ندادن ؟ مگه با دو ردیف دندون تیز و برنده ، آغشته به گوشت و خون تو ، تو رختخواب پر قو ، خوابشون نبرد ؟ تو هم بخواب ... راحت و آسوده ... نمیتونم ... من ... این نبض تپنده ... این جنبشهای بیصدا زیر پوست کشیده تنم ، با فریاد سکوت ، بلند تر از همیشه کَرَم کرده ... نمیذاره بی فکر بخوابم ... من زنده ام و برای زندگی بخشیدن و امتداد این نبض احتیاج به زنده موندن دارم .
خودتو گول نزن ... تو به آخر رسیدی ... بی هیچ شانسی برای ادامه ... بی هیچ انگیزه ای ... بی آبرو شدی ... بی کس و کار شدی ... مثل یه دستمال چرک و کثیف تو سطل زباله خاطره ها پرت شدی ؟ عزیز ترین کسات بهت چی گفتن ؟ یادت که نرفته ... حرف از این بدتر ؟ لکه حیض ؟! میدونی یعنی کثیفترین دستمال چرک ... یعنی کثیفتر از عفونتهای زخمهای کهنه دمل چرکی ... کثیف تر از خونابه ... 
نه من به آخر نرسیدم ، میدونی چیه ؟ تو منو نمیشناسی ... من سختی کشیده تر از این حرفام که نا امیدی کمرمو بشکنه ... از روزی که به دنیا اومدم همون خدایی که هلم داد تو این دنیای بیرحم ، همون خدایی که به نبض تپنده زیر رگ گردنم اجازه کوبیدن تو این شرایط سخت رو داد ، خودش تحملشم بهم داد ، تحمل هر کی قد توانشه ... اینو یادت باشه ... پس خوشحالم که بنده تو چشم بیایی هستم ... تو متنم نه تو حاشیه ... همه میدونن این منم ... من ... شراره افرا ... کسیکه با داشتن چهار برادر و با اینکه کوچکترین عضو خونواده بوده ، همیشه لقب مرد خونواده افرا رو داشته ... مایه مباهات ...
مباهات به چی ؟ به همون القابی که افراها بهت دادن ؟ به القابی که مقدمها بهت دادن ؟ به همون القابی که ریز و درشت فک و فامیلت ملقبت کردن ؟
لازم نیست خودم رو درگیر سفسطه و زرنگ بازی دیگرون کنم ... باید به خودم فکر کنم و به این نبض تپنده که با وجود تموم این نامردمیها و بیرحمیها بازم داره میتپه ... قوی تر و سرسخت تر از همیشه ...
صدای خاله زری ، خاله ای که هنوزم سر از عطوفتش در نیاوردم تو مغزم میکوبه که باید جواب مصاحبه رو به آقای محمدی بدم ، تو تموم این فک و فامیل بی در و پیکر تنها کسی که برام مونده ، همین خاله زریه که نمیدونم محبتش از سر چی منشاء گرفته ؟ از مهر و عطوفت یه خاله واقعی ، یا فقط به خاطره شاید کینه همیشگی از خواهرش ، مامانم ؟ هیچ وقت درک نرکدم بالاخره این دو تا با هم خوبن ، یا دشمن قسم خورده همن ؟
- جونم خاله جون ، چیه تپلک ؟
اگه همین خنده های الکی هم نباشه برای دل خوشیم ، حس دیگه ای تو صورت برافروخته ام ، نیست که قوی تر از حس حقارت به چشم بیاد . با تموم بی اعتمادی که نسبت به محبت قلنبه خاله زری دارم ، بازم نمیتونم بیتفاوت از کنارش رد بشم و دست رد به روی اون بکشم . 
زیر نگاه پر حدس و گمان خاله اجازه رنگ به رنگ شدن به خودم رو نمیدم و لبخند پت و پهنی رو لبای قلوه ایم مینشونم ، بوسه متظاهرانه و البته سفت و محکم با همون لبای برجسته رو لپای تپلش مینشونم : جونم خاله جون ، تو چرا زحمت کشیدی تا بالا اومدی ؟ صدام میکردی از همون پایین پله ها ، قلم پام خورد ، خودم میومدم .
- این چه حرفیه خاله ؟ نوید دیشب صدای تلفونو کم کرده بود بخوابه ، صداش در نمیومد ، اومدم یه زنگی بزنم به زن داییت ، دیدم صدای بوق بوقش بلنده ، جواب دادم ، آقای محمدی بود ، میخواست ببینه رفتی ؟ چی شد ؟
میشد این سوال رو تو چشمای خودش هم خوند ، هر چند از وقتی که اومدم هیچی به روم نیاورده ، ولی با یه نگاه تو مردمک چشماش ، راحت میشه دو تا علامت سوال بزرگ رو تو سیاهیهای دو چشمش در له له یه جواب دید . لبخندی فریبکارانه رو لب نشوندم و خودم رو زدم به طبل بیعاری و شونه ای از سر بیتکلفی بالا انداختم ، به در گفتم تا دیوار هم زحمتش کم شه : فعلا که هیچی ، گفتن برو فردا پس فردا خبرت میکنیم . البت بگم ها ، از میحطش خوشم نیومد ، یه جوارایی خیلی مردونست ، فکر نکنم برم هم دووم بیارم اونجا .
ابروهای تُنُکش رو بالا داد : تو تنها رفته بودی یا بازم متقاضی داشتن ؟ 
- نه یکی دیگه هم بود ، یکی از اون پیر دخترهای افاده ای ، فکر کردم ننه یه سه چارتا قد و نیم قد باشه ، ولی فرمش رو دیدم مجرده ، شانسش بیشتر منه ، هر چی نباشه یه نه سالی سابقه کار داره .
چینی بین دو ابرو انداخت و با ظاهری دلسوزانه تو چشمم خیره شد : زیاد فکرت رو مشغول نکن ، تو هم پارتی داشتی دیگه ، مگه محمدی نبود ؟ اون تو رو معرفی کرده ، گفت سفارشت رو به حاجی کرده .
استفاده از لفظ حاجی کافی بود تا آخرین تک و تام رو برای حفظ ظاهر خونسردم از دست بدم و از نقشم بیام بیرون و اخم رو چون دو خط عمودی مهمون فاصله دو چشمم کنم ، حوصله موندنم تموم شد و با حرص برگشتم برم تو اتاق و با آخرین رمقی که داشتم ، سعی کردم برگردم به نقش تصنعی و مسخره خونسرد بودنم ، در آخرین لحظه هل خوردن و چپیدن تو اتاق ، برگشتم و با لک و لُنجی آویزون لبخند نصفه نیمه ای تحویل خاله دادم : بذار اقلا یکی دو روز بگذره ، یارو زنگ بزنه ، نزد هم خودم زنگ میزنم ، از نتیجه شون که با خبر شدم ، خبرش رو به محمدی میدم . از نوید هم تشکر کن که به فکرم بود . من که اینجا بهم بد نیمگذره فرقی نداره شد و نشدش ، اینجا نشد جای دیگه ، به هر حال من که تو فکرش نبودم ، از آسمون رسیده بود ، شد ، بهتر ، نشد ، بیخیال .
اما دروغ میگفتم . فرق داشت ، خیلی هم فرق داشت . حداقل برای منی که الان ، تو این حال و روز و اوضاع و احوال ، زیر نگاه های بدبینانه این و اون این برام یه بارون رحمت بود ، وگرنه سنگم از آسمون میباره .

نوید پسر خاله و بچه بزرگه خاله مه ، پسر خود ساخته و خوبیه . دو سالی از من کوچیکتره ، ولی خوب از پس سختیهای زندگی براومده ، رو پا ایستاده و خود ساخته ست . از صفر شروع کرده و یه کارایی با آقای محمدی راه انداختن . با تموم خود ساختگیش ، بچه ساده ایه و دیر و زوده که چوب خوش قلبیشو بخوره . خاله زری سه تا بچه داره ، دو تا دختر ، با یه پسر . با بچه های خاله صمیمیت خاصی دارم . یه جورایی از بچگی با هم بزرگ شدیم و تو سر و کله زدن مامانامون ، تا الان نتونسته رو این صمیمیت خش بندازه . البته با خاله هم خوبم ، نه که بد باشم ها ، ولی این بدبینی ها بر میگرده به اخلاق عجیب و غریب خاله ام . با اینکه یه جورایی این دو خواهر همدیگه رو دوست دارن ، ولی غیر مستقیم در پی خرد کردن و ترور شخصیتی همدیگه ان . هر چی مامانم رو به جلز و ولز بندازه خاله ام رو خنک میکنه و هر چی بخار از سر خاله ام بلند کنه مامانم و سر بلند کرده . تو حکمتش موندم چطوره که این دو تا با هم قهر نمیکنن و در بدترین شرایط آب و هوایی هم بازم به مراوده ادامه میدن و از هر فرصتی برای خرد کردن همدیگه استفاده . بابا و شوهر خاله هم دقیقا تو خفا نقش هووهای متخاصم رو دارن و تو جمع عاشقای دلسوخته . کلا باید بینشون باشی ، تا متوجه جو موجود بین این دو خانواده بشی . این وسط ما بچه ها کاری به کار بزرگترا نداریم و رفتارامون با هم تداعی کننده حس و خواهر و برادریه . هر چند ؛ از وقتی که من رسما ساکن موقت خونه خاله به مدت نامعلومی شدم ، دل خاله ام خوب خنک شده و جواب چشم غره های برادرام رو با تشر میده و جواب گوشه کنایه های مامانم رو هم یه جورایی با دلی غنج رفته . گاهی فکر میکنم بدبختیای من به حال هر کی سودی نداشته ، واسه خاله خوب دستاویزی برای کوبوندن مامان شده و حسابی از این فرصت قصد بهره برداری داره . یه جورایی ته مه های دلم ، واسه مامانیم دلم میسوزه که با حضورم تو خونه خاله فرصت جزوندنش رو به خاله میدم ، ولی خوب در حال حاضر چاره ای جز این برام نمونده .
تو اتاق سه در چهار دخترای خاله ، که بیچاره ها به خاطر خیال نا خوش من این روزا حتی تو فکر مالکیتش هم نیستن ، دورخودم میچرخم و از گوشه اتاق ، پشتی خرسی رو میندازم رو زمین و همون کف اتاق دراز میکشم ، یکی دو ساعت حس حقارتی که صبح هی میرفت و هی میومد زیر پوست نازک صورتم ، دوباره برمیگرده و تو چهره ام جا خوش میکنه . دو سه بار چشمام رو محکم رو هم فشار دادم به ظاهر برای مهمون کردن خواب به چشمام و در باطن به خاطر دور زدن و پیچوندن این حس بد . فایده ای نداره ، بازم افکار مزاحم مهمون خونه شلوغه مغزم میشه . 
دو سه روز پیش ، آقای محمدی که نمیدونم از کجا ، شاید از زبون نوید که بعید میدونم ، آخه از این اخلاقای ننه بلقیسی نداره ، کم و بیشی از غم مویه های زندگی منو شنیده ، پیشنهاد استخدام تو دفتر مرکزی یه کارخونه بهم داد . صاحب کارخونه یکی از همون حاجی تقلبیهای همیشگیه ... از همون حاجی رنگیا ، همونا که پولشون از پارو بالا میره و منبع حساب ارزیشون معلوم نیست از ارث کدوم باباشونه . قرار بود امروز اول وقت برای گزینش یه سر برم اونجا . زندگی روی سختی بهم نشون داده . ها که اصلا فکر کار کردن و سر پا ایستادن تا دو سه روز پیش به مخیله ام هم راه نداشت ، ولی خوب ، از همون دو سه روز پیش که نوید سر شام گفت « دختر خاله اهل کار کردن هستی یا نه ؟ » این فکر مثل خوره به جونم افتاد . از اینکه برای نگه داری و تامین خودم ، دست جلو نزدیک ترین کسام هم دراز کنم ، متنفرم ... اینه که این پیشنهاد در اوج ناباوری ، ریسمان الهی برام تلقی شد که دلم میخواست با چنگ و دندون بچسبم بهش . 
کله صبح که دختر خاله ام ، نسرین اومد بیدارم کنه ، منو تو رختخوابم بر خلاف همیشه بیدار دید . با مور مور پوستم از شوقی خفته در رگهام ، از دور انداز یه زندگی مستقل به دور از حس دین زیر بار منت این و اون و آشوب و دلهره از پا گذاشتن به یه محیط ناشناخته ، تند و سریع آماده شدم . احساس تهوع و دل ضعفه آشنایی ، دلم رو زیر و رو میکرد ، که با نقابی از خونسردی به پشت چهره روندمش و با وسواسی غریب سعی کردم تیپی رسمی و حاجی پسند ! داشته باشم . چه رنگی بهتر از مشکی ، هم به مزاج حاجی تقلبی ها بیشتر میسازه ، هم شمایل رسمیتری به خودم میده ، پس مانتو پالتوی مشکی رنگی پوشیدم ، با مقنعه کرپ مشکی و یه جین ساده تیره ، با کیف و کفش ساده چرم مشکی . با اینکه تا همون دو سه روز پیش حتی ایده کار کردن هم به ذهنم خطور نکرده بود ، اما الان تنها راه نجاتم رو تو گرفتن این کار میدیدم و همین یه اعتماد به نفس کاذب بهم میداد . میخواستم هر طور شده این کار رو بگیرم پس پوشیدن و نپوشیدن چادر برام اهمیتی نداشت ، اما از اونجا که با اخلاق این یکی حاجی آشنا نبودم ، تو پوشیدن و نپوشیدنش مردد بودم . چه بسا حاجی از اون کاملا تقلبیهاش بود و متنفر از دختر چادری ، دقیقا مثل حاج آقا مقدم ، شاید هم از اون انواع ریا کارای پیشونی مهر دار که دختر چادری رو نجیب و بی چادر رو نانجیب میدونن و در خفا با خیال هر دوش خوش ! با یه دو دو تا چارتا کردن ساده ، تصمیم گرفتم محجوب باشم نه محجبه . پس یه آرایش محو و یه مقنعه سفت و سخت کافیه .
با قرائت یه آیت الکرسی سر سری و زیر لبی و یه یا الله توکلت بک ، تاخیر رو جایز ندونستم و راه افتادم . تموم طول مسیر ، حس تعلیق تو هوا ، دقیقا مثل یه هوای سمی و آلوده رو داشتم . به محل شرکت که رسیدم ، از در کوچیکه اون وارد شدم و پله های تنگ سنگیشو بالا رفتم .در رو که باز کردم ، یه پیر مرد مو سفبد با لبخندی نه چندان دل گرم کننده ، از آبدار خونه بیرون اومد و پرسید اونجا چیکار دارم و با کی کار دلم . دلهره ای به دلم افتاد و گفتم برای استخدام اومدم . چشم انداز روبروم یه سالن کوچیک بود . قدمی به داخل برداشتم و خودم رو وسط سالن کوچیک دیدم با دو سه تا صندلی کنار دیوار . تعارف کرد رو صندلیها بشینم . همین کار رو کردم . یه نگاه دور سالن چرخوندم . روبروی چشمای پر دلهره ام چهار تا در بود با عناوین امور مالی و اداری ، از سمت چپ ، دفتر سرپرست کارگاه از روبروم ، دفتر مدیر عامل تو سمت راست و کنارش یه در باز با صداهایی مبهم و دری بر خلاف بقیه درها دو لنگه ، با عنوان دفتر رئیس هیئت مدیره . از بین صداهای مبهم ، صدایی آشنا به گوشم خورد . دلم یه نمه قرص شد . آقای محمدی اونجا بود . ساده لوحانه فکر کردم به خاطر من اومده . ده دقیقه ای بعد هم یه خانوم دیگه اومد که سن بالایی داشت و تو نظر اول متاهل به نظر رسید . نگاهش خصمانه بود و پر مسلم شغل شریف به مزایده گذاشته شده رو ارث باباش میدونست . زیر نگاه کنجکاوش سرم رو انداختم پایین حوصله اره بده ، تیشه بگیر با چشم و ابرو رو نداشتم . چند دقیقه ای بعد که دقیقا نفهمیدم چقد بود ، آقای محمدی ، درحالیکه چند کاغذ لوله شده تو دستش بود ، از همون اتاق در باز خارج شد و سر سری سلامی داد و رفت . همون یه ذره اعتماد به نفسی که به زور به خورد خودم داده بودم پر کشید رفت هوا . زهی خیال باطل که به خاطر من اونجا بود .
یکی دو دقیقه ای دیگه معطل تو سالن رو صندلیها وا رفته بودم که پیرمرده از دری که تو راهرو پشت سرم بود اومد بیرون ، در حالیکه دو فنجون چای تو یه سینی حمل میکرد . خدا رو شکر به شدت به یه نوشیدنی گرم برای باز کردن راه نفسم نیاز داشتم ، اما در مقابل چشمای پر حسرتم سینی به دست از در باز اتاق رئیس هیئت مدیره رفت تو . باز دوباره سینی به دست در حالیکه لیوانی قهوه رو با بوی خوش تو سینی حمل میکرد ، در بسته اتاق مدیر عامل رو زد و رفت تو ... صدای مسنی داد زد : حسین ! پیرمرده دستپاچه از اتاق رئیس هیئت مدیره رفت تو و بعد باز اومد بیرون و صدام زد . با تموم حسای بدی که یه عمره و بیشتر از همه ی یه عمر ، امروز باهاشون روبرو بودم ، در حالیکه سخت سعی میکردم مودب و کارکشته به نظر برسم ، تقه ای به در باز زدم و رفتم تو . حس کنجکاوی به ترسم غلبه کرد و چشم چرخوندم تو اتاق . اتاقی بود به مساحت حدود 36 متر با کفی پارکت به رنگ فندقی و میز کنفرانس 12 نفره ای همراه با صندلیهای چرم به رنگ قهوه ای سوخته و عمود بر میز ، میزی به شکل مستطیل از جنس چوب به همون رنگ . اونچه در نظر اول چشمم رو ترسوند هیبت عصا قورت داده حاجی مسنی بود که کامپیوتر جلوش سن و سالش رو به تمسخر گرفته بود . تو نگاه اول متوجه نشدم از اون ریاکارای پیشونی مهر داره یا از اون چشم دریده های روزگار ، ولی ابهت صندلی کت و گنده پشت بلندش منو تا مرز اون روز سخت تو دفتر حاجی مقدم کشوند و با صدای اوهوم این یکی حاجی برگردوند تو همون اتاق 36 متر .

پیرمرد بادی به گلو انداخت و منو از فکر حاجی مقدم بیرون کشید . سرم رو بالا گرفتم و به دو چهره روبروم خیره شدم . مردی میان سال روی یکی از صندلیهای سمت چپ میز 12 نفره ، درحالیکه با نوک انگشتای راستش با لبه فنجون نیمه چای بازی میکرد سر به زیر داشت . هیکلی چاق و گوشتالود با پیراهنی مردانه به رنگ سبز مغز پسته ای با آستینهای تا شده و شلواری پارچه ای به همون رنگ با یکی دو درجه روشنایی بیشتر و انگشتری درشت با نگین عقیق بازم منو یاد حاجی مقدم انداخت . برای پیچوندن فکرم از حاجی مقدم ، سعی کردم فکر و ذکرم رو معطوف این یکی حاجیه کنم . هر چی به مغزم فشار آوردم عنوان پرتمطراق این یکی حاجی رو به خاطر بیارم ، یادم نیومد که نیومد . اصلا فکر کنم نه نوید نه آقای محمدی چیزی در این مورد بهم نگفته بودن . ناچار روزه سکوت گرفتم . زیر نگاه تند و تیز این یکی حاجیه ، رد عرقی از تیره پشتم تا استخون نشیمن گاهم حس شد . یه اوهووم دیگه از این یکی حاجیه و در پی اون یه با اجازه حاجی جون از اون مرد چاقه ، مراسم گزینش که بی شباهت به بازجویی نبود شروع شد . 
- جسارته حاج آقا ، خانم شما خودتون رو معرفی میکنی ؟
- شراره افرا هستم .
- ببخشید حاجی ، خانم مختصر و مفید مشخصات تحصیلی و شناسنامه ای و سابقه کار مرتبطتون رو لطف میکنین ؟
- شراره افرا ، سن 25 ، مدرک تحصیلی کارشناسی ، رشته مهندسی مواد و دانشجوی سال اول کارشناسی ارشد در رشته مهندسی خوردگی و حفاظت مواد . سابقه کار متاسفانه هیچی .
- با اجازه حاج آقا ، ولی خانوم ما نیاز به منشی با سابقه کار داریم فکر میکنم به آقای مهندس محمدی هم گفته بودم یه خانوم تر و فرز و با سابقه با توانایی تایپ سریع به دو زبان انگلیسی و فارسی ...
سریع تو حرفش پریدم : میتونم کار کنم و سعی میکنم دستم رو هم تند کنم ...
- شرمنده حاج آقا ، ولی خانوم حاجی نسبت به شایسته سالاری و مرتبط بودن رشته و هماهنگی با توانایی فرد سر سختن و ...
جسارتم رو تا تونستم نوک زبونم جمع کردم و گفتم : مشکلی نیست سعی میکنم خودم رو تا اون حد پایین بیارم . 
متوجه اخم سریع نشسته شده تو چهره عصا قورت داده حاجی شدم . پر رو به جای اینکه من ناراضی باشم ، این باد به غبغب انداخته ، انگار میخواد پست مدیر عاملی رو بذاره تو طبق اخلاص بده دست یه جوجه دانشجو . متوجه نگاه گویا و پر سخن رد و بدل شده بین آقا چاقه با حاجیه شدم و خودم رو به کوری زدم و منتظر موندم .
- شرمنده حاجی جون ، ولی خانم منظور حاجی پایین آوردن و بالا بردن سطح شما نیست ، بلکه حرف حاجی ضایع نشدن حق الناسه . اگه شما با این سطح تحصیلات بخواین تو این پست کار کنین ، ناخواسته ، ولو به رضایت خودتون ، حقتون توسط حاجی ضایع میشه و ...
بازم پریدم تو حرفش : ولی من راضیم و حاج آقا باید بدونن از نظر شرعی وقتی هر دو طرف معامله راضی باشن ، حقی از کسی ضایع نمیشه . حاج آقا هم مطمئن باشن اون دنیا سر پل صراط منتظرشون نیستم . در ضمن ، همونطور که گفتم ، من دانشجو هستم و احتمالا هفته ای ده دوازده ساعت مجبورم مرخصی استفاده کنم که اگه دو روز و نیم مرخصی ماهیانه رو از حساب کتاب اون کم کنین بیست و پنج شش ساعتی مرخصی بدون حقوق مابه تفاوتش میشه که اونو میشه گذاشت به پای حق تضیع شده من ، البته امیدوارم در صورت استخدام ، در قبالش ، پس فردا حاجی اونور پل صراط چوب به دست منتظرم نباشن .
اخم حاجی عمیقتر شد . خوب بشه . من دانش آموخته مکتب پوشالی امثال خودت ، زیر دست حاجی مقدم و حاج آقا افرا کارکشته شدم و همه کلاه شرعیاتون رو از حفظم . نگاهی تند و سریع بین حاجی نم چی چی ، با آقا چاقالو رد و بدل شد و بعد از اون آقا چاقه معنی نگاه رو معنی کرد :
- من عذر میخوام حاجی ، ولی ، متاسفانه در رده کاری شما ، در حال حاضر چارت خالی نداریم ... اما چون تا اینجا قبول زحمت کردین و الی الخصوص به خاطر اینکه حقی از شما ضایع نشه ، تشریف بیارین تو اون اتاق تا تست عملی از شما گرفته بشه و تو این فاصله هم با عرض شرمندگی حاج آقا ، شما از خانم بعدی یه گزینش بگیرین .
تیر خار حقارت تو گلوم گیر کرد و به سرفه انداختم . چطور من رو آقا زورش اومد مستقیم مخاطب قرار بده ، در عوض اون یکی خانوم افاده ای با هفت قلم آرایش رو خودش قبول زحمت میکنه ؟ از بس کثیفه مرتیکه ...
تصویر لیوان آب تو دست آقا چاقالو جلو چشمام ، اجازه تَفَحُشِ بیشتر به محضر حاج آقا پوشالی رو بهم نداد و در حین گرفتن لیوان از دست طرف با هم به سمت اتاق روبرویی که رو سر درش عنوان سرپرست کارگاه رو داشت هدایت شدم . اتاق کوچیکی بود با یه میز و یه کتاب خونه ، یه تابلو وایت برد روی دیوار و یه دستگاه کامپیوتر روی اون . پشت دستگاه نشستم و برای اولین بار صفحه ورد رو باز کردم . خدا بگم این حاج مقدم چی بشه که تموم بدبختیای منه بیچاره دست پخت افکار مالیخولیایی اون دیوونه ست . اینهمه جز و وز کردم برای یه کامپیوتر فکستنی ، جوابم فقط یه کلمه بود . کامپیوتر زن رو خراب میکنه . حالم از افکار پوسیده مغرضانه اش بهم میخوره . حالا ، اینجا ، درحالیکه تموم آینده من ، تموم موجودیت این نبض تپنده در گرو چار کلمه تایپ با ورده ، باید مثل منگولای بیسواد زل بزنم به صفحه مانیتور . آقا چاقه که تردیدم رو دید ، یه کتاب درمورد خوردگی مواد با جدولی از اعداد و ارقام از تو کتابخونه بیرون کشید و صفحه ای رو به زبان انگلیسی پر از فرمول باز کرد و یه متن دست نویس هم جفتش قرار داد . از شانس خوبم ، گل بود به سبزه نیز آراسته شد . سیستم مشکل داشت و کند بود و نمیشد هی صفحه باز کنی . یه خورده بهش ور رفت ، فایده نداشت . از متن کتاب گذشت و متنی ساده تر بدون فرمول و جدول بهم داد تا تایپ کنم . اینجا دیگه شانس با من یار بود و از اونجا که از خساست خانواده مقدم تو صحبت کردن با موبایل مجبور بودم لحظه به لحظه گزارشای نفس کشیدنم رو با اس ام اس بفرستم ، دستم به حروف آشنا شده بود و نه که راحت ، ولی با مشقت تونستم از پس هر دو متن بر بیام . خاک بر سرت شری ، عرضه یه تایپ ساده رو هم نداره ، بعد میخوای مستقل بشی ؟
نفسم رو با حرص دادم بیرون و خیره به چشمای چاقالو منتظر موندم . متوجه شد و پرسید : تموم ؟
مختصر و مفید گفتم : بله .
چرخی زد و به صفحه مانیتور خیره شد و بعد از اصواتی که از ته گلوش در آورد به معنی فهمیدم ، گفت : لطفا هر دو صفحه تایپ رو پرینت بگیرین .
ای بابا ، فکر اینجاش رو دیگه نکرده بودم . منو چه به پرینت ؟ استیصالم رو که دید هیچ ، رد اشک حلقه زده تو چشمم رو هم گرفت و به زبون اومد : شیر کنین رو پابلیک امیر سام ، تا بگم مهندس شایسته پرینت کنن . مثل نوزاد چارپای تازه متولد شده ، بر و بر بهش خیره شدم که خودش فهمید کلامی از حرفاش حالیم نشده . زیر لب که اینطوری نصیبم کرد و از اتاق خارج شد و به دقیقه نکشید ، یا الله گویان همراه با مردی حدود 30 ساله وارد اتاق شد . مرد پلیوری به رنگ مشکی اما نازک و ریز بافت تنش بود با شلواری جین به رنگ آبی یخی . از تیپ و قیافه اش تو نظر اول راحت میشد به عدم سنخیتش با محیط متظاهرانه اونجا پی برد . خیلی ریلکس بی سوال و جواب ، یا بهتر بگم مثل گاو سرش رو انداخت پایین و با پوزخندی کنج لب ، بدون اینکه از من بخواد از میز فاصله بگیرم ، خودش رو ول داد رو قسمت خالی میز روبروی مانیتور و موس رو از زیر دستم کشید و یه دو سه تا کلیک کرد و همونطور بی سوال جواب رد کارش رو گرفت و از در خارج شد . تیر دوم تحقیر برنده تر ، سوزنده تر ، عمیقتر گلوم رو خراش داد و برای اینکه دوباره از سوزش گلوم به سرفه نیفتم ، سریع مابقی لیوان آب رو هورت کشیدم . 
چاقالو بدون اینکه حرفی بین من و خودش رد و بدل بشه ، از در بیرون رفت . از لای در هیکل گنده اش رو دیدم که از اتاق مدیر عامل خارج شد و راه اتاق رئیس هیئت مدیره رو در پیش گرفت . بعد از دقایقی نه چندان طولانی برگشت و گفت : خانوم لطف کنین و شماره تماسی از خودتون رو روی همین برگه پرینت بذارین و تشریف ببرین تا در صورت لزوم ، ظرف یکی دو روز آینده با شما تماس گرفته بشه . 
و این دقیقا یعنی هرررررری !


صدای نسترن دختر کوچیکه و ته تغاری خاله ام رو مخمه . ها که بدبخت فقط تو فکر خوشحال کردن منه ، ولی خوب ، دلم میخواست تنها بودم و یه بار دیگه گذشته ام رو فقط برای همون یه بار و البته آخرین بار مرور میکردم و بعد از اون به خودم قول میدادم که هرگز راه رفته رو برنگردم : چیه نَسی ؟ اینجام تو اتاق .
نسترن با شور و حال مخصوص خودش پرید تو اتاق و کنارم نشست و با ذوق از نتیجه کارم پرسید ، حوصله سوال جواب ندادم رو همین حساب سرسری جوابشو دادم : هیچی فعلا گفتن برو تا بعد . برای مامانت تعریف کردم ، خوابم میاد کمرم هم تیر میکشه برو تا منم یه چرت بزنم .
نسترن با همون هیجان و مهربونی خاص خودش در حالیکه میگفت : « صبر کن الان یه ماساژ دبشت میدم حالت جا بیاد ، راحت ترم میخوابی . » مشغول شد و با کف دو دست آروم و بی خشونت از وسط سرشونم تا تیره پشتم رو مالش داد . از حس خوبی که بهم دست داد لبخندی رو لب نشوندم و چشمامو بستم تا تو خلسه این حس خوبو بهتر درک کنم .
نسترن دختر دوم و ته تغاری خالمه . خاله زری نسی رو ناخواسته باردار شده بود ولی الان به جرات میتونم بگم با توجه به رفتار خشک و جدی نوید و اخلاق دلمرده و بزرگمنشانه نسرین ، این اخلاق شوخ و شنگ نسی تو خانواده خاله نقطه قابل اتکایی به حساب میاد . البته اخلاق شوهر خاله هم دست کمی از اخلاق نسی نداره . شوهر خاله آدم خیلی شوخیه و وقتی دو دقیقه پیشش بشینی حتما باید بخندی وگرنه هم کوری هم کر . فکر کنم اگه یه خورده استعداد کاریکاتور کشیدن داشت ، کاریکاتوریست مشهوری از آب درمیومد ، از بس که هر کی به عنوان یه کاراکتر به چشمش میاد و برای هر کاراکتر هم کلی سوژه تو چنته داره .

تو یه خانواده 6 نفری چشم به این دنیا باز کردم که با احتساب من بین اونا ، شمارشون به 7 رسید . بابام یه آدم ریسک ناپذیریه . از گذشته اون ، البته منظورم از گذشته اش همون سالهای قبل از بدنیا اومدن منه ، به جز چیزهای جسته و گریخته ای که از توک زبون خاله در میره و نمیشه اونقدرا بهش استناد کرد ، چیز خاصی نمیدونم . تا اینجایی هم که خاله لو داده ، معلوم نیست از سر مرور خاطرات گفته یا طبق معمول مابین این مرور نکته ای برای کوبوندن مامانم رو با ظرافت گنجونده . نه عکسی ... نه آلبومی ... از اون روزا از بابام ندارم . البته نه که هیچی نباشه ها ... چرا هست ، ولی تمومشون یه چند تا عکس سیزده بدر و تو خونه و این چیزاست . خاله ام میگه قبل از انقلاب ، بابات تقریبا یه آدم دائم الخمر سیگاری بود . یه خوش گذرون که یه پاش ایران بود ، یه پاش کشورای خارجی . قدیما یه شرکت بازرگانی بین المللی داشت . برنج و چای و خدا میدونه دیگه چی ، وارد میکرد و صادر . این که از کجا به اینجا رسیده ، من نمیدونم . ولی خاله ام میگه در کنار کار سخت ، خوش گذرونیهای خاص خودش رو هم داشت . این که میبینی مامانت الان آرامش داره و کاردش میبره ، فکر نکن قدیما هم از این خبرا بوده . بابات یه آدم خود رای مستبد بود و کوچکترین واکنشش به اعتراضای مامانت ، یه ظرف شکسته تو ملاجش . اونقدری مامانت ازش کتک خورده که اگه سرش رو بتراشی ، یه جای سالم توش پیدا نمیکنی . باور حرفای خاله ام برام سخته . آخه این چیزا به بابا نمیخوره . 
خاله میگه ، انقلاب که شد ، بابات از ترس اینکه مهر طاغوتی بهش نچسبونن ، تموم عکسای با فوکل کراواتش رو سوزوند . هر چی عکسم که مامانت بی حجاب و بی رو سری با سر پتی داشت ، اونا رم سوزوند . از ترسش مشروب که هیچ ، سیگارم ترک کرد . البته ترک سیگارش بیشتر از سر اجبار بود چونکه اول جنگ که شد ، سیگار کم شد ، اونم دیگه نکشید . نمیتونم به حرفای خاله زیاد اطمینان کنم ، ولی خس خس هر از گاهی که برونشاش داره ، میتونه دلیل مستحکمی از اون روزاش باشه هر چند که کافی نیست .
انقلاب که شد ، اولین کاری که بابام کرد ، این بود که اسم داداشام رو عوض کرد . داداش بزرگم از شهباز شد شهید ، داداش دومیم از شاپور شد حمید و داداش سومیم از شاهرخ شد سعید ... فقط با اسم داداش چهارمیم مشکلی نداشت واسه همینم شهاب ، شهاب موند و منم بعد از به دنیا اومدن شدم شراره . 
جنگ که شد ، بابام یه بار داشت که تو گمرک آبادان مونده بود . این برای بابای ریسک ناپذیر من ، حال خوشی نمیاورد . به در و دیوار میکوبه که بارشو بکشه از گمرک بیرون . اونم اون زمانی که ملت جونشونم به زور از اون جهنم میکشیدن بیرون . یکی دو سالی که از جنگ گذشته بود ، زمزمه این که قراره بارای تو گمرک آبادان رو بین رزمنده ها پخش و توزیع کنن ، خواب و خوراک رو از بابام گرفته بود . مامانم پا به ماه بود و سر من حامله . بابام ، به هر دری زد بارشو بکشه بیرون ، نشد که نشد . اونوقتا ورود خانواده به آبادان ممنوع بود . بابام خودشو کشت تا تونست به اسم یکی از رفیقای تجاریش که تو آبادان حجره بازرگانی داشت ، یه کارت عبور موقت بگیره . از اونطرف هم با زد و بند فهمیده بود اگه با خانواده بره جنس بیاره ، سختیش کمتره . حداقل به اسم وسایل خونه ، میتونه بارشو کم خطر تر از زیر توپ و تانک بیرون بکشه . 
اون وقتا شهید 13 سال بیشتر نداشت . رو اون نمیتونست حساب باز کنه ، پس دست به دامن مامان میشه و با شیکم پر ، هلک و پلک میکشونش خط مقدم جبهه . اون روزا عملیات آزاد سازی آبادان تازه نتیجه داده بود . بابا باید عجله میکرد چون گفته بودن اگه صاحب بار پیدا بشه که هیچ ، در غیر اینصورت ، بار رو پخش میکنن . 
بابا و زیر چلش مامان ، پا میذارن تو شهر غریب آبادان . بابا با کلی زد و بند و بده بستون ، بارش رو آزاد میکنه ... تا اینجا بر وفق مراد بابا چرخید . اما روزگار نامراد بابا ، دقیقا با تولد من همگام شد . با خمپاره ای که نزدیک کامیون حمل بار بابا که از تهران با بدبختی خرکش کرده بود تا آبادان و خودش کنترل فرمونش رو بعهده داشت ، تموم کاسه کوزه بابا بهم میریزه . 
کامیون متعلق به یکی از رفیقای بابا بود که امانت گرفته بودش . کنترل فرمون از دست بابا خارج میشه و کامیون از جاده خاکی منحرف میشه و میفته تو گل و شل کنار جاده . کامیون گیر کرد ، فشار ناشی از این انحراف به شیکم مامان فشار وارد کرد ، کیسه آب مامان پاره شد ، از درد کبود شد ، صدای خمپاره های عراقی نزدیک و تند تر به گوش رسید ، جاده رو به تاریکی گذاشت ، اما ... اما ، بابای من حاضر نشد از اون بار چشم بپوشه و دست زن پا به ماهشو بگیره و برسونه به یه جایی . سفت و سخت برای مامان خط و نشون کشید که جفت بار جم نخوره تا بره کمک بیاره . زن زائو رو تک و تنها تو بر بیابون به امون خدا ول کرد و رفت و دیگه پیداش نشد . 
شب که چمبره زد به بیابون ، دیگه ماما نایی برای گریه کردن ، صدایی برای خدا خدا کردن و جونی برای التماس کردن ، نداشت . دستای خونیش با بچه ای تو بغلش با یه نبض تپنده ، جلو چشمش بود و تو تاریکی فقط یه برق به چشمش میخورد ، اونم برق نگاه تازه اون بچه . 12 ساعت بعد ، آفتاب که به سینه آسمون پهن شد ، یه موتوری که از جاده خاکی میرفته سمت آبادان ، ماما رو با حال زارش بچه بغل ، بیهوش پیدا میکنه . 
خدایی بود که بیسیمش جواب میده و ماشینی که همون نزدیکیا عازم اهواز بوده ، از توی راه ، برمیگردونن و ماما و بچه اش رو سوار میکنن و میرسونن به بیمارستانی توی اهواز . از قدرت خدا ، ماما با بچه سرتقش زنده میمونن ، بار بابا توسط رزمنده ای از همون یگان برمیگرده تهران ولی بابا بر نمیگرده . ماما به یاد اون برقی که از چشمای اون بچه ، تو اون شب جهنمی ، شعله های زندگی رو براش روشن کرد ، اسمش رو گذاشت شراره . شایدم بخاطر آتیشی که بابا به جون زندگیمون انداخته بود گذاشت شراره ، تا برای همیشه خاطره اون آتیش ، با هر بار صدا زدن شراره ، براش روشن بشه .
هشت نه ماهی بی بابایی و بی خبری از سرنوشت بابا ، کم کم این حس رو به خانواده القا کرده بود که این سفر ، سفری بی بازگشت بوده و این بار ، سفیر موت بابا . کم کم شعله خشم ماما از این کار ناجوانمردانه بابا خاموش شد و جاش رو به دلتنگی و سردرگمی داد و داشت مجاب میشد که رخت ناامیدی و سیاهی به تن کنه که ... در اوج نا امیدی نامه ای در قالب یه برگه نامه اسرای جنگی از بنیاد شهید به دست ماما رسید که طی اون بابا خبر از اسراتش به دست نیروهای عراقی رو داده بود و خواسته بود برای ثبت اسمش توی لیست اسرای جنگی اقدام کنن ، چرا که توی اردوگاه اونا خبری از صلیب سرخ نبوده و اسامی اونا بعنوان اسیر توی صلیب سرخ ثبت نشده ... و به این طریق بود که من بی پدر بزرگ شدم .


از روزگار بی پدری ، چیز خاصی به یادم نمونده ... ولی خوب ، جسته گریخته از زبون این و اون شنیدم که با چه سختی بزرگ شدیم و چها که از بی سرپرستی نکشیدیم . البته این میون ، بدبختیای من ، کمتر از مامان و داداشام بود . چرا که من تا اون موقع چشمم به دیدار پدر روشن نشده بود و از مزه بابا داشتن نچشیده بودم . 
پا که به مدرسه گذاشتم ، مقارن شد با اتمام جنگ و آزاد سازی اسرای جنگی . از این یکیش خاطره خوب دارم . یادمه ... یه جور روزای شیرین و پر دلهره ... یه جور حس پر شور پایان انتظار ، یه جور شادی و خنده ... بره های آماده سر بریدن ، دیگ های روی بار ... پر از برنج و خورشت ، ریسه های رنگی و خوشکل از این سر کوچه تا اون سر ، نقل و پولکای رنگی ... سکه های طلایی ، هیاهو ، محبت های قلنبه ... و پدر ...
پدری که تو خاطر شری میاد ، هیچ سنخیتی با بابای تعریف شده از زبون خاله نداره . تصوری از فوکل کرواتش ندارم چون ، قدیمی ترین عکسی که از بابا دیدم ، مردی با محاسن بلند ، بلوز سفید یقه سه سانت ، کت و شلوار مشکی ، ایستاده پشت به دیوار کوبی به مضمون : بازگشت افتخار آمیز پرستوی زخمی ، رزمنده جانباز آزاده منصور افرا را به وطن خوش آمد میگوییم . در حالیکه دستی روی سینه گذاشته که توی انگشت دوم اون دست انگشتر بزرگ عقیقی خود نمایی میکنه . تصوری از دلنگ دلنگ بابا تو کازینوها ، هم نوا با خواننده های نیمه عریان بر سر میزها ندارم چون ، اولین تصویر نقش بسته تو ذهن من از پدر ، مردی اقامه بسته بر سر جانمازی ترمه با بوی گلاب و نوای الله و اکبر بلند اونه . تصوری از شب نشینی های بابا ، مست و لایعقل تو بارها ، گیلاس به دست ندارم چون ، اولین تصویر من از پدر لیوان آبی ست که قبل از سر کشیدنش با صدای بلند تو گوشم صدا میکنه : قربون لب تشنه ات امام حسین . تصوری از گشت و گذار و برو بیاش برای خوش گذرونی به کشورهای خارجی و اللخصوص حاشیه خلیج فارس ندارم چرا که تنها خاطراتم از سفرهای پدر ، تنها یا همراه ماما ، سفرهای زیارتی به مکه مکرمه و مدینه منوره و سوریه و کربلاست . 
این که شاهین افرا کی بوده من نمیدونم ، شاید تو خاطر دیگران هم نباشه ، ولی ، اونچه تو خاطر من از پدر هست ، حاج منصور افرا امین و معتمد محله ست که پست مهمی تو یه نهاد دولتی داره و تسبیحش از دستش نمیفته . این که مدرک تحصیلی شاهین افرا چی بوده ، من نمیدونم ، ولی مدرک لیسانس افتخاری حاج منصور افرا ، تو قاب طلاکوبش رو دیوار اتاق پذیرایی رو بارها و بارها از گرد و خاک زدودم . این که قدیم ندیما بابا منبع درآمدش چی بوده یادم نمیاد ولی خوب میدونم به کمک و پشتیبانیهای اون الان ، حاج شهید افرا صاحب یکی از بزرگترین حجره های بزرگ فرش فروشیه ، حاج حمید افرا ، صاحب یکی از بزرگترین شرکتهای پخش عمده داروییه ، حاج سعید افرا ، صاحب یکی از بزرگترین شرکتهای تامین ماشین آلات راه سازیه که تو نوع خودش بسیار موفق و پر درآمده . تنها کسی که از افراد ذکور حاج منصور افرا ناخلف دراومده و حاجی نشده و صاحب محاسن بلند و انگشتر عقیق اصل نیست ، همون شهابه که شهاب بود و شهاب موند و الان تو یکی از کشورهای اروپایی ، خدا عالمه به چه کاری سرگرمه . نه میدونم و نه علاقه ای به دونستنش دارم . و اما من ...
من ... از بچگی ، تا اونجا که یادم میاد بچه سر براه و سر به زیری نبودم . هر چی بود ، هر چی شدم ، از سر اجبار و از نگاه های تند و خشن شهید و حمید و سعید بود . شهید که نگاه میکرد ، میفهمیدم باید گره روسریم رو سفت تر کنم ، حمید که نگاه میکرد ، میفهمیدم که باید صدای خنده های دخترونه ام رو پایین بیارم ، سعید که نگاه میکرد ، میفهمیدم که باید راه مدرسه رو از تو خیابون اصلی صاف بگیرم و تندی سرم رو بندازم زیر و برم خونه . 
این وسط نگاههای شهاب با همشون فرق داشت ، شهاب که نگاه میکرد ، یا باید براش کانال تلویزیون عوض میکردم ، یا بلوزشو اتو میکردم و با این کار صدای لا الله الا الله بابا رو بلند ، یا هم رخت چرکاشو بشورم ... ولی خوب من شراره بودم ، دختری که از لحظه ای که پا به این دنیا گذاشت ، زیر آسمون خدا ، رها ... با برقی تو چشمای سیاهش ، با یه نبض تپنده پر کوبش ، پر از هیاهو بود . دختری که از وقتی خودش رو شناخت ، هر چند که برادراش ، ولی خوب ، چهارتا پسر دور خودش دیده بود ... این با پسرا زندگی کردن و با پسرا بزرگ شدن ، معنی نگاه پسرا و اخلاقای پسرا رو خوب یادش داده بود . خوب میدونست که چه طوری یه پسر رو تا مرز جنون برسونه ولو اینکه اون پسر شهید باشه و یا اینکه چطور بهونه ای برای بد اخلاقی یه پسر بهش نده ولو اینکه اون پسر ، سعید اخمو و بد اخلاق باشه . از بکن نکن بدم میومد و همین بکن نکنای بابا و برادرام ، باعث شد از همون بچگی راه و رسم زیر آبی رفتن رو خوب یاد بگیرم ... نه از سر نانجیبی ... فقط از سر خباثت ... فقط برای اثبات وجودم ، فقط برای اینکه ثابت کنم منم میتونم ... اگه شهید در عین نجابت ظاهری سه تا دوست دختر داره که حتی یکیشونم حجاب سفت و محکمی نداره ، منم میتونم وقتی دارم از مدرسه برمیگردم ، مقنعه ام رو عقب بدم و چارتا شیویت بندازم بیرون . اگه حمید میتونه وقت نماز خوندن اینقدر غلیظ و کشیده بگه ولضالین و بعد از نماز وقتی همه تو چرت خواب بعد از نهار هستن ، تو اتاقش ویدیوهای اونچنانی نگاه کنه منم میتونم وقتی ماما رفته خونه انسیه خانوم روضه و شهید و حمید و سعید هم با بابا رفتن نماز مغرب و عشا رو تو مسجد محل با نافله بخونن ، شهابم از سر ظهر که از خواب پا شده و تیپ کرده و از خونه زده بیرون تا دو شبم نمیاد ، با لیلا دختر داییم که خونشون دو کوچه پایین تر از ماست ، شیطنت کنم و بریم فیلمهای مثبت 18 حمید رو برگردونیم عقب و بدون اینکه هیچوقت بتونه متوجه بشه ببینیم و ریز ریز بخندیم . اگه سعید با اون خشونت ذاتیش میتونه تو راه مدرسه منو تعقیب کنه که ببینه با کی میرم و از کدوم کوچه میرم و میام ، منم میتونم وقتی داره از سر بوم تو حیاط خونه همسایه دختر همسایه رو وقت پهن کردن رختا رو بند دید بزنه سر مچشو بگیرم و به تلافیش وقتی دور و برم خلوته و مطمئنم سعید اونورا نیست ، شماره ای که پسر جلفه سر کوچه مدرسه به طرفم دراز کرده رو بگیرم و کر کر بخندم . 
این شیطنتا رو خوب یادمه ... نه که دختر جلف و سبک سری باشم ... نه ... اتفاقا اصلا اهل پسر بازی و این کارا نبودم ، نه که جراتشو نداشته باشم ، نه ، از پسر زده بودم . اولین شیطنتم رو یادمه ، مال کلاس چهارم دبستان بود ، اون روزا که با لیلا و نرگس دختر دایی لیلا تو یه مدرسه درس میخوندیم و وقت برگشت ، همیشه سر یه کوچه مونده به خونه لیلا اینا ، یه پسره یه لا قبا زنجیر میچرخوند و این شده بود عشق اول نرگس ... یادش بخیر ، دور از چشم داداشا ، تو حیاط مدرسه ، وقتای زنگ تفریح ، پشت کانتینری که گوشه حیاط مدرسه بود و از اون بعنوان کلاس پرورشی استفاده میشد ، دور هم جمع میشدیم و سه نفری دوگولمون رو کار مینداختیم تا جواب نامه بی محتوایی که امین دهن کج برای نرگس پرت کرده بود تو پستوی خونه آقای رحیمی رو بنویسیم . 
اولین باری که به جرم نکرده ، شلاق برنده تهمتها رو بجون خریدم ، مال همون روزا بود ... همون روزی که تو اتاق با نرگس داشتیم جواب یکی از نامه های امین دهن کج رو مینوشتیم ، سعید بی در زدن ، پرید تو اتاق و منو خودکار به دست مشکوک دید و نامه رو از دستم کشید و خوند و از اونجا که خودش تو کار نرگس بود و از این جهت شکش به نرگس نمیرفت ، منو متهم کرد به رفاقت با امین دهن کج و یه دل سیر کتک مهمونم کرد ... بعدشم بی سوال جواب چارتا گذاشت روش و تحویل بابا اینا داد و به این طریق هم کتکایی که خورده بودم حقم شد و هم بی اعتنایی و سردی رفتار اونا تا مدتهای مدید .


خانواده ما ، خانواده عجیبی بود . این خانواده در عین پر جمعیتی ، کم جمعیت بود . صبح که میشد هر کسی راه خودش رو میگرفت و میرفت ، ظهر که میشد هر کی به کاری مشغول میشد . شب که میشد بعد از شام ، هر کسی سعی داشت زودتر از دیگری میز شام رو ترک کنه و بزنه به چاک . نمیدونم ... شاید حرفی با هم نداشتیم ... شایدم یه ترس ناخودآگاه بود که هر کسی میترسید با بیشتر موندنش تو جمع ، ناخواسته ذره ای از مکنونات قلبیش برای دیگران هویدا بشه ... شایدم میترسیدیم چشممون تو چشم هم بیفته و نگاهمون ضمیرمون رو برملا کنه ... شایدم هر کی تو خلوت خودش کارهایی داشت که باید انجام میداد بی اونکه اون دیگری بفهمه ... مثل خود من وقت رژ لب زدنای یواشکی ... مثل دیدزدنای هیکلم تو آینه و تمرین عشوه های دخترونه ... مثل یواشکی جنبیدنم تو تمرینای رقصی که دخترا تو مدرسه زنگای ورزش از خودشون نمایش میدادن ... مثل یواشکی خط کشیدن تو چشم برای اینکه یه بار ببینم حرفای ندا و نرگس و لیلا و بقیه بچه های مدرسه وقتی میگفتن « چشات با یه خط مشکی محشر میشه ، لامصب پسر کشه » چقدر صحت داره ... کاری که از نظر بابا و برادرام یعنی اوج فاحشگی ... شاید اوناهم تو خلوت خودشون کارهایی داشتن که از نظر جمع خودشون تو ملا عام ، معنیش میشد همون اوج فاحشگی ... نمیدونم ... شایدم عجله داشتن نماز شب بخونن و فارغ از واجبات به مستحباتشون برسن ...
تو خونه ما ، از وقتی یادم میاد ، جمع خانوادگی ما فقط وقت نماز صبح کامل بود ، وقتیکه بین داداشا و بابا مسابقه بود ، سر هر کی زودتر بره دستشویی و وضو بگیره و سجاده پهن کنه ... سر هر کی بیشتر والضالینشو بکشه و هر کی محکم تر بگه استغفرالله و اتوبه الیه ... سر هر کی بیشتر سجده شو کش بده ، هر کی نمازش دیرتر تموم بشه و هر کی دستاش موقع قنوت بازتر و بالاتر باشه ... سر هر کی بیشتر تسبیحشو بچرخونه و غلیظتر ذکر بگه ... 
صبح و ظهر ، وقت نماز ، بابا نمازو اقامه میکرد و ما به صف مقتدی بودیم . بابا اول صف بعد یه ردیف سه نفره پشت سرش ، بعد ماما ، بعد من ... جمعمون کامل بود و من اون روزا ، در اوج ساده لوحی فکر میکردم مقتدی شدن به بابا ، یعنی اند اقتدا به خدا ... یعنی اند بندگی ، سرسپردگی ... جمعمون کامل بود و من فکر میکردم این وقتا چقدر چهره بابا نورانیه ... چقد برادرام با صلابتن وقتی یکصدا بلند و مستحکم میگن الله اکبر ... و چقدر شهاب زبون و بی اعتقاده ... چقدر چهره اش کریهه ... چقدر ظالمه ... چقدر بی خداست که از این جمع جداست ...
تا وقتی یه کم بزرگتر شدم و شیطنتام گل کرد و طبق رسم فضولی سعی کردم تو خلوت برادرام سرک بکشم و از مکنونات قلبیشون آگاه بشم ، این جمع ما کامل بود سوای از شهاب که شهاب بود و شهاب موند ...
بزرگتر که شدم ، درکم از اطرافم که بالاتر رفت ، دیگه والضالین کشیده داداشا اونقدرا میخکوبم نمیکرد و مفتخر نمیشدم ... بزرگتر که شدم ، دیگه فهمیدم نور متشعشع چهره بابا ، از شدت خدا خدا کردنش نیست ، بلکه اثر دیوارکوب سبز کمرنگیه که صبحها بجای چراغ اتاق روشنش میکردیم و زیر همون نور نماز میخوندیم . اینو روزی فهمیدم که اون روز صبح ، بر خلاف هر روز که اومدم چراغ اتاق محراب رو روشن کنم و سجاده بابا رو پهن ، دیدم چراغ روشن نشد ... همون روز چهره بابا هم نورانی نشد ...
دیگه دوست نداشتم پشت سر بابا و داداشا اقتدا کنم و با خدای خودم راز و نیاز کنم ... از کی ؟ ... از همونروزی که سعید ، بعد از نماز ظهر که ذکر میگفت ، بلند و شمرده شمرده ، پشت سر هم ذکر گفت یا ارحم الراحمین ، یا ستار العیوب ، یا کریم ، یا رحیم ... و بعد از اون سر زده پرید تو اتاق و نامه امین دهن کج رو از دستم کشید بیرون و پشت سرش هر چی بود نثارم کرد و یه دل سیر کتک ، بعدشم چارتا گذاشت روشو و تحویل شهید و حمید و بابا داد و اونا جای سوال و جواب ، چشم بسته حرفاشو قبول کردن و من رو طرد و حقیر ...
از همونروز که عاطی ترسید تک و تنها تو کوچه تنگ و باریک منتهی به مدرسه ، قبل از ورود ، نامه بده دست تورج دوست پسر جیگول زرگرش و با التماس از من که به پر دل و جراتی مشهور بودم ، خواست که همراهیش کنم و از شانس بدم ، همونوقت یکی از دوستای حمید ، منو و عاطی رو کنار یه پسر دید و رد و بدل شدن نامه ها ... اونروز نفهمیدم اون یکی پسر ته ریش داری که یقه لباسش رو تا ته بسته بود و بلوزشو همیشه رو شلوارش مینداخت و یکی دو باری تو همون کوچه تنگ و باریک موقع رد شدن از کنارم سعی کرده بود بهم تنه بزنه یا دست به باسنم بکشه ، دوست و رفیق جینگه حمیده و گزارش این صحنه رو با آب و تاب ، قبل از اینکه من به خونه برسم کف دست حمید گذاشته و آتیش حمید رو خوب سوزنده و پر هیزم کرده ... اونروز خوب یادمه که چطور وقتی داشتم لباسم رو عوض میکردم ، وقتی مانتومو از تنم خارج کردم ، وقتی شلوارم رو از پام کشیدم پایین ، چطوری در اتاق یه ضرب باز شد و حمید سر بزیر بر و بر زل زد به منه نیمه عریونو و انبردستی که دستش بود و وقت اومدن تو خونه دیدم داره باهاش موتور هزارشو تعمیر میکنه پرت کرد طرفم ، بطوریکه جای زخم و کبودی روی پام تا آخر عمرم موندگار بشه ...
همونروز نشستم دو دو تا چارتا کردم ... اگه میگی خدا ارحم الراحمینه ، تو که بنده شی چرا نیستی ؟ اگه میگی ستار العیوبه ، تو چرا کار کرده و نکرده منو تو بوق و کرنا میکنی ... چرا تهمت میزنی ، چرا ندیده غیب میگی ؟ چرا ؟ این چراها منو کشوند به کنج اتاق ... سجاده ام رو از خان پر برکت نماز جماعتشون بی بهره کردم و چپیدم تو کنج اتاق ... اگه خدا میخواد بخاطر اقتدا نکردنم به بابا ، یه منفی بهم بده و مثبتامو کم کنه ، اگه میخواد بخاطر ترک نماز جماعتم ، از صوابش کم کنه ، بذار بکنه . بذار اونم بشه یکی لنگه همونا که فکر میکنن تارک الصلات شدم . بذار بشه یکی لنگه اونا که فکر میکنن از سر تنبلی ، به خاطر اینکه هر چه زودتر سر و ته نمازم رو بهم میارم ، میچپم کنج اتاق ... باکی نیست .
از اون روز کاسه ام رو ازشون جدا کردم و جدا جدا از خدا طلب رحمت کردم ، از اون روز کمتر خوردم تا بیشتر گیر اونا بیاد ... از اونروز من خدای خودمو انتخاب کردم و اونا رو گذاشتم با خدای خودشون ... بذار خدای اونا درهای رحمتش رو بروم ببنده ، اشکالی نداره ... منم خدای خودم رو پیدا میکنم ، حتما خدای منم یه دری داره که بروی من باز کنه ... دیگه برام مهم نبود که پشت سرشون مستحبات بجا نیارم ، همونکه تو آینه وقتی مجذوب چهره خودم شدم ، وقتی دیدم خدا چه موهای قشنگی بهم داده ، وقتی تو چین و شکن موهای مواج بادمجونیم غرق شدم ، وقتی غرق شدم و از ته دل گفتم خدایا برای همه اینایی که بهم دادی شکرت ... اون میشه مستحبات ... وقتیکه تو راه مدرسه ، تصادف کردم و زیر چرخای سنگین ماشین ، فلج نشدم و استخونام خرد نشد ، دستامو بردم بالا و از ته دل خدا رو شکر کردم ، این شد برای من بجا آوردن مستحبات .

روزگار سخت و فرفره وار در حال گذر بود و من سخت تر از اون سعی میکردم « خودم » بمونم . دلم برای « خودم » میسوخت . همه میخواستن « خود » خودشون رو به من تحمیل کنن و من دلم برای « خود » خودم میسوخت . 
گاهی از سر استیصال سعی میکردم « خودم » رو در آغوش بگیرم ، سرش رو به روی شونه ام بذارم و بهش دل داری بدم . بهش بگم : « بازم سعی کن ، تو از پسش بر میای ، اونا نمیتونن بر تلاش تو فائق بشن ، اونا نمیتونن تو رو از من بگیرن ، تو کودک درون منی ، تو نبض تپنده منی ، اونا نمیتونن با « خود » خواهیاشون تو رو از من جدا کنن ، تا وقتی این نبض تپنده در حال کوبشه ، قیومیت تو با منه ، هیشکی نمیتونه تو رو از من بگیره و تحت سیطره خودش بگیره » و اون موقع بود که « خودم » آهی میکشید و چشمای امیدوارش رو به من میدوخت و با چشماش التماس وار ازم میخواست همیشه کمکش کنم ، ازش حمایت کنم و مثل یه بچه نابالغ زیر سایه خودم داشته باشمش و نذارم به رنگ کسی دیگه دربیاد . وقتی آروم میشد ، بغلش میکردم و با وسواسی غریب ، مثل کودکی نحیف ، روی تخت میخوابوندمش و اینقدر براش از « خودم » میگفتم و بهش امیدواری میدادم تا خوابش ببره و تازه اونموقع با استحکام و جدیت تو چشای بسته اش زل میزدم و بهش قول میدادم تا همیشه دنیا بذارم خودش بمونه و « خود » کس دیگه ای برش غلبه نشه . سخت بود ، ولی ناممکن نبود . 
گاهی تو این کشمکشهای « خودم » رو نگه داشتن ، میبریدم . اونوقتا که بازم به کارهای نکرده متهم میشدم ، اونوقتا که آماج تهمتهای این و اون قرار میگرفتم ، اونوقتا که برای رنگ خودم موندن ، رنگهای اونا رو به استهزاء میکشوندم و تازیانه تحقیرها و تهمتها و فشار کتکها رو بجون میخریدم ، ولی بازم یه نگاه به چشمای معصوم « خودم » منو تو کارم راسخ تر میکرد . اونوقتا بود که در جواب اون توهینها و تحقیرها و سرسختیها و کشمکشها ، بیشتر به « خودم » میچسبیدم و از ته دل خدا رو برای نگه داری « خودم » شکر میکردم . اونوقت سخت مینشستم با « خودم » تمرین میکردم تا همیشه قوی باشه . خوب درس میخوندم و سعی میکردم « خودم » رو خوب تربیت کنم . گاهی که زیادی فشار رو روی « خودم » احساس میکردم یاغی میشدم و تو قالب دخترکی شیطون میرفتم و با خباثت به « خودم » مرخصی میدادم تا با قوای بیشتری به جنگ اونا بره . 
سخت بود ، خیلی سخت . خار حقارتی که از نگاه شهید بلند میشد ، استغفراللهی که از دهان بابا در میومد ، چشم غره های که از چشمهای دو رنگ حمید نصیبم میشد و کتکهایی که از دستهای بزرگ و پهن سعید به جسمم تازیانه میزد و پوزخندهایی که از جانب شهاب تو صورتم پخش میشد و من هیچوقت معنا و مفهومشون رو درک نمیکردم . 
گاهی با پا درمیونی ماما قائله ختم به خیر میشد و گاهی با جانب داری ماما از اونا ، میفهمیدم که من تند رفتم و قدمی کوتاه تر بر میداشتم . تو این درگیریها و بزن و بکوبها و جنگهای بی پایان ، گاهی نصیبم هیچ بود و گاهی دور تر از هیچ ، حقارت ... گاهی هم برد با من بود ، مثل رفتنم به کلاسهای زبان ، مثل سماجتم در به سر نکردن چادر ، مثل یه مانتوی تقریبا دمده شده ولی زیبای خرید عید و پوشیدن قایمکیش وقت رفتن به کلاس زبان . 
گاهی جوابش یه تو دهنی بود ، مثل لو رفتن جای لوازم آرایش دخترونه ام که شمارشون از سه تا رژ کم رنگ و یه کرم مرطوب کننده و یه تافت مو بالاتر نمیرفت . گاهی جوابش تهدیدهایی بود که هیچ وقت عملی نمیشد ، مثل شکستن قلم جفت پاهام در صورتیکه بازم با عاطی بگردم و مسیر مشترک مدرسه تا خونه رو باهاش قدم از قدم بر دارم . مثل کچل کردن موهام اگه باز دو تا شیویتش بیرون از مقنعه مونده بود . 
گاهی حرفم به کرسی مینشست ، مثل راهیابیم به دانشگاه اونم تو رشته ای که پسرونه بود و شاید آرزوی هر چهارتا برادرم . گاهی دستیابی به این خواسته ها منو به عرش میرسوند ، مثل وقتایی که سعید دم دانشکده کشیکم رو میکشید و منو در حال خروج با بیست سی تا پسر ژیگول میدید و احساس حقارتی که یه عمر از چشاش به چشمای من القا میکرد و اون روز من از چشمام به چشماش متشعشعش میکردم . گاهی هم منو از عرش به فرش میکوبید و نا توان تر از جنین یه ماهه ، در مقابلشون باخت رو میپذیرفتم ، مثل جواب زورکی به بله عاقد سر سفره عقد به رضا ، پسر حاج آقا مقدم . 
قدیما ، که تجربه ی کمتری داشتم از سختیهای « خودم » موندن ، فکر میکردم این بزرگترین و سخت ترین باخت من بوده ، تو ناتوانایی « خودم » رو نگه داشتن . ولی وقتی نامرادیهای زندگی ، سنگلاخایی که پاهای ناتوانم رو زخم میکرد ، کشمکشهایی که خونابه از زخمها راه می انداخت ، یه تو دهنی محکمتری به « خودم » میزد ، تازه میفهمیدم که باختهای سنگین تر و کمر شکن تری هم هست . 
از سال دوم دانشگاه ، عاشق دلسوخته ای پیدا کرده بودم . پسری خود ساخته ، خوش برخورد ، خوش بر و رو ، از نظر اکثر هم دانشکده ایام ، همه چی تموم به اسم سامان . گاهی از سر شیطنت ، جواب نگاه های سوزنده اش رو با نگاهی سوزنده تر میدادم و گاهی از سر خود پسندی ، کم محلی میکردم . گاهی پا را فراتر از شیطنتهای همیشگی میذاشتم و توی کافی شاپ نزدیک دانشگاه ، جوابگوی تقاضای اون در گرفتن وقتم میشدم و جسورانه پا به محل قرار میذاشتم و پای درد دلها و نجواهای عاشقونه اش مینشستم و گاهی چشم روی احساسات پاکش میذاشتم و محل سگ هم بهش نمیذاشتم . گاهی با برقی تو چشمای شیطونم ازش میخواستم تو تحقیق سختی که استاد ازم خواسته کمکم کنه ، گاهی در مقابل درخواستش برای قرض گرفتن جزوه هام سماجت میکردم و گستاخانه یه کلام میگفتم : نه . 
به مرور و در طی دو سالی که از درسم مونده بود ، کم کمک راههای کوچیکی رو به قلبم باز میدیدم ، نهرهایی که بی جون و کم عمق تا دهلیز چپ قلبم میرفت و بعد با فشار خون تو رگهام راه میگرفت و تو سرمای زمستون گرمم میکرد و تو گرمای تابستون دستامو سرد . یواش یواش به این نتیجه میرسیدم که منم میتونم عاشق بشم ، منم میتونم بخوام و انتخاب کنم ، منم میتونم با خواست « خودم » سرنوشتم رو به دست بگیرم و قدم در راه آینده و نیمه دوم زندگیم بذارم . 
اونوقتها بود که به درخواستهای سامان برای گشت کوچیکی زیر درختای پارک جمشیدیه ، تو هوای خنک بهاری ، روی خوش نشون میدادم و وقتی یادم میومد که این دختر حاج منصور افراست که داره شونه به شونه یه پسر غریبه توی پاک قدم میزنه ، وقتی چشمای سرخ از عصبانیت شهید جلو چشمم رژه میرفت ، وقتی طعنه ها و داد و بیداد های حمید رو به خاطر نیم ساعت دیرتر رسیدنم به خونه ولو به خاطر طول کشیدن جلسه امتحان ، به یاد می آوردم ، وقتی رگ برجسته گردن سعید از زور غیرت جلو چشمم میکوبید ، خوشحالی عمیقی رو زیر پوست بدنم حس میکردم که مور مورم میکرد و لبخند رو به لبهای قلوه ایم مینشوند . اون وقتها بود که جسارتم رو از حد فراتر میذاشتم و نیم نگاهی با دریدگی به چهره ملتهب سامان می انداختم و عزم میکردم تا در مورد آینده ای مشترک در کنار اون فکر کنم .

سامان خیلی از خوبها رو در کنار هم داشت . چهره ای جوان پسند ، وضع مالی خوب ، تیپ جدید و مطابق با ذوق دخترونه من ، رفتاری آقا منشانه و متین ، مهربون توام با احساس احترامی که همیشه بدنبالش بودم . در تمام اوقاتی که با او در حال بحث یا صحبت بودم ، هیچ وقت سعی نمیکرد عقیده خودش رو به من تحمیل کنه و این برای منی که در تمام طول عمرم همه اطرافیان به نوعی سعی داشتن عقاید خودشون رو بهم بچپونن ، ارزش خیلی زیادی داشت . 
روز به روز تفاوتهای فاحش میون سامان و برادرام ، منو در نزدیک شدن به سامان ترغیب میکرد . کم کم مجاب میشدم که سامان میتونه نیمه گمشده و تکمیل کننده من باشه . 
من دلم میخواست زندگی رو از دریچه ی سادگیها ببینم . زندگی پیچیده نمیخواستم . دلم لک میزد برای یه نگاه شفاف که تا اعماق دل آدم رو نشون بده . یه نگاه که زیر بم شخصیت آدم توش پیدا باشه . از نگاه غوطه ور تو چشمای امثال حمید متنفر بودم . خشونت نگاه شهید ، رعب آور بود . توی نی نی چشمای سعید هیچ خطی خوندنی نبود . دلم یه خط ننوشته میخواست که از توش یه کتاب مطلب بشه استخراج کرد . محبت ، سادگی ، عشق ، متانت ، حجب و حیا ، ایمان به خیلی چیزا علاوه بر خدا . 
یه نگاه که به چشمای میشی سامان می نداختم ، داد میزد که از سادگی بیچارست . من عاشق همین سادگیها بودم . زل که میزدم تو آینه چشماش ، یه وجدان راحت توش خوابیده بود ، من با همین وجدان راحت ، آرامش پیدا میکردم . چشم که میچرخوند رو جزء جزء اعضای صورتم ، عشق و محبت رو ساتع میکرد و وجودم رو داغ ، من کشته مرده همین محبتای خالصانه بودم . یه رگ بیحیایی که زیر پوستم میزد ، تشخیص حجب و حیای ذاتی تو چشماش برام نانوشته خوندنی بود ، عاشق همین حجب و حیا به زبون نیاوردنیش بودم .
گاهی دلم میخواست ، خیلی دخترونه ، خودمو به سامان نزدیک تر کنم . اما در کمال تعجب ، با اینکه به ظاهر از خانواده ای اپن مایند و بی تعصب بودن ، این دوری کردنای سامان ، منو تو بهت میکشوند . سامان به من نزدیک بود ، با من صمیمی بود . من رو تو میگفت ، راحت درد و دل میکرد ، به حجابم گیر نمیداد ، ولی عجبا که تعصبی بود . این تعصب اصلا با اون چیزی که به اسم تعصب از اطرافیانم تا اون سن دیده بودم ، زمین تا آسمون توفیر داشت . این که تو دانشکده زیاد پا پیم نمیشد و حد خودش رو نگه میداشت ، ولی دورا دور هوامو داشت و احیانا اگه پسری نزدیکم میشد مثل آوار رو سرش خراب میشد ، حالتی از تعصبی شیرین رو برام تداعی میکرد . 
این که به آرایش و موهام گیر نمیداد ولی از صدای بلند خنده هام تو محیط دانشگاه ایراد میگرفت ، بهم حس خوبی میداد . اینکه راحت بود باهام و منو راحت تو ماشینش سوار میکرد و به گل گشت میبرد ولی هیچوقت سعی نمیکرد دستمو بگیره یا خودشو بهم بچسبونه ، برام شیرین بود و اینکه تو میدون انقلاب تو شلوغ پلوغی پیاده رو وقت کتاب خریدنا ، دستشو حمایت گر پشت کمرم میذاشت و منو از وسط جمعیت بدون برخورد با بدنی خبیث رد میکرد ، ولی بمحض رسیدن به خلوتی پاساژ ، فاصله مینداخت بینمون ، نجابتشو برخم میکشید . تظاهر نداشت ، تعصبش کور نبود ، قبول تعصبش سخت نبود ، گوش کردن به حرفاش زور نبود ، به خرج گرفتن توصیه هاش اجباری نبود و عجیب متنانتش ، تعصبش و نصایحش به دلم چنگ میزد و منو پله پله به آسمون نزدیک تر میکرد . 
سامان جوون برازنده ای از یه خانواده کم جمعیت و تحصیل کرده بود . پدر و مادرش ، هر دو از تحصیلات عالیه برخوردار بودن . فکر داشتن پدر شوهر و مادر شوهر فرهنگی و تحصیل کرده ، ذوقی بی حد رو زیر پوست تنم جریان می انداخت . زندگی متعادل و پدر و مادر روشن فکر که انتخاب شریک روزهای آینده رو تمام و کمال به خود سامان واگذار کرده بودن . انسانهای عادی با افکاری عادیتر . خانواده ای گرم و پر شور که بزرگترین گناه نابخشودنیشون ، غیبت یکی از اعضای خانواده سر میز نهار یا شام بود و مهمترین مشغله ذهنیشون ، روز تولد اعضای خانواده و هدیه ای که باید باب میل و طبع همدیگه انتخاب میکردن . 
اساسی ترین تفاوت خانوادگی میون ما و خانواده اونا ، مسافرتهای دسته جمعی افراد خانواده با هم بود . اینکه هیچوقت بدون هم جایی نمیرفتن . تا جایی که یادم میاد توصیه های بزرگان دینی ما ، همین نکات به ظاهر کوچیک بود که تو خانواده عادی اونا بشدت بهش پایبند بودن و توی خانواده به ظاهر مذهبی ما ، بشدت ازش گریزون . دروغ بین اعضای خانواده کوچیکترین جایگاهی نداشت حتی به مصلحت . در صورتیکه نگاه ما به هم پر از دروغ و ریا بود .
اونچه بشدت منو متحیر میکرد و اوج این تفاوتها رو برخم میکشید ، رفتار خونسردانه و به دور از تعصبات خشک سامان در مقابل خواهرش سارا بود . سارا مدتی بود که با پسری از دانشکده خودشون آشنا شده بود . خیلی راحت این آشنایی رو به خانواده کشید و اونو به جمع خانوادگی راه داد . چیزی که حتی فکر به اون موهای بدن منو سیخ میکرد . وقتی در این خصوص از سامان پرسیدم و خواستم ببینم آیا غیرتی هم میشه یا نه ، خیلی ریلکس جوابم رو داد و گفت : « سارا دختر بالغیه و از شعور برخورداره . میتونه فکر کنه و بد و از خوب تشخیص بده . دختر خوب و مقیدیه . اهل جلف بازی و سبکسری نیست و حد و حدود خودش رو خوب میدونه ، اینکه از من خواسته با اون پسر آشنا بشم ، همین دلیل خوبیه که نشون دهنده شعور بالاشه . حتما با اینکار سعی داره اون پسر رو محک بزنه و در موردش جدی فکر کنه . من وظیفه دارم بعنوان برادر بزرگترش راه و چاه رو نشونش بدم و از تجربیاتم برای بهتر شناختن جماعتی با جنس مخالف بهش کمک کنم . چرا الکی با تعصبات مغرضانه راه شناخت رو بروی خواهر خودم ببندم و اونو دچار سردرگمی کنم ؟ » 
یه سال زمستون یادمه ، وقتی برای انتخاب واحد دم پنجره یکی از کلاسا برگه های انتخاب واحد رو توزیع میکردن ، خودمو کشون کشون ، کشیدم سمت پنجره ، از بین جمعیت متراکم دست بردم تو حفاظ پنجره فرم انتخاب واحدمو بگیرم . عجیب بود این دانشگاه ما که هر ترم یه مدلی فرم انتخاب واحد توزیع میکردن ، یه بار با شناسنامه ، یه بار با کارت دانشجویی ، یه بار هم همینطوری به هر ننه قمری فرم انتخاب واحد رو تحویل میدادن . اون ترم هم قرعه افتاده بود به شناسنامه . دست که از حفاظ بیرون آوردم شناسنامه با فرم انتخاب واحدم با هم از دستم سرازیر شد تو راهرو کنار پنجره و از گل و شل بارون شب قبل حسابی کثیف و گلی شد . آهم دراومد . برگه زیاد کثیف نشده بود ولی شناسنامه ام ، همون لحظه که دست بردم بکشمش بالا ، زیر پاهای جمعیت متراکم پشت پنجره موند و کثیف تر و ناخوانا تر شد . 
سه چهار روزی با همین شناسنامه کر و کثیف سر کردم و هر کار کردم تمیزترش کنم ، جوهرش پخشتر شد و بدتر . یه روز به سرم زد برم ثبت احوال تعویضش کنم . کنار دانشگاه تو کوچه پشتی ، یه شعبه ثبت احوال بود . از قضا یکی از پسرای کلاس هم اونجا شاغل بود . بین کلاسا تو یه فرصت مناسب ازش درمورد تعویض شناسنامه سوال کردم و توضیح داد و گفت میتونم روز یکشنبه برم تا بدون مشکل برام شناسنامه مو تعویض کنه . 
اون روز یکشنبه که رفتم اونجا ، بعد از انجام کارای تعویض شناسنامه ، همون پسر هم کلاسیم ، باهام همراه شد تا با هم به سر کلاسامون برگردیم . تو یه لحظه که از کوچه پشتی دانشکده ، از روی جوی آب توی پیاده رو خلوت اون کوچه پریدم ، پام رو گل خیس سر خورد و نزدیک بود با کله بخورم زمین ، آقای ناصری ، هم کلاسیم که جلوتر از خودم بود با صدای آخم برگشت و تو یه لحظه منو تو بغل گرفت که از افتادنم جلوگیری کنه . همون لحظه که هنوز دست آقای ناصری دور کمرم حلقه بود ، چشمام توی چشمای سامان قفل شد ، زبونم بند اومد و کنترلم رو از دست دادم و با دست پاچگی از آقای ناصری کناره گرفتم . 
هر کی تو اون لحظه این صحنه رو دیده بود ، صد در صد فکرش به خطا میرفت . خلوتی کوچه و کم عابر بودنش ، تنهایی منو و ناصری ، هم کلاس بودنمون ، و اینکه اصلا من تو اون کوچه چی میخواستم ، جای شک زیادی برای ببیننده اون صحنه درست میکرد . خبر لب گزیده مو و رنگ پریده ام رو داشتم ، سامان میتونست خیلی راحت به قضاوت بشینه و اونچه هرکسی میتونست به ذهنش راه بده ، راه بده . 
نه اون روز نه روزهای دیگه ، سامان به خاطر صحنه ای که دیده بود از من توضیح نخواست . ناچار تو یه فرصت مناسب خودم براش توضیح دادم . سامان خیلی راحت تو چشام زل زد و گفت : « مگه همیشه خورشید وسط آسمونه ؟ » از حرفش چیزی دستگیرم نشد استفهام آمیز نگاش کردم . منظورش چی بود ؟ خودش برام توضیح داد : « یه لحظه وسط ظهر سر از پنجره بیرون میکنی میبینی خورشید وسط آسمونه . ولی مگه از اول هم همونجا بوده ؟ مگه بازم اونجا میمونه ؟ مگه دیدن خورشید وسط آسمون به این معنیه که همیشه جای خورشید وسط آسمونه ؟ شاید دلیل داشته باشه ، شاید زمین میچرخه و خورشید رو وسط روز تو دل آسمون نشون میده ، نباید اینقد سطحی فکر کرد که همیشه جای خورشید وسط آسمونه . همیشه هم نمیشه به اون چیزی که چشم میبینه اعتماد کرد . هیچوقت خدا دیده نمیشه ، ولی میتونی با اطمنیان وجود خدا رو منکر بشی ؟ فقط به این دلیل که با چشم نمیشه دیدش ؟ همیشه آسمون پیداست ، ولی تاحالا فکر کردی که چیزی به اسم آسمون اون بالاها وجود نداره و این وسعت محدود دید ماست که آسمون رو به چشم ما آسمون نشون میده ؟ میتونی با اطمینان بگی من آسمون رو میبینم پس هست ؟ چرا باید اونچه که نمیبینیم رو به کل منکر بشیم و با چه جراتی اونچه که محدوده کوچیک چشم ما میبینه باید مطمئن بشیم همونجوری وجود داره که ما میبینیم ؟ »
همین عقاید بود که منو بیشتر و بیشتر به سمت سامان میکشوند و در عوض از خانواده خودم دورم میکرد . هیچوقت حتی شهاب با اینکه از نظر فکری با بقیه افراد خانواده ام هم مرام نبود ، افقی به این وسیعی رو به چشمان من باز نمیکرد . واقعا چرا ؟ این چرا از اون چراهایی بود که تا ابد الدهر هم نمیتونم به جوابش برسم . چرا دختری مثل من با وجود داشتن 4 برادر بزرگتر از خودم ، نباید هیچوقت سایه ای جز خشونت رو از اونا بر سرم داشته باشم ، چرا این برادرها ، هیچوقت نتونستن چتری باشن حمایتگر ، چرا همیشه باید نقششون تو زندگی من نقش یه پتک باشه برای سرکوب کردن خواسته ها و امیال دخترانه من ؟ چرا نمیتونستن خوب بودن رو در قالب کلماتی ساده به خوردم بدن ؟ چرا باید همیشه با جبر و خشونت ، عقاید خودشون رو بهم تحمیل کنن ، نه با استدلال و با توجیح ؟
سامان از یه خانواده باز اجتماعی بود . محاسن بلند نداشت ، انگشتر عقیق نداشت ، باباش حاج نرفته بود . پسر حاجی نبود . مادر خواهر محجبه نداشت ولی همون مامان به ظاهر بی حجاب ، تموم رجب تا رمضون رو روزه میگرفت . نماز میخوند . کلی شاگرد خصوصی داشت که همگی از خانواده های کم وسعی بودن و بدون چشم داشت به پول این کلاسای خصوصی درسشون میداد . سامان همیشه میگفت : « مامان ، بابای من از پاک ترینهای روزگارن » چرا من با این درجه از اطمینان نمیتونستم بگم اون شخصیتهای پیچیده شده تو ظواهر پر فریب ، خانواده من و از پاکترینهای روزگارن ؟

قدیما ، خیلی راحت تر با اطرافم ارتباط برقرار میکردم . خیلی راحت دوست پیدا میکردم . دبستان ، راهنمایی ، دبیرستان ، همیشه دوستایی بودن که به خاطر اخلاق خاصم ، دوره ام میکردن و خیلی خوب تو همون محیط محدود به چهاردیواری مدرسه با هم اخت میشدیم و رفاقت میکردیم . ولی بعدها که پا به محیط بزرگ و بی در و پیکر دانشگاه گذاشتم ، اوج رفاقتهام ، نزول کرد . دایره دورم تنگ تر و تنگتر شد ، وسعت رفاقتم به همون اندازه که عمیقتر و گسترده تر شد ، به همون اندازه هم کم تعداد تر . تا اونجا که به جز یکی دو تا از بچه های دوران دبیرستان که اون موقع ها هم زیاد باهاشون صمیمی و جیک تو جیک نبودم ، کسی دیگه ای دور و برم حلقه نمیزد . نمیدونم چرا ... ملاک من برای دوستیها عوض شده بود یا عمق دوستیها اون روزها کلا سطحی تر شده بود ؟! ولی با این همه ، بجز سامان که سعی کرد و تونست به خلوت من راه پیدا کنه ، سه چهار تا دوست جدید ، بیشتر نتونستم برای خودم دست و پا کنم . 
نمیدونم ، شاید هم همیشه این ترس با من بود که بلاهایی که تو دوران دوستیهام با عاطی و ندا و نرگس و لیلا به سرم اومد و شخصیتی که گاه و بیگاه جلوی اونها ازم خورد میشد ، بواسطه رفتارهای غلط و افراط گونه خانواده ام ، بازم تو محیطی و شرایطی سخت تر و حساس تر از دبیرستان و راهنمایی برام بوجود بیاد و فقط صرف دوری از احساس حقارتی که از این برخوردها به قلب و روحم چنگ مینداخت ، سعی میکردم دایره دور خودم رو تنگتر و تنگتر کنم ... دقیق نمیدونم ولی یه حسی ، مابین این حواس ، باعث میشد تو دوران پر فروغ و پر شیطنت دانشجویی ، دایره دور من ، محدود بشه به چهار پنج تا دختر و یه پسر ... 
بینابین این حلقه جدید ، مینا ، دوست دوران دبیرستانم ، تونسته بود بیشتر از اون دوران بهم نزدیک بشه . مینا یکسال و نیم بعد از من تو همون رشته ، پا گذاشت توی همون دانشکده . به واسطه اخلاق منحصر به فردش ، که یه جور خود احمق پنداری بود ، همیشه مورد توجه ام قرار میگرفت . شخصیتی که در کمال رندی ، به شدت احمق جلوه میکرد . این خود احمق پنداریهای مینا ، گاهی سوتیهای با نمکی ازش برام به یادگار میذاشت . خاطراتی که پر رنگ و با سماجت تو مغزم موندگار میشد ... دست و پا چلفتی بازیهایی که همگی از روی حساب و کتاب و برنامه ریزی شده بودن ، خل بازیهایی که همگی سیاستی ظریف تو خودشون نهفته بودن ... احمق بازیهایی که نشون از یه سیستم پیشرفته مدیریتی داشتن ... 
اخلاق مینا ، تاثیر خاصی رو روند شخصیت پذیری من نداشت ، ولی خوب ، خوبیش این بود که تجربه ای به تجربه هام اضافه میکرد . این که هر کی احمق به نظر رسید ، لزوما احمق نیست . برام جالب بود ... اینکه ادم از خیلی چیزا سر در بیاره ولی هم زمان خودش رو به خریت بزنه و با همین شیوه ، کار خودشو راه بندازه ... اینکه عقب عقب راه بری و صاف بیفتی تو بغل دانشجوی پسری که از اول ترم چشمتو گرفته ، باهم پرت بشین روی زمین ، یه دور تو چمنا غلت بخوری ، بعد خیلی خر مابانه بلند شی ، یه ژست احمقانه دست و پاچلفتی به خودت بگیری و به جای معذرت خواهی و سرخ و سفید شدن دست بذاری جلو دهنت و زل بزنی تو چشای پسر نگون بخت و بگی : « وای ، حالا چی میشه ؟! » و دقیقا دو روز بعد از همون وای حالا چی میشه احمقانه ، مخ پسر مورد علاقه ات رو زده باشی و یکی دوبار هم کشونده باشیش سر قرار ... اینکه از پس ساده ترین کار یه آدم بالغ که همون راه رفتنه بر نیای ولی سر کلاس سخت گیر ترین استاد دانشکده ، سر یکی از سخت ترین درسها ، بزرگترین تقلبیها رو در کمال آرامش و بدون دست و پا گم کردن مرتکب بشی و توی درسی که کلامی ازش حالیت نیست ، یه بیست خوشکل تو کارنامه ات بنشونی . کاری که من با تموم دل و جراتم و با داشتن سر به این نترسی ، حتی فکرش هم موهای بدنم رو سیخ میکرد . 
به جز مینا ، نازی با جلفگریهای افراط گونه اش توجه ام رو به خودش جلب میکرد ... دختری که از نقص عضوش خوب برای توجیح فساد اخلاقیش استفاده میکرد ... قیافه خوب ، پای لنگ ... همیشه منو یاد این ضرب المثل می انداخت : « خدا خر و دید و شاخش نداد » . نازی از اون دسته از آدمهایی بود که اصلا راهی به حلقه دور من پیدا نکرد ، ولی عجیب گه گاه وسط حلقه زندگیم ، رد پای یکی در میون پای سالم و ناسالمش رو دیدم و آهم دراومد .
نازی مظلوم نبود ، ولی مظلوم نمایی رو خوب بعنوان یه وسیله بکار میبرد . وقتی از جلو حراست دانشگاه رد میشد و خانوم حراستیِ جلو در ، در حال برانداز کردن تیپ و سر و وضعش ، از شلوار جینش ایراد میگرفت ، همین مظلوم نمایی به کمکش میومد که : « خانوم صبا ، اگه شلوارمو بزنم بالا ... پای چلاغمو ببینی ، زیر زانومو که بر اثر تصادف استخونش زده بیرون و زیر شلوار پارچه ای اذیتم میکنه و نمیذاره بشینم سر نیمکت ، خودت بهم حق میدی که به جای شلوار پارچه ای جین بپوشم » و به این ترتیب ، جین پوشیدنش توی محیط بسته دانشگاه ما ، با اون همه ایرادگیریهای سفت و سخت حراستی ، توجیح میشد . یا وقتی شب و نصف شب ، علیرضا ، دوست پسر لجن تر از خودش ، از خونه اش با یه تیپا شوتش میکرد بیرون ، و اون مجبور میشد تموم ساعتهای دو نصف شب تا هشت صبح رو روی نیمکت کنار دانشگاه به سر ببره و گشت شبانگاهی جلوشو بگیره ، خیلی راحت بگه : « بارم سنگین بود ... با این وضعیت پام ... یکی از دوستای بابام که داشت میرفت شمال ، منو نصف شب رسوند اینجا و رفت » اگه کثافتکاریها و لجن بازیهای اونو ، با چشم ندیده بودم ، امکان نداشت از موضع تدافعی پشت سرش دربیام و یه مدافع حق به جانب تا آخر عمر براش نمونم . بهرحال ، نازی هم جزو اون دسته ای بود که ناخواسته ، گاه و بیگاه سر از محیط پیچیده به دور من در می آورد . هرچند تاثیر پذیر روی شخصیت من نبود ... ولی ... روی زندگیم نمیتونم بگم تاثیر نداشت . 
هستی ؛ دختر ساده لوحی که خودش رو زرنگ تر از اون میدونست که بخواد رو دست بخوره . از روز اول دانشگاه ، شخصیت به ظاهر تزلزل ناپذیرش ، اونو جزو یکی از حلقه های محیط من قرار داد ... یه دختر خودساخته و مستقل ، خودرای ، متین ، ایستاده و به ظاهر تزلزل ناپذیر دقیقا مثل قد و بالای بلند و سیخش ... اویل سفت و سخت دوست داشتم پا بذارم جای پاش و راست قامتی و ایستادگی و خودرایی و استقلال رو مثل ارثی ارزشمند از پدر رسیده ، برای خودم حفظ کنم ... 
هستی با خاله اش زندگی میکرد . یه خاله مجرد که توی یه دبیرستان دبیر بود . عاشق سینه چاک محسن پسر عموی مادرش بود که از قضا توی همون دبیرستانی که خاله اش تدریس میکرد ، اونم تدریس داشت ، فارغ التحصیل علوم دینی و قرآنی بود و دانشجوی حقوق ... از روز اولی که هستی رو شناختم ، یا ذکر محسن رو لبش بود ، یا خیال محسن تو ذهنش ، یا سایه محسن در کنارش ... هر جا قراری بود ، گردشی ، کوه پیمایی که گه گاهی با دوستان جیم میزدیم و میرفتیم ... محسن هم پای ثابت این گردشها و دوش به دوش هستی بود . کمتر هستی تو خیالم بی محسن میومد ... روز به روز علاقه اون به محسن ، خانه برانداز تر میشد ... هیچوقت محسن به هستی ابراز عشق نکرده بود ، ولی ، خوب ، رفتار و حرکات محسن چیزی جز یه عشق آتشین دوطرفه میون این دو رو نشون نمیداد ... خوب یادمه از سال سوم ، هستی که جون به سر بلاتکلیفی از طرف محسن شده بود ، به انحاء مختلف سعی کرد عشق آتشین خودش رو به اون نشون بده . تولد محسن ، همه ما باید به زور هستی هم که شده ، از خرج و مخارجمون میزدیم و کادویی در شان آقا براش تهیه میکردیم ... روز معلم به همین ترتیب ، روز دانشجو ایضا ، روز مرد یه جور دیگه ... خلاصه اش اینکه نه تنها از طریق خودش باید این عشق رو به ثبوت میرسوند ، که از طریق دوستای نزدیکش هم به همچنین ... این تلاشای هستی برامون خالی از لطف و مزاح هم نبود . آخرای سال سوم ، سرانجام این خودسوزی در منجلاب بلاتکلیفی هستی ، باعث شد رک و راست بپره توی صورت محسن و اعتراف به این عشق افلاطونی ... ای داد و بیداد از عکس العمل محسن ... هنوزم که یادم میاد چطور هستی خوار و خفیف این اعتراف تکون دهنده خودش شد ، بازم موهای بدنم سیخ میشه و جواب محسن که : « تو دختر دختر عموی منی و میمونی نه بیشتر نه کمتر » ولی خوب شخصیت به ظاهر خودساخته و سرسخت هستی ، چیزی نبود که با یه اعتراف به دوست نداشتن و عاشق نبودن محسن پا پس بکشه و تازه افتاد توی یه لاین دیگه ... از ابتدای سال چهارم ... هر روز هر روز ، به ضرب و اجبار و شماتت هستی ، منو ، مینا و آنی مجبور بودیم جور کش تنهایی هستی بشیم و هر روز یه جا برای فال گیری و کف خونی و دعا نویسی که شاید ، شاید شیطون آنتی عشق محسن ، توسط یکی از این سحر و جادوها ، خنثی بشه و محسن رو پاک و منزه برگردونه به آغوش عاشقانه هستی . 
یکی از خاطره انگیز ترین دوره ها از دوران دانشجویی ما ، همین هلک و پلک افتادنای احمقانه ، به دنبال شخصیتی به ظاهر قوی و البته برعکس ، کاملا متزلزل هستی ، دنبال دعا و جادو بود . هر روز یه فال نویس ، هر روز یه خواب امام دیده ، هر روز یه مرده زنده شده ، هر روز یه باطل السحر جدید . خنده دار ترین و غم انگیز ترینشون ، همون اخرینشون بود ... مردی ادعا میکرد مرده بوده و خواب امام زمان رو دیده و وقتی از حالت مرگ به دنیا برگشته ، توانایی شفا دادن به مریض صعب العلاج و ناعلاج و باطل کردن سحر رو پیدا کرده . 
خوب یادمه ... اون ترم قرار بود حجاب برتر توی دانشگاه ما اجرا بشه ، آخر ترمی به همه گیر داده بودن از ترم آینده باید با حجاب برتر حاضر بشیم سر کلاسا . همه در تکاپوی قواره خریدن و چادر دوختن بودیم و هستی ... در تکاپوی پول جور کردن برای این باطل السحر گرون قیمت از آقای از گور برخاسته ... به ضرب و زور و توپ و تشر هستی ، من و آنی ، پول چادرهامونو بی کم و کاست تحویل هستی خانم دادیم و راه افتادیم دنبالش برای خرید باطل السحر . 
از خم و پیچ کوچه های پر بن بست راه آهن ، منتهی به ری ، گذشتیم تا رسیدیم به خونه آقای از گور برخاسته . تو نظر اول ، آقای از گور برخاسته خواب امام دیده ، تو چشم آنی زل زد و گفت در ورودی پله های پشت بام شما رو بستن ، میتونم یه باطل السحر بدم بهت ، در ورودی پله های پشت بومت رو باز کنی و از شر کسایی که نمیخوان برسی بالا و افق رو ببینی و راهتو پیدا کنی ، راحت بشی ، هدیه اش هم صد تومنه ... چشام چارتا شد . هینی کشیدم که توجه اش به من جلب شد ، نطقش باز شد که بختت رو بستن ، شوهر نمیکنی ، اگرم شوهر کردی بچه دار نمیشی ، راهش باز کردن و بستن کفن مرده است . آب غسل مرده باید بریزی رو سرت و سحرشونو باطل کنی . خدا رو شکر بجز مورد شخصیت خودرایی و استقلال طلبی هستی ، هیچ نکته قابل توجهی تو شخصیت اون منو جلب نمیکرد ... خرافاتی نبودم ... زیر سبیلی رد کردم تا به وقتش ...

آنی یه سقلمه به پهلوم زد که : « خره بیا ما هم بخریم شاید فرجی شد » گفتم : « برو بابا ، حالت خوش نیست . این همه خواستگار دادم ، خودم نمیخوام شوهر کنم . تازه سامان که برام میمیره . خودم نمیخوام الان دست و بالم رو ببندم . » آنی یه نگاه بهم انداخت ، تا ته دلهره هامو خوند . سرشو به گوشم نزدیک تر کرد : « نه که بابات و اون دادشای لندهورت در خونه رو بروش چارطاق باز میکنن ؟ حالا بذار ببینیم با هستی چه میکنه ، باطل السحرش جواب میده ؟ اگه محسن اومد گرفتش ، اونوقت منو و تو هم میخریم شاید فرجی شد . » پوزخندی زدم و رومو برگردوندم صاف تو چشای آقای از گور برخاسته . 
یه مشتی کاغذ مچاله شده از پر شالش باز کرد . ریخت روی میز جلوش ، گفت : « شخص مورد نظر شما رو عناصر چارگانه حیات احاطه کردن . اسیره چارعنصره . باید هر چارتاشو باطل کنی . کارت یه خورده سخته ، ولی اول باید دلتو یکی کنی ، قلبتو صاف کنی ، تمرکز کن و شروع کن از امروز تا چل روز دیگه بشمار برمیگرده طرفت . اولی آبیه باید بریزی توی یه چیز مایع چل قول والله بخونی فوت کنی توش یه شب بذاری بمونه ، آب مونده اش رو بدی بخوردش ... دومی بادیه چل تا کاغذ میدم بت . چل قول والله میخونی روشون . هر کدوم رو جدا جدا میبندی به یه درختی سر راهش تا باد با خودش ببره . سومی خاکیه . چارتا مسیر مورد ترددش رو انتخاب میکنی هر کدوم رو چال میکنی زیر زمین تو یه مسیر . چهارمی آتیشیه . چهارتا فانوس نسوخته میخری . این چارتا کاغذ رو میخیسونی تو روغن مورچه ، فیتیله میکنی چهارتا چارشنبه دم غروب میذاری تو هوای آزاد بسوزه . بعد چل روز جوابشو میبینی . هدیه اش پونصد تومنه » خلاصه اش اینکه پونصد هزار تومن پول بیزبون اون روز هستی بی کم و کسر بی چک و چونه گذاشت رومیز آقای از گور برخاسته و راهی شدیم . 
هر چی گفتم هستی اقلا چک و چونه ای . گفت : « بت گفته باشم ، شنیدی که چی گفت ، گفت دلتو صاف کن . شما هم اگه از پولایی که بهم دادین ناراضی هستین بگین ، برم گدایی کنم هم پولتونو میدم نه که دل چرک باشین نشه . » اخم کردم ، دستشو محکم چسبیدم : « هستی من به گور بابام بخندم اگه ناراضی باشم . همه دار و ندارم مال تو ، من با اصل این کار مخالفم . » ولی هستی اعتقاد داشت . 
کار اون روزامون خوب دراومده بود که شد خاطره ای بس شیرین و بیاد ماندنی که تو خودش غم بزرگی رو هم به دوش میکشید . منو آنی و مینا و هستی راه افتادیم تو کوچه و خیابون دنبال اجرای برنامه سخت باطل السحر . همونروز آبیه رو انداختیم تو یه تنگ شربت چل قول والله سرش خوندیم و فوت کردیم و گذاشتیم تو یخچال خونه خاله هستی که شب به یه طریقی محسن خان بیاد ، بده به خوردش . بادیها رو از سر بلوار مدرسه ای که خاله اش توش تدریس میکرد تا ته بلوار بستیم به شاخه های درخت . خاکیها رو یه دونشون رو چال کردیم دم در خونه محسن اینا . یکیشون رو دم در مدرسه . یکیشون رو توی حیاط مدرسه دم در ورودی معلما به دفتر . یه قاشق باهامون برده بودیم و با قاشق زمین رو چال میکردیم و اینقدر میخندیدیم تا کاغذ رو چال کنیم . یکیشم دم در ورودی خونه خاله هستی که محسن هر روز حتما میومد اونجا یه سر بزنه . آخرشم آتیشیه رو فیتیله کردیم با روغن مورچه و چارتا چهارشنبه دم غروب هستی داد دم آتیش فانوسا . هر روز ، هر روز برنامه مون این بود : هستی چی شد ؟ محسن کاری کرد ؟ خلاصه اش به چل روز نکشید روز سی و هفتم یا هشتم بود که یه بعد از ظهر محسن اومد در خونه خاله هستی ، کارت عروسیش با یکی از معلمای همکارشو تحویل هستی مادر مرده داد . اینم از آخر و عاقبت باطل السحر هستی بیچاره . آخر و عاقبت هستی بیچاره به همین جا ختم نشد اون دیگه عاقبتش نور الانور بود


آنی دوست جون در بدن من بود . حلقه دور قلبم . دوستی منو آنی دنیایی بود . از روز اول دانشگاه ، من و آنی رفیق فابریک شدیم . آنی یه خونه درندشت داشت ، ارثیه بابا بزرگش . طبقه پایین خونشون ، یه حیاط بزرگ بود و چند تا اتاق تو در تو . از بغل در حیاط یه پله میخورد به طبقه بالا ، اون بالا هم ، پر از اتاقای تو در تو ، مدل مدرسه ای ساز ، دور ساخت . در هر کدوم این اتاقا مال یه خانواده بود . یکی مال عمو بزرگه اش که اونجا ساکن نبود و فقط پسر مجردش اونجا بود . یکی دیگه اش مال اون یکی پسر عموش که متاهل بود و بازنش زندگی میکرد . یکی دیگه اش هم ، مال پسر اون یکی عموش که با زن و بچه اش زندگی میکرد . ساکنین بالا کاری به طبقه پایین که در کل در اختیار آنی بود نداشتن و همین عامل باعث شده بود خونه آنی تبدیل بشه به یه پاتوق دانشجویی . یه خونه تیمی . 
اوایل جرات نداشتم باهاش برم خونه اش . نه که جای بدی باشه ، نه از ترس خانواده ام . ولی کم کم که آنی با وضعیت بغرنج خانواده من آشنا شد و پای درد و دلام نشست ، راحت تر باهاش رفت و آمد میکردم . مشکلی از بابت اجازه نداشتم . راه و رسم زیر آبی رفتن رو خوب بلد بودم . گاهی بین کلاسا ، با آنی راه می افتادیم سمت خونه اش . خونه اش نزدیک دانشگاه بود . خیلی دوست داشتم با آنی باشم . اون منو درک میکرد . ظهرا که 12 تا 4 کلاس نداشتیم ، نهار ساده و دانشجویی آنی رو به پلو مرغ زعفرونی خونه ترجیح میدادم . باهم راهی میشدیم . من حرف میزدم و آنی باقله ها ی خیسونده رو چرخ میکرد . من درد میگفتم و آنی پیاز خورد میکرد . من زجه میزدم و آنی باهاشون کباب درست میکرد . کباب باقله . بعد از غذا ، یه بالش میذاشتیم سرمون رو میذاشتیم جفت هم با هم حرف میزدیم و ابی گوش میدادیم . عاشق آهنگای ابی بودیم .


آنی بچه اول خانواده بود . جز خودش سه تا خواهر دیگه هم داشت . هر چی که من از بی خواهری نالوون بودم ، اون از بی برادری . مامانش کارمند بیمه بود ، باباش شرکتی . هیچکدوم در طول روز خونه نبودن . به قول آنی ، این دانشگاه رفتن برای اون دری بود به سوی بهشت . حداقل مزیتی که براش داشت ، این بود که دیگه مجبور نمیشد یه تنه بار زندگی رو بدوش بکشه . از بشور بساب تا مهمون داری و بچه داری . خانواده خوبی داشت ، همیشه حسرت صمیمیت خانواده اش رو داشتم ولی به قول معروف کی به مال خودش راضیه که آنی راضی باشه . خانواده ریلکسی داشت و از اونجا که فرزند ارشد بود ، نقش مرد خونه رو بازی میکرد . این اخلاقش بشدت روی شخصیت من تاثیر گذار بود . حسرت یه عمر زندگی من ! همیشه تو سری خوری و حرف زور شنوی و کوچیک بودن تو خانواده ای که من ته تغاری و ناچیز ترین جزء ش بودم درمقابل زندگی آنی با اون همه مسئولیت که برای من حکم رویا داشت . یادش بخیر ، همیشه بهش میگفتم : « آنی تو یه پا مردی واسه خودت » ولی من چی ؟! 
گاهی که شیطون خفته در جلد من با شیطون آنی رو هم میریخت ، دست به شیطنتهای اونچنونی میزدیم . فرجه های امتحانای سخت وقتش بود . از سال سوم و چهارم که خونه ما خلوت شده بود ، من و آنی راحت تر با هم رفت و آمد میکردیم . 
شهید و حمید و سعید زن گرفته بودن و هر کدومشون یه قصری جدا گونه برای خودشون داشتن . شهاب زودتر از همه بابا رو خون به دل کرد و بابا هم مجبور شده بود این تف سر بالا رو بفرسته اونور آب . چند سالی بود شهاب مهاجرت کرده بود سوئد . مامان کماکان گیر جلسه ها و روضه ها و برنامه های خودش بود . بابا هم سرش جای دیگه گرم ! من بودم و یه خونه درندشت که کنترل چی هم نداشتم ! 
اون روزا زیر آبی رفتن هم آسونتر شده بود . گاهی هم مخ ماما رو کار میگرفتم اینقد میگفتم و میگفتم تا راضی میشد یه شب فرجه رو بدون اینکه داداشا و بابا متوجه بشن برم خونه آنی اینا با هم درس بخونیم ! این درس خوندنها هم در نوع خودش کم مفرح نبود . یه شب صرف موم انداختن و بند انداختن ! یه شب صرف انگولک کردن تو اتاقای بالا و سر درآوردن از زندگی ساکنای طبقه بالا ، یه شب ساعت سه شب هوس میکردیم غذا بپزیم ، یه شب آرایش میکردیم دقیقا مثل زن خرابا بعدم غش غش به قیافه های خراب شده خودمون میخندیدیم . یه شب که بابا بزرگ مادری آنی اومده بود اونجا مهمون بود ، مینشستیم باهاش ورق بازی تا صبح ، یه بارم که بابای آنی اومده بود خونش سر بزنه ، نصف شب از بالای سرش پاکت سیگارشو کش رفتیم یکی یه نخ خودمون رو مهمون کردیم ببینیم چه حالی میده ! بهر حال ممنوعه بود و چشیدن هر کار ممنوعه ای برای منی که از نفس کشیدنم هم ایراد میگرفتن ، این کارهای خیلی ممنوعه خالی از لطف نبود . 
گاهی اوقات که آنی میرفت دستشویی ، میرفتم پشت در دستشویی مینشستم براش فروغ میخوندم ، عاشق فروغ بود و شیکمش یوبس ! حداقل مزیتی که یوبسی شیکم آنی داشت ، حفظ اشعار فروغ بود برای من ! ... پشت در دستشویی که تو چند تا پله بالاتر ، توی یه نیم طبقه بین طبقه پایین و بالا بود ، یه در بود که باز میشد به طبقه بالا . از سر کنجکاوی یه بار در رو باز کردیم ، پشت در چند تا دبه بود که به نظر میرسید ترشی باشه ... آنی میگفت ترشیهایی که عموش میندازه حرف نداره . یه شب که هوس خوردن ترشی به سرمون زده بود ، رفتیم سر دبه ها ، بازشون که کردیم ، بوی الکل دماغمون رو سوزوند ... شراب بود ! دبه اول آلبالو ، دبه دوم انجیر ، دبه سوم خرما ، دبه چهارم هندونه ، دبه پنجم انگور ! به سرمون زد یه پارچ آوردیم رفتیم سر دبه ها ! یه خورده از خرما یه خورده از انگور ، بعدم آنی یه جوراب گذاشت سر یه پارچ و صافش کرد و به هر ضرب و زور و بدبختی بود چشیدیم ... هیچی که نشد ، آبم از آب تکون نخورد ولی حس خوبی داشت ، یه حس خیلی ممنوعه رو چشیدن حال خوبی داشت ! 
آنی رو از این نظر دوست داشتم که اونم مثل خودم دلش میخواست تجربه های جدید داشته باشه . از بعد از پایان دوره کارشناسی ، رابطه سفت و سختم با آنی هم تموم شد . هرچند آنی با معرفت تر از این حرفها بود که تموم شدن درس و شروع زندگی مشترکش و حتی بچه دار شدنش خللی توی صمیمیتموم بوجود بیاره . فقط حیف که خونه اش اینجا نیست وگرنه منم اونقدرا سربار خاله نمیشدم 

**********

قسمت دوم:

آخرای سال چهارم دوره کارشناسی ، اوضاع و احوال قراش میش زندگی نکبتی من گریبون سامان بیچاره رو هم گرفت . مدتی بود سامان مثل مرغ سرکنده بود . دقیقا همون روزایی که قرار بود امتحانای پایان ترم رو بدیم و از شر دانشگاه راحت بشیم ، تازه دردسرای خانوادگی سامان نمود پیدا کرد . مرتب کار باباش تو هم پیچ میخورد . کسری میاورد ، انبارش آتیش میگرفت . چکهای بازارش تو دست شرخر ها دست به دست میچرخید و آخرش هم حکم مصادره اموال . بیچاره سامان درمونده شده بود و هرچی فکر میکرد ، عقلش به جایی قد نمیداد . 
وسط امتحانای ترم آخر بودیم و دروس به شدت سخت و وقت کم . اون روزا اوج بی سر و سامانی زندگی خانوادگی سامان بود . باباش تا مرز سکته پیش رفته بود و اعصاب مامانش بهم ریخته . خودش دم به دم پیغامای تهدید آمیز دریافت میکرد . ماشینش رو دزد از دم در محل کارش دزدیده بود و سه روز بعد دم در خونه شون با چهار در باز وسط خیابون پارک شده پیدا کرده بود . محمد دوست هم دانشگاهی سارا که قرار بود همون روزا باهاش ازدواج کنه ، بی دلیل از سارا فراری شده بود و تموم قرار و مدارها رو بهم زده بود . تموم این اتفاقا در عرض ده روز یقه زندگی سامان و خانواده اش رو گرفته بود و جای سوال داشت ...

یه شب کتاب به دست ، قصد کردم برم از توی آشپزخونه یه چیزی بعنوان تنقلات برای خودم بیارم . همه چراغای 
طبقه پایین خاموش بود ولی دیوارکوب پذیرایی روشن و از توش صدای زمزمه هایی مبهم به بیرون رخنه میکرد . از سر فضولی و کنجکاوی ذاتی گوش تیز کردم ... صدای بابا بود و شهید و سعید . نزدیک تر که شدم ، صداها واضح تر شد ولی ... قفل ذهن من بسته تر . منظور از حرفاشون هم برام واضح بود هم مبهم ... سعید میگفت : « حاجی شما رخصت بفرما برم خود پسره رو گوش مال بدم » حاجی میگفت : « قرار نیست دست به خون آلوده کنیم ، یه خورده دیگه سخت بگیریم حله » شهید میگفت : « ساده ای پدر من ؟ باباهه گفته خونم رو هم توی شیشه کنین از خواسته پسرم عقب نشینی نمیکنم » سعید میگفت : « آبرو یه دونه دخترش رو که ریختم ، اونوقت حالیش میشه یه من ماست چقد کره میده ، سپرده ام نوچه های جمال شر خر دختره رو از در دانشگاه بدزدن با یه توله تو شیکمش تحویل بابا ننه اش بدن . » شهید میگفت : « آره فکر خوبیه ، انبارشو که آتیش زدیم انگار که نه انگار دار و ندارش رفت تو هوا » بابا میگفت : « استغفرالله ، ببین این دختره بی آبرو چطور کاسه چکنم داد دست ما ؟ » سعید میگفت : « آخرش اگه بازم کوتاه نیومدن ، اونوقته که خون پسره حلاله . داغ جوونشون رو میذارم رو دستشون تا اینا باشن بار دیگه دست به ناموس ما دراز نکنن . » دستام میلرزید و دلم فشرده میشد ، سرم گیج میرفت و زانوهام تا ور میداشت . منظورشون با کیه ؟ کدوم خانواده بدبختی رو میخوان به روز سیاه بنشونن ؟ سامان ؟ سامان من ؟ سارای بیچاره رو میخوان بی آبرو کنن ؟ به چه جرمی ؟ چرا ؟ از زور بدبختی و استیصال ، دست دراز کردم تا از سقوطم جلوگیری کنم ... وای بر من که با یه عشق ساده و خالصانه ، چه آتیشی بپا کرده بودم . خاک بر سرم مگه منم آدمم که عاشق بشم ؟ منو چه به معاشقه ؟ منو چه به دیده شدن و دیدن ؟ دنبال یه دست آویز برای سر پا ایستادن میگشتم که کتاب از دستم افتاد و صداش و خلوتی شب پیچید ، در تو چارچوب باز شد و شهید از اتاق زد بیرون ، دیدن چشمای خونیش انرژی سر پا ایستادن رو بهم داد ... تو چشماش زل زدم و گفتم : « چرا ؟ » « چرا چی ؟ » « چرا کمر به نابودی یه خانواده محترم بستین ؟ این همه آدم رو بدبخت کردین ، این همه مال مردم خوری کردین ، این همه خون ملت رو تو شیشه کردین ، این همه زالو بودن کافی نیست ؟ » سعید با چشمای از حدقه دراومده و بابا تسبیح به دست ، دندون تیز کرده از در پذیرایی خارج شدن و چشم چرخوندن به منی که کمرم تا شده بود . شهید گفت : « ببند دهن نجستو ، لکاته ... تا همینجا هم که گذاشتیم نفس بکشی و نسخت رو نبریدیم ، باید خدا رو شاکر باشی » نمیخواستم به خاطر تحت ظلم قرار گرفتنم خدا رو شاکر باشم . کدوم خدا گفته ظلم ظالم رو تحمل کن و بگو شکر ؟ کدوم خدا گفته بذار آبروی یه خانواده رو به تاراج ببرن و بگو شکر ؟ کدوم خدا گفته جلو جفت چشمات ناموس دیگرون رو بی آبرو کنن ، بشین تماشا کن و بگو شکر ؟ این حرف کدوم خداست ؟ همینو تو صورتشون تف کردم : « کودوم خدا ؟ شما اصلا خدا رو قبول دارین ؟ یه مشت متظاهر ریا کار ... دهن من نجسه ؟ یا سراپای وجود شما ؟ » حرف از دهنم در اومد ، در نیومد ، جفت شهید و سعید حمله ور شدن به طرفم . خداییش سگ بابا ، با اینهمه ، می ارزید به وجود این سه برادر ... نمیدونم خشونتش رو توی هفت سال اسارت از دست داده بود ، یا اینم از خاصیت ریسک ناپذیریش بود که نه دست رو مامان بلند میکرد نه من ... وگرنه اینکه بخواد پیش خودش فکر ضعیف کشی رو گناه بدونه ، تو کت من یکی نمیرفت . اون شب تا تونستم از جفت سعید و شهید کتک خوردم . اند حرفاشون هم به اینجا ختم شد که این پنبه رو از گوشت درآر که تو رو بدیم دست یه مشت آدم بی خدای بی نماز روزه . میخوای بری با یه خانواده ول تر از خودت وصلت کنی تا بشی یه خراب عایشه لنگه ننهه و خواهره ؟ تیپشون رو دیدی ؟ باباشو دیدی ؟ فکول کروات بابای بیغیرتشو دیدی ؟ 
به هر ضرب و زوری بود ، اون ترم امتحانام رو تحت الحفظ با دو سه تا بادیگارد و بپا ، تموم کردم . تموم شدن درسم ، موازی شد با تموم شدن عشقم . مگه عشق تموم میشه ؟ چطور مال من تموم شد ؟ از ترس ؟ 
هر روز بحثای فرسایشی ، هر شب کتکای اونچنانی ، هر دقیقه به دقیقه فحش و ناسزاها و در وری و تهمتهای حیثیت کش و آخرش هم تهدید و تطمیع عشق رو از یاد من نبرد . آخرش چی ؟ اخرش مجبور شدم عشقمو معامله کنم ... به چه قیمتی ؟ به قیمت زنده موندن سامان ، با چه بهایی به بهای گرون بی آبرو نشدن سارای بیچاره و معصوم . به چند پول سیاه ؟ به قول برگردوندن یه یک با یه عالمه صفر سرمایه از دست رفته بابای بیچاره سامان . مهر سامان از دلم بیرون رفت به قیمت بی خانمان نشدن اون خانواده خوب و صمیمی . 
عطاشون رو به لقاشون بخشیدم ... تو دخمه تاریکی خانواده ام موندم و صبر کردم ... مدتها طول کشید تا اون بحثای فرساینده ، جاشون رو به محیطی آروم و بی تشنج بده ... ولی بازم نشد ، با قبولیم توی کارشناسی ارشد همون سال که قبل از این برنامه ها امتحانش رو داده بودم ، دوباره روز از نو و روزی از نو .
این بار دیگه به هیچ صراتی مستقیم نبودن . از نظر اونا ، من به اعتمادشون تجاوز کرده بودم . من آبروشون رو زیر سوال برده بودم . من به جرم بزرگی مرتکب شده بودم ، گناهی نابخشودنی به اسم عاشقی . این گناه کبیره ، از نظر اونا و خدای اونا حکمش حبس ابد بود . تخفیف نداشت ، حبس ابد با اعمال شاقه . وقتی که نخوردم ، اعتصاب کردم ، زیر بار زور نرفتم ، کتک نوش جان کردم ، از اتاق بیرون نزدم ، زیر تیغ خشمشون رفتم و از حرفم بر نگشتم ، تازه تازه باهام وارد معامله های خطرناک شدن . میخوای درس بخونی ؟ به شرطها و شروطها . شوهر کن ، یه سبیل کلفت قلچماق بالا سرت باشه که دوباره فیلت یاد هندستان نکنه . هه خو منم میخواستم همین کار رو بکنم ، میخواستم شوهر کنم ، اونا بودن که نمیخواستن من شوهر کنم ... ولی اشتباه میکردم ، اونا شوهری از جنس خودشون رو میخواستن ... یه سبیل کلفت قلچماق ... یه پسر حاجی با محاسن بلند که باباش معتمد باشه و تعداد مشرف شدنش به اتبات عالیات از انگشتای هر دو دست رد شده باشه . از نظر اونا سامان با اون همه خوبی ، با اون همه انسانیت ، با اون همه محسنات ، همین که محاسن نداشت ، همینکه تیپش با اونا جور نبود ، همین که خوش پوش بود و سر و شکلش به دل من میچسبید ، بی خدا بود و جلف و قرطی و سبک سر ... تموم گناه سامان ، مثل اونا نبودن بود و عجبا که من عاشق همین مثل اونا نبودنش شده بودم .

دایره فشار به دورم تنگ تر شده بود و راه مفری نداشتم . وقتم تنگ بود ، باید تصمیم میگرفتم ، یا برای همیشه تو زندون تنگ و تاریک دنیای خانوادگیم میموندم ، بدون کوچکترین حق یه انسان بالغ و عاقل ، بدون حق کسب علم ، بدون حق خروج از خونه ، بدون حق اظهار نظر ... یا باید باهاشون راه می اومدم و شوهر دلخواه اونها رو قبول میکردم . آینده ام درگرو زیر بار حرف اونا رفتن بود ... ثانیه ها دقیقه ، دقیقه ها ساعت و ساعتها روز میشدن و من درمونده تر . دیگه کاری جز سرسپردگی ازم بر نمی اومد . 
یه شب که از زور گریه تاب چشمام رفته بود و صورت پف کردم نشون از بیخوابی و اشک و آهم بود ، بازم با هر سه برادر درگیر شدم ، سیر دلم کتک خوردم ، جای مشت دستای گنده سعید زیر چشمم موند و بازوهام از ضربه کمربد شهید سوخت . مهره سوم کمرم از لگد محکمی که حمید خوابونده بود توش تیر میکشید و خستگی تحمل درد به جونم چنگ می انداخت . در همون حال حقیر و کتک خورده خوابم برد . دم دمای ظهر که از خواب بلند شدم ، رد خونابه ای از گوشم روی بالشم نقش انداخته بود . بعد از ظهر ، با لگدی که توی در اتاقم خورد ، در تو چارچوبش چارطاق باز شد و شهید با چشمای به خون نشسته تو قابش پیدا شد ، با همون لحن زشت و چندش آور همیشگی ، تهدید کرد تا نیم ساعت دیگه خودم رو درست راست کنم طوریکه رغبت بشه تو صورتم نگاه کنن و آماده شم که سر شب میهمان داریم .
تو آینه که نگاه انداختم ، هیچ نشونی از شراره آتشین نگاهم ندیدم ، قیافه ام به میت از گور برخاسته میموند و کمرم قدرت سرپا نگه داشتنم رو نداشت . قامت بلندم بیشتر به پیرزن پنجاه ساله شبیه بود ... صورتم ورم کرده و ذهنم زار و پریشون . پوزخندی به قیافه خودم زدم و برای تنها مرتبه زندگیم حرف گوش کن شدم و سرکشی نکردم . نگاه بی فروغم رو از آینه برداشتم و طبق خواست خانواده ام آماده شدم . در پایان چادر سفید گل مخملی نقش برجسته ای رو که تو یکی از سفرا ، مامان برام از مکه تبرک شده آورد رو روی سر انداختم و سلانه سلانه پا به طبقه پایین گذاشتم . 
کیپ تا کیپ پذیرایی و سالن پر بود ... خانوما این ور آقایون اون ور ... درهای پذیرایی بسته بود و صداهایی مبهم به گوش میرسید . مغزم از کار افتاده بود و گوشام سنگین . نمیدونم از گیجیم تشخیص صداها سخت بود یا از سنگینی دست حمید که تو گوشم فرود اومده بود . دور تا دور سالن پر بود از زنهایی حجاب گرفته که نه میفهمیدم جونن نه پیر ! همه رو گرفته سفت و سخت ... از پس چهره های پوشیده شدشون توی چادر های مشکی ، فقط نوک دماغها قابل تشخیص بود ... بعضیها عقابی ، بعضیها سربالا ... یکی دو تا قلمی با نوک تیز و یه چند تایی خوش تراش و عمل شده .
نیم ساعتی که صمٌ بکم نشسته بودم و تو دل خودم زار میزدم صدای سه تا صلوات از تو پذیرایی بلند شد و بعد از اون صداهایی از سمت زنونه مبهم و غیر قابل تشخیص . نه میفهمیدم صلواته نه کل ... بعد از اون بوسه هایی آبدار روی پوست کشیده شده و متورم صورتم که هیچ حسی بجز حس رنج آور درد رو برام تداعی نکرد و در پایان سینه ریزی برلیان با انبوهی از الماسها و نگینهای تراش و دستبندی با همون نقش و لعاب و بعد از اون هم انگشتری عقیق توی انگشت دوم دست چپم ! به همین سادگی نامزد شدم و نشون کرده و ساده تر از اون متاهل !
به هفته نکشید ، سر سفره عقد با رضا نشستم . رضا مقدم پسر حاج قربان مقدم معتمد و نامدار بازار !
نه شناختی داشتم نه حسی ...

13 مهر باز هم سر سفره نشستم و عروس شدم . جشن عروسی نداشتم ، حاج آقا مقدم ترجیح میداد بجای عروسی مجلل توی تالار ، تو همون سالن بزرگ و قصر مانند خونه خودشون ، جلو چند تا از همسایه ها و همکارا و فک و فامیل دو طرف ، طی یه مولودی ساده به صرف شیرینی و شربت ، همراه با کف مرتب و بدون حرکات موزون ، من و رضا ، زندگی مشترکمون رو شروع کنیم .
از همون اولین روزهای آشناییم با خانواده حاج آقا مقدم ، این موضوع برام روشن شد که توی این خانواده حرف اول و آخر ، اونیه که از دهن حاجی در میاد . اوایل راضی بودم و خوشحال که رضا به حرف منه ولی این مال همون اوایل بود . کم کم فهمیدم رضا به حرف همه هست . اصولا نه لجبازی بلد بود نه سر و صدا . وضع مالیش توپ بود و زیاده خواهی های برادرای منم نداشت . همون که از حاجی بهش میرسید بس زیادش هم بود . 
روزی که پا به خونه حاجی مقدم گذاشتم ، بعد از مراسم ، بابا و در کنارش چشمای پر خون و اشک ماما بدرقه ام کردن به خونه بخت . برادرام که حضور تو عروسی خواهر رو عار میدونستن و اصلا نبودن ... بابا هم که خیلی زود دست مامان رو گرفت و رفت . مامان هم به نفعش بود نمونه و بیشتر از این عروسی حقیرانه منو نبینه ... خاله هم میخواست بره که حالا نمیدونم از سر دلسوزی یا از سر کنجکاوی موند و گفت تا دستمال شب عروسیتو بهم ندن از اینجا پا بیرون نمیذارم . این حاجیه که من دیدم از اوناشه ... هیچ اعتمادی بهش نیست ... یکیه لنگه سعید . از آقاتم بدتره . 
اینو همون شب به خودم هم ثابت شد و اینبار رو سعی کردم به این کار خاله فقط و فقط از جنبه دلسوزانه اش نگاه کنم چرا که وقتی حاج آقا مقدم اومد دست منو بذاره تو دست رضا ، از حالت نگاه کردنش شرم کردم ... یه نگاه کثیف ... مشمئز شدم ... لرز کردم ولی توی دلم شیطون رو لعنت کردم با این فکر مزخرف . پدر شوهرم بود ، محرمم بود و من از اون روز حکم دخترش رو داشتم ...
شب عروسیم ، نه ناز دخترونه ای بود و نه ادا و اطوار و قر و قمیش ، نه تاج و توری داشتم که شوهره برام باز کنه ، نه آرایشی که نیاز به استحمام داشته باشه برای پاک کردنش . نه تو لباسام لباس خواب اونچنانی داشتم ، نه توی تختم گلهای پر پر شده سرخ ... یه آمیزش ساده توام با دردی خفیف ... نه که ناز کش نداشته باشم ، رضا خوب ناز میکشید ، ولی ... خودم حال قر و قمیش اومدن نداشتم ... نگاه هرز و کثیف حاجی تو لحظه آخری که دست به دست رضا راهی اتاق طبقه بالا شدم ، کار خودش رو کرد و از دل و دماغم بیرون کشید . 
بیست دقیقه بعد از ورودمون به اتاق ، همه چی تموم شد و تقه ای به در خورد و حاج خانم مقدم با حجب و حیا اجازه خواست و اومد تو و پشت بندش خاله و میون بوی دود و دم اسفند و هلهله فک و فامیل پیر پاتال رضا ، دستمال معروف لای یه پارچه زربافت تحویل خاله شد و خاله هم با یه بوس آبدار منو گذاشت به امان خدا و رفت و من موندم و اون خونه و خانواده تازه پیدا کرده ام . خانواده ای که اگه خوبتر از خانواده خودم نبودن ، صد پله بدتر بودن . 
حاج خانوم که حرفی تو اخلاقش نبود . خوب و نجیب و مهربون و مادرانه . خواهرای رضا ریحانه و روح انگیز مهربون بودن و متاهل . داداش کوچیکه رضا از من یه سالی کوچیکتر بود و نسخه دوم شهاب ... رضا هم که میشد بگی خوبه ... تنها بدتریش از خونه بابا که بدتر از هر بدی بود ... همون نگاه های لخت و بدجور حاجی بود به سر و هیکل من . تو خونه خودمون اگه آسایش نداشتم ، اقلا امنیت داشتم که اینجا صاف رو تیغ بود .


اوایل حاجی سخت روی ادامه تحصیل من رژه رفت ومانور داد تا شاید بتونه به یه طریقی جلوشو بگیره که اونم از صدقه سری تعهدات و قرار مدارای مردونه به نوعی تیرش به سنگ خورد و با هزارتا دنگ و فنگ و پارتی بازی ، تونستم نزدیک به یه ماه که از مهلت ثبت نام گذشته بود ، ثبت نام کنم و راهی شم ... 
مسئول بردن و آوردنم رضا بود که این مسئولیت خالی از لطف نبود برام . ساعتهایی که رضا منو میبرد و میاورد دانشگاه ، ساعتهای تفریحی من بود . تیپ خودم ، اخلاق خودم ، خواسته های خودم و هر چی که خودم رو به « خود گذشته ام » پیوند میداد . بین کلاسا ، رستوران میرفتیم ، پارک ، خرید . حال خوشی داشتم ، راضی بودم از رضا ... 
کم کم خونه حاجی نا امنی خودش رو برام بیشتر به رخ میکشید . اومدنای گاه و بیگاه و سر زده حاجی تو ساعتهای خلوتی خونه ... سرزده پریدنش تو اتاق من به اسم : « اومدم سر بزنم ببینم عروس چیزی لازم نداره » ... زل زدنش تو کاسه چشمام وقتی یه لیوان آب میخواست یا یه استکان چای ... بالا پایین کردن دستگیره در حموم دو سه باری که من تو حموم بودم . 
یواش یواش رو مخ رضا کار کردم خونه سوا کنیم . نمیتونستم بیشتر از این یکی دو هفته ای که به سختی تو خونه حاجی گذرونده بودم بازم بگذرونم ... اما کی بود که زیر بار بره ؟ برای اولین بار که رضا تحت تاثیر آنتریک کردنای من ، پیشنهاد خونه سوا رو به حاجی داد ، چنان قشقرقی تو خونه بپا شد که کم از قیامت نداشت . از پا ننشستم و به جنگ فرسایشی با حاجی ادامه دادم .
حاجی خوب اصول بازی رو بلد بود و راحت هر حرکت منو پیش بینی میکرد ... تو هر دور بازی خیلی راحت کیش و مات حاجی بودم . اول از همه بازی خونه سوایی رو مات شدم . بعد از اون تنها دلخوشیم ، دانشگاه رفتنم شد . اینم شد دور بعدی بازی و تو اونم اینقدر امونم رو برید و اونقدر رو اعصابم رژه رفت تا یه روز از حرص و دق دلی هر چی کتاب داشتم گذاشتم وسط حیاط و با یه کبریت فرستادمشون اون دنیا ... ها که تعهد داده بود من درس بخونم ، ولی تعهد که نداده بود رو اعصاب منم رژه نره . 
بعد از اون شروع کرد به بازیهای کثیف ... تا تونست از هر حرکت من یه نکته منفی پیدا کرد تا نجابتم رو زیر سوال ببره و منو به کثافت کاری و نانجیبی متهم کنه . بازی که هر حرکت حاجی ، مو به تنم سیخ میکرد ، خراب کردن ذهنیت رضا نسبت به من . تهدیدهای گاه و بیگاه ... 
یه روز صاف و صادق نشستم روبروش و زل زدم تو چشماش : « حاجی چی از جون من و زندگیم میخوای ؟ صاف بگو » و جواب حاجی که رعشه به تنم انداخت : « بام باشی هیچی ... دنیا رو برات عسل میکنم . سر تا پات رو جواهر میگیرم ... بودی هیچ ، نبودی جهنم رو به چشم میبینی ... تو فکر فروختن من نباش که آتو ازت دارم هزارتا ... پاپوش برات میدوزم که چاره ات فقط یه تیغ باشه و یه رگ و یه حموم » 
جواب حاجی یه هفته تموم خواب و خوراک ازم گرفت و تو تخت خواب مچاله ام کرد ... بعد از اون حجب و حیای نداشته اش رو کنار گذاشت و روش رو باز تر کرد ... یواش یواش رضا ازم گریزون شد . میلش به من ته کشید ... کنجکاوی که کردم ، فهمیدم حاجی براش دلالی میکنه ... از هر مدل و رنگ و لعابی که بگی تو دست و بالش میندازه ، فقط و فقط به این دلیل که از من زده شه ... در عوض ذهنیت رضا رو روز به روز برعلیه من خرابتر میکرد ... زندون من تنگ تر شده بود و زندانبانم قصی القلب تر ... 
روز به روز گذشت اما به سختی و بی امنی ... دو سه باری وقتی تو آشپزخونه داشتم کار میکردم ، از پشت سر بغلم گرفت ... یکی دو باری که ناخودآگاه از کنارش رد شدم ، دست به باسنم کشید ... هدیه های اونچنانی برام میاورد ، پس میزدم ، یه آزادی دیگه ام رو میگرفت ... اینقد هدیه برام آورد و من پس زدم که دیگه آزادیم ته کشید . حق نفس کشیدنم ته کشید . 
برای اولین بار که از پشت توی آشپزخونه زورگیرم کرد ، دست گذاشت جلو دهنم و گفت : « داد زدی نزدی ، حواست باشه قبل از اینکه بفهمی چه غلطی میکنی و داد بزنی و کمک بخوای ، فکر کنی ... دودمانت رو به باد میدم . » بعدشم یه پاکت تف کرد تو صورتم و گفت : « خوب نگاه کن ... اینا تکین ولی میتونن جفتی باشن یا شایدم چند نفره . پاکت رو که با دست لرزون از دستش گرفتم ، یه مشت عکسهای لخت تو حالتهای مختلف از خودم دیدم ، عکسایی که شرمم میومد تنهایی نگاهشون کنم . ای لعنت به تو پیر سگ نجس ... تموم عکسا تو اتاق خواب خودم بودن ، عکسا رو که از پشت پرده اشک نگاه میکردم ، گوشم از قهقهه شیطانی حاجی پر بود ... خوب که خندید لپمو با حالتی مشمئز کننده کشید و گفت : « بام راه بیا تا هم شوهرت رو داشته باشی هم آبروتو هم زندگیتو هم آزادیتو هم خانواده تو ... غیر از این باشه ، نه آزادی برات میذارم ، نه شوهر ، نه حمایت خانواده ، نه آبرو » حرفشو جدی نگرفتم برای همین به سال نکشیده ، آزادیم رفت ... 
رضا اینقدر توی سناریوی باباش غرق شده بود که دیگه نه منو میدید نه اطرافش رو . حاجی تا تونسته بود از یه طرف پول تو دست و بالش ریخته بود و معشوقه ... و از طرف دیگه ذهنیت خراب نسبت به من . بعد از آزادیم نوبت اون بود که از زندگیم پر بکشه . نمیدونم چی به خورد رضا داده بود و چجوری مغزش رو شسته شو داده بود که اونم تفم کرد از زندگیش بیرون . برگشتم خونه بابا ... زندگی سگی گذشته ام به نحوست اوضاع و احوال حالم اضافه شده بود . کم کم تو ذهن خانواده هم خراب بودم و خراب تر شدم . تنها زرنگی که کرده بودم تا اون موقع ، جور کردن یه مرخصی تحصیلی بود و بس ... اونم دم نوید گرم که برام از نفوذی که داشت مایه گذاشته بود . 
تو خونه بابام که بودم ، هر دم و دقیقه دست بابام پیغام میفرستاد : « رضا بچه ست و لاقید ، زن خرجی میخواد ، صبیه رو بفرستید برای دریافت نفقه . » بابا هی تو گوشم میخوند برو نفقه ات رو بگیر . مگه گشنه بودم که پول کثیف حاجی رو از گلوم بفرستم بره پایین ؟ اوایل عمرا قبول میکردم . هر چی به بابا میگفتم نمیخوام برم ، زیر بار نمیرفت ، میگفت رضا بچه ست و نفهم ، حاجی که سن و سالی ازش گذشته و سرد و گرم چشیده ست میدونه چیکار کنه ... تکلیفیه که به گردنشه ...
یه روز که خیلی بهم فشار آورد ، به بابا گفتم « میرم اما با خودت » نمیدونم این حرفم رو به خجالت تعبیر کرد یا چی ، که قبول کرد و بام راه افتاد . به در دفتر حاجی که رسیدیم ، بابا یه گوشه ایستاد و خودش رو مشغول تلفن صحبت کردن نشون داد ولی میفهمیدم که خجالت میکشه بام بیاد توی اتاق برای چندر غاز ... یه نگاه ملتمس تو چشاش انداختم ، سرشو بیشتر هول داد تو گوشیش و رو به من علامت داد که برم اونم پشت سرم میاد تو ... در اتاق رو که باز کردم ، شوکه شدم ... نازی ، تو یه وجبی حاجی فیس تو فیس بود ... تا صدای در رو شنیدن برگشتن سمت در به محض اینکه حاجی متوجه شد منم ، نفسی از سر آسودگی کشید و با یه ضربه تقریبا محکم با کف دست راستش دم باسن نازی ، اونو راهی بیرون از دفتر کرد ، صورتم یه مدتی تو حالت بهت موند ... بعد از اون حاجی خیلی ریلکس تو چشام زل زد و گفت : « دیدی که از جیک و پوکت خیلی بیشتر از کس و کارت خبر دارم ، پس حواست رو خوب جمع کن ، الانم که خواستم بیای اینجا ، فقط محض اطلاعت بود و بس » 
نفسم تو سینه حبس شد ، خوب فهمیدم منظورش چیه ، بازم سامان . فکر اینکه اینم بخواد همون بلاهایی رو که خانواده ام سر اون بیچاره آوردن ، اینم بیاره ، موهای تنم سیخ شد و عرق سردی رو تیره پشتم راه گرفت . نا امیدانه تو چشماش زل زدم : « چیکار کنم ؟ » یه کلام : « طلاق » با صدای یا الله بابا ، هم من ، هم حاجی خفه خون گرفتیم .
بعد از اون حاجی مرتب پیغام پسغام میفرستاد که باید طلاق بگیری ، بی سر و صدا و بی بحث و گفتگو ... ساده لوحانه فکر میکردم سر رضا به سنگ میخوره و بر میگرده و میشه قهرمان سناریو حاجی و منو از این زندگی نابسامان نجات میده . یکی دو ماهی که خونه بابا موندم ، یه روز رضا اومد ... خوب شده بود ، دقیقا مثل اون اوایل ازدواجمون ... فرصتی که میخواستم دستم رسیده بود . یه دو سه روزی تو همون خونه بابا اینا موند و هم فکر خراب اونا رو یه خورده نسبت به من برگردوند و هم یه خورده کینه و کدورتهایی که تو دل من ریشه گرفته بود رو حرس کرد . به هفته نکشید که حاجی باز دست بکار شد و رضا رو دوباره از زندگی من دور کرد .

نبض رضا دست حاجی بود . خوب میدونست چجوری نسخ رضا رو ببره . تموم امیدم به این بود که رضا رو خام کنم برام یه خونه بگیره به دور از هیاهو ... ولی زهی خیال باطل . این رضا کجا و اونی که تو ذهن من بود کجا ؟ بعد از اون باز حاجی پیغام میفرستاد ... خیلی رضا رو میخوای ، میتونی باش باشی ... ولی به شرطها و شروطها ... یا رضا با من ، یا هیچ کدوم ... خیلی مقیدی ؟ طلاق بگیر با هر دومونم باش ... حالم از این افکار کثیف بهم میخورد . مگه زن قحط بود ؟ چطور یه مرد میتونه اینقدر حیوان باشه ؟ چطور میتونه اینقدر نانجیب و کثیف باشه ؟ از خودم بدم میومد ... دلم میخواست خودم رو بکشم ... خاک بر سرم که جرات این یکی کار رو هم نداشتم ... 
رضا اونچنان آش دهن سوزی برام نبود ... ولی خوب من هم خانواده خودم رو میشناختم ، هم خانواده مقدم رو ... میدونستم طلاق هم برام همه چی رو تموم نمیکنه . به در و دیوار مشکوک بودم . از هر سوراخی بوی توطئه میومد و نا امنی . حاجی که خیلی راحت تونسته بود راه به اتاق خواب من باز کنه و اون عکسا رو ازم داشته باشه ، راحت تر از اون میتونست بی آبروم کنه ... 
روز به روز تکیده تر و بی بنیه تر میشدم . دردی داشتم که توی درگاه خدا هم نمیتونستم زار بزنمش ... میخواستم از اون محیط فرار کنم ... یه بار حتی با آنی هم تماس گرفتم و گفتم میخوام یه مدت بیام پیشت . مثل همیشه خواهرانه پذیرام شد ... یه بلیط گرفتم رفتم خونه آنی ... به روز نکشید رسیدنم به اونجا که حاجی زنگ : « یا برمیگردی ، یا هر چی دیدی از چشم خودت دیدی ... » 
آب از سرم گذشته بود ، چه یه وجب ، چه صد وجب ... سه روز از بودنم توی خونه آنی گذشت که شوهر آنی از سر کار برگشت ... رنگ به رو نداشت ... هر چی آنی زیر زبونش رفت بفهمه چی شده ، لام تا کام از دهنش در نیومد ... صبح که باز از خونه زد بیرون ... رنگ و روی آنی خبر از حادثه ای شوم در شرف وقوع رو به رخ میکشید ... قسمش دادم : « چی شده آنی ، تو رو به جدت بگو ؟ » تهدید شده بودن دقیق نمیدونم از طرف کیا ... یا خانواده خودم ، یا حاجی مقدم ... موندنم جایز نبود . دلم برای زندگی آروم بی دغدغه آنی و پسر کوچولوی دو ماهه اش میسوخت ... برگشتم ، دست از پا درازتر ...
زندگیم جهنم مسلم بود . پا که به خونه گذاشتم ، از حرف و حدیث و کتک کاری خبری نبود . برام مسجل شد پیغام پسغاما از طرف حاجی مقدم بوده . لابد دلیل نبودنم رو تو خونه هم یه جورایی توجیه کرده بود . بی سر و صدا نشستم تو چاردیواری تنگ و ترش خونه بابام ، منتظر حکم بعدی حاجی ... دو سه هفته ای نگذشته ، اوضاع و احوالم بهم ریخت ... حالم خوب نبود ... یه بی بی چک و تستی ساده ... حامله بودم . نمیدونستم باید چه حالی داشته باشم ... خودم رو بکشم ، یا این بچه رو ، یا جفتمون رو با هم ... 
یه شب تا صبح به در و دیوار زل زدم و فکر کردم و دوگوله ام رو بکار انداختم تا به این نتیجه رسیدم برم پیش حاجی ، شاید عدو شود سبب خیر . ها که رگ و ریشه اش بر میگشت به همون نانجیب حیوون صفت ، ولی هر چی بود ، شاید دلش رو به رحم می آورد ... 
صاف و صادق پا شدم رفتم دفتر حاجی ... التماسش کردم پا از زندگیم کوتاه کنه ... به هر مستمسکی دست انداختم ، اسم بارداری که از زبونم در اومد ... حاجی سیخ ایستاد ... شمر بود ... چنان زهراگین بهم چشم دوخت که رعشه به اندامم انداخت ... صاف صاف تو چشام نگاه کرد و گفت : « بنداز اون حرومی رو » چی حرومی ؟ کاراری اون حروم نبود ؟ چشم ناپاک و کثیف برزخی اون حرومی نبود ؟ نبض تپنده بیجنبش لای امحاء احشاء من حرومی بود ؟ بچه پدر و مادر دار من ؟ یه کلام تف کردم تو صورتش : « محاله ممکنه » ... رفتم توی یه پارک نزدیک همون دفتر حاجی ، سرمو گرفتم تو دستام و فکر کردم ... احمقانه یادم افتاد به تکه کلام مینا : « حالا چی میشه ؟ » یکی دو ساعتی فکر کردم و خود خوری کردم ، با حالی زار و نزار برگشتم خونه ... رسیده نرسیده ، بابا و شهید و حمید و سعید ، لباس شمر پوشیده بودن و خون جلو چشماشون رو گرفته بود ... آوار شدن رو سرم و تا تونستن زدنم ... نوش جونم حقم بود ... از اول باید باهاشون راه میومدم ... منو چه به شیطنتهای دخترونه ؟ منو چه به زیر آبی رفتن ؟ منو چه به جوونی کردن ؟ منو چه به عاشق شدن ؟ منو چه به زندگی ؟ ... خوب که کتک خوردم اونم به دلیلی که تا اونموقع نفهمیده بودم چرا ... یه پاکت منحوس دیگه لنگه همون که یه بار حاجی تف کرده بود تو صورتم ... اینبار یه فیلم هم پیوست داشت ... بابا زیر چلم رو گرفت و شوتم کرد تو حیاط و از خونه انداختم بیرون ، سعید نعره زد : « لش نجستو از این خونه که توش نماز میخونیم بکش بیرون ... برو همون ناکجا آبادی که که سه روز رفتی و با یه توله تو شیکمت برگشتی ... تف ... تف ... برو که به ولای علی همینجا سرت رو گوش تا گوش میبرم ... » 
شهید دست سعید رو گرفت و کشون کشون از روی جسد نیمه جون من دور کرد و گفت : « حیفه که دستت رو به خون این لکه حیض آلوده کنی ... از این به بعد از زندیگمون پاکش میکنیم ... » بابا یه تف انداخت تو صورتم و چادر مشکیم رو انداخت رو جسد نیمه جونم که کبودیها و خون آبه هاش از زیر لباس تیکه پاره ام بیرون زده بود . یقه ام پاره شده بود و نصف سینه ام بیرون بود . تف به غیرتشون ... کشون کشون خودم رو از اون قصر جهنمی انداختم بیرون ... یه ماشین گرفتم و اومدم خونه خاله ...

خاله هر چی کرد که زیر زبونم بره چرا ... چی شده ... کی این بلا رو به سرم آورده ، زبونم باز نشد که نشد . چی میگفتم ؟ که دوباره به کار نکرده متهم شدم ؟ که بازم نیش تهمتها به گلوم چنگ انداخته ؟ که خانواده ام فلکم کردن ... تموم حیثیت و دار و ندارم رو به باد فحش کشیدن ؟ که از زندگی پر از ریا و تزویرشون شوتم کردن بیرون ؟ ... 
هیچی نگفتم ، ولی چند روزی که اونجا موندم ، ناگفته مشخص بود که خاله بیکار ننشسته و این بار بازم یه آتوی خوب از مامانم گیر آورده و تیر زهرآگین کنایه هاشو به طرف ماما نشونه رفته و اینقدر تو این کار سماجت کرده و رفته و رفته که ماما راست و دروغ رو براش تعریف کرده . هر چی خاله خواست حقیقت رو از زبون خودم بشنوه ، نتونست که نتونست ... ولی خوب ... از پا ننشست و سفت و محکم پشتم موند ، بازم دمش گرم ... حداقل اگه همه بهم پشت کردن ، بازم این خاله بود که حالا یا از سر دلسوزی یا از سر بدجنسی ، منو تو پناه خودش گرفت . 
دلم نمیخواد زیاد اینجا بمونم ... میدونم با این همه بدبختی و بی آبروگری که حاجی مقدم به سرم آورد ، بازم بیکار نمیشینه . نمیخوام همون بلایی که به سر سامان آوردن و همون بدبختی که به سر خودم آوردن ، گریبون خاله و شوهر خاله ام و از همه مهمتر نسرین و نسترن معصوم و بیگناه منو بگیره . دوست ندارم کار و کاسبی نوید که تازه جون گرفته و سرپا شده هم به سرانجام کار و کاسبی بابای سامان دچار بشه . 
یک ماهی هست که خونه خاله آوار شدم و به ظاهر آرومم . تو کار خدا موندم ، با اینهمه کتکی که اون شب خوردم و اونهمه لگدی که تو پهلوهام خورد ، چطوره که این نبض تپنده ، هنوزم که هنوزه پر طنین و پر کوبش این حقیقت تلخ رو به صورتم میکوبه که بازم زنده ام و باید سعی کنی منو زنده نگه داری . خیلی فکر کردم . فکر کردم به آخر خط رسیدم ، فکر کردم چه بهتر که این حرومی پدر مادر دار رو که از ازل لگه گناه نکرده رو پیشونیش نقش انداخته رو بندازم و از شر خودش و هفت جدش راحت بشم ... ولی آخرش ، ختم تموم فکرام به اینجا رسید که باید نگه ش دارم . 
باید اینو نگه دارم و عاقبت تموم این بلاها رو با همین نبض تپنده پر کوبش ، که الان جنبشهای کوچیکی از اون رو زیر پوست کش اومده بدنم حس میکنم ، انتقام تموم روزهای سخت بی کسی و خواری و حقارتم رو بگیرم . باید اول از همه نگه ش دارم تا ثابت کنم حرومی نیست ، پدر داره و پدرش تخم همون نامرد کثیفه که این لکه رو به پیشونی خودش و مادر فلاک زده اش چسبونده . 
یه آزمایش دی ان ای کارم رو راحت میکرد ... ولی نباید بیگدار به آب بزنم . چه بسا که حاجی هم مترصد همین فرصته تا بره بازم نتیجه آزمایش رو عوض کنه . باید صبر کنم ... 6 ماه دیگه صبر کنم و یه روز ظهر تابستون با گر گر آفتاب تیرماه این لکه ننگ رو از نجاست پاک کنم ... وقتی بیاد ، دیگه نمیشه منکرش شد و مطمئنا خاری میشه تو چشم جد و آبادش ...
نسرین و نسترن ، معصومانه به چشمام زل میزنن ... میدونن دردم چیه ولی انقدر نجیب و خوبن که کمتر مستقیم ازم سوال میپرسن ... باهام نجابت به خرج میدن ... و نوید ... هرچند که از نگاه کردن به صورتش عارم میاد ، وقتی فکر میکنم که شاید ، شاید اونم یه ریزه از اون فکرای خراب برادرام رو درموردم داشته باشه . ولی نجابت و سادگی نگاه نوید ، داد میزنه که هنوزم که هنوزه منو به عنوان همون شراره افرا میشناسه . 
همون شراره شیطون بچگیا ... همون که شیطنت داشت ولی لجن بازی نداشت ... شوهر خاله که اصلا به روی خودش نمیاره که من چرا و به چه دلیل باید مدتی طولانی توی خونه اونا آوار باشم رو سرشون ... خاله هم سعی میکنه کمتر تو کارم دخالت کنه و بیشتر مدارای حال و احوال خرابم رو داشته باشه . آنی مرتب باهام تماس میگیره برم پیشش تا فکرامون رو روی هم بذاریم ... ولی همون یه بار بسم بود ... دلم برای خودش هم که نسوزه ، برای بچه چهار پنج ماه اش کبابه ...
اگه بتونم هر جایی که شد ، فرقی نداره ، یه جایی سر خودم رو گرم کنم ، قبل از اینکه دردسری برای کس دیگه ای درست کنم ، میتونم برم یه گوشه ای زندگیمو بکنم تا این نبض تپنده با وجودش حیثیت از دست رفته من رو بهم برگردونه ... حس مادری اونچنانی بهش ندارم ... نمیدونم اسم این حس رو چی بذارم ... بچه رضا و نوه حاج قربان مقدم ... تو شیکم من و از خون من تغذیه میشه و زیر پوست کشیده تن من اعلام وجود میکنه ... از فکرش مشمئز میشم و عضلات صورتم منقبض ... 
چه حسی میتونم به این موجود بیگناه داشته باشم ؟ تنفر ؟ عشق ؟ نمیخوام ریاکاری و تزویر رو به وجودش تزریق کنم . نمیخوام حسی رو که نمیدونم چیه از روی پوستم به زیر اون ، به رگهای نبض تپنده جنبنده تو بدنم منتقل کنم . نه نفرت نه عشق ... پس نه باهاش درد و دل میکنم و نه وجودش رو به روی خودم میارم ... فقط نگه ش میدارم ، شاید بشه عیسای من و با تولدش موج تهمتهایی که به طرف مادرش سرازیر بود رو خنثی کنه . ادعای تقدس ندارم . مریم نیستم ... روح القدس تو وجودم پرورش پیدا

صدای خاله ، تند و بیوقفه رو مخم بود ... دیگه چی شده . باید به زورم که شده از رختخواب جدا شم ... اول صبحی اونم با این حالت تهوع و این عق زدنا با معده خالی جونی برام نمونده . باید تند و سریع برم ببینم چی میگه که به حنجره خودش هم رحم نمیکنه ...

- چیه خاله ... صبر کن با اون پات نیا بالا ، الان خودم میام پایین 
خاله لب پله ها رو پله اول چشم به بالا دوخته بود ، معلومه که هیجان کاری که باهام داره زیاده . اینو از اون صورت برافروخته و سرخش میشد تشخیص داد :
- توپولک سحر خیز شدی ... نذاری یه چرت بزنیم ها ! قرآن خدا غلط میشه ما یه چرت بزنیم ؟
خاله ابروهای تنکش رو به عادت همیشگی بالا داد ، موهای فر خرمایی رنگش رو مثل همیشه به ضرب و زور شونه زده بود و از پشت مرتب و آراسته با یه گل سر مشکی بسته بود . گوشواره های حلقه ای بزرگش از دو طرف گوشش روی گردنش افتاده بود . بعضی وقتا دلم میخواد بیخودی قربونش برم ... گاهی که قیافه اش اینقد تو دل برو و با مزه میشه . سرخ و تپلی ... خوشبحال شوهر خاله بیکار بشه با لپاش راحت میتونه یه قل دو قل بازی کنه ... ماشالا لپ که لپ نیست ، یه جفت بادبادکه باد شده ست ... خاله بر و بر نگام کرد : دختر خل شدی ؟ جن زدت ؟ بسم الله ... مگه با تو نیستم ؟
ای بابا ... مگه حرفم زد خاله ؟ اینقدی که محو لپای گوشتیش بودم نفهمیدم چی رو با اینهمه هیجان گفت ؟ لبامو غنچه کردم و از در معذرتخواهی وارد شدم : خلم دیگه خاله ... شک داری . نترس جن منو نمیزنه ... بیچاره جنه ... حالا چه خبر نامبر وانی داری که اینقد فشار خون لپات رفته بالا ؟ ها ؟ 
- حواست نیست دیگه ورپریده ... تقصیر خودت نیستا ... مقصر اون مامان چی به چی شده ته که تو رو اینقد سر به هوا بار آورده ... اگه یه خورده بجای اون لندهورا حواسشو میداد به تو اینجوری زمین به آسمون نمیرسید که الان برای تو رسیده ... والا بخدا ...
نفهمیدم این متلکی که الان به مامانم زد بذارمش به عنوان تعریف از من یا خورد کردنم و به رخ کشیدن حال و احوال این روزام ... لبخندی تصنعی رو لب نشوندم : خوب حالا ... بازم گیر دادی به مامان بیچاره ام ... مامانو وللش بسپارش به همون حاج منصور درستش میکنه ... منو دریاب ... چیکارم داری که نذاشتی کله سحر بخوابم ؟ حلیمات مونده رو دستت ؟ برم سه سوته سر خیابون بفروشمشون ...
- نه خاله جون ... نمیخواد بری حلیمای منو بفروشی ... حلیم فروش دارم ، اونم یه جیغ جیو ... تو دلت برای حلیمای من نسوزه ... این نسترن آتیش به گور گرفته از پس هر کاری بر میاد مخصوصا حیلم فروشی ... آقای محمدی زنگ زد ، گفت جلدی ورخی برو سمت همون شرکته ، انگاری اون پیر دختره رو ردش کردن ... شانس در خونه تو نشسته ...
دیگه بقیه حرفای خاله رو نشنیدم ... باید میرفتم ... این از شانسم بود که دوباره بر گردم به اون شرکت یا از بد شانسیم ؟ فعلا نمیتونم نظر قاطع بدم ... باید برم تا ببینم چی پیش میاد برام . ما که این روزا از زمین و زمان برامون میباره شایدم اینبار در رحمت خدا باز شده و برای یه بارم که شده جای لعنت ، رحمت بباره ...
پریدم یه ماچ خوشکل از ته دل با کلی تف رو لپای خاله که از اولین نظر امروز تو چشم بودن و بهم چشمک میزدن انداختم و یه قربون صدقه جانانه بدور از ریا و تزویر و از ته دل هم نثارش کردم ... تو اتاق سه در چهار دختر خاله ها دور خودم چرخیدم و چرخیدم تا بتونم درست تصمیم بگیرم که الان باید چیکار کنم ... آها یادم اومد . بهتره اول یه دوش سر سری بگیرم این دل مردگی و نکبت از قیافه ام بزنه بیرون بعدشم اماده شم . 
دوش آب گرم رخوت دلپذیری به رگ و پی وجودم هدیه کرد . تند و چابک پریدم سر کمد ... لباسای نسرین که برام مثل کیسه خواب میمونه پاتک به لباسای نسترن کارمو راه انداخت ... مانتو پشمی زرشکی تیره نسترن با شلوار برزنتی کرم رنگش با یه مقنعه کرم خاکی به پوست گندمیم روح میده . کیف و کفش چرمی قهوه ای سوخته نسرین رو هم از کمدش درآوردم و خالیش کردم . اه ... این دختر اینهمه آت و آشغال نمیدونم چرا بار خودش میکنه . سر حال و شاداب ، با حسی ناشناخته ، دستی روی شکم صافم کشیدم و یه الهی به امید تو گفتم و راهی شدم . 
تموم طول مسیر ، افکار منفی رو از سرم بیرون کردم . خودشه شری ، باید مثبت اندیش باشی . زندگی برای تو توقف نمیکنه ... تو هیچ ایستگاهی چشم براه نداری . باید سرتو بندازی زیر و بری ... مهم نیست به کجا ... هر جا بری بهرحال ناهمواری راهش هموار تر از این مسیریه که الان توش داری قدم بر میداری . چشماتو ببند و چشم انداز آینده ای خوش رو پیش روت مجسم کن . دنیای ساده با روزهای عادی ... زندگی ساده ... اونقدرا هم سخت نیست ... کافیه دست دراز کنی تا بتونی سادگیها رو از سر شاخه امید بچینی .
دم در دفتر شرکت ، مطابق همونروز اول ، از تاکسی پیاده شدم . خدا رو شکر که مسیرش سر راسته و پیچ و خم نداره . از بس زندگی من رو دور تند گذر از سراشیبی ها و پیچ و خم ها بوده ، دیگه از هرچی پیچ و خمه بدم میاد . همینو به عنوان یه نکته مثبت پیش چشم آوردم و یه بسم الله گفتم و از در کوچیکه شرکت راه پله ها رو بالا رفتم . تو نظر اولم به محض باز کردن در ... متوجه تغیرات سالن تو همین دو روز گذشته شدم . کنار در اتاق رئیس هئیت مدیره ، دقیقا روبروی در ورودی ... بجای اون چند تا صندلی کنار دیوار ، یه میز منشی بود با یه سیستم روش ... این دیگه اینجا چی میخواست ؟ اگه قرار بود منو بعنوان منشی بپذیرن ... پس ...
هنوز از بهت خارج نشده ، پیرمرد مو سفیدی که آبدارچی بود و اونروز هم دیده بودمش صاف ایستاد جلوم : سلام خانوم ، بفرمایید ...
سلامی سست و بی جون رد بدل کردم و لاجون نشستم رو یکی از صندلیها کنار میز منشی . اون دختره که بار قبل هم دیده بودمش و اومده بود برای استخدام ، خجالتم داد و از جاش بلند شد و دست آورد جلو : سلام ، من حمیدی هستم ... منشی جدید ... شما رو اونروز دیدم ... امیدوارم دوستای خوبی برای هم باشیم ...
لبخندی تصنعی و متظاهرانه زدم و صمٌ بکم نشستم سر جام ... درحالیه دونه های عرق از رو پیشونیم رد کنار شقیقه هام رو گرفته بودن ... وقتی این اینجاست ، دیگه من چی کار دارم ؟ ... نکنه حاجی مقدم ... نکنه ... با صدای زنگ تلفن به خودم اومدم . صدای منشیه یا همون خانم حمیدی تو گوشم نشست : بله حاج آقا الساعه میفرستمشون داخل . بعدشم یه نگاه به من و یه لبخند که به نظرم دلگرم کننده رسید . شاید از قیافه رو به موت من پی به حال خرابم برده که میخواد دلگرمم کنه ... 
با اجازه ای گفتم و مودبانه سر به زیر انداختم ... مانتومو مرتب کردم و کیفم رو روی شونه راستم جا به جا کردم ... کف دو دستم رو که میدونم از عرق خیس و نمناک شده رو به دو طرف مانتوم کشیدم تا با یه تیر دو نشون بزنم ، هم دستامو خشک کنم ، هم مانتومو مرتب ... دم در ورودی نفس عمیقی کشیدم و یه بار دیگه اسم خدا رو به زیر زبون آوردم و با یه اعتماد به نفس کاذب به خودم که « برو داخل کسی اون تو دستمال سفره نبسته و کارد و چنگال نداره بخورت ... ترس نداره » برای آخرین بار دستی روی شکم صافم کشیدم و سه تقه به در زدم و بعد از شنیدن صدای « بفرمایید » سر بزیر و خانومانه وارد شدم . 
- سلام

- سلام دخترم ، بفرما تو 
جل الخالق ، دخترم ؟ من دختر اینم ؟ این همون پیرمرده ست ها ؟ همون حاجیه که اونبار جواب سلامم رو با یه اوهوم داد ... به من میگه دخترم ... میتونست بگه خانوم ... چرا گفت دخترم ؟ من نخوام دختر حاجی باشم ، باید برم کیو ببینم ؟ نمیدونم چرا عصبی شدم ... بیخود و بیجهت پریدم :
- من دختر شما نیستم آقا ... من شراره افرا هستم ، خانوم شراره افرا ...
انتظار شوت کردنم از دم در به درازا کشید ... آروم سرم رو بالا گرفتم ... نه خدا رو شکر سکته مکته هم نزده بود . یه نیشخند ... یه لبخند ... یه پوزخند ... اه نمیدونم یه چی گوشه لبشه که باعث شد لب به دندون بگزم ... تند رفتم ؟ نه اصلا ... بیخود میکنه به من میگه دخترم ... اون بابام که من دخترش بودم چه گلی به سرم کاشت که این حاجی تقلبی بزنه ؟ اون مرتیکه پوفیوز که عروسش بودم چه خاکی تو سرم کرد که این بخواد بکنه ؟ 
با اخمایی درهم که نشون از اعصاب خرابم بود نشستم دقیقا صندلی اول نزدیک به در خروجی ... و دقیقا دورترین جای ممکنه به صندلی حاجی ... بالاخره احتیاط شرط عقله ... دور از شتر بخواب ، خواب آشفته نبین .
- خواهش میکنم خانم افرا . هر چی نظر خودتونه ... بهرحال مایه افتخاره که مقام پدری دختری به این گلی رو داشته باشم ...
میخواد نخ بده ؟ میخواد مخم رو بزنه ؟ میخواد از در صمیمیت وارد بشه ؟ 
- مرسی از نظر شما ، ولی من بیشتر مشتاقم همون خانم افرا بمونم ... نه دختر کسی ... متشکر میشم منو فقط خانوم افرا بدونین ... نه بیشتر و نه کمتر ...
دقیقا دیوار امنیتی که دور خودم پیچیده بودم رو لمس کرد . تکیه ای به صندلی پشت بلندش داد و نگاهی عمیق بهم انداخت ... احتمالا پیش خودش فکر میکنه « چه خوبه پاشم با یه اردنگی شوتش کنم از در اتاق بیرون تا الکی برای من یکی چسی نیاد ... اون خانم حمیدی به اون تر گل ور گلی نشسته دم در منتظر یه اشاره منه تا بیاد ماتحتش رو بچسبونه تو بغل من بعد این دختره ایکبیری ... » صدای اوهوم حاجی نذاشت بیشتر از این اونو با منشی مکش مرگ ماش تجسم کنم . سرم رو آوردم بالا ... نخیر اثری از عصبانیت تو قیافه اش نیست . تند و سریع یه دور تو اتاق رو چک کردم ... خودم هم نمیدونم دنبال چی تو اتاقش میگشتم ... یه دوربین مدار بسته ... اه نه ... آها شاید دنبال یه دیوار کوب سبز ... آره خودشه ... شاید داشته باشه که گاهی قیافه اش رو روحانی نشون بده ...
- دخ ... خانوم افرا ... من با آقایان مهندس شایسته و جناب حاتمی ، دست راست بنده ... مشورت کردم ... راست و حسینی ما نیاز به یه منشی داشتیم ... خوب شغل منشیگری برای شما با این پایه از تحصیلات کم بود ... از اونجا که شما خانوم شایسته ای هستین ... 
درسته ... همینه ... بی پدر داره نخ میده ... شاید بخاطر این تیپ جدیدمه . اون روز عین این شوهر مرده ها سیاه پوش بودم ... امروز تیپ کردم ... منم مکش مرگ ما شدم ؟ اخمامو غلیظ تر کردم . سعی کردم زوم کنم رو حرفاش بالاخره شیطونه وجودش یه جوری از تو حرفاش سرک میکشه بیرون که ...
- دفتر مرکزی شرکت ما به طور موقت اینجا دایره ... میبینین که جا تنگه . کارخونه قدیمی درحال بازسازیه . یه چند تا سوله جدید نیاز داشتیم که درحال احداثیم . آقای توکلی ... پسر خاله حضرت عالی ... کار برق اونجا رو به طور مشترک با آقای محمدی ، از دوستان من ، برداشتن ... یه تعدادی از کارمندان دفتری ، همونجا مستقر هستن ... قصد زیاده گویی ندارم ... کار منشیگری تو این شرکت ، هم تخصص و سابقه میخواد و هم در شان و منزلت خانمی چون شما با این درجه از تخصص نیست . فل الحال کار کنترل خوردگی دست آقایان مهندس حسام و مهندس شایسته ست . در حال حاضر حجم کارهای بازرسی فنی ما پایینه ، قراردادهای ساخت هم کمتر از گذشته ... قصد داشتیم بعدا از حضور و علم مفید شما در راسته کاریتون استفاده مفید تری بریم ...
غلط نکنم میخواد به صورت مفیدترتری ازم استفاده کنه ... بلند شم بکوبم تو ملاجش ؟ پیر سگ ...
- با توجه به حجم کم کار در حال حاضر ، متاسفانه ، یا خوشبختانه ، آقای حاتمی حسابدار شرکت ، صاحب امتیاز نمایندگی یکی از شعبات ایران خودرو شدن ... مدتیه مترصد فرصتی هستن که کارشون رو با این شرکت خاتمه بدن و در جایی دیگه مشغول بشن . از اونجایی که مدرک تحصیلی شما از لحاظ رتبه با ایشون هم تراز هستن و خدا رو شکر در این میون حقی از شما ضایع نمیشه ... تصمیم بر این شد تا پیدا کردن حسابداری مناسب کارخونه با حجم کار سنگین ... در حال حاضر از معلومات ریاضیاتی شما بهرمند بشیم ...
خودم میدونم که چطور با ابروهای بالا پریده پریدم وسط سخنرانی غراش : ولی حاج آقا ...
- شایسته ... من برای شما فقط آقای شایسته هستم ، لطفا درصورتیکه قصد خطاب من رو داشتید فقط بگید آقای شایسته ... لفظ حاجی و حاج آقا رو بکار نبرید ...
خوردیش ؟ اینم یه تو دهنی دبش لب سوز لب دوز تا تو باشی با این حاجی کت و گندهه زورآزمایی نکنی ... به درک ...
- بله ... آقای شایسته ... شما که خودتون میدونین ... من نه سابقه کار دارم و نه به حسابداری واردم ، چطور میتونم از پسش بر بیام ؟
- شناختی که من از سرکار خانم شراره افرا پیدا کردم ، هر چیزی غیر از این رو ثابت میکنه ... در ضمن آقای حاتمی تا زمانیکه شما تا حدودی مسلط به کار بشین راهنماییتون میکنن ... بهتره اول امتحان کنین ، بعد با اطمینان از ناتوانی نالان بشین ...
- سعی خودم رو میکنم ...
- حتما 
تلفن کنار دستش رو بلند کرد : خانم حمیدی ، لطفا آقای حاتمی رو به دفتر راهنمایی کنین ...
به دقیقه نکشیده سر و کله چاقالوئه پیدا شد ... اااه این حاتمیه ؟ ماشالا هم که خدا چقد تو اختصاص گوشت به این یارو حاتم بوده ...
- بله حاج آقا ... درخدمتم ...
باش تا اموراتت بگذره ...
- آقای حاتمی ، لطفا خانم رو با وظایفشون آشنا کنین و تا زمانیکه کل وظایفشون رو به نحو احسنت یاد نگرفتن ، از راهنمایی بهشون چشم پوشی نکنین . انشالله تعالی که به زودی نیرویی زبده و حسابداری چیره مثل خودتون تحویل ما میدین ... درسته ؟!
- درسته حاج آقا ، هر چی شما امر بفرمایین ... حتما همون میشه ... بفرمایید خانم افرا از این طرف ...

طفلک مثل سگم بلا نسبت ازش میترسه . از اتاق که بیرون زدیم ، منشی سانتا مانتال آقای حاجی یه نیشی برام باز کرد ، لبخند پت و پهنی زد و گفت : « وای چقد خوشحال شدم ، مثل اینکه شما هم از امروز با ما همکار میشین ، همش غصه میخوردم که بین اینهمه مرد تک و تنها بمونم . » نه که بدش میومد بین اینهمه مرد تنها باشه ... لبخندش رو با یه لبخند ظاهری جواب دادم و سرمو زیر انداختم راه افتادم دنبال کوه دنبه . 
در اتاق مدیر عامل که مثل اوندفعه بسته بود . توی اتاق سرپرست کارگاه هم تا اونجا که چشمای من میدید خالی بود ، اون دفعه هم که خبری توش نبود ، پس اینا کی میومدن سر کار ؟ از در اون اتاق آخریه وارد شدیم . سه تا میز بود . آقای حاتمی توضیح داد : « این میز مال آقای شمس ، مسئول امور اداریه ، این میز مال آقای حسام ، مسئول بازرسی فنیه ، اینم میز بنده حقیر که کارای حسابداری رو انجام میدم . البته توی دفتر اصلی ، جا باز بود و به هر کسی محیط بیشتری اختصاص پیدا میکرد ، ولی خوب فعلا ، اوضاع اینه که شما میبینین ... اونبار باز عرض معذرت اگه درست فهمیده باشم ، متوجه شدم از کار با کامپیوتر زیاد سر در نمیارین ، ولی خوب ، مشخصه خانم باهوشی هستین . تموم کارهای ما با برنامه هلو انجام میشه ... کار باهاش راحته ، این گجتی که این بغل میخوره ، قفل هلوئه ... باید حتما این رو دستگاه باشه تا کار کنه . شما بهتر سر پا نایستین ، اینجوری من معذب میشم ... تشریف بیارین روی صندلی تا بهتر براتون توضیح بدم . » 
صندلی رو کشیدم جلو ، روش نشستم و در همون حال هم نگاهم رو دور تا دور اتاق چرخوندم . بغل در یه میز تحریر ساده بود قهوه ای رنگ ، با سه کشو تو قسمت پایینیش ، یه دستگاه کپی بزرگ بغل میز آقای حاتمی بود و کنارش روبروی دیوار سمت راستی یه میز بزرگ کار که صد در صد مشخص بود مال مهندس حسام باید باشه . یه میز دقیقا مثل میز آقای حاتمی هم روبروم بود که مال آقای شمس بود ... بغلش هم یه در کوچیک میخورد که وقتی کنجکاوانه نگاهش کردم ، آقای حاتمی متوجه شد و توضیح داد « پشت این در یه اتاقک کوچیکه که از اون ، در حال حاضر بعنوان بایگانی استفاده میشه و پرونده های کارهای جاری و همچنین پرونده های مربوط به بانک و بیمه و دارایی که شما باهاشون سر و کار دارین همونجا نگه داری میشه ... جاش کوچیکه و راه رفت و آمد کم ، از دو طرف پر از قفسه های مربوط به پرونده هاست ، هر وقت پرونده ای لازم داشتین ، بهتره به آقای شمس یا خانم حمیدی بگین براتون بیارن ... حاج آقا سفارش کردن حدالمقدور خودتون وارد اونجا نشین ... » 
یعنی چی ؟ مگه این حاجی از وضعیت من با خبره ؟ یعنی نوید رفته هست و نیست منو گذاشته تو طبق اخلاص و صادقانه ریخته جلو حاجیه ؟ از نوید این خاله زنک بازیا بعیده . سعی زیادی باید بکنم تا بتونم اینهمه کاری که آقای حاتمی بهم یاد داد رو تو ذهن بسپرم . میتونم تو خونه تایپ کردن و پرینت گرفتن و اینجور کارا رو از نوید و نسترن یاد بگیرم . آره شراره دقیقا ... تو میتونی ، تو از پس سخت تر از اینا بر اومدی ، این که کاری نداره . نفس عمیقی کشیدم و به خودم قوت قلب دادم تا بهتر متوجه حرفایی که تند و تند آقای حاتمی میزد بشم . 
***
یکهفته ای از اولین روزی که پام رو توی اون دفتر گذاشتم میگذره . خدا رو شکر کارها اونقدرها هم که فکر میکردم سخت و طاقت فرسا نیست . خیلی راحت تونستم با این برنامه حسابداری کاری که ازم خواسته بودن رو راه بندازم . امروز آخرین روزی بود که این کوه دنبه ، آقای حاتمی ، توی دفتر مشغول به کار بود . امروز به چشم خودم دیدم که افتاد رو دست حاجی و دستش رو بوسید ... چه مغرور ... مرتیکه صاف ایستاده تا بهمش عرض ادب کنن و دست بوسش باشن . خدا رو شکر تا الن پاشو از گلیمش درازتر نکرده و پیشنهاد بیشرمانه ای بهم نداده . دیگه عادت کرده و به جای دخترم ، فقط میگه خانم افرا ... گاها که اشتباهی تو کارم میبینه ، لفظش عوض میشه و میگه خانم شراره افرا ... در اتاق مدیر عامل کماکان بسته است . صبح به صبح که من میام سر کار ، هنوز اعلا حضرت از خواب همایونی بلند نشدن و سرفرازمون نکردن ... بعد از اون که الحمدالله میز من پشت به در ورودی اتاق قرار داره و رفت و آمد بی سلام صبح بخیرش رو نمیبینم . جز اون هم هر وقت آقای حاتمی باهاش کار داشته با یه داد شبیه نعره صداش میکنه : « حاتمی ! » بعدم این بیچاره آقای حاتمی مثل بوم غلطون میدوئه تو اتاقش ، بجز نعره های گاه و بیگاهش که صدای حاتمی بیچاره میکنه ، چیز دیگه ای ازش نشنیدم . بیچاره این آقا حسین هم راه به راه سر ساعت براش قهوه میبره و فنجون خالیشو برمیگردونه ... 
اینقدری که این آقا حسین از سر صبح تا بعد از ظهر به خورد من چای میده ، فکر کنم بچهه قهوه ای دربیاد و جای شکی رو حرفای حاجی مقدم نذاره ... امروز حاجی شایسته وقتی اومده بود توی اتاق تا چک مربوط به تنخواه گردون رو به آقای حاتمی تحویل بده ، جلو جفت چشمام ، آقا حسین رو مجبور کرد بره لیوان چای من رو خالی کنه تو ظرفشور و یک چهارمش رو نگه داره و بقیه اش رو آب جوش پر کنه . بعدم رک و راست به آقا حسین گفت : « از این منبعد برای خانم افرا چای کمتر از تموم کارکنان میارین ، فقط دو تا یکی راس ساعت ده و یکی راس ساعت دو و نیم ... » 
والا من از بر و بر نگاه کردن آقا حسین و سر به زیر انداختن آقای حاتمی و پوزخند زدن آقای شمس و نگاه خیره مهندس حسام شرمم اومد و این حاجیه شرم نکرد . حالا تا آبروی نداشته منه بیچاره رو جلو یه مشت مرد نبره ، ول کن نیست که ... چی از جونم میخواد و چه آشی برام پخته فقط و فقط الله ُ اعلم .
آقای حاتم سر ظهر رفت بانک و چک تنخواه رو نقد کرد و ریخت توی یه حساب دیگه و دسته چکی مربوط به همون حساب رو تحویلم داد و روش پر کردن چک و توضیحاتی درمورد اینکه این دسته چک دو امضاء هست و پای هر برگ چک صادر شده دو امضاء باید بخوابه که یکیش رو من باید بزنم و یکیشون هم مدیر عامل مفصل توضیح داد و در آخر هم خاطر نشون کرد که فعلا چون شما به بانک معرفی نشدین و امضاء تون پای برگه های چک معتبر نیست ، در حال حاضر من تموم برگهای دسته چک موجود رو امضاء میزنم ، شما هم سر فرصت به شعبه ای از بانک صادرات که ما باهاشون طرف حساب هستیم مراجعه کنین و کارهای مربوط به معرفی امضاء تون رو انجام بدین . در ضمن از این به بعد هر چی نامه مربوط به کارهای خودم هست هم باید تایپ کنم . 
نوید تا اونجا که تونسته درمورد برنامه های کاربردی برام سی دیهای آموزشی تهیه کرده ، نسترن هم توی روش صحیح تایپ کردن خیلی کمک حالم بوده . به سفارش نسترن ، کتاب های رمان و مجلات مختلف رو میذارم جلوم و تو اوقات فراغتی که توی خونه خاله بهم دست میده از روشون کار تایپ میکنم تا هر چه سریعتر بتونم کار خودم رو راه بندازم و هی دم به دقیقه سر از میز خانم حمیدی در نیارم ... 
فکر میکنم باید توی طرز برخورد و افکاری که از ابتدا درمورد خانم حمیدی ندیده و نشناخته داشتم ، تجدید نظر کنم . منی که یه عمره از دست قضاوت های بیجا و عجولانه و غیر منصافانه خانواده ام عذاب کشیدم و آبروم بر باد رفت ، نمیدونم چطور تونستم همچین جوری رو درمورد این بنده خدا بکنم ... اونقدرا هم که نشون میداد ، اهل هر فرقه ای نیست . بیچاره تیپش اینه وگرنه خیلی هم خانوم و سرراهه . اینم یه جور متانته . درسته که تیپ مکش مرگ ما داره ، ولی از نظر رفتار و طرز برخورد واقعا نمیشه ازش خرده گرفت . خدا منو ببخشه . شاید اگه یه خورده باهاش صمیمی شدم ، ازش بخوام بخاطر این قضاوت مغرضانه منو ببخشه .

امروز نوبت دادگاهی منو رضا ست ، هیچ فکرش رو نمیکردم عاقبت مشارکت منو رضا این کوچه بنبست تنگ و ترش باشه و رضایی که از روز اول ازدواجمون یه مرد سر براه بود ، چی شد که توی این مدت کم صد و هشتاد درجه چرخید و راهمونو به سمت این کوچه کج کرد . یعنی واقعا نفوذ حاجی مقدم اعجاز حاجی مقدم اینقدر زیاده که از اون رضای سر براه و بی زبون و حرف گوش کن که یه روزی برام میمرد و میگفت هر چی تو بگی و هر چی تو بخوای ، فقط لب تر کن ، این مجسمه بی لیاقت رو بسازه . البته مقصر خود من هم بودم . رضا حرف گوش کن بود ولی نه فقط حرف من ، اصولا حرف گوش کن نه یه کلام بیشتر نه کمتر ... میشه گفت حزب باد بود ، هر جا به نفعش بود گوشش میشنید ... تا محتاج بغل من بود حرف منو میشنید ولی همینکه رفع احتیاجش شد و باباهه از این بغلای مفت تا تونست براش محیا کرد و مفت و مجانی در اختیارش قرار داد ، دیگه حرف حاجی بود که تو گوشش فرو میرفت . 
همون روزا که بهم میگفت : « تو چادر سرت کن دهن حاجی بسته بشه ، با هم بیرون رفتیم ، نپوشیدی هم نپوشیدی » یا وقتایی که هوس گلگشت به سرم میزد ، میگفت : « تو به اسم دکتر رفتن از خونه بزن بیرون ، دیگه با بقیه اش کاری نداشته باش ، هر جا بخوای میبرمت » و امثال این لاپوشونیا ، باید میدونستم بخار اینکه به حرف من باشه رو نداره .
حاجی مقدم ، سر بلند و پر افتخار ، کت و شلوار طوسی رنگی پوشیده و سرش رو بالا گرفته و تا میتونه میخ تو چشامه . حالم از ریخت و قیافه اش بهم میخوره ، نامرد ، حاضرم همین الساعه جون به عزرائیل بدم و دو دقیقه زیر هوایی که این مرتیکه نفس میکشه ، نفس نکشم . 
حس بدم رو که از تو نگام خوند ، بادی به غبغب انداخت ، ابروهاش رو هفت هشت کرد و یه دور تسبیح شاه مقصودیش رو دور دست چرخوند و با نگاهی خیره بهم نزدیک شد : « خوب میبینم که کم آوردی ، دختر حاجی ... بهت گفتم با ما به از این باش که با خلق جهانی ... گفته بودم یا نگفته بودم ؟ گفته بودم سربراه باش تا سرتاپاتو طلا بگیرم ، کنم گفته بودم یا نگفته بودم ؟ ... گفته بودم بخوای جلو من ملق بازی در بیاری و سوسه بیای برام ، زندگیتو جهنم میکنم ، گفته بودم یا نگفته بودم ؟ ... گفته بودم از هستی ساقطت میکنم ، زمین گیرت میکنم ، حیثیتت رو حراج میکنم ، هست و نیستت رو به باد فنا میدم ، از الان تا دنیا دنیاست نمیذارم آب خوش از گلوت پایین بره ، اگه ، اگه ، فقط اگه ، این تخم حروم رو نندازی و به لجبازی با من ادامه بدی ، گفته بودم یا نگفته بودم ؟ ... بِکِش ، بِکِش که خود کرده را تدبیر نیست . ضعیفه ، تو پیش خودت چه فکری کردی ، ها ؟ با اون عقل ناقصت چطوری دو دو تا چارتا کردی که میتونی بامن سر شاخ بشی ؟ میدونی من کیم ؟ » سه تا ضربه محکم به تخت سینه اش زد : « من ... حاج قربان مقدم ... تو یه جوجه بچه فنچ ... دیدی که تا کجا رفتی ... دیدی که له ت کردم ... » 
نفسم بند اومد . دلم میخواست یه کوه پشت سرم داشتم که دلم رو بهش قرص میکردم و تا میخورد میزدمش که استخوناش له شه ... چی میگی شراره ... توهم نزن ! اینی که میبنی صاف صاف تو چشات نگاه میکنه و زیر سنگینی حرفاش تحقیرت میکنه و له لوردت میکنه ، حاج آقا مقدمه نه برگ چغندر . یه نگاه خیره به صورتم انداخت ، حس مچاله شدگی ، استیصال ، ترس و حقارت رو از خط خط صورتم خوند . خطوط عمیقی که لابه لای مهر داغ روی پیشونیش بود کم کم باز تر و کم عمق تر شد ، لحنش دوستانه تر و آرومتر شد ، با حالتی مشمئز کننده ، با نگاهی که تا ما تحتم رو لخت و عور مجسم میکرد براش ، تو صورتم زل زد : « هنوزم دیر نشده ... بازم میتونی رو من حساب کنی . دختر خوبی باش ، نشون بده لیاقت داری ... طلاقت رو از رضا میگیرم ، تموم خرده ریزه های له شده ات رو با همین دو دست جمع میکنم ... گِلتو از نو قالب میندازم ... سرنوشتت رو از نو میسازم ... شراره ای نو ازت میسازم که همه انگشت به دهن بمونن ، دور دنیا رو میگردونمت سراپاتو جواهر نشون میکنم . آبروی رفته ات رو به جوی بر میگردونم ، دار و ندارم رو به پات میریزم ، فقط ، فقط اگه خودت بخوای ، تو باش ، ببین حاج قربون مقدم چیا که نمیکنه ... ها ... چی میگی ؟ هستی یا نه ؟ » 
دیگه نمیشد این لجن رو تحمل کرد . اون نگاه زشت ، اون خناثت ، اون لجنهایی که با بوی متعفن از تو دهن نجسش تف میکرد تو صورتم و راه نفسم رو بند میاورد ، برام تحمل ناپذیر بودن ... یه هر چه بادابادی تو دلم گفتم ، تا تونستم آب دهنم رو جمع کردم ، ماهیچه های لپم رو کشیدم داخل ، همه رو یه جا ، آوردم پشت لبهای بسته ام ، با غیض ، پاشیدم تو صورتش ... عضلات صورتش منقبض شد ، فکش فشرده شد ، دستش بالا رفت بیاد رو صورتم ، وسط راه موند ، برگشت به طرف صورت خودش ، حجم بزرگ آب دهنی که توی صورتش راه به طرف چونه اش باز کرده بود رو با یه حرکت با آستین کتش پاک کرد ، لبخند شیطانی به صورت نشوند : « از همینت خوشم میومد ... خودت میخوای ، لجبازی ، سرتقی ، اون تخم حرومت هم از خودت سرتق تره ، اگه نبود که با اون همه کتکی که اخویات دست و دل بازانه نثارت کردن ، باید میفتاد ، ولی نیفتاد ، نیفتاد تا بمونه ، لگه ننگش تا عمر داری رو پیشونیت بشینه و پاک نشه . این تازه اولشه ، شمشیر از رو بستی ؟ منم بستم ... تو خاطرت بسپار ، اعلان جنگ دادی ... نشونت میدم یه من ماست چقدر کره داره ... »
نیش تا بنا گوش باز شده اش رو بست ، قیافه جدی جهنمی ای رو به خودش گرفت ، اخم غلیظی رو پیشونی نشوند ، نگاهش رو تا تونست تند و سوزنده کرد ، چشماش رو از حدقه کند ، خیره شد تو صورتم و رعب و وحشت رو کیلو کیلو به وجودم تزریق کرد ، دستی که تسبیح شاه مقصودش با دور تند توش میچرخید رو بالا آورد و با لحنی تند و خشن تهدید کرد : « مثل بچه آدم از این در میری تو ، زر اضافه نمیزنی ، چارتا برگه است ، جلسه مشاوره و جنگولک بازی هم نمیخواد ، همه کاراش از قبل انجام شده ، اسمی هم از این تخم حروم نمیاری ، برگه پزشکی قانونی و گواهی عدم بارداریت به پیوست تو پرونده ست ، صاف میری سر میز ، نه مهریه میخوای نه نفقه ، چارتا امضا میزنی رو پرونده و خلاص ! روشن شد یا باید روشنت کنم ... میدونی که اگر بخوام خودم روشنت کنم بیشتر از اینا پای حیثیتت چوب میخوره ... حکم زن خائنه ، سنگساره میدونی یا نه ... »
راه نفسم تنگ شد ، معده ام زیر و رو شد ، ثانیه ای مکث میکردم ، هر چی تو دل و روده ام بود برمیگشت روش ... فاصله اش با صورتم اندازه یه سرشونه بود ... دستم بالا رفت جلو دهنم رو سفت و محکم گرفتم ، از حال خرابم فهمید چه دردیمه ، پوزخندی زد و سریع تن لشش رو از جلوم کنار کشید ، با تموم سرعتی که از خودم سراغ داشتم شصت تیر پریدم ته راهروی طبقه پایین سمت دستشویی های دادگاه ، هر چی زردابه بود عق زدم تو روشور ، چشام تو آینه ، دو گوی قرمز آتشین ... رنگم میت از گور برخاسته ، کمرم خم ... سلانه سلانه دوباره راه پله ها رو بالا رفتم ، نباید ضعفم رو نشونش میدادم تا دلش خنک شه ، سعی کردم کمرم رو صاف کنم ، سینه ام رو جلو بدم ، سرم رو بالا بگیرم ، نفس عمیقم رو ول بدم ، تا اشکم عقب نشینی کنه موفق بودم ؟ نه ...

یه نگاه تو قیافه ام انداخت ، فهمید بیچاره ام ، استیصال از تو خط خط نگام خوندنی بود ... له ام کرده بود ، خودش هم میدونست ... رضا کنارش ایستاده بود سربزیر و ساکت ، کاشکی یه حجم بزرگ آب دهن هم نثار این میکردم ، حیف که زردابه بالا آورده بودم و دهنم خشک شده بود ... توده بهم پیچیده و در هم لولیده آدما ، توی راهروی شلوغ ، روی سرم آوار شد ... تیره کمرم تیر کشید ... درد بدی به جونم پیچید ... گنگ و مبهوت ، دستی رو شیکم صافم کشیدم ... ، چه حسی از زیر پوست کشیده تنم ، از این نبض تپنده ، راه به بالا پیدا کرد و به دستم منتقل شد و از نوک سر انگشتام راه رگ و پی ام رو گرفت و صاف صاف رفت بالا و از دهلیز سرد و خاموش چپم رد شد و پمپاژ خونم رو زیاد کرد و غلیانش رو به رخم کشید ، نمیدونم ... ولی نیرو بهم داد ... شاید حس انتقام ... شایدم همین تیکه گوشت بی جنبش پر کوبش بود که از اعماق وجودم صدا میکرد که اونقدر قدرت داره تا بتونه پستفطرتی مثل حاجی مقدم رو بندازه تو چهار راه چمچاره ... درد چکنم به جونش بندازه و اینقدر این درد قوی باشه که مجبورش کنه به فعل این افعال کثیف ...
جونی که به تن و بدنم برگشت ، توده عظیم آدمهای سرگردون توی راهرو رو از چشمم انداخت ، کمرمو صاف کرد ، سرمو تا حدی بالا کشوند که حس کردم قدم بلندتر از این نمیشه ... قد کشیدم ... راست شدم سایه ام دراز شد ، خیلی دراز . حس میکردم سایه ام از روی سر رضا و حاجی مقدم رد شده . پر غرور رفتم داخل اتاق ... نمیدونم این انرژی مثبت از کجا یه دفعه سر و کله اش پیدا شد که ، خیلی مثبت بودنش ، خیلی منفی بودن حاجی رو به لرزه انداخت ... سایه من صاف بود و کشیده ، سایه حاجی خط خطی و لرزون ...
قاضی ، پرونده باز جلوی روش رو مطالعه کرده بود ، نیاز به بحث و سوال جواب نبود . یه چند تا امضاء کج و معوج بود و جاری شدن صیغه ... اول باید امضاء میکردم ، بعد میرفتیم دفتر ثبت طلاق برای جاری کردن صیغه و خط زدن اسم رضا از شناسنامه ام ، ازم خواست بلند شم بیام جلو میزش کاغذا رو امضاء کنم . 
سست نبودم ، ضعف نداشتم ، صاف بودم ، انرژی مثبت تو رگام جاری بود ، آثارش از بنیه ام پیدا بود ، یه نگاه پر غرور به رضا انداختم ... خط و خطوط ندامت ، قیافه اش رو مضحک کرده بود ... به حاجی مقدم نیم نگاهی هم ننداختم . حیف پلک چشم که تو صورت این بیشرفت زحمت بکشه و بالا پایین شه ... خودکار که دست گرفتم ، سه تقه به در اتاق خورد ... سردفتر قاضی اومد تو ... یه برگه یادداشت کوچیک گذاشت رو میز ، جلوی چشم قاضی . 
قاضی یه نگاه انداخت به من ، یکی به رضا ، یه نصفه به حاجی مقدم ... نچی کرد ، دو سه بار گردنش رو ، نود درجه به چپ و نود درجه به راست چرخوند ، اخم کرد : « یکی گزارش کرده خانوم بارداره ، تکلیف این بچه با کیه ؟ باید مشخص بشه ... خانوم هنوز در عقد آقاست ... پای یه بچه وسطه ... » 
حاجی مقدم خشمی شد ، ابروهاش گره خورد ، مثل حیوونای حشری ، گوله گوله آتیش از سوراخای دماغش تراوش میکرد ... صدای خخ خخ خخ از توی جفت سوراخای دماغش میزد بیرون ، رنگش به کبودی زد ... نیش رضا باز بود ... خاک بر سر بیعرضه اش !
حاجی مقدم نیم لا دو لا بلند شد : « استغفرالله ، حاج آقا اشتباه به عرض رسوندن ... »
قاضیه دستش رو متفکر به ریش کشوند ، ابرو بالا انداخت : « منبع موثقه »
حاجی خشمی تر شد ، دستش میرسید منو و منبع رو از رو زمین محو میکرد : « حاج آقا این خانوم ، بیش از چهارماهه با پسر من متارکه کرده ، این بچه ، اگه بچه باشه البته ، نمیتونه مال پسر من باشه ... این بچه ... »
قاضیه هم خشمی شد ، اخماش غلیظ شد ، کفری شده بود ، حاجی مقدم دیگه زیادی شورش رو در آورده بود : « حاج آقا قباحت داره ... از شما و این سن و سال بعیده ... شما ... استغفرالله مگه خبر از خلوت میون این زن و شوهر دارین ؟ ... بهرحال باید تا بدنیا اومدن بچه صبر کنین ... کار شما توهین و تهمته ... اگه آقا زاده قبول دارن که تو راهی مال خودشونه که فبها ... تکلیفش رو همین امروز مشخص کنین حکم صادر میشه ... در غیر اینصورت ... باید از جفت آزمایش بعمل بیاد ... خیلی تند و سریع ... شاید هم حضور مبارک این نوزاد ، جلوی متارکه ای رو بگیره و انشاء الله تعالی موضوع دعوی به مصالحه کشیده بشه »
قیافه حاجی دیدنی شد ... افکار شیطونی از پشت چهره کریه اش چنون به بیرون راه پیدا کرده بود که انگار قاضی رو هم به شک انداخته بود ... مکثی کرد ، خطوط نقش بسته رو چهره اش ، نشون از تفکر عمیقش داشت ... تلفن رو برداشت ، شماره ای رو زد ، شخص پشت خط رو مخاطب قرار داد : « آقای رحمتی چند لحظه تشریف بیارین لطفا » گوشی رو گذاشت . به سیم سوت ثانیه نکشیده سردفتر ، تو اتاق جلوی میز قاضی بود ... نوشته ای رو روی یه برگه کاغذ با سربرگ دادگستری دست نویس کرد ، داد دست سردفتر : « شماره ، تاریخ ، ثبت تو دفتر اندیکاتور و خانم و آقایون رو راهنمایی کن ! »
حجم خشم حاجی مقدم ، اندازه گرفتنی نبود ... هنوز از سوراخای دماغش آتیش به بیرون مینداخت و خخ خخ میکرد . پشت سر هر سه تاشون از اتاق بیرون رفتم ... جلو میز سر دفتر ایستادیم به صف . با خونسردی دفتر بزرگی رو باز کرد ، متن دست نویس قاضی رو شماره کرد ، تاریخ زد ، ثبت کرد ، تو یه پاکت مهر و موم کرد ، داد دست من : « خانوم همین الان با این نامه میرین پزشکی قانونی که آدرسش رو براتون مینویسم ، نامه رو همینطور مهر و موم شده تحویل پزشکی قانونی میدین ... اینم آدرس ... »
حاجی سرکشید جلو ببینه چی به چیه ... از نفهمیدنش خشمگین تر شد و جوش آورد و اصلیتش رو برای سردفتر قاضی لخت و عور به نمایش گذاشت و چارتا لیچار آبدار نثارش کرد ، که سردفتر خونسرد زیر سبیلی رد کرد . یحتمل از این قماش افراد در طول روز کم نمیدید که شاخ و شونه نکشید . سر که بلند کردم ، از قیافه برزخی حاجی خوف کردم ، رو برگردوندم ، جل الخالق به نظرم رسید یا درست دیدم ... حاجی شایسته نیم نگاهی پیروز تو صورتم انداخت و از چارچوب در فاصله گرفت و از نظر ناپدید شد . 
یا خدا ... نکنه منبع موثق این بوده ؟ نه بابا ، توهم خونم زده بالا ... رو پیشونیم نوشته بچه ام اصل و نسبش بر میگرده به کی ؟ یا این تو چشاش آزمایشگاه پیشرفته داره ؟ اصلا از کجا بخواد بفهمه من امروز دادگاهی دارم ؟ امروز که اصلا روز کاری من نبود که حتی بخوام مرخصی بگیرم ... روز دانشگاهم بود ... خل شدم ... 
هنگ کرده و شوک زده ، مبهوت حضور بیموقع حاجی شایسته ، نامه به دست راه افتادم به سمت خروجی دادگاه . تند از پله ها سرازیر کردم خودم رو انداختم تو خیابون ... حاجی شایسته پشت رل ماشین مشکی شاستی بلند مهندس لم داده بود ... صدای بوق ماشین رو درآورد ، سه تا بوق پشت سر هم ، سر خم کردم به نشونه سلام . علامت داد برم طرفش ... چیکارم داره ، برم نرم ، به چکنم چکنم انداختم که سرشو از شیشه ماشین داد بیرون و فرصت چکنم رو ازم گرفت و با صدای فریاد مانندی گفت : « بد جا ایستادم خانم افرا یه خورده سریعتر ... »
سر برگردوندم پشت سر ، حاجی مقدم تند و بیوقفه از در دادگاه زد بیرون ، پشت سرش رضا مثل جوجه اردک زشت هلک کنون پلک کنون ، ترس به دلم افتاد ، نامه مهر و موم شده رو محکم ، با تموم قدرت تو دستم فشردم ، تردید توی دلم رو کشتم ، قدمهامو تند کردم ، در ماشین رو حاجی با یه حرکت از داخل باز کرد ، چارطاق . بی فوت وقت سوار شدم . 
چشمم چرخید روی پله های خروجی دادگاه . چشم حاجی مقدم تو شلوغ پلوغی روی پله ها و دم در دادگاه دنبالم بود . در رو با فشاری محکم کوبوندم ، از صداش خودم هم پریدم بالا ... حالا من بودم و یه ماشین با پنجتا در بسته و یه حاجی شایسته ... یه نیم نگاه تو صورتش انداختم ، خونسرد بود ، اونقدری خونسرد که خطی تو صورتش خوندنی نباشه ... 
استارت زد ، ماشین رو انداخت تو دنده ، راهنمای سمت راست رو روشن کرد ، فرمون رو چرخوند ، اهمی کرد : « یه کار دادگاهی داشتم ، دیدمت ، گفتم ببینم کجا میخوای بری ، بیکارم ، شاید هم مسیر باشیم برسونمت ... » منو حاجی ؟ با هم ؟ اون منو برسونه ؟ مگه میشه ... همینکه موشو آتیش زده بودن و سر بزنگاه پیدا شد و منو از آتیش خشم حاجی مقدم دور کرد ، جای شکر داشت . دیگه بیشتر از اینش ، زیادیم میشد و وقاحت داشت : « نه مرسی حاج آقا ... » « آقای شایسته » « ببخشید ، آقای شایسته ... خودم میرم ... مسیرم بد راهه ... شما هم کار داری » « تعارف نکن خانوم شراره افرا ... گفتم که بیکارم ، منتی نیست ، هوا بارون داره ... خوب نیست با این وضعیت ... »
جای تعارف نبود ... نامه مهر و موم شده رو تو دست راستم فشردم ، کاغذ آدرس رو تو دست چپم شل کردم طرف حاجی شایسته .

هیچ دقت نکرده ام ، این صلابت و کمر راست حاجی شایسته ، موروثیه ... یا اثر ممارسات ورزشی و حفظ سلامتی . پیر مردی با اینهمه سن ، اینقدر سلامت ، با قامتی استوار ، پر کار و خستگی ناپذیر ... با صدای رعب آوری که از قدمهای محکمش بر روی پارکتهای کف دفتر ایجاد میکرد و طی این مدت ، هر بار دلهره ای رو به جون من می انداخت ، برام عجیب بود . 
مهندس وقتی وارد میشد ، اینقدر بی صدا پا به دفتر میذاشت که بود و نبودش برای شخصی مثل من که کمترین برخوردی ، یا در حقیقت باید بگم اصلا برخوردی باهاش نداشتم ، بعلاوه موقیعیت قرار گرفتن میز من پشت به در وردی ، ورود و خروج بی صداش رو برام کاملا خنثی میکرد . در حالیکه حاجی شایسته از قدم اولی که روی پله های ورودی دفتر میذاشت ، گامب و گامب حضورش ، رعشه به دل من می انداخت . هیچوقت درک نکردم این حس دلهره آوری که به جونم می افتاد ، از کجا سرمنشاء داره ؟ حس بدی که از گذروندن دوره ای از زندگیم در کنار یا به موازات حاجی مقدم تجربه کرده بودم ؟ ... حس دیده نشدن همیشگی ای که از لحظه اول تولدم در کنار بابا و رودربایستی همیشگیم برای به زبون آوردن کلمه بابا در مقابل اون داشتم ... یا از بدبینی افراطیم ؟
تموم طول مسیر رو با حالتی گنگ و مبهوت ، با نامه ای فشرده در مشت ، طی کردم . حضور در کنار حاجی شایسته ، یه امنیت و آرامشی خاص همگام با یه عالمه حس بد رو بهم تزریق میکرد ... دستم خودم نیست ، نمیتونم بهش قد یه سر سوزن هم اعتماد داشته باشم ... بهر حال ، گربه محض رضای خدا موش نمیگیره !
« زیاد فکر خودت رو در گیر نکن دخترم ، خورشید همیشه پشت ابر نمیمونه »
نگاهی به نیمرخ متفکر و رو به جلو حاجی شایسته انداختم ، نگاهی گذرا ... رو به جلو داشت و متفکر حواسش رو به رانندگی داده بود ، چی تو فکرش میگذشت ؟ ... این کنایه ای بود به افکار بی سر و سامون تو مغز من در مورد خودش ، یا چی ؟ از درگیریهای میون من و خناثت حاجی مقدم با خبر بود ؟ ... ولی همینکه منو دوباره با لفظ دخترم مخاطب قرار داده بود ، کافی بود تا کفه ترازوی بدبینیهام ، از کفه مثبت اندیشیهام سنگین تر به چشم بیاد : « حاج آقا من دختر شما نیستم ، من فقط شراره افرا هستم و بس ... » 
« منم حاجی نیستم . اگه یه بار مشرف شدنم به خاطر دلم به خونه خدا ، باعث این حجم عظیم بد بینی تو به من باشه ، ای کاش خدا عمر دوباره ای به من میداد ، تا همون یه بار هم ، مثل همیشه پا رو دلم بذارم و مُحرم نشم ... وقتی تو به اندازه یه نفر ، اینهمه به من بدبینی ، وای به حال من که با دنیایی در ارتباطم ، با توده عظیمی از شراره های افرا ... چه بخوای ، چه نخوای ... از لحظه ای که خدا روح به کالبد تو دمید ، از همون لحظه ای که نا توان و گریان ، پا به این دنیای کذایی گذاشتی ، مقدر شده بود دخترم باشی . این حس تا لحظه ای که به حکم خدا ، روح از کالبدم خارج بشه ، با من میمونه . نه تو ، نه هیچ کس دیگه ای نمیتونه این احساس رو از قلب من جدا کنه ... نظرت برای خودت محترمه ... من از دخترم گفتن به تو ، قصد و غرض شری ندارم . دقیقا برعکس تو ، که با هر بار حاجی گفتنت به من ، تخم بدبینی رو یه بار دیگه تو دلت میکاری ... چون نمیخوام بیش از این باعث آزارت بشم و بیشتر از این قلبت رو کدر و سیاه ببینم ، ازت خواهش میکنم به من نگو حاجی ، حداقل تا زمانیکه شناخت کافی از من پیدا نکردی نگو ... » 
« قصد توهین ندارم ... ولی ... شما چه میدونین که من چی کشیدم و چه دردی به جونم چنگ میندازه ... »
« نمیخواد خودت رو خسته کنی دخترم ... من همه چی رو میدونم ... تا اونجا که باید بدونم ، میدونم . بیشتر از خودت ندونم ، بگی کمتر ، بی انصافی کردی ... »
« اما ... » 
« هیشششششش ... لازم نیست چیزی بگی ... فرصت برای گفتن و شنیدن و فکر کردن زیاده ، فعلا باید از پس این مشکلی که گریبونت رو گرفته » و همزمان چشمش رو توی کاسه گردوند و رو شیکمم ثابت کرد : « بر بیای ... لازم نیست یک تنه خودت رو به زحمت بندازی ... یه جایی ، یه گوشه ای از این دنیا ، یه کوه ایستاده و منتظره تا تو بیای و تکیه بدی بهش ... سخت نیست پیدا کردنش ... کافیه دلت رو یک دله کنی . نمیخواد خودت رو خسته کنی . اراده کن ، سر برگردون ، کوه در یکقدمی تو منتظره ... بهتره پیاده شی ، آدرس همینجاست ... نفس عمیقی بکش و افکار منفی رو بکش کنار . خدا نزدیکه، فقط کافیه توکل کنی بهش »
دستم ، که از فشردن نامه مهر و موم شده ، عرق کرده بود رو از مشت باز کردم ، نمیدونم چرا این یک بار آخر ، از لفظ دخترمش ، قلبم فشرده نشد ... دستام شل شد ، به خودم که اومدم ، قبل از پیاده شدن از در ماشین شاستی بلند مهندس ، قبل از اینکه پام رو از چارچوب در دراز کنم سمت پله کنار در ، مشتم پیش حاجی باز شده بود و حالا نامه پزشکی قانونی ، توی دستهای پهن و بزرگ حاجی بود و دوش به دوشم از پله های پزشکی قانونی بالا میومد ... نفس عمیقی کشیدم که به نظرم رسید راحت تر از حنجره ام خارج شد . حس کردم ، با چشمهای بسته هم میتونم پله ها رو به سلامت طی کنم تا آخرین پله روبروم ... نیم چرخی صورتم رو برگردوندم ، حاجی مستقیم نگاه میکرد و با تحکم راه میرفت ... سنگینی نگاهم روی صورتش سایه انداخت ، برگشت ... در کمال تعجب ، لبخندی عمیق و پر آرامش از روی صورتم ، تو نی نی چشمای حاجی شایسته برق میزد ...

نمیدونم این حجم بزرگ اعتماد به یکباره از کجا به زیر پوستم تزریق شد . دوش به دوش حاجی شایسته ، قدم به داخل پزشکی قانونی گذاشتم . حاجی نیم چرخی به طرفم زد و لبخندی محو ولی دلگرم کننده به صورتم پاشید : « دخترم شما بشین روی صندلیها ، نگران چیزی هم نباش ... من الان میام » 
با چشم رد قدمهای حاجی رو دنبال کردم ... بی صدا بروی نزدیک ترین صندلی نشستم ... حاجی به پارتیشنی با پیشخون شیشه ای نزدیک شد ... با پسر جوونی که پشت پیش خون نشسته بود چند کلامی صحبت کرد ... همونجا به دیوار کنار پارتیشن تکیه داد و از راه دور نگاهی گذرا بهم انداخت ، ناخداگاه لبخندی نصفه نیمه و کج و کوله روی لبهام نشست ... با کمی آرامش به دیوار پشت سر تکیه دادم ولی نگاه از حاجی برنداشتم ... حضورش یه جورایی آرامش بخش بود ... فکر میکنم چیزی توی نگاهش داشت که انرژی مثبت زیادی رو به وجودم ساتع میکرد ... دقایقی به همون حالت موند و با اشاره جوون پشت پیشخوان به طرف اون برگشت و سرش رو تکون داد ، برگشت نگاهی به من انداخت و لبخندی زد و به طرف راهروی روبروی پارتیشن راه افتاد . 
ترسی به جونم افتاد ... سعی کردم اثری از اون انرژی مثبت پیدا کنم ، ولی مثل اینکه با دور شدن حاجی از حوزه تحت دید من ، اون هم پر کشید رفت . دقایقی رو با اضطراب و ترسی موهوم گذروندم که حاجی از توی همون راهرو پیداش شد و با اشاره سر از من هم خواست برم طرفش . به دنبال حاجی براه افتادم ... توی راهرو به فاصله پنج قدم دری بود که سردرش نوشته اسم و فامیل دکتر رو نشون میداد ... حاجی با دست در رو باز کرد ، دستش رو جوری که از پشت به کمرم باشه ولی با کمرم برخورد نداشته باشه ، حامیت گرانه گرفت پشت سرم و با سر بهم اشاره کرد که داخل بشم . 
پاهام سست بود . قدم که از قدم برداشتم ، ناخداگاه ، با نگاهی ملتمسانه به طرفش برگشتم : « تنها ؟ شما باشین بهتره ... » التماسی که تو نگاهم بود رو خوند ، لبخندی زد : « دختر من ترسو نیست ... کمرشو صاف میگیره و سرشو بلند ... برو تو دخترم ... » اینبار دخترمش یه جورایی به دلم نشست ... با قدمهای استوار تر پا به داخل اتاق گذاشتم ... پاکت نامه مهر و موم شده ، جلوی دکتر بود و نامه ی دست نویس قاضی ، تو دستش . موهایی جو گندمی داشت و هیکلی پر و قیافه ای درهم ... 
از سوالایی که ازم پرسید شرم کردم و تازه دلیل بیرون موندن حاجی رو فهمیدم ... به دونه دونه ی سوالای دکتر جواب دادم ... یه مشت سوال درمورد روابط زناشویی با رضا و آخرین رابطه ... همون هفته شیطانی ... بعدم سوالاتی درمورد تاریخ آخرین عادت ماهیانه و تاریخهای قبل از اون ... همه رو با کلی خجالت جواب دادم ... از هر جوابم ، روی کاغذی سفید روبروش ، نتهایی کوتاه برمیداشت ... در آخر نامه ای نوشت . نفهمیدم چی و به کی نوشت ... آخر سر هم یادآور شد : « حضور همسر شما برای انجام آزمایشات ، واجبه ... از ایشون هم باید نمونه گیری بشه تا با نمونه ای که از جفت گرفته میشه مطابقت داده بشه ... بنا به درخواست پدرتون ... » پدرم ؟ یعنی بابا هم اومده بود اینجا ؟ زیاد تو بهت نموندم و انتظارم برای پاسخ طولانی نشد « حاج آقا شایسته که از دوستان خوب من هستن و به ایشون اعتماد زیادی دارم ، حاضر شدم فقط نمونه رو از شما بگیرم ... برای نمونه گیری از همسرتون بعدها هم میتونین اقدام کنین ... شما میتونین برین بیرون » 
گم و گیج ، از اتاق زدم بیرون ... حاجی با لبخندی امیدوار کننده پشت در انتظارم رو میکشید . با دست اشاره کرد ، با هم قدم از راهرو بیرون گذاشتیم و روی صندلیهای اتاق انتظار ، دوباره به انتظار ایستادیم ... حاجی دل دل کرد و آخرش گفت : « منو ببخش دخترم ... مجبور شدم تو رو به عنوان دختر خونده ام معرفی کنم ، میدونم که از این کارم عصبانی میشی ... ولی لازم بود ... فعلا نیازی نیست نتیجه آزمایش رو رو کنی ... خیلی زود طلاقت رو از اون مرتیکه نمک به حروم میگیرم ... نگران هیچی نباش ... تو حتی دیگه نیاز نیست پاتو به اون راهروهای طولانی و رعب آور دادگاه بذاری ... حکم رو که گرفتم ، خودم میبرمت محضر و از شر این اسم کذایی راحتت میکنم ... به من اعتماد کن ... »
چشمامو بستم . اگه اعتماد نمیکردم ، چی میکردم ؟ در حال حاضر ، وجود یه آدم محکم و با صلابت رو پشت سرم خالی میدیدم ... یه کوه که بایسته و از سرجاش تکون نخوره تا من با خیال راحت سنگینیمو بهش تحمیل کنم : « خیلی هم ممنونم آقای شایسته ... ولی باور کنین دوست ندارم کسی رو درگیر خودم کنم ، من حتی از خانواده خودم هم نخواستم پشتم باشن ... هر کی دست حمایت به طرف من دراز کرد ، یه جوری دود به چشمش رفت ... نمیخوام خدای نکرده ، شما هم درگیر حمایت از من باشید ... »
« نه دخترم ، منتی نیست ... خودم دوست دارم ... در ضمن ، من از هیچ کس نمیترسم ، جز خدا ... با اونم اتمام حجت کردم و الان با توکل به خودش پیشتم ... مطمئن باش تا اونجا که بتونم ، پشتت رو خالی نمیکنم . مگر اینکه خدا نخواد و دستم رو از این دنیا کوتاه کنه ... » 
ناخداگاه از زبونم بیرون افتاد : « خدا نکنه حاجی » « حاجی نه ... آقای شایسته ... » به چهره شیطونش که شیطنت پسر بچه ای تخس رو تو ذهن تداعی میکرد ، خندیدم : « حاجی » « آقا » « حاجی » « عمو » « حاجی » « بابا » خندم پررنگ تر شد ، ابرومو بالا دادم « حاجی » ... خندید : « حاجی بابا » دماغمو چین دادم : « حاجی بابا شایسته » لبخند زد : « حاجی بابا شایسته » چشمامو بستم ... زیر لب زمزمه کردم حاجی بابا شایسته ... اسمم از پشت پیشخون خونده شد ... حاجی تند و با شتاب از جا بلند شد ... به سمت پیشخون رفت ، لحظاتی بعد با چهارتا نامه تو دستاش ، جلوم ایستاده بود ... به دستش خیره شدم . سوال رو از تو نگاهم خوند : « این نامه اول مربوط به یه آزمایشگاهه ... آزمایشگاه خود پزشکی قانونی ... سه تا دیگه هم هست ... این سه تا هم هر کدوم مال یه آزمایشگاه معتبره ... خود دکتر اینا رو معرفی کرده ... بهتره نگران نباشی ... بزن بریم که خیلی کار داریم ... » 
دوباره دوش به دوش حاجی ، ولی اینبار با اعتمادی جوشیده زیر پوست تنم ، پله ها رو زیر پا گذاشتم ... بیرون از ساختمون پزشکی قانونی ، حاجی با دزدگیر ، درهای ماشین شاسی بلند مهندس رو باز کرد ... من از این سمت ، حاجی از سمت مخالف سوار شدیم ... راهی طولانی تا آزمایشگاه رو در کنار هم تا حدودی در سکوت طی کردیم ... حاجی از سکوت موجود کلافه وار دست پیش برد ... دکمه پلی سیستم ماشین مهندس رو زد ... صدای گیتار با هم نوایی خواننده ای خارجی ، اخم به صورت حاجی نشوند : « من نمیدونم این بچه به کی رفته ... اینهمه خواننده ، نه شجریانی ، نه عهدیده ای ، نه نازی افشاری ، نه عماد رامی ... همش پینک فلوید ... » با تعجب به طرف حاجی چرخیدم : « اینهمه خواننده رو شما از کجا میشناسین ؟ ... اصلا شما اهنگ هم گوش میدید ؟ اونم خواننده زن ؟ » « خوب آره ... صدای زیبا ، مال شنیدنه ... چه فرقی میکنه از حنجره کی دربیاد ... مهم حس خوبیه که به آدم میده ... » « اما صدای زن ... شنیدنش برای شما معصیت نمیاره ؟ » « من از صدای عهدیه ، همون لذتی رو میبرم که از صدای شجریان میبرم ... اگه قرار به معصیت داشتن باشه ... معصیت چشم داشتن به یه هم جنس از چشم داشتن به یه غیر هم جنس که بیشتره ... اگه نوع لذتم به هر دو یکی باشه ... پس گوش دادن به صدای شجریان معصیتش برام بیشتره ... » 
« ولی بابام ... » « بابات که منم پدر سوخته ... همین ده دقیقه پیش گفتی ... یادت رفته » « اذیت نکن حاجی » « حاجی بابا شایسته ... خوشم نمیاد اسمم رو تلخیص کنی ... از ابهتم کم میشه ... هر چی از قبل تو مخت بوده بریز بیرون ... مهم نیت آدمه ... یه آدم بد طینت با نیت پلید ، بدون رینگم میرقصه ... نیازی به رینگ عهدیه و پوران نداره ... » چه زود ، چه آسون ، چه بی زور ... بین منو حاجی تفاهم بوجود میومد ... در یه زمان با هم برگشتیم و به هم لبخند زدیم . حاجی ماشین رو کنار زد و بهم اشاره کرد پیاده بشم ... پشت سرش پیاده شدم . مسیری رو پیاده طی کردیم تا به آزمایشگاه رسیدیم ... تیره کمرم تیر کشید ... دستم رو آروم روی شکیم صافم کشیدم ... قدمهام محکم شد ... 
بازم حاجی نامه رو به مسئول پذیرش تحویل داد ... نیم ساعتی معطل شدیم ... از ساعت نهار گذشته بود و گشنگی به دلم چنگ میزد ... حاجی دست تو جیب کرد ... شکلاتی از جیبش بیرون کشید و به طرفم گرفت : « قندم به لطف حاج خانوم ، میزونه میزونه ... ولی دست خودم نیست ، هنوزم که هنوزه به قول حاج خانوم عین این پسر بچه ها باید تو جیبام شکلات باشه ... بگیر بذار تو دهنت آروم بخورش ، قندت تو رو هم میزون میکنه ... » اسمم از پذیرش بلند توی فضا طنین انداخت ، حاجی رفت و برگشت : « نوبتت افتاده پس فردا صبح ... یه سری آزمایشات عادی هم دکتر اینجا برات نوشته که باید امروز انجام بدی ... جوابشو هم باید بیاری ... دیگه اینجا کاری نداریم ... بهتره بریم » 
حاجی بدون سوال ، راه خونه خاله رو در پیش گرفت ... سوالام بیشتر شد ... از کجا خونه خاله رو هم بلد بود ؟ یعنی اینقدر خوب آدرسم رو از حفظ بوده ... نه اینا همه اتفاقی نیست ... پر سوال به طرفش نگاه انداختم ... اخم ساختگی رو پیشونی انداخت : « گفتم که اگه از خودت بیشتر ندونم ، کمتر هم نمیدونم » شانه ای بالا انداختم ... دم در ازش تشکر کردم و هر چی تعارف کردم بیاد داخل ، نیومد که نیومد ... فقط گفت : « برای بعد از ظهر با خاله ات برو آزمایشگاه ... ولی پس فردا خودم میبرمت ... » بازم تشکر کردم .
**********
قسمت سوم:
ذهنم به شدت درگیر حاجی شده ... هر لحظه بیشتر دچار تناقض میشم . اون کیه ؟ چرا رو ذهن و زندگی من چنبره انداخته ؟ چرا از همه چیز من با خبره ؟ چرا منو اندازه خودم میشناسه ؟ اینهمه اعتمادم به اون از کجا نشات میگیره ... من به پدرم هم اینقدر اعتماد نداشتم ... به برادرام که اصلا یک هزارم اینم اعتماد نداشتم . شاید جواب سوالام رو از خاله میتونستم بگیرم . 
نسترن مثل همیشه شاد و پر انرژی در نزده پرید تو ... چه پرروام من ... اتاق این بنده های خدا رو صاحب شدم یه آبم روش تازه انتظار دارم ازم اجازه هم بگیرن ... : « سلام دختر خاله ... شطور مطوری ؟ ... کجا بودی کله سحر تا الان ؟ ماما کشتمون از بس از سر صبحی دلواپس تو بود ... اینقد دور خودش پیچید که سر گیجه گرفتیم ... ظهر کتلت درست کرده بود ، یه عالمه برات نگه داشت ، گفت بوش میپیچه تو خونه بیا بریم پایین ، هم تو بخور هم من یه دلی از عزا در بیارم ... نمیذاره که ناخنک بزنم بشون ... » لپشو کشیدم : « شیکمو ، اول بیا یه خورده کمرمو ماساژ بده ، بعد سهم کتلتم همش مال تو ... » پشتی خرسی کنار دیوار رو برداشتم ، کف اتاق انداختم ، دراز کشیدم به پهلو ... نسترن آروم مشغول ماساژ کمرم شد ... : « شری چه حسی داری ؟ » گنگ و پر استفهام نگاش کردم ... لبشو گزید : « ببخشید نمیخوام فضولی کنم ... فقط ... » « نه ، فضولی نیست ... حسی ندارم ... نه به رضا ، نه به بچه اش ... نمیدونم کار درستیه یا نه ... ولی حسم گم شده ... یه جورایی تو خوب و بد گم شده ... آدم عادیش که عادیه ، همچین مواقعی نمیدونه حسش نسبت به یه موجود از گوشت و خون خودش ولی به شدت غریبه و نا آشنا ، چی میتونه باشه ... من که دیگه جای خود دارم . » 
چینی رو پیشونیش نشست : « نمیخوام ناراحتت کنم ... نشنیده بگیر ... ولی امروز حاجی مقدم زنگ زد ... اینقدر خط و نشون کشید که نگو و نپرس . رنگ ماما به سفیدی زده بود ... ولی خوشم اومد شستش و رفتش و انداختش رو بند ... بعدم زنگ زد به خاله تا از دهنش درمیومد به خاله توپید ... به روی خودت نیاری که مامان پوستم رو میکنه ... » تند از جا پریدم ، نسترن التماس آمیز نگام کرد : « نترس لپ گلی ... تو رو لو نمیدم ، میرم رو مخش ، خودش برام اعتراف میکنه ... » بشکنی با دست راستش زد و انگشت اشاره اش رو به طرفم نشونه رفت : « ایول ... کارت درسته ... جون نسرین همه کتلتا رو نخوریا ، یه خورده هم من ... » دست دور بازوش انداختم و دلم غش رفت برای سوراخ تو لپش ... رو که برگردوندم ، اخم جای نشاط توی صورتم رو گرفته بود .
نمیخوام برای خاله ، نوید ، دخترای خاله ام و شوهر خاله مشکلی پیش بیاد ... دلهره ای به دلم چنگ انداخت ، دلم ضعف رفت ... پریدم تو آشپزخونه ... خاله رو طبق معمول تو آشپزخونه پیدا کردم : « خسته نباشی زری تپلو ... چی پختی کلک ؟ بوش دلمو ضعف انداخت ... » خاله نگاهی دلسوخته به صورتم انداخت ... آهی نفس بریده کشید : « بیا بشین اینجا تا برات گرم کنم ... از صبح تا الان مثل چی نگهبانی این دو دونه کتلت رو دادم ... میدونستم گشنه میای خونه ، از دست این ورپریده تو هفت سوراخ قایمش کردم ، هنوزم دست و دلم میلرزید ... » « دستت درد نکنه خاله ، میدادی میخورد ... بچه تو رشده » « تو به این خرس گنده میگی بچه ؟ سن خرو داره » 
صدای نسترن از پشت سرم بلند شد : « اه ، مامان خانوم با منی ؟ حالا من شدم خر ... دختر خواهرت حوری پری ؟ اصلا شری بی من لقمه از گلوش پایین نمیره ... مگه نه شری ... » چشمکی حواله صورتم کرد که از چشم خاله دور نموند ... : « سوسه نیا ، خودتم زیاد تحویل نگیر ... یه خورده از نسرین یاد بگیر ، ببین دخترم چقد خانومه ... » « خانومیش از بی شوهریشه ... الکی خودش رو به موش مردگی میزنه ، شوهر گیرش بیاد ... ولی از الان بگم ، اگه ندیدی من برم اون بمونه ور دلت ... حالا ببین کی گفتم ... اخلاق من مرد پسند تره زود میپرم ، رو دستت هم نمیمونم که هی بخوای ازم تعریف الکی کنی ، شاید یکی بیاد شر منو از سرت بر داره » 
خاله نیشگونی از بازوی نسترن گرفت که دادش به هوا رفت : « جز جیگر گرفته ... بذار دوبار سر بشوری ، بعد حرف شوهر بزن ... تو رو به هر بدبختی بدم ، دو روزه نشده با یه توله تو شیکمت ، پست میفرسته » لقمه تو گلوم گیر کرد ... همیشه خاله همین بود ... تو اوج دلسوزی هم ، تو کاسه آدم میذاشت ... بشقاب رو پس زدم ... خاله نگاهی از سر دلرحمی بهم انداخت ، ابروهای تنکش رو بهم نزدیک کرد ، رو پیشونیش سه تا خط عمیق افتاد : « خاله قربونت برم ... با تو نبودم ... تو که گلی ، بی لیاقتی از اون مرتیکه بی بته بود که لیاقت داشتن همچین جواهری رو نداشت ... » 
یه ردی از صداقت تو چشماش بود ... دلم برای خودم سوخت ، از هر حرفی آتیش به جونم می افتاد ... نباید اونقدرا حساس باشم . شوخی دختر و مادری به من چه ربطی داشت : « نه خاله قربونت برم ... مگه آدم از عزیز خودش هم به دل میگیره ؟ ... دلم از جای دیگه ای پره » رد اشک روی گونه هام ، با سر انگشتای نسترن پاک شد ... دست خاله شونه سمت چپم رو چنگ انداخت ، یه فشار به شونه ام آورد ، یه بوس رو موهام زد : « خیلی اذیت شدی امروز ؟ » 
وقت خوبی بود ... باید میپرسیدم : « نه خاله ، یعنی قرار بود اذیت بشم ، اما یه ناجی از راه رسید ، دستمو گرفت و از سقوط آزاد درم آورد » بعد بی مقدمه تو چشای خاله زل زدم تا تاثیر حرفم رو از حالت نگاهش بفهمم : « خاله تو آقای شایسته رو از کجا میشناسی ؟ » خاله تکونی خورد چشماش برقی زد : « من چرا باید بشناسمش ؟ » « مطمئنی نمیشناسیش ؟ » « آره ... حتی یه بار هم ندیدمش ... چطور ؟ » « هیچی آخه ... از همه چیم خبر داره ... تموم داستانم رو نخونده حفظه ... خونه شما رو هم بلد بود ... حتی میدونست که من خونه شمام و حتی بیشتر از اون آدرس خونتون رو بلد بود ... » « خوب معلومه ، حتما از نوید پرسیده » « نه خاله ، اولا نوید از این اخلاقای خاله زنکی نداره که به هر کی برسه ، زندگی منو بندازه رو دایره ... در ضمن اون یه چیزایی میدونه که نوید هم نمیدونه ... شما مطمئنی نمیشناسیش ؟ » « آره خاله ، بیخود شکت به من نره که نشستم خاله زنک بازی درآوردم و زندگی تو رو برای این و اون یه کلاغ چل کلاغ کردم ... این کارای خاله زنکی تو تخصص مامانته ... من خانوم تر از این حرفام ... زیادم فکرتو درگیر نکن ... اگه خودش بخواد ، بالاخره یه روزی میفهمی ... » « اگه خودش بخواد » و این واژه رو دو سه بار زیر لب زمزمه کردم ... فکرم رو منسجم کردم ، حرفم رو تو دهنم مزه مزه کردم : « خاله ... امروز توپ حاجی مقدم خیلی پر بود ... بعدشم که شکار شد ... نمیدونی چقدر عصبی بود ... فکر کنم خونه به خونه دنبالم باشه ... اینجا زنگ نزد ؟ » خاله اخمی کرد ، دهنشو جمع کرد و باز کرد ... با زبون لبشو تر کرد ... از خودم بدتر ، حرفو تو دهنش مزه مزه کرد و با احتیاط گفت : « چرا ، اتفاقا اینجا هم زنگ زد » قیافه متعجبی به خودم گرفتم و تو صورتش خیره شدم « خوب ؟! » « هیچی زر اضافه زد ... هارت و پورت کرد ... فکر کرد منم این و اونم که از قپیاش دردم بیاد و جام کنم ... همچین به لجن کشیدمش که دیگه شماره خونه ما رو از حافظه اش به کل پاک کنه ... » بعدم بیخیال خندید ... : « خودتو از اخلاقای عتیقه این سگ پدر حرصی نکن . هیچ گهی نمیتونه بخوره ... » « خاله تو نمیشناسیش . از من که گذشت ... دست و دل من ، فقط و فقط برای این دوتا دختر میلرزه ... زبونم لال یه مو از سرشون کم شه ، هم خودمو میکشم ، هم اون مرتیکه بی همه چیزو ، هم این تخم به قول خودش حرومی ... » 
خاله لب گزید ... نسترن سرشو پایین انداخت ... تو شیکمم ، نبضی کوبید ... پوست شیکمم کش اومد ، خاله یه لیوان آب گذاشت جلوم : « این حرفا رو نزن خاله ، خدا قهرش میاد ... شاید اون از خدا بیخبر نشناخته به تو بهتون بچسبونه ، من که دست پرورده خودم رو میشناسم ... فکر نکن این مامان بیخیال دموکرات تو بوده که زحمتت رو کشیده و خانوم بزرگت کرده ... منم کم زحمت برات نکشیدم ... قبل از اینکه اون بابای گور به گور شدت از رشادتهای دفاع مقدسش پر غرور برگرده ... تموم زحمت تر خشک کردنت ، گردن منه گردن شکسته بود ... با هر لقمه ای به دهنت گذاشتم ، یه خانمی یادت دادم . بچگیای نسترنو که یادته ... کپه بچگیای خودته ، شیطون ولی مغرور ... دخترای من دست از پا خطا نمیکنن . حساب تو از مامانت جداست ... از اون داداشای لندهور از مخ معیوبتم جداست . اونا دست پخت شاهینن ... دست پخت من تو ... همینه که حرصیش میکنه » « خاله عصری میای بریم آزمایشگاه ؟ » خاله پر استفهام نگام کرد : « آزمایش چی ؟ مگه امروز نرفته بودی ؟ » شاخکام تیز شد : « شما از کجا میدونی ؟ » اهمی کرد : « مامانت گفت . دلم شورت رو میزد ، این مرتیکه بی همه چیزم که زنگ زد ، زنگ زدم به مامانت ، اون گفت نگران نباشم رفتی آزمایش بدی » 
رنگم پرید ... مامان از کجا میدونست ؟ حاجی مقدم ؟ اون بوده که به مامان خبر داده ؟ نکنه تعقیبم کرده ؟ نکنه نتیجه آزمایشا رو عوض کنه ؟ ... خاله تو صورتم خیره شد ... نگرانی رو از نگاهم خوند ... لبخندی دلگرم کننده زد : « بیخود خیالات برت نداره ... نمیخواد خودت رو الکی نگران کنی ... حالا آزمایش چی هست ؟ » « هیچی ، یه سری آزمایش قبل نمونه برداری باید بدم ... اونم که پس فردا باید انجام بدم ، میای بام ؟ » « آره عزیز دلم ... مگه میشه تنها بفرستمت ؟ » دلم قرص شد ، از ماما بهم نزدیک تر بود ... خاله کجا ، مامای بزدل من کجا ... خاله که منو نزاییده ، اینقدر خوب منو میشناسه ، ماما چطور منو نتونست بشناسه ؟

ذهنم به شدت درگیر نمونه گیری بود . با اینکه حاجی شایسته تا اونجا که تونسته بود ته دلم رو قرص کرده بود ، با اینکه خاله تا تونسته بودی ، از حاجی مقدم ، مجسمه پوشالی ساخته بود ... ولی دلشوره های من پایانی نداشت ... 
حاجی شایسته امروز تا تونست خجالتم داد ... از صبح که رسیدم سر کار ، خبری از وسایلم توی اتاق امور مالی و اداری نبود ... کیف رو کول ، وسط سالن ایستاده بودم و نمیدونستم تکلیفم چیه ... آقا حسین بیرون رفته بود ... حاجی نبود که ازش سوال کنم . سردرگم و گنگ ، ناخن به دندون گرفتم ... شمس خبری از تغییر و تحولات نداشت ... خانم حمیدی لبخند به لب داشت ... : « خانوم حمیدی ... پس من کجا بشینم ؟ میز من کو ؟ ... » « والا من خبر ندارم ... تا دیروز ساعت 4 که من اینجا بودم سر جاش بود ... بعد از اونو دیگه نمیدونم ... » « ای بابا ... تا کی من بلاتکلیف باشم ؟ کلی کار داشتم ... باید یه عالمه لیست پرینت کنم . بیمه ... دارایی ... آخر ماهه ، من فردا نیستم ، میترسم کارم بمونه » غرغرم تمومی نداشت ... در سالن پشت سرم باز شد چرخیدم به عقب ... تند گفتم : « حاجی ... » آب دهنم پرید تو گلوم ، به زور جلو سرفه ام رو گرفتم ... نگاه تند و پر تنفری تو صورتم انداخت . سردم شد ... از سر راهش رفتم کنار ، نشستم رو صندلیهای کنار میز خانوم حمیدی ... همونطور که چپ چپ نگام میکرد ، راهشو گرفت و طبق معمول بی سلام علیک پرید تو اتاقش و درو بست ... نفس حبس شده ام رو پر صدا دادم بیرون که خنده کشدار خانوم حمیدی رو به دنبال داشت . تو نگاهش یه جور تنفر موج میزد ... این کیلو کیلو تنفر ، از کجا اومده ، نمیدونم ... 
آقا حسین با نایلونی از خرید از در سالن اومد تو ، سلامم رو گرم جواب داد ... : « آقا حسین ، شما نمیدونی من کجا باید بشینم ؟ میز من کوش ؟ ... » « نه والا خانوم ... صبح که من اومدم ، همینجوری بود ... از مهندس پرسیدی ؟ شاید اون بدونه ... » هیشکی هم نه ، این کندوی عسل ؟ عمرا ... مگه از جونم سیر شده باشم ... « نه ممنون ، صبر میکنم خود حاجی بیاد » دوباره غرق بلاتکلیفی شدم . از سر بیکاری بلند شدم و هرچی پوستر رو در و دیوار بود خوندم ... دوباره برگشتم بشینم سر جام ... آقا حسین سینی به دست ، فنجون قهوه صبح مهندس رو میبرد به اتاق ... باز شدن در اتاق ، همزمان شد با برگشتن من به سمت صندلیها ... دوباره نشستم سرجام ... از شانس من گفته ، همین امروز حاجی باید دیر میومد ... اکثر روزا ، حاجی تا ساعت ده نمیومد ... میدونستم که جلسات صبحگاهی با مدیران پروژه ها داره ... سرزدنش به سایت ، بیشتر تو ظهر بود یا روزای تعطیلی و بعد از ظهر ها ... ولی صبح ها ... صدای خشن و پر نفرت مهندس تنمو به لرز انداخت ... حسین ... حسین ... در باز شد ... دوباره نگاهی به من انداخت ... آقا حسین با شتاب از در آبدار خونه خودش رو رسوند به وسط سالن : « بله مهندس » « اینجا مگه میدون تره باره ؟ ... تو سالن شوی لباسه ؟ ... چرا کارمندا سرجاشون نیستن ؟ مگه هزار بار نگفتم خوش ندارم کسی تو سالن رژه بره ؟ » بغضم گرفت ... ها که حاجی خوب بود ... ولی این پسر حاجی از اون نچسبای روزگار بود ... بغضم رو فرو خوردم ، سعی کردم لرزش صدام رو ببرم ، اخمی رو پیشونی نشوندم ، صاف بلند شدم ... به این یکی اجازه نمیدم له ام کنه ... احساس سوسک بودن زیر پای این یکی دیگه خیلی زیادیم میکنه ... خشمی شدم ، موقعیتم رو نادیده گرفتم ، کیفم رو با خشونت پرت کردم رو صندلی کناریم و دو قدم برداشتم جلو ... عکس العملم رو از نگام خوند ... در رو محکم تو صورتم کوبید ... در بسته شد ولی ... درون من قوی تر از قبل ، میل به سرکشی داشت ... عصیان ... با دو قدم دیگه خودم رو به در اتاق لعنتیش رسوندم ... خانوم حمیدی پر ترس بلند شد ... « خانوم افرا ! » گوشام کر شد و هشدارش رو نشنیده گرفت ، در رو با شدت باز کردم ، در تو چارچوب تکون خورد و محکم خورد تو دیوار : « با من بودی ؟! » 
متعجب از این همه شهامت و دریدگی من ، سر بلند کرد . تند و بیوقفه ، ردی از خشونت ، جای تعجب توی صورتش رو گرفت : « با اجازه کی پا گذاشتی تو اتاق من ؟ » « با اجازه همون که به تو اجازه داد پا بذاری رو دمب من ... فکر نکن از قیافه خشنت با اون پوزخند پر تمسخر میترسم و میشینم سر جام ، از مادر زاده نشده کسی که پا رو دم من بذاره و صاف و بیخطر رد شه ... حواستو جمع کن ... » پرید تو حرفم ، پر تهدید ، انگشت به سمتم گرفت و با صدایی به مراتب بالا تر از من داد زد : « نه ، تو حواست رو جمع کن ... اگه با چارتا چخان و اشک تمساح ، قاپ حاجی رو دزدیدی و به پشتوانه همون شاخ و شونه میکشی و بزن بهادر شدی ، بهتره بدونی اینجا چاله میدون نیست ... منم بنده زر خرید تو نیستم » « نه که من هستم ... » « تو اینجا هیچی نیستی جز یه مواجب بگیر ... یادت نره ، مدیر عامل این خراب شده که تو عین طویله درشو باز میکنی ، منم » پوزخندی زدم : « آره بایدم مدیر عامل طویله باشی ... واسه همینه بی سلام علیک سرتو میندازی پایین میای و میری ... »
ابروهای پیوندیش گره کور خورد ، پره های بینیش باز و بسته شد ، از جاش بلند شد ... ترسیدم ولی ... وقت ترس نبود . آب که از سر گذشت چه یه وجب چه صد وجب . استوار و پا برجا سرجام ایستادم . افرای افرا ... حسی مرده از زیر پوست تنم ، توی رگ و پی ام جریان پیدا کرد ... حس شراره بودن ... با دو قدم خودش رو به من رسوند : « تو با چه جراتی به من گفتی گاو ؟ ... » ادامه حرفش تو دهنش ماسید ... یه لحظه خوشبینانه فکر کردم ابهتم سوسکش کرده . صدایی از پشت سرم بلند شد : « اینجا چه خبره ؟ » صدا صدای حاجی شایسته بود ... دلم قرص شد ولی نه خیلی ... حاجی باباش بود ... پشت من که درنمیاد .
بی صدا سرم رو پایین انداختم و از اتاق لعنتیش بیرون اومدم ... لعنتی ... لعنتی ... به کی یا به چی باید میگفتم لعنتی ؟ مهندس پر روی بی چاک و دهن ؟ حاجی مقدم ؟ رضای بیغیرت ؟ بابام ؟ کی ... اشک رو از خونه چشمام دور کردم ... الان نه ... الان وقتش نبود ، بعدا سر فرصت ، بعد که رفتم خونه ، تو اتاق نسرین و نسترن ... اونوقت خوب بود ... حاجی بی هیچ حرفی در اتاق مهندس رو با خشونتی مخفی بهم کوبید ... از جلو من رد شد بدون اینکه نگاهی بهم بندازه ... سرشو پایین انداخت و بی هیچ حرفی از در اتاقش داخل شد ... بازم بلاتکلیف وسط سالن ایستادم . دیگه دندم به اندازه کافی پهن شده بود که جیزم نشه ... به دقیقه نشد که تلفن رو میز خانوم حمیدی به صدا در اومد ... خانوم حمیدی تند و شتاب زده ، تلفن رو جواب داد و با عجله از پشت میز بیرون اومد و پرید تو اتاق حاجی ... بعد از اون دم اتاق مالی و اداری و بعد دوش به دوش شمس از در اتاق حاجی داخل شدن . در پشت سرشون بسته شد ... صدایی از میون در بسته شنیده نمیشد ... ناخون شصتم سایده شد . با خشونت از دهنم درش آوردم . مثلا اگه به گوشتم میرسید ، صدایی از این در بسته به گوش میرسید ؟ یا فک مهندس پایین میومد ؟ یا حاجی بازم حامی من میشد و پشتم درمیومد ؟

خودم و تقدیرم رو به دست ثانیه هایی که کند و بی شتاب در حال گذر بودن سپردم ... دقایقی کشدار گذشت ... پنج ، ده یا سی نمیدونم ... خانم حمیدی از اتاق خارج شد ، پشت سر اون شمس ... بعد از اون صدای خانم حمیدی توی گوشم : خانم افرا حاج آقا شایسته منتظر شما هستن ...
تند و پر شتاب از جا بلند شدم ... با کمی استرس ، دستهای پر عرقم رو با گوشه مانتوی مشکی رنگم پاک کردم ... نفس عمیقی کشیدم و با تقه ی آرومی به در اتاق حاجی سربزیر و پر احساس از حس گناه ، وارد شدم ... تازه یادم اومد که اصلا به حاجی سلام هم نکردم ... خجالت زده و شرمنده سلامی دادم و به تعارف حاجی ، جایی همون نزدیکی های در اتاق ، صندلی رو بیرون کشیدم که با صدای حاجی ، به خودم اومدم : « اونجا خیلی دوری خانوم ... شراره افرا ... بیا نزدیکتر ... » ترس بدی به دلم نشست ... نه از نزدیک نشستن به حاجی و دور بودن از راه فرار ، که از لفظ سرد حاجی ... چشمام رو با ترس و حسرت بالا کشیدم . ترس و حسرت خالی شدن پشتم ... شراره افرا ... یعنی خیلی از حاجی دورم ، حتی اگه به جای صندلی کنارش ، سینه به سینه اش بایستم ، بازم دورم . سعی کردم تا حدودی ترس رو از خودم بِکَنم و افکارم رو جمع و جور کنم سینه ای صاف کردم و چند قدمی طول اتاق رو طی کردم و چهارتا صندلی دیگه هم رد کردم تا رسیدم به آخرین صندلی . صندلی رو جلو کشیدم و نشستم ... قبل از اینکه توسط حاجی محکوم بشم ، سعی کردم غرورم رو حفظ کنم و خودم به گناه نکرده ام اعتراف کنم . سینه ام رو از توی گلو صاف کردم و سعی کردم هر حس حقارت باری چون لرزش صدا ، بغض یا هر چه مثل اون رو از لوله منتهی به کیسه های هوایی دو طرف ریه هام دور کنم . قبل از هر حرفی سعی کردم به خاطر بسپارم که الان این حاجی نه حاجیه نه حاجی بابا شایسته ، بلکه تنها و تنها آقای شایسته ست : « آقای شایسته ... من معذرت میخوام اگه جو دفتر رو متشنج کردم و حرمت مهندس رو نگه نداشتم و ... » 
حاجی تو حرفم پرید : « شیشششششش ... لازم به توضیح نیست ... من دقیقا میدونم که اینجا چه اتفاقی افتاده و کی مقصره و کی مقصر نیست ... از اینکه خواستم بیای توی اتاقم ، از اینکه خواستم نزدیکتر بشینی ... نمیخوام مهندس بیش از پیش روی این طرز رفتارم با تو حساس تر بشه ... حق داری سردرگم باشی ... مهندس اخلاق خاصی داره ... میدونم شناختی روی اخلاق اون نداری ... به من ربطی نداره که در مقابل گستاخیهای ذاتی اون ، تو بخوای ساکت بمونی یا مقابله به مثل کنی ... من فقط نگران خود توام ... میدونی که شرایط حساسی داری ... جو متشنج برای خودت خوب نیست و تموم این جو امروز حاصل شده ، بر میگرده به من ... مقصر اصلی این برخورد من هستم ... باید از قبل تو رو در جریان قرار میدادم . راستش من صلاح نمیدونم ، یه زن با شرایط خاص تو ، توی یه اتاق با دو مرد همکار باشه ... امیدوارم مسئولیت پذیری من رو با منت یا حسی مشابه جسارت ، یکی ندونی ... بگذریم ... اول از همه ازت خواهش دارم که تا زمانیکه توی این شرایط هستی ، خودت رو توی موقعیتهای مشابه قرار ندی ... دوم اینکه ... این کلید ... » و همزمان تک کلیدی توی یه جا سویچی رو به طرفم دراز کرد که منم ناخوداگاه دست دراز کردم و دستم رو روی کلید گذاشتم و قبل از اینکه کلید از دست حاجی به دست من منتقل بشه ، صدای حاجی رو شنیدم که گفت : « مربوط به اتاق سرپرست کارگاهه ... اون اتاق رو من دیروز با کمک مهندس جابجا کردم ... تو وقت بعدازظهر که بچه ها توی دفتر نبودن ... نمیخوام وقتی کمرت از نشستن پشت میز تیر میکشه ، خجالت بکشی جلوی دوتا مرد ، دست روی کمر بذاری ... یا گاهی که پاهات متورم میشه ... خجالت بکشی که جلوی کسی پاهات رو از حصار کفش خارج کنی ... همه اون چه که مورد نیاز تو بود و مربوط به حوزه کاری تو بود رو منتقل کردم به اون اتاق ... دیگه هم نیازی نیست که برای برداشتن پرونده ، خطر ورود به اون بایگانی تنگ و تاریک رو به جون بخری ... » 
از اینهمه توجه و نکته سنجی ، حیرت کردم و بازم حس کردم کوهی که پشت سرمه ، خیلی محکمتر از یه کوه عادیه ... خجالت زده لب به تشکر باز کردم که حاجی مهلتم نداد : « تشکر لازم نیست دخترم ... بگذریم ... آزمایشها رو انجام دادی ؟ » « بله حاج آقا ... امروز بعدازظهر آماده میشه ... » « خوبه ... فردا بیا همینجا تا از اینجا با هم بریم ... نگران هیچی هم نباش ... من دلم روشنه ... » 
آرامشی خاص ، قلبم رو از چنگ همه احساسهای بد درآورد ... دستی روی شکم صافم کشیدم ، همونجا که نبضی تپنده زیر پوست کشیده اش ، دو تقه زد ... هر چند از الان میدونم ، این حسن نیت و توجهات حاجی ، علاوه بر آرامش ، طوفانی از حسادت ها و بخل پسر حاجی رو هم به دنبال داره ... ترسی موهوم از اون قیافه پر اخم به دلم خط میندازه ... میدونم این تنشها همچنان در آینده ، شاید شدیدتر از امروز ، ادامه پیدا میکنه .

در جواب این همه لطف حاجی ، نمیدونستم چه واژه ای رو بکار ببرم فقط ، شرمنده و سر به زیر ، کلید رو توی مشت فشردم ... از جا بلند شدم ، زیر چشم قیافه پر از آرامش و محکم حاجی رو از نظر گذروندم و گفتم : « ممنونم حاجی ... بابا ... شایسته ... »
من نمیدونم ، واقعا این حسادته ؟ یا چیزی بالاتر از اون ... اینکه ندونی و قضاوت ناعادلانه داشته باشی ، محکوم کنی ، خرد کنی ... صدا رو سر بندازی و هوار هوار کنی ، یه چیزه ... و اینکه بدونی و درجریان باشی و بجای کمک ، چوب لای چرخ بذاری ، یه چیز دیگه ... نمیتونست یه کلام بگه اتاقت تعویض شده ؟ به من نه ، حداقل به آقا حسین میگفت که من سردرگم نمونم و عین سگ پا سوخته سالن رو از این طرف به اون طرف گز کنم ... 
قصد و نیتش برام تو هاله ای از گرد و غبار مونده ... نمیتونم درک کنم ... از حرفای حاجی اینجور برداشت میکنم که به من حسادت داره ... به چی من باید حسادت داشته باشه ؟ هر چه فکر میکنم ، جایی برای حسادت ، بجز اینکه من یه زن درمانده و باردار با شرایطی استثنایی و پر از ریشه های سرطانی مایوس کننده هستم ، چیز دیگه ای که منو از بقیه کارمندا مستثنا کنه ندارم ... آیا میشه یه مرد به شرایط یه زن که ناشی از بی آبرویی اونه حسادت کنه ؟ آیا میشه یه مرد به شرایط یه زن که ناشی از بی کسی و درموندگی اونه حسادت کنه ؟ آیا میشه یه مرد به شرایط یه زن که ناشی از بارداری اونه حسادت کنه ؟ ... ای کاش میتونستم آرزو کنم که خودم و موقعیتم و شرایطم رو با اون و موقعیتش و شرایطش طاق بزنم ... واقعا خنده داره ... فکر کن ! یه درصد ...
از اتاق حاجی که بیرون زدم ، چشم تو نگاه خیره خانم حمیدی انداختم ... خانوم حمیدی ، خوب که قیافه منو زیر ذره بین قرار داد و خیالش از نبودن اثری از خبر بد تو صورتم راحت شد ، لبخندی زد و خیلی خلاصه به زمزمه و لب زنی گفت : « حاجی ... از منو آقای شمس همه چی و پرسید ... ما هم هر چی بینتون گذشته بود ، بی کم و کاست گفتیم ... حاجی که حرف بدی بهت نزد ؟ ها ؟ ... » لبخندی زدم و خیالش رو راحت کردم : « حاجی خوب تر از اونه که حق و ناحق کنه ... » خیلی ممنونش بودم از اینکه اونی نیست که من فکر میکردم ... هرچند همیشه چوب قضاوتهای عجولانه ام رو خوردم و بازم میخورم ... بهرحال ، اگه حمیدی اونی بود که من فکر میکردم ، الان بهترین فرصت بود برای ضربه زدن به من ...
کلید اتاقی که قبلا متعلق به سرپرست کارگاه بود و حالا تو دستای من قرار داشت ، در مشت دست راستم فشردم ... با چند قدم سبک و رها ، خودم رو به در اتاق رسوندم ، در اتاق که باز شد ، نگاهم چرخید دور تا دور اتاقی که روزی برای بار اول با دلهره ای نفس گیر پا توی اون گذاشته بودم ... جزء به جزء اتاق تغییر کرده بود ... البته بجز دیوارهای پوشیده از پی وی سی های کرم رنگ ... میزم ، دیوار به دیوار اتاق مهندس ، توی کنج قرار داشت ... دقیقا روبروی در ورودی ... ولی کنج مقابل اون ، جایی که دور از دیدرس ورودی اتاق بود ، کاناپه ای دو نفره به رنگ قهوه ای سوخته و ابرو بادهایی از طیف کرم قهوه ای ، که قبلا اصلا توی شرکت ندیده بودمش ، توی هیچ کدوم از اتاقا ... البته بجز اتاق مهندس که یه بار و فقط همین امروز پا به داخل اون گذاشته بودم ... بعید هم نیست حاجی ، کاناپه این پسره رو آورده باشه تو اتاق و تموم حرص پایان ناپذیرش ، فقط سر همین کاناپهه باشه ... شاید !
روی کاناپه که مینشستی ، چشم اندازت همون دیوار چسبیده به اتاق مهندس بود که با تابلویی آرامش بخش مزین شده بود ... طرحی از یه آبی بیکران با تکه های پراکنده ی ابرهای سفید ... پایین تر ، دریایی بی موج و آرام ... تو جایی از بینهایت لب به لب آسمون داده بود ... و قایقی کوچیک ، شناور روی آبهای آبی آرام ... بی تنش ، بی هیاهو ... خالی از رنگهای دلهره آور ... جایی روی دیوار بالای کاناپه ، ساعتی پاندول دار به رنگ قهوه ای ساعت 11 صبح رو نشون میداد ... تند و سریع خودم رو پشت مانیتور پونزده اینچ قدیمی آقای حاتمی کشوندم و سیستم زوار دررفته اش رو روشن کردم ... اگه رو داشتم و خجالت نمیکشیدم ، به حاجی میگفتم برای منم یه سیستم ، مثل سیستم خودش یا خانم حمیدی بگیره ... ولی خوب ، اکثر برنامه های من تحت داس بود ... اینم که سیستم پر و پیمون نمیخواست با همون فکستنی هم راه میفتاد . خوشبختانه یه چند واحد مبانی و داس و این چیزا رو تو داشنگاه پاس کرده بودم که از پس کارهای ساده کامپیوتری بر بیام ... ولی خوب برای راه افتادن بیشتر هنوز هم احتیاج به تلاش و ممارست بیشتر داشتم ... قفل مربوط به نرم افزار هلو رو که بجای روی سیستم ، روی میز بود ، دوباره به درگاهش وصل کردم ... این اولین باری بود که باید لیستهای مربوط به بیمه و دارایی رو تنظیم میکردم ... کار سختی نبود ... حداقل برای من که ریاضی خوب بلد بودم آسون بود ... یه فرمول و چند تا جمع و ضرب و منها و تقسیم ... و تکرار اون برای چند تا اسم ... سخت و بی وقفه مشغول به کار شدم ... 
دقایق ، به ساعتها تبدیل شد و من بالاخره از پسش بر اومدم ... طبق کارتهای ایاب و ذهاب کارکنان ، چه توی سایت و چه توی دفتر ، حقوق و دستمزدها رو محاسبه کردم نسخه های مربوط به هر کدوم رو طبق راهنماییهای آقای حاتمی تنظیم کردم ... اطلاعات از قبل توی سیستم وارد شده بود و کار وارد کردن داده ها اونقدر سخت نبود ... کار که تموم شد ، نوبت پرینت رسید ... تازه یادم اومد که پرینتر توی این اتاق نداریم ... یادم اومد اون روز اول هم آقای حاتمی ، دستور پرینت رو به پرینتر اتاق مهندس داده بود ... توی اتاق مالی و اداری دستور پرینتها به پرینتر کنار دست آقای حسام بود ... خوشبختانه چون کار آقای حسام ، اکثرا خارج از دفتر بود و گاهی اصلا و گاهی هم روزی یکی دو ساعت میومد شرکت ، اونجا مشکلی نداشتم ... آقای حسام تا تو دفتر هم بود ، بیشتر اوقاتش رو توی اتاق مهندس میگذروند ... اما الان ، الان من بودم و یه سیستم بدون پرینتر که حتما باید دستور پرینت رو روی سیستم مهندس میفرستادم ... یعنی از این به بعد ، برای هر بار پرینت گرفتن ، باید قیافه اخم کرده و ابروهای پیچیده این پسر حاجی رو تحمل میکردم ؟ بدون تنش ؟ بعیده ...
بهتره اول بسراغ خانم حمیدی برم و از اون کسب تکلیف کنم ... به دنبال این فکر ، کمر تیر کشیده ام رو صاف کردم و دو طرف کمرم رو از پهلو ها ، با کف دو دست به آرومی ماساژ دادم ... خدا رو شکر کردم که حاجی مراعات حالم رو کرده ... دستش درد نکنه ، خدا از بزرگی کمش نکنه ... از جام بلند شدم و اتاق رو ترک کردم ... روبروی خانم حمیدی ایستادم ... دلهره داشتم که در اتاق مهندس باز بشه و بازم بهونه ای برای کوبوندن من پیدا کنه ... پس تند و سریع از خانم حمیدی پرسیدم : « خانم حمیدی ... من لیستامو کجا میتونم پرینت کنم ؟ میشه بندازم رو دیسکت یا فلش بیارم اینجا پرینت کنم ؟ » « نه عزیزم ... انتقال فایل از روی یه کامپیوتر به کامپیوتر دیگه به هر دلیلی که باشه ، خلاف قوانینه شرکته ... این دستور اکید مهندس و تایید اون توسط حاجیه ... » « آخه چرا ؟ خو من پرینتر ندارم ... نمیشه که برای هر پرینتی مزاحم اینو اون بشم ... » « خوب این تصمیم من نیست ... مهندس میگه فایلهایی که روی سیستمها هست برای سیستمهای دیگه محرمانه ست ... تموم این سیستمها ، به سیستمهای مهندس و حاجی وصل هستن ولی به سیستمهای بقیه کارکنا وصل نیستن ... شما میتونی بری فایلهاتو از سیستم مهندس پرینت کنی ... » 
تیرم به سنگ خورد ... ناچارم برم و ریسک کنم و احیانا کنتاکت کنم ، تا دو تا فایل پرینت بشه ... ای کاش حاجی به جای اتاق سوا ، یه پرینتر سوا بهم میداد ... فکر میکنم اون بیشتر مایه آسایش من بود تا اتاق راحتی که برام درست کرده بود ...
بهرحال دست دست کردن فایده ای جز اتلاف وقت نداشت ... گیج و منگ ... درخود فرو رفته از دلهره عکس العمل احتمالی مهندس ، به در اتاقش نزدیک شدم ... پشت در نفسی تازه کردم ... دو سه تقه آروم به در اتاق زدم ... صدایی از اتاق به بیرون درز نکرد ... خوابه ؟ یه نفس عمیق دیگه و پیچوندن دستگیره در به طرف پایین و هل دادن اون به داخل و باز شدن در اتاق مهندس ... به همین راحتی خودم رو انداختم توی دهن گرگ ... مهندس سر روی دسته ای کاغذ خم کرده بود ... با شنیدن صدای باز شدن در اتاق ، سر از روی برگه ها برداشت ... با دیدن من در آستانه در پوفی کشید ... اخمی غلیظتر از قبل رو پیشونی نشوند ... گره ای کور بین دو ابروی بهم پیوسته اش انداخت ... دست بین موهاش برد و لختی موهاشو به بالا فرستاد که اونا هم حرف گوش نکن ، دوباره به پایین و روی پیشونیش راه باز کردن : « چیه ؟ » چه گند اخلاق : « ببخشید مهندس ... میشه دستور پرینت بفرستم روی سیستم شما ؟ » « پرینت چی ؟ » « لیستهای حقوق و بیمه و دارایی » « حاجی میخواد حقوق بده ؟ » « نمیدونم ولی طبق برنامه زمانبدی آقای حاتمی باید لیست رو آماده میکردم ... میشه ؟ » « نه » « نه ؟! » « نه تا وقتی که بی اجازه من سرتو میندازی پایین و تشریف میاری داخل ... بعد از نهار ... در میزنی ، اگه جواب دادم ... اونوقت » چه کاریه ؟ خوب همین الان یه دستور میدادم ، یه پرینت میگرفتم و میرفتم پی کارم ... 
سرمو پایین انداختم و از در اتاق بیرون زدم ... پا که تو چارچوب در گذاشتم ، صداش سر جام میخم کرد : « در رو میبندی چه وقتی میخوای بیای تو و چه وقتی میخوای بزنی بیرون ... این در اصلا نباید باز بمونه ... مفهومه ؟ » « بله مهندس ... یادم میمونه » « خوبه ... بهتره هر چی من بهت میگم ... تو همون تذکر اول یادت بمونه ... » 
در رو پشت سرم بستم و از اتاقش با اون جو سنگین و خفه بیرون زدم ... اه چه گنده ... اخلاق مسترابی که میگن مال همینه ... جای نسترن خالی ...

به قول نسترن : « یه بُن سُکُری بیاریش که نفهمه از کجا خورده » ( بن سکری اصلاحیه به معنای پس گردنی خودمون ) یاد نسترن و حالت صورتش توی همچین مواقعی ، خنده ای پر صدا رو به لبام نشوند که تعجب شدید خانم حمیدی رو هم پشت بندش داشت ... نسترن یه دوستی داره توی دانشگاه که این اصلاح رو روی زبونش انداخته هر موقع با یه آدم زبون نفهم و حرص در آر روبرو میشه اینو میگه و هر موقع هم با یه آدم احمق طرف میشه ، میگه : یه سُکُر مچی ( تو سری با پشت دست ) بیاریش که بازم نفهمه از کجا میخورش » واقعا هم این مهندس پر مدعا هر دوتاش رو باهم باید نوش جون میکرد ...
یه نیم ساعتی از نهار گذشته بود که خودم رو قانع کردم برم بالاخره اجازه پرینت رو از ازش بگیرم ... از اتاق که زدم بیرون ، پشت در مکثی کردم و قبل از اینکه تقه ای به در بزنم ، صدای پچ پچ کم جون و زمزمه وار دو نفر از پشت در به گوشم رسید ... برگشتم از خانوم حمیدی کسب تکلیف کنم که همون موقع بین پچ پچ موهوم توی اتاق ، اسم خودم رو شنیدم ... حاجی تو اتاق داشت با مهندس حرف میزد ... بهتر بود برمیگشتم ، ولی نگاهم که به قیافه منتظر خانوم حمیدی و کنجکاویش افتاد ، پشیمون شدم و با عزمی راسخ سه تقه آروم به در اتاق زدم ... از توی اتاق صدای بلند و کشیده مهندس بلند شد : « بلههههه ؟ » « مهندس معذرت میخوام میشه بیام تو ؟ » جوابی از لای در بیرون نیومد ولی ... به ثانیه نکشید که در توی چارچوب چرخید و حاجی از اتاق مهندس زد بیرون و متعاقب اون صدای حاجی : « بفرما تو به کارت برس ... خانم افرا » نمیخواستم تا خودش بگفته بیا تو ، بی سوال و جواب سر بندازم پایین و برم تو ... منتظر اجازه اش موندم که حاجی به زبون در اومد :« چرا معطلین ؟ بفرمایین ... » بازم مردد بودم ، حوصله خاله زنک بازی و شکایت و شکایت کشی ، اونم بعد از دعوای سر صبح رو نداشتم ... بالاخره صداش دراومد : « بیا تو افرا » چه زشت ... تا حالا کسی منو اینقدر لخت و پتی صدا نزده بود ... بهرحال از همون دم در پرسیدم : ببخشید مهندس بیکارین دستور پرینت بدم ؟ » خلاصه و غیر مودبانه گفت : « بده » بی ادب ...
عقب گرد کردم و از در جفتی که مال اتاق خودم بود زدم بیرون ... پشت مانیتور نشستم و فایلهای سیو شده رو شیر کردم رو پابلیک امیر سام ... دستور پرینت رو روشون کلیک کردم و نفس حبس شده ام رو دادم بیرون ... دو دقیقه گذشت ، از جا بلند شدم و راه اتاقش رو گرفتم ... چقدر از این کار متنفرم ... دوباره سه تقه آروم ... انتظاری به مراتب بیشتر از بار قبل ... اجازه ی صادر شده ای نه چندان محترمانه ... و ورود به اتاق ... مستقیم بدون اینکه نگاهی ازش بگذرونم ، یه نگاه تند به اتاق انداختم ، پرینتر رو سمت چپش رو میز دیدم ... بالای سر پرینتر ایستادم ... هیچ برگه ی پرینت شده ای روی دستگاه نبود ... برگشتم طرفش ... یه لحظه کپ کرده بودم ، برگه هام چی شد ؟ ... 
استفهام آمیز نگاش کردم که جواب داد : « چیه ؟ من باید برگه بذارم تو پرینتر و بشمارم تا بیست که برگه جنابعالی رو از دستگاه بکشم بیرون ؟ فقط خودشیرینی بلدی ؟ یه خورده هم به همون سرعتی که مخ میزنی سرعت عمل کار کردن داشته باش ... » این چی میگفت ؟ آخه من مخ کی رو زدم ؟ اصلا کدوم مغز خر خورده ای میاد بایسته من با این شرایط مخش رو تیلیت کنم ؟ بهتر دیدم جواب گستاخی بیش از اندازه اش رو ندم ... احمق چه دم و دستگاهی هم داشت ... لب تاب ، سیستم اونچنانی ، مانیتور ال سی دی به اون بزرگی ، آهی از حسرت کشیدم و تعدادی برگه تو پرینتر قرار دادم و کارم رو تموم کردم ... 
زیر چشمی نگاهی به اون چهره گستاخ اخمو انداختم ... سرش روی برگه ای خم و چنان مشغول بود که گفتم صد در صد داره محاسبات پروژه ای رو حساب کتاب میکنه ... تو یه لحظه چشمام افتاد به برگه های زیر دستش ... اوراق مناقصه مهمی بود که باید تا سه روز دیگه تحویل میشد ... بیخیال تموم برگه زیر دستش رو چلیپا کرده بود ... همه با خودکار فیروزه ای و صورتی و نارنجی ... احمق ...
برگه ها رو از داخل دستگاه خارج کردم ... تشکری زیر لبی رو زبون روندم و راه در اتاق رو پیش گرفتم که صداش دوباره رعشه به جونم انداخت ... آخر از دستش لقوه میگیرم : « کجا ؟ » « خوب کارم تموم شد دیگه ... » « تموم که تموم ... بدون امضاء و اجازه من نمیتونی کاری رو انجام بدی ... بذار اینجا باشه نیم ساعت بعد بیا دنبالش ... » آخرش من میدونم هیچ حرمتی بین من و این دیوونه پابرجا نمیمونه ... هر چی بود و هست ، در آینده نمی مونه ...

صبح زود ، از خونه با سلام و صلوات زدم بیرون ... به شرکت که رسیدم ، حاجی شایسته منتظرم بود ... چه بهتر ... نه هنوز مهندس حسام اومده بود که از قیافه کنجکاوش یه جوریم بشه ، نه اون مهندس کله خر که از همراهی باباش با من ناکجاش به جیز جیز بیفته ...
پشت سر حاجی ، با سری افکنده ، راه پله ها رو دوباره رو به پایین طی کردم ... بیرون ساختمان ، توی پارکینگ ، توی ماشین سفید حاجی شایسته ، در کنار قیافه متفکر اون ، روی صندلی جلو نشستم ... خجالت میکشیدم از اینهمه بی کسی ... خجالت میکشیدم از اینهمه آبرو ریزی ... کاشکی میشد با خاله میرفتم ... نمیشد که با مردی مثل حاجی ، برم ... این دیگه یه ویزیت ساده نبود ... یه عمل بود ... حاجی نیم نگاهی گذرا به قیافه مغموم و در هم فرو رفته ام انداخت ... حتما از اینهمه در خود مچاله شدگیم ، التهابم رو فهمید که سفت و محکم روبرو رو نگاه کرد و هیچ نگفت تا آزمایشگاه پزشکی قانونی ...
با زانوهای لرزون ... مسیر دو روز پیش رو ، از کنار ماشین ، پیاده تا آزمایشگاه ، در کنار حاجی طی کردم ... بازم روی پله ها ، نگاهی مهربون به صورتم انداخت که نمیتونم بگم پدرانه بود یا خیرخواهانه یا چیز دیگه ... من تو تموم عمرم نگاه مهربون پدرانه ای ندیده بودم که این نگاه رو هم مشابه همون بدونم ...
توی سالن انتظار ، راه به طرف صندلیهای اون روز گرفتم ... روی اولین صندلی دم دست نشستم ... نگاه حاجی ، توی سالن بین انبوه مراجعین گشت ... چرخی زد و جایی ثابت موند ... لبخندی به لبش نشست ... با نگاه ، رد لبخند و سمت نگاه حاجی رو دنبال کردم ... به اونچه که رسیدم ، دهنم از تعجب باز موند ... مامان ؟!
ماما هم که متوجه ما شد ، از جا بلند شد ... صاف و مستقیم ، قدم به قدم به حاجی شایسته نزدیک شد ... کار کی میتونه باشه ؟ خاله ؟ قربونش برم که آخرش طاقت نیاورد منو بی کس و تنها بفرسته ... دقیقا از اونروز شوم ، از همون روزی که تصمیم گرفتم یه بار دیگه برای نجات زندگی سگیم برم دفتر حاجی مقدم ... همونروزی که ماما طبق معمول همیشه گیر دفتر و دستک روضه خونی و جلسات خودش بود ... تا الان ندیده بودمش ... چقدر رنگ پریده و لاغر شده بود ... از صندلی کنار من ، بی صدا ، آروم و با طمئنینه رد شد ... به حاجی رسید ... حاجی با لبخندی روی لب چند کلامی باهاش رد و بدل کرد ... ماما مضطرب بود و پردلهره ... روشو محکمتر گرفت ... حاجی با دست اشاره ای به سمت من کرد ... ماما برگشت سمت من ... با سه قدم نه چندان بزرگ ، خودش رو به من رسوند ... دستی روی شونه های لرزون من گذاشت و سفت و دلداری دهنده ، فشارشون داد ... چشمم رو بالا کشیدم تا به چشماش رسید ... خیس بود و پر محبت ... دستم به سمت صورتم رفت و زانوهای لرزونم به بالا کشیده شد ... رد اشکی بی صدا روی صورتم جا خوش کرده بود ... کی اشکم رو صورتم رد انداخته بود ؟ نمیدونم ... چه حسی بود که بازم نبض پر تپش و پر کوبشی از جای برخورد دستای ماما راه گرفت و توی بند بند سلولهای تنم به جریان افتاد ... خودم رو وا دادم به پهنای سینه اش ... بازم من بودم و اون ولاغیر ...
« ماما ... » « شیششششششش اینجا نه ... الان وقتش نیست ... همه چی درست میشه ... صبر کن ... » « دیگه کی ماما ... چرا هیچ راهکاری برام بجز صبر نداری ؟ کی درست میشه ؟ یه عمره شنیدم ... دیگه کی ؟ » ماما انگشت اشاره دست چپش رو فشار داد رو لبام : « ملت کنجکاون ... زل زدن به چشمای گریونت ... حرف و حدیث رو بیشتر از این نکن ... صبر کن ... چیزی که هیچوقت یاد نگرفتی ... نه از من ، نه از روزگار » خواستم بگم آخه چطور ؟ خواستم بگم با کدوم پشتوانه ؟ خواستم بگم اونروزی که زیر دست و پای شهید و حمید و سعید له شدم و بابا آب دهن روم پاشید و از خونه انداختم بیرون ، تو کجا بودی که بازم راه و روش صبر کردن رو بهم نشون بدی ؟ خواستم بگم ... چی میگفتم . سفت و ساکت با عضلاتی منقبض ، منتظر موندم ... حاجی شایسته با چند قدم بهم نزدیک شد ... بالای سرم ... شونه به شونه ماما ایستاد : « نوبت توئه دخترم ... پاشو ... پاشو خانوم ... ایشالا به همین زودی نتیجه صبرت رو میبینی ... زمستون میگذره و روسیاهی به زغاله ... » 
افتان و خیزان ... با دستی که کم جون تر از دست خودم زیر بازومو گرفته بود ... با دستای ماما ... کشون کشون خودم رو به اتاق معاینه رسوندم ... ماما کیسه ای رو از زیر چادر بیرون کشید ... یه دست لباس اتاق عمل ... سبز پسته ای خیلی روشن که به سفیدی میزد ، یه جفت دمپایی پلاستیکی صورتی رنگ ... چند تا ملافه از توی کیسه خارج کرد ... به کمکم اومد و بجای دستای بیجونم ، با دستای خودش دونه دونه دکمه های مانتومو باز کرد ... مقنعه ام رو از سرم بیرون کشید و دو دستم رو از حصار آستینهای مانتو آزاد کرد ... با یه حرکت نه چندان شتاب زده ، مانتو و مقنعه ام رو روی کیسه پلاستیکی روی تخت اتاق معاینه انداخت ... دست زیر تاپم برد و گیره لباس زیرم رو از زیر تاپ آزاد کرد ... با یه حرکت تاپ و لباس زیر رو با هم از تنم بیرون کشید ... ناخوداگاه دست جلو بردم و دستام رو چلیپا روی دو سینه ام گذاشتم ... با سرعتی باورنکردنی ، دست جلو آورد و لباس پشت باز رو بهم نزدیک کرد ... با یه حرکت دستای چلیپا شده ام رو از قفل هم باز کردم و چپوندم تو جفت آستینای لباس ... ماما با حرکتی خاص دو بازومو گرفت و با خشونتی مادرانه بدنم رو کشید به آغوشش و دستاش رو از دو طرف برد پشت و دو بند لباس رو محکم کشید به سمت هم و گره داد ... چادر نمازم رو از توی ساک دستیش بیرون کشید و انداخت روی شونه هام ... کلاهی به رنگ لباس رو گذاشت رو سرم ... موهام رو از دور صورت مسخ شدم داد زیر کلاه ... دستش رو دو طرف صورتم گذاشت و با حرکتی تند و پر خشونت کشیدم سمت خودش و منو بین سینه های باز از همش قرار داد ... سرم رو به شونه گذاشت و هق هق خفیف و بی صداش رو به گوشم رسوند ... از صدای هق هق خفه اش ... سه تا آه مقطع و بی فاصله ، از سینه ام بیرون زد ... صدای گریه پر دردم بین سینه های پرکوبشش خفه شد ... غم عالم بغض شد و از کانالی نامرئی از سینه من به سینه ماما و بالعکس راه گرفت ... درد همو نا گفته خوب میدونستیم ... منو بی صدا از خودش جدا کرد ... دستی به صورتش کشید و زیر لب زمزمه ای کرد و به صورتم فوت کرد ... حتما آیت الکرسی بوده ... شایدم وان یکاد ... هر چی بود زمزمه هایی بود که از لحظه اول تولدم ، تو اون شرایط سخت ... تو اون لحظه های بحرانی به گوشم نشسته بود و تا الان ادامه داشت ... از تموم زندگی من ، همه لحظه ها پاک شدن جز همین دو لحظه ... دستی پشت کمرم کشید ... منو به سمت جلو هل داد ... از در اتاقی داخل شدم و ماما پشت در موند ... بی حرف و بی صدا ... آمپولی بهم تزریق شد و تموم بدنم رو سست کرد ... تو هاله ای از ابهام ... توی سبکی سیال لحظه ها غرق بودم ... نمیدونم چقدر گذشت ... چی شد ... چی کردن ... چی از تنم برداشتن ... همه چی بود و نبود ... دنیا بود و نبود ... حس میکردم توی اتاق ، بالای تخت ... جایی توی فضای بالای سرم ... معلقم ... کار تموم شد ... بی حس بودم و ذهنم سبک ... پاهام سنگین بود و مثل کوه بهم فشار میاورد ... کشاله های رونم سفت بود و پر درد ... بدنم با دو دست پر قدرت کش اومد و روی تخت دیگه ای افتادم ... زمان میگذشت و من معلق بودم ... بالاخره تموم شد و با هر جون کندنی بود به خودم اومدم .... دوباره چشمم به اون سرنگ با نیدل خیلی بلندش افتاد ... نمیترسیدم ... ولی معلق بودم ... روی پوست صاف شکمم مور مور میشد ، شاید تاثیر داروی بی حسی بود ... ماما نبود و من تنها ... لباسام هنوز روی همون تخت بود ... به تن کردم ... از اتاق زدم بیرون ... حاجی تنها پشت در ایستاده بود ... سخت و متفکر ... نگاهم رو از صورت حاجی برداشتم و دور سالن انتظار کش دادم ... نبود ... صدای حاجی زمزمه وار تو گوشم نشست : « نگرد ... نیست ... رفت ... » « چرا ؟! چرا رفت ؟ » « موندنش اینجا ، کار تو رو سخت تر میکرد ... باید میرفت ... یه خورده تحمل کن ... تا هفته ای دیگه ، خدا بخواد همه چی تموم میشه ... باید منتظر نمونه های پی سی آرت بمونیم ... نمونه که تکثیر شد برای سه آزمایشگاه متعبر میفرستن ... هیچ نگرانی ای نداره ، با جواب این آزمایش ، دست و پای حاجی مقدم بیش از پیش بسته میشه ... به امید خدا به هفته نکشیده ، راحتت میکنم ... همونطور که خودت میخوای » 
چقدر ممنونش بودم ... چقدر حس آرامشی که بهم میبخشید خوب بود ... نگاهی به صورتش انداختم ... مامان کجا رفت ؟ ماما هم حاجی رو میشناخت ؟ مرده بودم برسم خونه و از خاله بپرسم ... حاجی منو دم خونه خاله پیاده کرد ... : « نیازی نیست زیاد به خودت فشار بیاری ... فردا هم اگه تونستی ، نری دانشگاه بهتره ... امتحانات که تموم شده و ترم جدید هم هنوز بی ثباته ... بمون تو خونه و استراحت کن ... هفته آینده که برگردی شرکت ، ایشالا با خبرهای خوبی روبرو بشی »
تعطیلات عید ، موقعیت خوبی بود برای یادگیری نرم افزارهای مورد نیازم ... مثل بچه ای نو پا ، تشنه یادگیری بودم ... قبلا از نوید خواسته بودم ، هر چی سی دی آموزشی سراغ داره برام بیاره ... شب تا صبح ، صبح تا شب ، اینقد سی دی های آموزشی رو زیر و رو کرده بودم و تمرین کرده بودم که دیگه خیلی راحت سر از تموم برنامه های آفیس در میاوردم . نسرین هم یه چند تا جزوه حسابداری ، مال یکی از دوستاش رو برام آورده بود تا مطالعه کنم ... وقت خوبی بود تا یه خورده تو کارم پیشرفت کنم و اینقد دست و پا چلفت بازی در نیارم که راه به راه به این مهندس ادا اصولی ببازم و بهونه دستش بدم و اونم یه پوزخند زشت رو قیافه اش بنشونه و سواد نم کشیده ام رو به چشمم بیاره ... 
یک ماه و نیم گذشته مثل برق و باد گذشته بود ... حاجی شایسته به قول خودش عمل کرد ، نمیدونم چطور و به چه زبون طلاقم رو مفت و مسلم از در واقع بهتره بگم حاجی مقدم گرفت ... نه رضا ... رضا همونطور تو بیخردی خودش موند ... تا دنیا دنیاست هم میمونه ... هیچ حسرتی از خط خوردن اسمش توی شناسنامه ام به دلم نیفتاد ... اتفاقات زیادی رو توی این یک و نیم ماه مونده از سال از سر گذروندم ... یه مهر طلاق که نمیدونم کی و چطور روی شناسنامه ام نشست ... مبلغ قابل توجی پول حروم و نجس که با اکراه خودم و حاجی مقدم توی حسابم واریز شد ... هر کاری کردم از پس خاله بر نیومدم که این پول رو قبول نکنم ... حاجی شایسته هم پدرانه نصیحتم کرد : « به دردت میخوره بابا جان ... بیش از اونچه که بهش احتیاج داشتی نخواستم بگیرم ... وگرنه مهرت رو تا قرون آخرش از حلقومشون میکشیدم بیرون ... این حد رو هم برای روی پا ایستادنت کافی بود ... » بهش توپیدم : « ولی حاجی این پول حرومه ... از گلوم پایین نمیره ... » حاجی حرفم رو قطع کرده بود : « حلال حرومش رو تو تعیین نمیکنی ، کار خداست ... فعلا اینو داشته باش ، خدای تو هم بزرگه » دلم نمیخواست پولو قبول کنم ... ولی نمیدونم توی چشمای حاجی شایسته چی بود که ترغیبم کرد با همون اکراه پول رو بگیرم ... یک صدم مهریه ام هم نمیشد ولی ... همین رو هم خدا عالمه حاجی شایسته با چه ترفندی از اون ملعون گرفته ... به قول خودش : « تا فهمید که آزمایشت تو سه جا تست شده و جواب همه هم یکیه ... از ترس یه وارث ناخونده ، هرچی گفتم قبول کرد ... درضمن ، با شکایت نامه ای که وکیلم براش رد کرده بود و یه عالمه پاپوشی که به روش خودش براش دوخته شده بود ، جرات نداشت حرفی رو حرف بیاره ... دیگه بیشتر از این لازم نیست خودت رو آزار بدی ... تو الان آزادی که خیلی راحت راه خودت رو انتخاب کنی ... » « اما چطور حاجی ؟ با وجود این بچه ؟ ... بی نام و نشون ؟ » « فکرت رو خراب نام و نشون این طفل معصوم نکن ... اونم به وقتش درست میشه ... به قول مامانت صبر نداریها ... » « حاجی شما مامان منو میشناختی ؟ » حاجی اخمی رو پیشونی نشونده بود و عضلاتش رو سفت کرده بود : « نه ... نه بیشتر از اونچه تو میشناسیش ... » « خوب از کجا ؟ » » فکرت رو بهتره بجای درگیر کردن به حرفای صد من یه غاز ، مشغول کارت کنی که راه به راه این مهندس فلک زده رو حرصی نکنی و مثل اسفند رو آتیش به جلز و ولز بندازیش که منو متهم کنه از آرمانهام دست کشیدم و رابطه رو به ضابطه ترجیح دادم و بیخیال شایسته سالاری شده ام ... خودت که خوب به اخلاقش آشنا شدی ... اینم یه جورایی مثل خودت ، صبر نداره تا زمانیکه تو شایستگیت رو بهش ثابت کنی ... کم طاقته » واقعا هم کم طاقت بود ... اخلاقش روز به روز افسرده تر و بی اعصاب ترم میکرد ... دیگه کارم ازش به جنون کشیده بود ... خوب شد که این فرصت کوتاه دست اومده بود که لااقل تمدد اعصابی داشته باشم ... 
پوست شکمم هنوز کشیده ست ... نبض تپنده ای زیر اون جریان داره که با تموم وجود اظهار موجودیت میکنه ... هر چی که بیشتر ازش چشم پوشی کنم و نا دیده بگیرمش ، بازم این تکونهای محکم و پر زور بهم حالی میکنه که من تنها نیستم و یکی دیگه ام هست ... کسی که سایه ای از وجودش روی زندگیم تا ابد سنگینی میکنه ... ولی شکیمم دیگه صاف نیست ... یه حجم به حجمش اضاف شده و پهلوهام پر شده و سفت ... میدونم که بزرگ شده و چشم رو هم بذارم به تموم دنیا اعلام موجودیت میکنه ... فکر و خیالش لحظه ای ذهنم رو خالی نمیذاره ... 
دو روز از طلاقم بیشتر نگذشته بود که یه بار صبح الی الطلوع به محض پا گذاشتنم از خونه به بیرون ، بابا جلوم ظاهر شد ... نفسم تو سینه حبس شد و قلبم از تپش ایستاد ... تا سر حد مرگ ترسیده بودم ... نه از کتک هایی که قبلا هم مزه اش زیر زبونم رفته بود ... از تهمتهای جدید ... از قاضی نرفته حکم گرفتن ... از طرد شدن بیش از این ... از ترسی که برای خانواده خاله به جونم افتاده بود ... آب دهنم خشک شده بود ... مثل راه گم گشته ای تو برهوت بودم ...
لبخندی نادر روی لبهای بابام بود که بر خلاف تموم افکارم درمورد اون ، تصنعی و از روی ریا نبود ... گرم و صمیمانه و بی شیله پیله ، دقیقا مثل لبخندهای حاجی شایسته ... بابا با قدمهایی لرزون که نمیدونم واقعا لرزون بود یا به چشم من لرزون می اومد بهم نزدیک شد ... قدمی به عقب رفتم ولی ... بابا با دو قد بلند فاصله رو به حداقل رسوند ... سفت و محکم بازوهامو به چنگ گرفت ... از ترس آبرو ریزی راه انداختن ، اونم در ملا عام و جلو خونه خاله اینا ، جزء به جزء صورتم مچاله شد ... قلبم هری پایین ریخت ... ولی بابا اجازه ادامه این حالت رو ازم گرفت و با صدای نرم و نادم زمزمه کرد : « خدا منو ببخشه ، خدا منو ببخشه ... به خاطر تموم بلاهایی که از روز اول به سرت نازل کردم و جهنمی که از همون موقع برات ساختم ... خدا منو ببخشه ... امید بخششی از تو ندارم ... ولی در خالصانه ترین حالت از خدا میخوام منو ببخشه و تو رو خوشبخت کنه ... میدونم چی به روزت آوردم ... ولی باور کن من نمیدونستم ... کدوم پدریه که حاضر بشه به جیگر گوشه اش بهتون ببنده ؟ کدوم پدریه که نگاه بیگناه پاره تنش رو از نگاه های کثیف و هرز شیطون تشخیص نده ... جز من ؟ جز من که این مدت آمار جهنم رو دقیق برای شیطون نگه داشتم ... باور کن من نمیدونستم ... من از کجا باید میفهمیدم اون فیلمها ... اون عکسها ... اون همه سند و مدرک ... بیا بریم دخترم ... بیا بریم از این جهنم نجاتت بدم ... قسم میخورم هر چی ازت گرفتم دوباره بهت برگردونم ... همه کوتاهیهام رو جبران کنم ... » تو حرفش پریدم : « نه ! » « نه ؟! چی نه ؟ نمیخوای برگردی خونه ؟ بخدا قسم نمیذارم شهید و حمید و سعید بهت بگن بالای چشمت ابرو ... مثل کوه پشتت می ایستم ... تموم حق و حقوق گرفته شده ات رو بهت برمیگردونم ... باور کن » « من خیلی وقته باورم رو به شما از دست دادم ... باور اینکه شما هم مردی هستی از مردان خدا ... باور اینکه شما هم حسی داری به اسم احساس پدری ، باور اینکه ... » بغض کینه تو گلوم چنبره انداخته بود ... ولی باید باهاش اتمام حجت میکردم : « بخشیدم ... برو بابا ... بخشیدمت ... وظیفه من نیست که خطای تو رو ببخشم ، ولی میبخشم ... اگه این آرومت میکنه ، میبخشمت ... ولی ازم نخواه دوباره پا به اون جهنمی که آمارش رو خوب داری بذارم ... شیطون هنوز هم توی اون خونه لونه کرده ... میخوام روی پای خودم بایستم ... میخوام زندگیم رو خودم و با دستای خودم بسازم ... بسه هر چی منتظر موندم تا شما و پسرات برام تعیین تکلیف کنین و خط به خط دیکته کنین و سرنوشت بنویسین ... اونم همش با جوهر سیاه ... میخوام سرنوشتم رو خودم بنویسم ... با جوهرهای رنگی ... » تو ذهنم اومد ... جوهرهای رنگی ، آبی فیروزه ای ، نارنجی ، صورتی ... خوش نقش و با سلیقه ... چلیپا ... « بذار به زخم بی آبرویی که تو و پسرات به تنم زدین ، نیشتر بزنم به این دمل چرکی ... بذارین مرهم پیدا کنم ... بذارین خودم رو از گندابی که شما برام پهن کردین بکشم بیرون ... بذارین یادم بره که چطور با یقه پاره شده ... با بدن زخم و کبود ... در اوج بی حرمتی و بی غیرتی ، چهار مرد به ظاهر خوش غیرت ، پرتم کردن از در اون خونه بیرون ... » « بیا بریم دخترم ... میدونم چی میگی میدونم چی کشیدی ... پدر هر سه تاشون رو در میارم ... خودم زخماتو مرهم میذارم ... خودم همه اونچیزایی که از دست دادی بهت برمیگردونم ... » « چی برمیگردونی بابا ؟ چی ؟ کدومشون رو ؟ کدومشون قابل برگشته ؟ دخترانگیم ؟ ... مهر غلیظ بیوه گیم ؟ ... آبروی به حراج رفته ام ؟ ... معصومیت به چالش کشیده شده ام ؟ ... حرف و حدیثای پشت سرم ... کدوم زخم رو میتونی مرهم بذاری ؟ برو بابا ... برو ... برو و وقتی برای هر کدوم اینا مرهم پیدا کردی برگرد ... » 
بابا رفت ... ها که دیگه ممنوعیتی برای پا گذاشتنم به اون دخمه تنگ و تاریک ندارم ... ولی ... هر چه میکنم دلم رو رضا بدم به برگشت به آغوش باز خانوده ... بازم میبینم خانواده ما به هر چه شبیه بود جز خانواده ... ماما دیگه ممنوعیتی برای دیدن من نداره ... ولی از بس خاله زخم زبون میزنه و جز و ولز بالا پایینش رو در میاره ، بازم کنارم نیست ... خونه خاله خوبه ولی ... با اینکه خطر حاجی مقدم با اون برگهای برنده ای که تو دست دارم کمتر از هر موقع دیگه ست و دیگه تهدیدی اونچنان که بود ، زندگی ساکت و آرومشون رو دچار تشنج نمیکنه ... بازم دلم باهام یکی نیست که بیش از این اسباب زحمتشون باشم ... مدتیه مثل پشه رو مخ حاجی شایسته ام که یه جای خوب برام پیدا کنه ... دوست دارم مستقل بشم و طعم خوش استقلال رو به حلاوت و شیرینی توی رگهام جاری کنم ... جنسیت بچه ام از همون آزمایش مشخص شده ... یه پسر ... وجود این پسر میتونه سایه ای شوم از مقدمها رو برای همیشه رو زندگیم سفت و محکم نگه داره .



از داشتنش ، دلچرکین نیستم ... ولی ، خوشبخت و خوشحال هم نیستم ... نمیدونم حس مادری چیه ، نمیدونم چون حسش نکردم ... تموم کوبشهای زیر پوست شیکمم ، تموم اون حجم افزاینده ، هر لحظه بهم یاد آوری میکنه که هست ... این « هست » ، برای من ، فقط یه کلمه نیست ... معنی و مفهمومش عمیقترین و پر مفهموم ترین کلمه ایه که تا بحال دیدم و شنیدم و حس کردم ... این یعنی من باید تلاش کنم ، نه برای خودم ، برای یکی دیگه ، از خودم ... این یعنی ، من روزی روزگاری هم نفس مردی به بیغیرتی رضا بودم ... این یعنی جزئی از مقدمها که من باید به خواست و رضایت قلبی و با جون و دل ازش محافظت کنم ... این یعنی خطر همشیه و همه جا تهدیدم میکنه ... سایه ای سنگین که همیشه سنگینیش گردنم رو بدرد میاره و چه بسا که بشکنه ... این یعنی امروز من گرو فردا و فردای من گرو طبع و منیت مقدمهاست ... خوب میدونم یه روزی ، روزگاری ... باز هم مثل این چند مدت گذشته و این بار برای داشتن این نبض تپنده ، باید به جنگی تن به تن و فرساینده با مقدمها برم ... وقتی که از رنگ و رو افتادم و تب عاشقی حاجی مقدم سرد شد و یادش اومد نوه ای هم داره ... فکر کردن به همون فرداها ، کافیه تا جسم و روحم رو به تحلیل ببره ...
تموم زورم و فشار این روزهام ، روی حاجی شایسته ، به اینجا رسیده که قبل از اردیبهشت جایی رو برام پیدا میکنه تا از هر نظر آسوده و راحت ، با امنیت کامل ، به زندگی با پسرم ادامه بدم ... از ذوق داشتن خونه زندگی ای که حاجی قولش رو بهم داده ، سخت و پر اشتیاق زحمت میکشم ... الان دیگه سنگ صبوری دارم که دردم رو راحت و بی تنش براش بگم و همدردیشو بدون احساس حقارت به دل بگیرم و بغضم رو باز کنم و اشکم و بی خجالت براش روونه کنم ... یه حس دوست داشته شدن و مهم بودن ، بازم شکر ... 
یکی دو هفته قبل از عید ، دختر و خانوم حاجی ، بدون خبر قبلی ، اومدن دفتر ... با اینکه برای بار اولی بود که اون دوتا رو میدیدم ، ولی برق نگاهی آشنا تو چشمای حاج خانوم بود که نمیدونم از کجا و برای چه به چشمم آشنا میومد ... بر خلاف اونچه انتظار داشتم ، خانوم حاجی ، یه زن امروزی و با حجابی باز بود ... اصلا فکرش رو هم نمیکردم که حاج خانوم حاج خانومی که ورد زبون حاجی شایسته بود ، این خانوم ترگل ورگلی باشه که میبینم ... 
شباهت بی حد و حصری به مهندس داشت ، یا درواقع باید بگم این مهندس بود که قیافه مامانش رو به ارث برده بود ... ولی برخلاف قیافه ای که از مادرش به ارث برده بود ، یه جو اخلاق خوب و خانومانه و خوش مشرب مادر بهش ارث نرسیده بود ... زنی قد بلند و چهارشونه ، با مو هایی بلوند کرده و چشمهایی درشت عسلی رنگ که از شدت عسلی بودن ، بیشتر به زردی میزد با رگه هایی که معلوم نبود سبزه یا قهوه ای ... ابروهایی پر که هنوز هم پیوند داشت ... چونه ای گرد و دندونهای ردیف و سفید ... موهایی صاف و ضخیم که مشخص بود به زور و اجبار به رنگ بلوند دراومده ... بینی ای یونانی بلند و خوش تراش با نوکی نه چندان گرد ... و نه چندان نوک تیز ... گونه هایی برجسته که تنها فرق میون ته چهره اش با مهندس ، همون اخم عجین شده با چهره مهندس بود و مژه های بلند و تاب برداشته حاج خانوم ... انگشتهایی کشیده و قامتی بلند با پاهایی کشیده ... کفش پاشنه تخت خانومانه و مانتویی خوش دوخت و خوش تن ... که کشیدگی اندامش رو بیشتر به چشم می آورد ... لبهایی خوش فرم که لحظه ای لبخند از روشون برچیده نمیشد ... ناخنهایی حالت دار ... روسری ای به جنس ابریشم ، ساده با زمینه ای مشکی براق و دو گل بزرگ ارکیده و گلایول به رنگ سرخابی و پوست پیازی نقش بسته بر زمینه مشکی ... و دختر حاجی که الحق دختر حاجی بود ... با چهره ای از حاجی به ارث برده ... صورتی پهن ، لب و دهنی سرخ رنگ و غنچه ، دماغی بلند و خوش فرم ... پیشانی فراخ با دو خط موازی افقی روی اون ، چشمهای میشی ، قد متوسط ... خوش پوش و خوش چهره ، با صلابتی عیان توی رفتارش ... خانوم و با شخصیت ... چهره ای قاب گرفته شده توی چادری مشکی و خوش نقش و نگار ... برام جای تعجب داشت ... نمیدونم بر حسب سختگیریهای حاجی بود ، یا از روی عشق و علاقه که چهره خوش فرم و با طراوتش رو در قابی مشکی از چادر به رخ میکشوند ... 
حاج خانوم خودش رو سارا معرفی کرد و دخترش رو افشید ... رفتاری بی نهایت خودمونی و بی رنگ و ریا داشتن ... ولی اونچه که ذهن منو به خودش مشغول کرد ... مهربونی و صمیمیت غیر عادی اونها در برخورد با من بود ... مشخص بود که حاجی قبلا زیاد اسم من رو جلوی اونها به زبون آورده ... حاج خانوم بینهایت اصرار کرد تا در ایام تعطیلات عید به خونه اونها هم سر بزنم و اوقاتی رو با اونها بگذرونم ... اگه پای مهندس توی اون خونه باز نبود ، امکان نداشت در قبول دعوتشون تردیدی نشون بدم ... ولی خوب ... اینهمه جز و ولز شدن توی محیط بسته شرکت برام کافی بود و نیازی نداشتم که طعم تلخ و جهنمی اخلاقش رو در محیطی بیشتر از اینجا هم تحمل کنم ... در مقابل اصرار و پافشاری اونها ، جوابی ضمنی دادم و موکولش کردم به فرداهای آتی ... به قول معروف ، دور از شتر بخواب و خواب آشفته نبین ... مخصوصا با برخورد خوب و عیدی بی سابقه ای که آخر سال به همیدیگه دادیم ... 
آخر سال ... طبق اونچه شنیدم ... مطابق روال هر ساله ، حاجی شایسته ، برای سر و سامون دادن به وضعیت کارهای در دست اقدامش ، دائما در سفر بود ... اراک ، خوزستان ، تبریز ، اصفهان ... تموم کارهای داخل شهری هم قائدتا به عهده من ... حجم کارم سنگین بود و توقعات همچنان بالا ... مخصوصا با این اخلاق گند مهندس که روز به روز سعی میکرد فشار کارم رو زیادتر و زیادتر کنه ... 
من نمیدونم این اصلا تا حالا زن باردار به چشم دیده ؟ اصلا درکی از این موقعیت داره ؟ تموم اونچه که نصیب من از قدرت ادراکش میشه ، اُردها و فشارهای بیشتر کاریه ... خدا رو شکر که حاجی پیش دستی کرد و کلید اتاق رو بهم داد ... قبلا که حاجی بود ، وقت نهار رو میتونستم از شدت فشارهایی که به جسم و جونم وارد میشد ، کم کنم و ساعتی رو بی دغدغه روی کاناپه کنج اتاق استراحت کنم ... ولی از موقعی که حاجی رفته ، عمدا و کاملا محسوس ، ساعت استراحتم رو به دهنم زهرمار کرده بود ... نمیدونم میتونه درک کنه که وقتی با این وضعیت ، با این حجم بزرگ دردی که توی کمر و پهلوهام میپیچید ، وقتی به سختی خودم رو روی کاناپه مچاله میکنم ، چقدر بلند شدن و خروج از این حالت سخته ؟ حتما میدونست ... برای همین هم سعی میکرد توی ساعت استراحتم ... بارها و بارها با این وضعیت ، برای بهونه های الکی و کارهای بی مورد و بی ضرورت ، بلندم کنه ... با تقه های وحشیانه و پر صدایی که به در اتاق میکوبید ... 
با اینکه درک وضعیت من برای کسی سخت نیست و ساعت استراحت کارمندان اصلا جزو ساعت کاری محاسبه نمیشه و من دلیلی برای جوابگویی به بهانه های ابلهانه اش نداشتم ، باز هم دست از سرم برنمیداشت و دائما این یه ساعت رو به کامم زهر میکرد ... آخر سال رو هم با دعوایی جانانه به اتمام رسوند ... با انتظارات بی جا ... زور گویی ، اجبار در قبول دستورات و مشغله هایی خارج از حیطه کاریم ... درسته که این کارها در قلمرو مدرک تحصیلی من بود ... ولی اونچه مسلم بود و به عمد بهش بهایی نمیداد ، این نکته بود که کار من توی اون شرکت ، رسیدگی به کارهای حسابداریه نه کارهایی مثل کنترل پروژه و آسیب شناسی و خوردگی مواد ... نقشه هایی که به آب خوردنی برام قابل ترسیم بود ، ولی به من ربطی نداشت ... در واقع و مخلص کلام اینکه ، تموم این کارهایی که در نبود حاجی ، به من تحمیل میکرد ، همه و همه جزو حیطه کاری اون و از وظایف خودش بود ... پر مسلم بود که وقتش رو به یللی و تللی و بی مسئولیتی میگذرونه و کم کاری خودش رو با فشار بیشتر به من جبران میکنه ... این از صداهای قهقهه مانندی که گاه و بیگاه از درز اتاقش بیرون میزد و دوستانی رنگارنگ که در نبود حاجی فرصت عرض اندام پیدا کرده بودند ... وب گردیهایی که به چشم میدیدم و صدای سازی که گاهی در ساعات پایانی روز در حینی که اکثر کارمندان شرکت به خونه رفته و من با حجم عظیمی از کارها رو توی دفتر تنها گذاشته بودند ... البته به استثنای مهندس که اصولا بود و نبودش توی شرکت توفیری نداشت و مسئولیتی رو برای خودش قائل نمیشد ... گاهی که مجبور به گرفتن امضایی یا پرینت برگه ای میشدم و ناچار از به صدا در آوردن در اتاقش ، خیلی راحت میفهمیدم که عمدا سعی میکنه بی مسئولیتی خودش رو در قبال شرکت به گوش من برسونه و من پیامش رو از بی تکلیف بودنش در هنگام چت کردن و وب دادن به دخترهای رنگارنگ میگرفتم و گاهی با صداهایی که نامفهموم از در اتاق به بیرون درز میکرد و نشون از صحبت کردن و ویس میلاش داشت ... پیامش خیلی واضح به گوشم میرسید : به تو ربطی نداره و اصولا تو عددی نیستی که من در مقابلت کمی شرم داشته باشم یا مسئولیت بپذیرم ... چندین و چند بار دستم روی شماره گیر تلفن رفت و قصد کردم گزارش این همه فشار و فرصت طلبی رو به حاجی بدم ، ولی هر بار پشیمون میشدم و درمونده تر ... میدونستم که با کوچکترین گوشزدی به حاجی ، دنیا رو برام بصورت جهنم سه بعدی ترسیم میکنه و همین یه ذره حرمتی هم که بینمون مونده ، دود میشه و به هوا میره ... سعی کردم به حرفا و نصیحتهای حاجی گوش بدم و کمتر اجازه برخورد خصمانه رو از جانب خودم صادر کنم ... ولی این آخریها ، دیگه واقعا در حد و گنجایش ظرفیتم نبود ... اونهم سوء استفاده از موقعیتی که حاجی بهم داده بود ... 
خوب من حسابدار بودم و تموم خرده ریزها و مبالغی که از بانک به عنوان تنخواه برمیداشتم ، فقط در حد مساعده کارکنان و خرجهای ضروری و خرده ریزهای مایحتاج کارگاه بود و اونچه مسلم بود ، اجازه برداشت بیش از این مبلغ رو به هیچ وجه در حیطه اختیارات خودم نمیدونستم ... درسته که رشته تحصیلیم حسابداری نبود ، ولی با این حال ، در طول این مدت کمی که به این کار مشغول بودم ، تجربه ای در این مورد بدست آورده بودم و در مقابل درخواستهای نه چندان محترمانه و معقولانه اش برای برداشت از حساب ، از اونجایی که به هیچ عنوان سیاهه ای از اقلام مورد نیازش رو در اختیارم نمیگذاشت تا با توجه به اونها چک امضاء شده تحویلش بدم ، برای من مسئولیت داشت و هر بار که با اُرد و دستور یه برگ چک امضاء شده بی مبلغ ازم میخواست ، محترمانه دست رد به سینه اش میزدم و بهش یادآوری میکردم که تنها با اجازه حاجی ، اونهم در مبالغی که مشخصه و مورد تایید حاجی هست ، چک صادر میکنم ... و همین حرف کافی بود تا ذره ذره حرمتهای میون ما آب شه و چیزی ازش نمونه و هر بار این او بود که با حالتی شاکی و طلبکار با همراه حاجی تماس میگرفت و شکایتهایی بلند و بالا از من به حاجی تحویل میداد و کم کاریهایی رو بهم نسبت میداد و هر بار هم حاجی رو متقاعد ، و با قیافه ای پیروز ، بنا به دستور حاجی ، منو مجبور به صدور چکی بدون مبلغ در وجه خودش میکرد ... نمیدونم چه قصد و نیتی از این کار داشت ولی به هر حال هر بار باز هم من همون واکنش رو بروز میدادم تا اون روز که در مقابل اصرارش بازم پافشاری کردم و از کوره در رفت و هر چی هم سعی کرد با حاجی تماس بگیره و روش قبل رو در پیش بگیره ... موبایل حاجی در دسترس نبود و همین جری ترش کرد و هر چی از دهنش دراومد ، نثار من بیچاره ... بازم جای شکر داشت که هیچ ناظر و شاهدی در این برخورد خشن و غیر دوستانه نبود و بنا به اقتضای آخر سال و سنگینی حجم کارها ، مجبور بودم ساعاتی رو بدون حضور مابقی کارمندها توی دفتر بگذرونم و از قضا اون روز ، در کمال بدشانسی ، خورده بودم به تور این مهندس هیچی نفهم ...
فکر کنم اگه روش میشد ، یه فصل هم کتک جانانه نوش کرده بودم که خدا رو شکر ، کار به زد و خورد نکشید و ماجرا با کوتاه اومدن کینه توزانه مهندس ختم به ناکجا آباد شد ... 
اینم از ختم اتفاقای ریز و درشت و خوش و ناخوش روزهای پایانی سال که احساساتی ضد و نقیض ، از خوشی و ناخوشی ، ترس و دلهره و اضطراب و کینه همه و همه به رو به جونم انداخت تا تموم شد ... یکی از سالهای پر حادثه زندگیم تموم شد و پا به سالی نوتر با حوادثی به مراتب غیر قابل پیشبینی تر گذاشتم ...

در طول چند روز تعطیلی ایام عید ، که مثل برق و باد گذشت ، با پادرمیونی و دعوتهای مصرانه و تند تند خاله و شوهر خاله و حتی نوید ، دو سه باری بابا و مامان برای دیدنم به خونه خاله اومدن ... هر چند از طرز برخورد مامان با خاله به راحتی میشد حدس زد که حداقل ماما راضی به اومدن به اینجا نبوده ، هرچند برای خاله موقعیت خوبی بود که دق دلش رو سر مامای بیچاره خالی کنه ... گهگاهی لج و لجبازیهای حسودانه و کودکانه اشون خنده رو به لبهای ما بچه ها میاورد و گاهی حس خورد شدگی که به ماما از این برخوردهای همیشگی دست میداد ، عذاب وجدانی گریبونم رو میگرفت و حالم اساسی بد میشد ... دائم با خودم زمزمه میکنم : « کافی نیست ؟ این یه تنبیهه ؟ تنبیه برای پدر و مادرم ؟ اگه تنبیهه بازم بس نیست ؟ » ولی بازم دلم راضی به همراه شدن و برگشتن توی اون دخمه تیره و تار نمیشد ... بازم باید صبر کنم ... چیزی که ماما عقیده داره من ندارم و من خودم بشدت بهش عقیده دارم و میدونم که اگه صبری نبود ، یحتمل تا امروز روز ، اثری از آثار من نمونده بود ... 
بابا هر چه کرد متقاعدم کنه و از خطرات احتمالی زندگی به تنهایی برام بگه ، مودبانه و سرد ، حرفش رو رد کردم و نصیحتهاش رو از گوشم بیرون کردم ... ولی این میون اخلاق ماما جای سوال بیشتری برام داشت که گرچه مثل همیشه ، مستقیم ازم حمایت نمیکرد ، ولی همین اظهار نظر نکردنش یعنی اعلام رضایت ضمنی اون از این جدایی و تنها زندگی کردن ... هر چی توی دیدارهای اخیر ، به مامان فشار آوردم برام پرده از راز آشنایی با حاجی شایسته برداره ، فقط با انکارش روبرو شدم و ایما و اشاره اش که جلو خاله و بابا بیشتر از این حرف رو کش ندم ... کنجکاویم بیش از پیش تحریک شد ولی باز چشمای جستجوگر خاله و اشتیاق بابا برای سر درآوردن از بحث میون ما باعث شد دندون رو جیگر بذارم ..
از طرف دیگه ، بابا خیلی سعی کرد بهم نزدیک بشه و تا میتونه کم کاریهای گذشته اش رو جبران کنه ، ولی من دیگه دختر نابالغی نبودم که دل به نوازشهای پدرونه بسپارم و با یه بابا جون قربونت برم گوشام مخملی شه ... 
با جدیت تمام بین همه ی جمع اعلام کردم که تا پونزده بیست روز دیگه ، مستقل میشم و ختم کلام ... بماند از قشقرقی که خاله اونشب راه انداخت و تلاشش برای مایوس و پشیمون کردنم ... و دخترهای خاله که اونشب بی شک این تخطئه براشون بوجود اومده بود که امشب ، شب آخر اقامت من توی اون خونه است و همین باعث شده بود که مثل دو تا جوجه تازه سر از تخم درآورده با چشمهایی خیس و مژه هایی فرخورده ، التماس آمیز و گریون ازم بخوان توی تصمیمم تجدید نظر کنم و از رفتن چشم پوشی ... دلم برای دسته گلای خاله ام سوخت ... چقدر این دو دختر خوب بودن و قانع ... نسرین با اینکه صبور تر و خوددار تر از نسترن بود ، ولی در کنترل احساساتش بشدت ناتوان و همین عاملی شده بود برای گریه های مداومش و نسترن که به جای گریه و زاری همپای نسرین ، درسته منو قورت داد و تا میتونست با چشمای خیس ناسزا بارم میکرد که نرم ... مگه میشد ؟ حس میکنم زمان برای من متوقف شده ... متوقف شده و در جایی در ایستگاهی خلوت ایستاده تا خودم رو بهش برسونم ... فکر میکنم اگه تعجیل به خرج ندم ، توی آخرین ایستگاه بازمیمونم و دیگه راهی برای عوض کردن سرنوشتم نمیمونه ... باید میرفتم ... میرفتم به هر قیمتی که بود ...
ایام بعد از تعطیلات عید ، اولین روزهای حضور توی شرکت ، بدون حضور حاجی ، به سختی و با مرارت به سر رسید ... درسته که مهندس بعد از دعوای آخر یه خورده آتیشش خوابیده بود و زیاد باهام سرشاخ نمیشد ، ولی خوب ، همین بلاتکلیفی ، بخصوص که الان همه از سوا شدنم از خونواده خاله و مستقل شدنم با خبر شده بودن و من فکر میکردم هر یه روز تاخیر ، برابره با دامن زدن به حس ناتوانی من و تزلزلم از انتخاب این راه ... و این حس منو وا میداشت هر روز دو سه بار با موبایل حاجی شایسته تماس بگیرم و توی گوشی پچ پچ کنم و قاعدتا شاخکای مهندس رو هم تیزتر کنم ، تا جایی که دیگه رو دربایستی رو کامل کنار گذاشت و شرم رو خورد و حیا رو قی کرد و گفت : « خانوم ، لطف کنین توی ساعات خلوتی شرکت ، الی الخصوص حالا که خانم حمیدی هم مرخصی تشریف داره ، به جای نشستن توی اون سنگر ، بفرمایین سر جای خانوم حمیدی بشینین و توی اتاق خودتون نرین ... درست نیست هر کی از در وارد بشه با شرکت سوت و کور و خالی رو برو بشه ... » و به دنبال این تصمیم ، خودش هم در سنگرش رو باز کرد و بست نشست تو دیدرس من و بپای من شد ... 
درسته که از نظر عقلی ، حق با اون بود و صحبتاش معقول ، ولی برای منی که توی این مدت از خودم هم بهتر شناخته بودمش ، سخت نبود پی بردن به نیت درونیش ... و این از غافلگیریهاش زمان پچ پچ های من با حاجی مشخص بود و حتی گاهی به جای اینکه سر زده بالای سرم ظاهر بشه که مچم رو بگیره و از متن حرفامون باخبر بشه ، پا رو فراتر میذاشت و گوشی رو حین صحبتم بلند میکرد و ثانیه هایی بی وقفه و بی صدا به متن مکالمات منو حاجی گوش میداد ... کم کم این خاله زنک بازیهاش روی اعصابم میرفت و حتی بیشتر از اون اونقدر نرونهای عصبیم رو به چالش میکشید که مجبور میشدم برخورد مستقیمی باهاش داشته باشم ... یکی دو باری هم به محض مطلع شدن از این کار زشت و خبیثانه اش ، بدون در نظر گرفتن یه جفت گوش اونور خط که به عنوان شخص ثالث صدای ما رو داشت ، از همون گوشی تلفن تیکه ای بارش میکردم و بهش حالی میکردم که : « مهندس جون اونی که فکر میکنی منم ، خودتی » اونم کم نمیارود و همونجوری جواب میداد : « ها که گوشامون درازه ، ولی باور کن این بل بودن ربطی به خر بودن نداره ، فقط ارث حاجیه ... » بین این مکالمات متشنج و ملتهب هر روزه میون من و مهندس ، این ، اون گوش سوم بود که میشنید و ریز ریز به این بحثهای بچگونه ما میخندید و سعی میکرد میانه رو بگیره و از راه دور ، جلوی خشم دو اژدهای آتشین رو سد آب ببنده ... گاهی با نصیحت کردنهای پدرانه ، گاهی با تیکه و کنایه و گاهی هم با توپ و تشرهای ریاست مابانه ...

بالاخره بعد از کلی استفاده از اهرمهای فشار و به صلابه کشوندن اعصاب حاجی بیچاره ، نتیجه اینهمه پافشاریمو دیدم و در آخر این من بودم که پیروز میدان شدم ... حاجی که قصد داشت سفر کاری – تفریحی خودش رو بیش از اینها ادامه بده ، مجبور شد تن به لجاجت من بده و مثل همیشه دستم رو بگیره ... درسته که حالا میتونستم از کمک بابا هم برخوردار بشم ، ولی برای اثبات توانایی پوشالی و خیالی خودم ، سماجت به خرج میدادم و سعی میکردم کمکهای بابا رو با تموم توان پس بزنم ... هنوز دلچرکین بودم و گذشته سیاه و ننگین خودم رو دستپخت شلم شوربای بابا میدونستم ... دوست نداشتم زیاد تحت تاثیر تعریفها و متلکهای خاله درمورد تفاوت فاحش گذشته و حال بابا قرار بگیرم ... بهرحال اون پدرم بود ، ولی ، از طرف دیگه هم نمیتونم منکر تموم این بلاهایی که بر سرم نازل شده و همه و همه اش بازتاب تمام نمای همین تغییرات فاحش بابا بود بشم ... اگه اون اینهمه تغییر نمیکرد و از شهید و حمید و سعید سه اژدهای غول پیکر نمیساخت ... اگه اون تن به بازی کثیف قدرت مابین سه قطب قدرتی افراها با تک قطب پر قدرت مقدم نمیداد ، الان هم حال روز من اینی نبود که هستم ... اگه اون این بازی کثیف رو از ابتدا ، با محو کردن و خرد کردن سامان و خانواده اش شروع نمیکرد ، الان منم برای خودم عشقی داشتم و خونه ای باصفا ... اگه اون ... هی شری ! از این همه اما و اگه ها بگذر که راه جدید تو سوای تموم راههای گذشته است ... مسیری نامرئی رو به جلو ... بدون کمک افراها ... توی این مسیر ، نمیخوام از خاله و نوید هم کمکی بگیرم ... دستهای همیشه دراز شده نوید به جلوی چشمام ، مثل ریسمونی چرب میمونه که اطمینانی به استحکام و جدیتش در نگه داشتنم نمیبینم ... چه بسا فردایی از فرداها ، همین طناب ، به دور گردنم پیچیده بشه و از من نسخه ای دوم برای ترور شخصیتی به خاله بده ، اونم نه ماما که اینبار سیبل اصلی نشون گیری خود من باشم ... نمیخوام منفی بافی کنم ... نمیخوام نمک بخورم و نمک دون بشکنم ... نمیخوام منکر درهای باز خونه خاله ، اونم وقتیکه همه درها بروم بسته بود بشم ... ولی ، ریسک هم نمیخوام کرده باشم ... رفتار این دو خواهر همیشه حس منت پذیری منو تحت تاثیر قرار داده و باعث شده تا قیام قیامت ، به اینجور کمک ها و دلسوزیها ، به چشمی خصمانه و غیر مطمئن نگاه کنم ... دوست دارم آینده ام رو با سربلندی بسازم ... سری افراشته که تموم سرسپردگیها و بندگیها و حقارتهای پیشین رو از خاطرم ببره ... ها که این بدبینی گاهی درمورد حاجی شایسته هم صدق میکنه ولی خوب ... از قدیم گفتن منت صد پشت غریبه رو بکش و زیر بار یه آشنا نرو ... همین عقیده منو واداشته تا با کمال پررویی و با جسارت تموم ، روز و شب حاجی رو بهش حروم کنم و دنیا رو با طعمی تلخ به حلقومش فرو کنم و میخ بشم روی اعصابش ، تا کارم رو راه بندازه و کمکم کنه تا استقلال نداشته ام رو چون حقی ذاتی بدست بیارم ... هرچند میدونم هرگز ... هرگز ... این اظهار لطفها و این کمکهای حمایتگرانه رو نمیتونم براش جبران کنم ... 
ولی سوای از بار منتی که دم به دم ، حاجی ، به دوشم هر لحظه سنگین ترش میکنه ، همین که گهگاهی با ظرافت توی پر مهندس میزنه و مسائل مربوط به من رو با جدیت دنبال میکنه ، حس خوبی بهم میده ... حس پدری که دخترشو بیشتر از پسر اخمو و بد قلقش دوست داره و این خوشحالم میکنه ...
شیکمم از اون حالتی صافی خارج شده و به راحتی تو چشم میزنه و خودش رو به رخ میکشه ... از به معرض نمایش دراوردنش جلوی همه و بیشتر از همه مهندس شرمنده و خجالت زده هستم ... این احساس ، صددرصد برمیگرده به همون طرز نگاه کردن زشت و پر تحقیر مهندس به برجستگی روی شکمم ... جوریکه گاهی دچاره شبهه میشم و سعی میکنم به گناه نکرده خودم واقف بشم و برای توجیحش پیش خودم ، دلیل و برهان بیارم ... فکر میکنم ، نوع نگاه مهندس به شیکم من ، هیچ فرقی با نوع نگاه حاجی مقدم به اون نداره ... تنها تفاوتش در نیت اونهاست ، ولی نوع نگاه ، از یه جنسه ... هر دو پر تحقیر و بدبین ... هر دو با حس القای کلمه زشت و ننگ آور حروم زاده ...
حس خیلی بدیه ... چوب گناه نکرده رو خوردن ، بد دردی داره ... گاهی دلم میخواد از این حجم برجسته روی شیکمم متنفر بشم ، ولی در کمال تعجب ، میبینم ، اون حس بیتفاوتی اولیه من در مقابل این نبض تپنده پر کوبش ، رفته رفته کمرنگ و کمرنگ تر شده و با شگفتی تمام به این نتیجه میرسم که دچار گردشی صد و هشتاد درجه ای شده و جدیدا ، حس مالکیتی شدید همراه با علاقه رو بهم تزریق میکنه ... با هر کوبشش ، دلهره ای گنگ به دلم چنگ میزنه و قلبم رو از احساسات بد خالی میکنه و توی تهی این فضا ، به دنبال علاقه ای عمیق و بی بدیل میگرده ... فکر میکنم دارم عاشق میشم ... عشقی بی نیاز از معشوق ... عشقی توصیف نکردنی ... عاشق موجودی که موجودیتش از توست و حس خوب عاشقی رو ضربان به ضربان ، به دهلیز سرد و خاموش قلبم پمپاژ میکنه ... تازه تازه دارم درک میکنم ... من که عاشق نبودم ؟! ... قدیما ... شیطنتها ... خواهشها و نیازها ... سامان ، رضا ... همه اونهایی که فکر میکردم روزی روزگاری در گذشته سهمی از عشق رو از دلم چنگ زده بودن و به یغما برده بودن ، هیچ کدوم عشق نبودن ... عشق ، همین نبض تپنده پر کوبش زیر پوست کشیده و برجسته تن منه ... همه ی عشق ... 
فشارهای عصبی و استرس زایی که به تن و روحم چنگ میزنه ، یه کوبش این نبض تپنده ست که مثل گلبولی سفید به جنگ باهاشون میره و با تن و بدنی کوچیک و نامرئی ، همه اونها رو از وجودم پاک میکنه و انرژی ای مضاعف بهم میبخشه ... حال و روز ورزشکار دوپینگی رو دارم که قدرت لایزالی برای شکست تموم حریفها رو در خودش یه جا داره ... یه کوبش کم جونش کافیه تا همه ی عناصر قدرت زای عالم رو به زیر پوستم دعوت کنه و از رویارویی با تمومشون سربلند بیرون بیاد ... راه من پیدا شده ... عاشقی کردن و در راه عشق فنا شدن ... فرقی نمیکنه این عشق یه مقدم باشه ... مهم اینه که از منه ... مهم اینه که موجودیتش وابسته به وجود منه ... کسی نمیتونه براش عشوه گری کنه و با عشوه عشقشو از من بگیره ... کسی نمیتونه جای منو برای اون پر کنه ... کسی نمیتونه با تهدید اونو از من دور کنه ... چرا که اون خود منیت منه ...
برام مهم نیست ، دیگه برام مهم نیست ... چه نگاه کثیف و هرزه حاجی مقدم ، چه نگاه کثیف و پر تحقیر مهندس ... مهم حس عشقیه که توی وجود من جوونه زده و من به هیچ کس اجازه تصاحبش رو نخواهم داد ... حتی همین الان که مهندس باز هم با پوزخندی زشت با نگاهی از بالا به پایین هیکلم و بلعکس از پایین به بالا سعی میکنه عشقو کمرنگ کنه ... من این اجازه رو بهش نمیدم و برای اینکه این اجازه رو بهش ندم بهتره تا دیالوگم رو بکوبم به سرش : « مهندس ، لطفا هر کاری غیر از کارهای مربوط به حسابداری با من دارین ، لطف کنین و خودتون تشریف بیارین و البته با اجازه ورودی که بهتون میدم ، خواهشتون رو با من درمیون بذارین ... نمیشه که هر دم به دقیقه ، وقت و بی وقت ، با بهونه و بی بهونه منو احضار کنین و مثل چوب الف جلوتون عَلَمم کنین و اُرد بدین ... میدونین که دارم بهتون لطف میکنم و خارج از برنامه کم کاریهای شما رو در خصوص مسئولیتهاتون توی شرکت ، جبران میکنم ... پس لطفا از این به بعد از حسن نیت من سوء استفاده نکنین و به من دستور ندین ... » چهره به خون نشسته و دم بریده شده مهندس ، به گلبول سفید ریشه زده در وجودم انرژِی داد و باز هم منو از پذیرش شکست خونابه ی مترشح شده از زخمهای حقارت ایمن کرد ... احساس لذت میکنم از خودم ... ولی مهندس پا پس نمیکشه و باز هم میخواد توی این جنگ تن به تن شانس خودش رو امتحان کنه ، برای همینه که راه و بیراه دستور میده و ایرادهای بنی اسرائیلی از پرونده های مالی میگیره و از همه بدتر لجاجتیه که به خرج میده ... دقیقا پشت سرم صدای گامهای پر خشمش رو میشنوم و دری که چنان با فشار بی در زدن و بی اجازه باز میکنه که محکم به پشتم میخوره و دردی به کمرم میندازه ... صدایی دورگه از خشم و پر غیظ و حالتی طلبکار و پر مدعا ... « این چه طرز وارد شدنه ؟ خوبه همین الان بهتون هشدار دادم در نزده به اتاق من وارد نشین » « این تو نیستی که باید دستور بده ... اینجا ملک شش دانگ و شخصی سرکار علیه نیست که من بی اجازه واردش نشم ... من حاجی نیستم که لیلی به لالای یه زن لوس و بی چاک دهن بذارم ... بهتره لوس بازیهاتون رو محدود کنین به روابطتون با حاجی ... شماها ، با هر جفتتون هستم ... تو گوش تو یکی بره ، بهتره خودت هم به اون حاجی حالی کنی ... من وارد بازی کثیف میون شما دوتا نمیشم ... مفهوم ؟ در ضمن ... این اوراق مناقصه رو فقط تا پس فردا فرصت دارین روبراه کنین و تحویل بدین ... » انگشتش رو تهدید آمیز به سمت صورتم توی هوا چرخ داد و بی توجه به دهن باز مونده و حالت هستیریک من ادامه داد : « حواست باشه ، فکر خاله زنک بازی هم به ذهنت خطور نکنه ... وگرنه ... به ولای علی ... به مولا قسم ، من میدونم و تو ... » دوباره از ولومش کم کرد و به تته پته افتاد و یه چین از گره کور ابروهاش باز شد : « در ضمن ... این مناقصه ... مربوط به قبل از عیده ... قبل از سفر حاجی ، حاجی داده بود تمومش کنم که منم بخاطر مشغله زیاد نتونستم روش کار کنم ... فرصت چندانی نداره بهتره خیلی سریع اقدام کنی ، قبل از اینکه مهلتش خاتمه پیدا کنه ... یادت باشه ... چغلی این یکی رو هم به حاجی نمیکنی که نخود چی کشمش بگیری ... » با پوزخندی ، منو توی همون حالت بهت و ناباوری به حال خودم گذاشت و با حرکتی شتاب زده در رو بهم کوبید ... 
از صدای تند برخورد در با چارچوب ، رعشه ای به بدنم افتاد که از زمان و مکانِ جایی توی برهوت بیرونم آورد و انداختم وسط اتاقم توی دفتر شرکت ... منظورش چی بود ؟ نکنه ؟ نکنه ؟ ... خشمی ، از فکر خطور کرده به ش ، تموم وجودم رو در برگرفت .. طاقتم تموم شد ... چرخی به عقب زدم و در اتاق رو باز کردم و دقیقا مثل خودش ، در رو با صدای گوش خراش به دیوار پشتش کوبوندم و با صورتی به خون نشسته و چشمهایی آتشین رو در روش قرار گرفتم : « ببین جوجه مهندس ، من با اون بابای پیر و زهوار در رفته ات ، هیچ صنمی ندارم ... بار آخرت باشه به خودت جرات میدید و به من تهمت میزنی ... تو که هیچ ... شاخ تر از تو رو هم شیکوندم ... » « ببین خانوم تیتیش ... بهتره برای من یکی بازی در نیاری ... این تیاترایی که تو امروز از خودت درمیاری ، ما توی زندگی قبلیون واحداشو پاس کردیم و مدرکش و به خاک دادیم ... حواست باشه جلوی کی ایستادی و دمتو به دم کی گره میزنی ... نگاه به این حالت خفته ام نکن ... نعره بکشم ، روحت مستاجر اون دنیا میشه ... حالیت هست یا نیست ... اگه پشتت به حاجی گرمه ، مطمئن باش اونم جلوی من موشه ... » « تو حق نداری علنا به من توهین کنی ... حق نداری بهم تهمت بزنی ... حق نداری به چشم یه زن خراب به من نگاه کنی ... حق نداری بخاطر حمایت حاجی از من ، فکر هرز درمورد من بکنی ... بیشتر از من حاجی ، خوش ندارم بد اونو به من بگی ... تو ... تو حق نداری فکر بد راجع به ما بکنی ... تو چی میدونی مشکلات من چیه و چطوری روزگار من با حاجی بُر خورده ... تو حق نداری منو مثل اون زنایی که صبح تا شب پشت مانیتورت از سوراخ لنز وب کمت میبینی مقایسه کنی ... » هجوم اشک پشت پلک چشمهام ، فشار میاورد ... نباید بایستم تا اوج ذلت منو ببینه ... بازم مثل خودش در رو با استحکام تموم به هم کوبوندم ... فقط خدا به داد چاچوب این درها برسه تا فردا که حاجی بر میگرده و به این دعواها خاتمه میده ... فکر میکنم در سالمی توی چارچوب نمونده باشه ...

**********

قسمت چهارم:

باید تموم سعی و هنرم رو یه جا به خرج بدم تا گندای این احمق زبون نفهم رو راست ریست کنم . اگه به خاطر حاجی و ارج و قرب و شخصیتی که توی شرکتهای طرف قرارداد داشت نبود ، محال ممکن بود که بخوام همچین خودم رو به زحمت بندازم تا گندشو جمع کنم ... گذشته از فرصت کم باقی مونده از وقت ارائه مناقصه که دقیقا برای فردا ساعت 10 صبح بود ، واقعا توش مونده ام که چجوری اوضاع نا بسامان این اوراق رو رو به راه کنم ... این برگها ، بیشتر از اینکه به نظر اسناد مهم و نمونه قرارداد پیش نویس شده باشن ، شباهت به دفتر نت نویسی یا کاغذهای روغنی تمرین خط دارن ... چه کاریه که گل به گل هر جای برگه ها که رسیده مشق کرده ؟ من اینا رو چجور باید درست کنم ؟ لاک سفید غلط گیر رو برداشتم و تا اونجا که میتونستم ، سیاه مشقهای بچمون رو تر و تمیز کردم ... طبق روال همیشه ، کپی از تموم اوراق برای بایگانی برداشتم و کلیه اسناد و مدارک رو ممهور به مهر شرکت کردم ... جای امضاء مدیر عامل خالی بود ... آخه عاقل ، جای سیاه مشق کردن یه چند تا امضاء پای این مادر مرده ها میزدی ... فرمهای مربوط به سوابق کاری شرکت و شماره ثبت و شماره حساب بانکی و مشخصات صاحبان امضا ء رو پر کردم ... جای امضا ء مدیر عامل خالی بود ... سریعا برنامه ای برای زمانبندی پیش بینی شده نوشتم ... از تنور این مهندس که بجز آتیش خشم چیز دیگه ای گرم نمیشد باید اطلاعات ناقص خودم رو بکار میگرفتم ... جدول کنترل پروژه رو از روی لیست برنامه زمانبندی تنظیم کردم و نمودارهای مربوط به پیشرفت تئوری و فیزیکی پروژه ، بصورتی فرماتیک رسم کردم ، کلیه اطلاعات رو به صورت کامپیوتری از نو ترسیم کردم ... خدا پدر و مادر نوید با سی دی های آموزشی که برام آورده بود رو بیامرزه ... با یاد گرفتن حدودیه ام اس پروجکت و فتوشاپ کارم خیلی کمتر میشد و راحت میتونستم برنامه زمانبدی و کنترل پروژه بنویسم ... کار اصلاح نقشه ها با فرمت جی پیج هم راحت بود ... فرم های دبلیو پی اس ( فرمهای مربوط به جوشکاری و نوع جوش روی فلزات مختلف ) رو از توی کتابچه کدها و کنترل خوردگی حاجی دراوردم و تند و تند طبق نوع متریال خواسته شده نوشتم ... همه رو توی فرم پیش نویس ذخیره شده بازنویسی کردم ، سی دی مربوط به نقشه های پروژه رو روی دستگاه گذاشتم و با فتوشاپ همه نقشه های ازبیلت رو از طرح و مهر شرکت سازنده اصلی پاک کردم و ریمارک کردم ... کپی های آماده از نمونه پروژه های اجرا شده و سوابق قبلی رو که قبلا تهیه کرده بودم و آماده برای شرکت در مناقصه بود ، از توی قفسه روبرویی خارج کردم ... نامه مخصوص تقاضای ضمانتنامه بانکی که از قبل تایپ کرده بودم و سیو شده بود رو با اسم پروژه جدید و با مبلغ جدید سیو کردم و با یه کلیک به گوشه مانیتور فرستادم ... دو پاکت آماده بزرگ آ 3 برای قراردادن فرمهای مربوطه و اسناد و مدارک و پیشنهاد فنی و مالی آماده کردم ... پیشنهاد مالی و فنی از قبل تایپ شده مربوط به مناقصه قبل رو بالا اوردم و تمومه تغییرات مربوط به مناقصه جدید رو روش اعمال کردم ... هوا رو به گرمی گذاشته بود و حجم زیاد هیجان ناشی از دعوا به علاوه دولا راست شدن هام ، دردی توی پهلو و کمرم پیچونده بود و عرقی از گوشه شقیقه هام راه به پایین کشونده بود ... بی توجه به خستگی ناشی از تنش و فعالیت زیاد ، تند و تند در گاو صندوق رو باز کردم و سفته هایی به مبلغ ضمانتنامه بانکی مورد نیاز کشیدم بیرون و فوری پشت و روی سفته ها رو ظهر نویسی کردم ... خوشبختانه قبل از سفر ، حاجی ، هم خودش و هم امضاء دو ضامن معتبر رو در ظهر سفته ها نشونده بود ... مهر شرکت رو در دو جا پشت سفته ها فشار دادم و جلوی اسم متعهد هم کوبوندم ... چک سفید امضاء مربوط به تضمین ضمانت نامه بانکی رو هم در وجه بانک ، ظهر نویسی کردم ... موند امضاء مدیر عامل ... دو فرم مربوط به مشخصات شرکت و مناقصه مربوطه رو با سلیقه هر چه تمام تر آماده کردم و با کلیکی به گوشه مانیتور فرستادم ... یه بار دیگه همه اسناد تنظیم شده و آماده پرینت رو چک کردم و مدارک رو دونه دونه مهر زدم و حجم انبوه کاغذها رو برای امضاء مدیر عامل رو هم چیدم ... همه فایلها و فرمتهای آماده شده و نقشه های اصلاح شده رو با دستور پرینت فرستادم روی پابلیک امیر سام ... نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم تموم خشم هجوم آورده از زر زرها و چرند گویی های مهندس رو فعلا مسکوت و به نقطه کور ذهنم بسپارم و مدارک رو به دست گرفتم و با بسم اللهی رفتم سمت اتاق مهندس 
تقه ای آروم به در زدم و بدون اینکه منتظر جوابش باشم در رو باز کردم و مستقیم رفتم سمت میزش ... رو دربایستی رو کنار زدم و ضمنی که حجم انبوه توده متراکم از برگه های توی دستم رو روی میز جلوش قرار میدادم ، با لحنی دستوری توپیدم : « مهندس ، بلند شین از روی صندلی ... میخوام پرینت کنم ، کارم زیاده و وقتم کم ... در ضمن این برگه ها رو هم هر جا مهر شرکت هست مزین کنین به امضاء تون ... لطفا ! » عمدا لطفا رو با مکثی طولانی به زبون آوردم ... با تعجبی که دقیقا مثل دو علامت سوال توی چشماش سو سو میزد ، از جاش ، بی کلام و کاملا صامت بلند شد ... ساکت تر از خودش ، دقیقا در حد سینمای صامت ، سر جام نشستم و تند تند سربرگ گذاشتم ... برای دیدن دستورهای بعدی پرینت و نوع کاغذی که باید استفاده میکردم ، مجبور به استفاده از مانتیور روشن جلوم بودم ... دل رو به دریا زدم و بی حیا تر از خودش موس رو به دست گرفتم ... صفحه ی خاموش مانیتور ، اسم رمز میخواست ... پسوردش رو سوال کردم تا ویندوز رو بالا بیارم ... بی حیا تر از من پوزخندی برای حرصی کردنم رو لب نشوند و مثل بار اول ، خودش رو انداخت جلوم ... بی ترس تر از گذشته ، سانتیمتری از جام تکون نخوردم و گذاشتم معذب بمونم و اونو خوشحال از وضعیت موش مرده خودم نبینم ... درحالیکه هیکلش با فاصله کمی از هیکلم روی صندلی قرار داشت ، تند و تند دستهاش رو روی چند کلید گذاشت و اینقدر سریع اینکار رو کرد تا اصلا فرصت نکنم از زیر بغل آویزونش صفحه کیبرد رو ببینم ... بچه ... فکر میکرد خیلی فضولیم گل کرده که بخوام سر از پسورد ویندوزش دربیارم ... بوی عطر لعنتیش ، از این فاصله کم شامه ام رو پر کرده بود ... بوی تلخ و ملایمی که نشون از اخلاق تلخ و بی انعطاف صاحبش داشت ... به محض وارد کردن پسورد ، با اخمی که نمیدونم از کجا توی همین چند ثانیه خطوط پیشونیش رو غلیظ کرده بود ، خودش رو از فضای خالی جلوی میز کند و صاف ایستاد ... بی توجه بهش و بدون کوچکترین کنجکاوی ای دستورات پرینت رو چک کردم و تند و تند برگه گذاشتم و پرینت بیرون کشیدم و برگه گذاشتم و پرینت بیرون کشیدم و در آخر همه رو مرتب کردم و جلوش گذاشتم تا امضاء بزنه ... متعجب نگاهم کرد ... : « قرار نیست که من تا تموم شدن همه این آت و آشغالها سر پا بایستم و مثل تموم موقعیتهای دیگه ام ، همشو دو دستی تقدیم جنابعالی کنم نه ؟ میشه از روی صندلی مدیر عامل بلند شین و به همون صندلی منشی یا نهایتا حسابدار تکیه بزنین و بذارین منم به وظایفم برسم ؟ یا نه ، قصد دارین این صندلی رو هم مثل چیزهای دیگه هاپولی کنین ... ؟ » نه شراره ... نه ... الان وقت خوبی برای عصبی شدن نیست ... این دیوونه ای که جلوته ، قصدش فقط و فقط بوجود آوردن همین جو ملتهبه ... لبخندی نادر رو لب نشوندم و دوطرف لبهای قلوه ایم رو به طرز مقبولی از هم باز کردم و شراره های آتیشین چشمام رو پشت لبخندم پنهون کردم و با نیشی باز شده و با دستهایی به منظور بفرمایید گفتم : « خواهش میکنم ... این شما و این هم صندلی کاذب قدرتنمایتون ... لطف کنین و هر وقت وظایفتون تموم شد و برگه های زیر دستتون رو به امضاتون مزین کردین ، بذارین روی میزم ... من باید الان برم بانک دنبال ضمانتنامه بانکی ، وقتی برای قدرتنمایی روی صندلی لعنتی شما ندارم ... با اجازه ... » توی بهت و حیرت گذاشتمش و تند و شتاب زده کیفم رو از روی صندلی کنار میزم چنگ زدم و حین توی پاکت قرار دادن نامه ها و چک و سفته های مربوطه شماره آژانس سر خیابون رو گرفتم و سریعتر از اونچه باید از پله ها رفتم پایین ... ساعت 12 بود و اگه عجله میکردم ، میتونستم کارهای مربوط به ضمانتنامه بانکی رو توی همین وقت کم انجام بدم و خیالم رو از این ضمانتنامه مناقصه راحت کنم ... بعد از سه هفته که از تاریخ وصول اوراق میگذشت ، دقیقا باید همین روز آخری یادش میفتاد ... حیف حاجی که همچین پسری داره ...

بالاخره حاجی و الوعده وفا ... خونه ای که برام درنظر گرفته ، یه آپارتمان دو خوابه تقریبا درندشته ... البته نه اینکه خیلی بزرگ باشه ها ، برای منی که خودمم و یه فسقل بچه ، بزرگه ... یه آپارتمان شیک و تر و تمیز ، توی منطقه ای خوش آب و هوا و شمالی ، توی یه برج بیست طبقه که آپارتمان منو پسر کوچولوم ، طبقه نهم برجه ... نمای جلوی آپارتمان ، یه محوطه پارک مانند از فضای سبزه ، جون میده برای استراحت بعد از ظهرهای بهاری ... سه لنگه درب بزرگ دروازه مانند که همگی برقی هستن و در ضلع های شرقی و غربی و شمالی قرار دارن و به زیر زمین یا همون پارکینگ راه دارن ... یه درب بزرگ شیشه ای با طرح زیبایی به رنگ قهوه ای از گره چینی ، جلوی ساختمون و در ضلع جنوبی داره که اونم با سیستم امنیتی بالا و ضد سرقت ، نشون از اهمیت امنیت من برای حاجی داره ... لابی برج ، پوشیده از سنگهای گرانیتی قهوه ای و زیتونی و کرم و با پنلهای کار شده توی دیوار و چراغهای مخفی درون پنلها ، محیطی رمانتیک و آرام بخش بوجود آورده ... آکواریومی بزرگ در سمت راست لابی ، پر از ماهیهای کمیاب و زیبا و تابلوهایی خیره کننده از اماکن فرهنگی و آثار باستانی ایران به روی دیوارها با فواصل متعدد خود نمایی میکنه ... در سه سمت دیوارهای روبه درب ورودی شش آسانسور بصورت جفتی کار شده که رفت و آمد ساکنین برج رو در ساعات پر ترافیک روز راحت تر میکنه ... دقیقا روبروی ورودی برج ، راه پله ای بصورت مارپیچ و از استوانه های خوش طرح مرکب از شیشه و استیل راه به طبقات مختلف داره و در کنار هر جفت آسانسور ، آبسرد کن و صندوقهایی با عناوین پیشنهادات ، روزنامه های روز ، آبونمان قرار داره ... در سمت مخالف هر جفت آسانسور هم گلدانهایی بزرگ که حاوی درختهای تزئینی نخلهای آفریقایی و استوایی هستن ... کف لابی ، گرانیت براق فرش شده که صدای قیژ قیژ کفشها روی اون ، نشون از شدت تمیزی و خوش جنسیشونه ... سقف کل برج هم پوشیده شده از پنلهای کناف با طرح های زیبا و شیشه های طرح خورده از گره چینی با رنگ آمیزی و طرحهایی زیبا بصورت برگهای پاییزی و در طیف های قرمز و نارنجی و قهوه ای و زرد ، نورهایی رو به پایین و روی سنگ فرشهای گرانیتی براق منعکس میکنه ... از آسانسور قسمت غربی که وارد بشی ، دقیقا روبه راهرویی خارج میشی که سومین درب از سمت راست ، درب آپارتمان متعلق به منه ... درب قهوه ای سوخته ضد سرقت با طرحی از گره چینی به شکل بوته جقه که از پشتش نوری ضعیف به بیرون منعکسه ... پا که به داخل آپارتمان میذاری ، یه حال و پذیرایی مربع مستطیل که با دو هلال در سمت چپ و راست بصورت عمودی از سقف تا زمین ، تو خالی با نورهای مخفی ، از جنس کناف ، قسمت نهار خوری و پذیرایی رو از هم جدا میکنه ... سقف پذیرایی با نورمخفی های ال ای دی کوچیک به شکل ستاره های پراکنده ، حالتی رویایی به اون میبخشه ... آشپزخونه ای اُپن با طراحی مدرن ، بدون پیشخون اُپن و فقط جزیره ای در وسط که حکم میز غذا خوری رو داره ... کابینتهای بادمجونی و نقره ای براق بصورت یکدست و بدون دسته ، دکوراسیون شیک و ساده ای به آشپز داده و البته به خاطر نداشتن پیشخوان ، فضای پذیرایی رو به طور محسوسی بزرگتر به نمایش گذاشته ... در انتها ، دقیقا روبروی آشپز و مماس با درب ورودی ، راهرویی که در نظر مخفی میزنه و زیاد به چشم نمیخوره ... داخل راهرو دو درب روبروی هم ، متعلق به سرویسهای بهداشتی ... و دو درب در پایان و در کنار هم ، متعلق به اتاقها ... رنگ آمیزی خونه پر روح و با رنگهای متنوع از طیف رنگهای روشن متعلق به پذیرایی تا طیف رنگهای تیره تر متعلق به اتاق خواب اول ... رنگ آمیزی اتاق خواب دوم هم ، طرحی بچگانه به رنگهای آبی و سبز چمنی و صورتی و سفید ... طرحی که تداعی کننده موجهای شناور آب ، چمنهای لرزان به دست باد و آسمون لکه دار از ابرهای سفیده ... کل اتاق فرنیچری هماهنگ داره و شامل ست کاملی از وسایل اتاق بچه ست به رنگ آبی آسمونی ... کمد ، دراور ، میز تحریر و کتابخونه و کاناپه ای جاسازی شده در تخت و کمدی دو تیکه و بزرگ ... کف اتاق پوشیده شده از موکتی پرز بلند با طرح عروسکی ... برای لحظه ای ، شوقی ، از پوست کشیده تنم به رگ به رگ جاری توی بدنم تزریق شد ... کوچولوی من هم از دکور اتاق خوشش اومده بود ... نسترن که آینه و قرآنی به دست داشت و هنوز از تصمیم من عصبی بود ، با دیدن طراحی شاد و زیبای اتاق کودک ، همه دلخوریهاشو به دست فراموشی سپرد و همراه با جیغهای خفه ، که نشون از ذوق بینهایتش بود ، حق رو به من داد که بخوام مستقل بشم و طعم داشتن همچین خونه ای رو به دندون بکشم ... توی پذیرایی سیستم صوتی و تصویری بزرگی خودنمایی میکرد که زیاد شوقی برای استفاده از اون توی وجودم حس نکردم ، در عوض ، برقی از چشمای نسترن ساتع شد که مشخص بود ذوق استفاده از این سیستم مجهز تا دقیقه ای دیگه ، از پا میندازش ، دراز به دراز ، کف همون سالن ... اما نسرین ، از همون لحظه ورود ، جفت پا پرید تو آشپزخونه و شروع کرد به تست کردن و چک کردن وسایل و تجهیزات برقی و پذیرایی آشپز و جیغ زد : « وای شری ، من دیگه از این آشپزخونه با تیپا هم شوتم کنی ، بیرون نمیزنم ... جون میده توش آشپزی کنیم واسه آقامون ... » ولی اتاق خواب خودم ، تنها جایی بود که صدای جیغ ذوق زده خودم رو درآورد ... یه اتاق بزرگ و دلباز ، به رنگ زرشکی و سفید ... با ترکیب طرح هایی از گل ریز و درشت و خطوط افقی و عمودی مخالف هم از دو رنگ سفید و زرشکی که توی سقف هم همون ترکیب ، محیطی شاد و زنده رو مجسم میکرد ... سرویس خوابی سفید رنگ با روتختی های زرشکی و بالشهای فراوون سفید و زرشکی ... میز تحریری گوشه اتاق با یه لب تاب سفید رنگ و اسپیکرهایی بزرگ و سفید مات در چهار گوشه اتاق و یه کنسول آرایشی ... باورم نمیشد حتی روفرشیهایی به رنگ زرشکی زیر تخت خواب پیدا بود ... با ناباوری به حاجی شایسته خیره شدم به سن و سالش نمیومد همچین سلیقه تاپی داشته باشه ... صدای حیرت زده ام رو لرزوندم : « حاجی ، خیلی خوشکله ... واقعا فکر نمیکردم یه روزی صاحب همچین خونه ای بشم ... اونم خودم به تنهایی ... اینا ... منظورم اینهمه سلیقه ، مال کیه ؟ » « کار افشیده ... آخه افشید معماری خونده ، توی ایتالیا ... یه دوره کامل دکوراتوری هم گذرونده ... یه شرکت طراحی و دکوراسیون داخلی هم داره ... از سلیقه ات خبر نداشت و با همون شناخت کوتاهی که ازت پیدا کرده بود ، طی همون یه جلسه نصفه نیمه ای که دیده بودت ، این طرح رو پیشنهاد داد ... عاشق کارشه ... به قول سامی ، هر سال دکور خونه ما رو میاره پایین ، سالی سه چهار بارم دکور خونه خودش رو و دقیقه ای یه بارم دکور شوهرش رو ... البته اینا نظر من نیستن ها ... نظر امیر سامه ... خودش هم توی همین طبقه خونه داره ... ایشالا بعدا سر فرصت اونجا ها رو هم نشونت میدم ... » « مرسی حاجی ... بخدا نمیدونم چجوری ازتون تشکر کنم ... شما حق پدری رو به گردن من تموم کردین ... » « نگو دخترم ... ایشالا یه شب جمعه ، دعوتمون میکنی شام خونه ات ، دستپختت به همه اینا میچربه ... باید ببینم دست پخت دخترمون هم مثل خودش خوبه یا نه ... » « حاجی تو رو خدا شرمنده ترم نکنین ... اینجا و خونه افشید خانوم نداره ... منو از اون جدا بدونین ، دلخور میشم ... » « نه دخترم ... تو هم مثل اونی ... عزیزتر نباشی ، عزیزتر از تو هم نیست ... اینمدت هم باید ببخشی که دور گردوندمت و طول و تفسیرش دادم ... میخواستم کامل بشه ، تموم که شد یه باره ببینی ... با این وضعیتت فقط زحمتت زیاد میشد ... » الان دقیقا درک میکنم که چرا آقای حاتمی ، تو هر یه کلامی که به زبون میاورد ، صد کلام ، مجیز حاجی رو میگفت و تصدقش میرفت ... الحق که فرشته بودن برازنده اش بود ...

محبت بابا کم بود ، جدیدا محبتهای قلنبه ای هم از طرف داداشا به طرفم مرحمت شده ... دم به دم پیغام رو پیغام که خواهر من ، گذشته ها گذشته ... ما گذشتیم ، تو هم بگذر ... بهتره تک نمونی و برگردی خونه ... درست نیست یه زن تنها زندگی کنه ... نمیدونم اون غیرتشون وقتی که چنگ انداختن به لباسم و تا سینه یقه ام رو پاره کردن ، کجا بود ؟ غیرتی که فقط با زور و قدرت نمایی به چشم میومد ... بازم میخوان زور بگن ، با این تفاوت که لحن زورگوییشون از دستهای مشت شده شون به زبونشون منتقل شده ... به جای اینکه جسمم رو نشونه بگیرن ، روحم رو هدف گرفتن ... نمیتونم کوتاه بیام ... ولی این وسط ، رفتار بابا متعادل تر شده ، دیگه اونقدرا به پر و پام نمیپیچه ... هر از گاهی با ماما سری بهم میزنن ... جام خوبه و امنیت مکانیم بالا ... دختر حاجی ، افشید ، گاهی بهم سری میزنه و باهام چند کلامی هم صحبت میشه ... مسیرم به شرکت زیاد دور نیست ، ولی دانشگاه ، چرا ... نسترن ، خاله رو دم به دم میپیچونه و پیش من تلپه ... البته من ناراحت نیستم ، هم شاده ، هم فضول نیست ، هم زبر و زرنگه ... اکثر خریدهای مورد نیازم رو هم انجام میده ... گاهی هم خودم ، توی مسیر برگشت از شرکت یا دانشگاه ، نونی ، خرت و پرتی خورده ریزی میخرم ... طعم زندگی مستقل زیر دندونم مزه خوبی میده ... 
اوایل فکر میکردم ، دختر حاجی این خونه رو برام پیدا کرده ، ولی ، یه بار که بحثش پیش اومد فهمیدم که نصف این برج عظیم مال خود حاجیه ... نمیخوام درموردش بدبین باشم ، ولی اینهمه پول از کجا ؟ حاجی آدم سخت کوش و فعالیه ، ولی بازم برام جا نیفتاده که اینهمه پول میتونه از راه حلال قلنبه بشه ... 
خونه دختر حاجی طبقه دهمه ... یادم بود یه بار حاجی بهم گفت تو همین طبقه ست ... زیاد کنجکاوی نکردم ... بالاخره دهم و نهم زیاد با هم توفیری نداشت ... ولی ، امروز که از در خونه به قصد شرکت زدم بیرون ، مهندس رو در حال خروج از واحد پنجم که ته راهرو هست دیدم ... برای لحظاتی با حالت بهت و شوک بهش خیره شدم ... حتی سلام هم ته گلوم فریز شد ... ولی اون ، خیلی عادی ، یا بهتره بگم غیر عادی ، طبق معمول همیشه بی سلام و بی تفاوت از کنارم رد شد و دکمه آسانسور اولی رو زد ... بامکثی کوتاه ، پیش خودم فکر کردم : من که طاقت و تحمل اونو ، توی یه شرکت با مساحت 300 متر ندارم ، چه بهتر که توی اتاقک محدود 4 متری هم نداشته باشم ... دور از شتر بخواب و خواب آشفته نبین ... قبل از اینکه درب آسانسور براش باز بشه ، در کنارش ایستادم و بیتفاوت تر از خودش ، دکمه آسانسور کناری رو زدم ...نگاه خیره اش پشت گردنم رو میسوزوند ... سعی کردم برنگردم و پوزخند زشتی که مطمئنم روی لباش جا خوش کرده رو نبینم ... قبل از باز شدن درب آسانسور روبروی مهندس ، درب آسانسور روبروی من باز شد ، بی تفاوتتر از اون ، بدون اینکه نگاهی به صورت پر تمسخرش بندازم ، وارد شدم و دکمه لابی رو فشار دادم ، در لحظه آخر بسته شدن درب آسانسور ، قیافه مهندس به نظرم متعجب اومد ... از کارم احساس خوبی بهم دست داد ... مار از پونه بدش میاد ، دم لونه اش هم سبز میشه ... حالا این مثل مناسب حال من بود یا اون رو نمیدونم ولی ، مطمئنم بود ... 
خاله دو سه روزی یه بار ، با نوید و نسرین به دیدنم میاد ... از این اظهار دلتنگی خاله ، نمیدونم چه حسی داشته باشم ... ولی حس خوبیه ... شوهر خاله هم به دیدنم میاد ... به قول خاله : « تا به نبودت تو خونه عادت کنیم ، طول میکشه ... پس مجبوری فعلا تحملمون کنی تا ترک عادت کنیم ... هنوز هم گاهی فراموشم میشه تو نیستی ... برات شام نگه میدارم و روزهایی که دانشگاه داری ، سهم نهار ظهرتو نگه میدارم تا اگه خسته از راه رسیدی گشنه نمونی ... » اگه این حرفا رو به ماما میزد ، هیچ هیجانی توم ایجاد نمیکرد ، ولی این حرفها رو به من میزنه و این برام مهیجه ...
اولین باره که با تصمیم قبلی ، با شوق و با دلهره برای دونستن سلامتی بچه ام ، نوبت دکتر میگیرم ... یکی از دکترهای خوش آوازه زنان و زایمان رو انتخاب کردم و با پای خودم پا به مطبش گذاشتم ... قبل از هرگونه معاینه ای ، لیست آزمایشهای متعددی رو برام روی برگه ای از دفترچه بیمه ام نوشت و در برگی دیگه هم ، سونوگرافی ... حس خوبی داشتم ... 
با اینکه کارمند دائمی شرکت نبودم و تموم سی روز ماه رو سر کار نبودم ، با اینحال حاجی کلیه حق و حقوق بیمه ایم رو واریز میکنه و منو تحت پوشش بیمه قرار داده ... آزمایشهام رو انجام دادم و برای سونوگرافی ، طبق یه حس کنجکاوی درونی ، بجای سونوگرافی ساده ، تصمیم گرفتم به یه مرکز سونوگرافی سه بعدی برم ... دلم میخواست ببینم ... موجودی که ذره ذره از وجود من میکشید و به خودش اضاف میکرد رو دوست داشتم ببینم ... دوست داشتم تمام و کمال حس کنم ... نسترن از ذوق جیغ جیغ میکرد ، وقتی که دکتر ماسماسک دستگاهش رو لغزون کرد و روی شیکمم قرار داد ... دستهام اینقدر سرد شده بود و لرزی به اندامم افتاده بود ، که برای خودم هم تعجب آور بود ... دیدن کودکی بدون مو با قیافه ای که توی هاله ای از ابهام بود ، با چشم و دهنی بسته ، دستهای مشت شده و پایی که تو شیکم جمع کرده بود و هر از گاهی با فشار دستگاه روی شیکمم ، تکونی بهش میداد و لگدی نثارم میکرد و من به چشم میدیدم که پایی کوچولو از تای زانو باز میشه و به دیواره شیکمم و توی پهلوهام ضرب میزنه ... ضربه ای کم جون که که قدرتش مستقیم قلبم رو نشونه میرفت و فشاری بهش وارد میکرد ... حس میکردم از کوهی بلند پرتاب شدم و هیچ وقت به زمین نمیرسم ... معلق ، توی جایی بین آسمون و دره ... مهر اون صورت اخمو ، صد چندان به دلم افتاد و قلبم رو بهم فشرد و مچاله ام کرد ... عاشق بودم ، عاشق ترم کرد ... دکتر سی دی از فیلم رو بهم تحویل داد ...
لحظاتی طولانی از خلوت فراغت شبهام رو جلوی ال سی دی بزرگ توی پذیرایی ، روی کاناپه راحتی روبروی تلویزیون میشینم و به سی دی پخش شده از دستگاه هوم سینما خیره میشم ... صدایی از ضربانهای قوی و پر کوبش ، از اون موجود کوچیکِ مچاله شده ، در حجم عظیم آبها ، اکو میشه به گوشم ... موسیقی روح نوازی که صدای کوبشش از هر سمفونی ای خوش صداتر به گوشم میشینه و منو لحظه به لحظه عاشقتر میکنه ... دوستش دارم ... به خودم اعتراف میکنم ، صریح و بی پرده : دوستش دارم و برای داشتنش ، قادرم کوهی رو جابجا کنم ...
حاجی و مهندس ، گاه به گاه ، توی روی هم می ایستند و هوار میکشن ... این رفتار از جفتشون بعیده ... قدیمها ، با تموم اختلافات عقیدتی و اخلاقی که با هم داشتن ، هرگز ندیده بودم که شخصیت هم رو خرد کنن و بی رودربایستی همدیگه رو محکوم کنن به بی مسئولیتی ، به دل نسوختگی ، به غرور ، به سرخودی ، به بی چشم و رویی ، به زور گویی ... 
باورم نمیشه ... مثل اینکه پدر و پسر ، همه پرده های حرمت رو بین هم دریده ان و صاف صاف تو چشم هم زل میزنن و در محیط بسته شرکت ، جلوی هم شاخ و شونه میکشن : « برای همه بابایی ، به ما که میرسه میشی شوهر ننه ؟ » « شوهر ننه هم از سرت زیاده ، آدمی به بی چشم و رویی تو ندیدم ... قد و یه دنده ... » « به خودت رفتم ... پسر کو ندارد نشان از پدر ... دست از سرم بردار ... چرا نمیذاری به حال خودم باشم ... چرا مث گرگ چنگ انداختی رو زندگیم ؟ » « زندگیت مال خودت ، دو دسته بچسب بهش ... » « مگه میذاری ؟ اینجوری ؟ با این شرایط ، بذار مستقل شم ... پول منو بده بذار به کار خودم برسم ... تا کی باید مث سگ برات جون بکنم و چشمم به دستات باشه ؟ برای همه خوب حاتم بخشی میکنی ، به ما که میرسه ... » « استغفرالله ، چی خواستی که ازت دریغ کردم ؟ کودوم حسنتو بی جواب گذاشتم ؟ » « کدومشو جواب دادی ؟ » « تو اصلا حسن هم داری ، سراپا غرور ، خود رایی ... » « شما چی ؟ سراپا استبداد ، خودکامگی ، فخر فروشی ... زور گویی ؟ بابا جان من ، نمیخوام ، نمیخوام برام دل بسوزونی ، منم برات دل نمیسوزونم ... راه من و تو از هم جداست ... عیسی به دینش ، موسی به دینش ... » 
روز به روز ، بحثهای فرسایشی ، میونشون بیشتر میشه ... با هر بحثی که پیش میاد ، بی برنده ... هر دو بازنده ، درخود فرو میرن ... دلم برای حاجی میسوزه ... بازم خدا رو شکر که وضعیت من تثبیت شده و در این میون دیگه خیالش از طرف من تخته ... از اون طرف هم دلم برای مهندس میسوزه ... ها که دلم میخواد سر به تنش نباشه ، ولی ، در میون این همه بحثهای هر روزه ، اونم روز به روز داغون تر میشه ... یاد خودم می افتم با تفاوتهای میون خودم و خانواده ام ، بحثهای هر روزه و فرساینده مخربی که داشتم ... همون بحثهایی که با برد های کوچیک من به آتیش بس میرسید و با برد های بزرگ اونها به پایان میرسید ... 
این وسط ، فکر میکنم جای من با مهندس عوض شده ... حسش میکنم ، درکش میکنم ... این روزها رو دیدم ... این فرسایشهای هر روزه ی روح و جسم رو کشیدم ... گاهی حاجی رو نصیحت میکنم و براش از دلواپسیهام میگم ... از سختیهایی که ناشی از تصمیمات یه طرفه خانواده ام برای من بود ... چند باری التماس گونه ، ازش خواستم تحت فشار نذارش و بذاره اونجور که میخواد از زندگیش لذت ببره ... دائما خودم و این حجم افزاینده روی شیکمم رو به رخ میکشیدم و میخواستم همون بلا رو به سر مهندس نازل نکنه ... حاجی از اینهمه دلسوزی غیر عادیم ، متعجب میشد ... گاهی به شوخی میگفت : « یعنی منظورت اینه که نتیجه بحثهای من هم برای مهندس یه شیکم بالا اومده ست ؟ میدونی اگه بفهمه این مدلی ازش دفاع میکنی سرتو به باده میده ؟ » گاهی هم میگفت : « سرش زیادی باد داره ... آخر این غرورش کار دستش میده ... » گاهی هم قیافه اش سخت میشد ، متفکر میگفت : « تو با اون فرق داری ... تو برای حق مسلم خودت تلاش میکردی ... اون چی ؟ »

حالا که وضعیتم به شکل خوب و آرامش بخشی در اومده ، به یاد آنی افتادم ... دوست خوبی که از راه دور هم دلش برام پر تپش بود ... آنی ... آنی ... آنی ... مادر دوتا بچه تخس و شیطون ... باورم نمیشه ... دوست یادگار روزهای خوبم ، الان مادر شده ، صاحب زندگی شده ... صاحب سر و همسر ... ولی هنوز دوسته ... هنوز تو یاده ... هنوز دلش برام پر میزنه و هنوز دلم براش پر میکشه ... دلم براش تنگ شده بود ... کلی التماسش کردم تا بیاد سری بهم بزنه ... با وضعیت نچندان مطلوبی که من داشتم ، حالا ... حتی با این آزادی نسبی ، بازم نمیتونستم خودم رو مزاحم زندگیش کم ... ولی اون فرق داشت ... اون میتونست بیاد و باید میومد و انرژی به من تزریق میکرد ... انرژیهای مثبت ... همه اونی که احتیاج دارم ... توی این روزگار بی کسی ... میخوامش ... شونه های بیغرضش رو میخوام ... دستهای پر از مهربونیش رو میخوام ... بازم دلم میخواد توی بغلش ، مثل یه بچه کوچیک مادر گم کرده ، مچاله شم ... مثل همون روزها ... مچاله شم و با هم بخندیم ... اینقدر بخندیم که رد اشک رو روی گونه هامون احساس کنیم ... بیاد همه اون شبها ... همه اون فروغها که با هم خوندیم ... همه اون شیطنتها که با هم کردیم ... همه اون روزگار پر آسایش بی دغدغه رو باز سازی کنیم ... ماکت وار ... باز سازی کنیم ... بیاد اون شبی که توی حیاط بزرگ طبقه پایین ، توی بی برقی تابستون ... از هرم گرما ... کتابها رو زیر بغل گرفتیم و زیر انداز انداختیم و نشستیم روش بخندیم ... واکمن من با صدایی خش دار و پر زوزه میخوند : 
من کویرم ای خدا با حسرت یک قطره آب 
یه عمره که دریا رو میبینم تو سراب 
بهار برام یه اسمه یه اسمه کهنه تو کتاب 
حرف من با آسمون چرا میمونه بی جواب 
خدایا خدایا کویرم کویرم 
بگو ابر بباره میخوام جون بگیرم 
تموم دغدغه مون یه امتحان سخت بود و یه استاد کله شق ... تموم دلخوشیمون ، یه آسمون بود با تموم ستاره های چشمک زن ... تموم فکر و ذکرمون شمردن ستاره ها ... یادش بخیر ... چه شبی بود ... گرم ... پر ستاره ... پر اضطراب ... اضطراب برای امتحان سخت فردا ... کی درس میخوند ... اضطراب بود ، ولی کی درس میخوند ؟ 
اگه بارون بباره آروم آروم و نم نم رو لب خشک و تشنم ... گیسوی سبز جنگل تنمو می پوشونه 
« آنی ببین چقدر ستاره ... چه پر تلا لو ... » 
« آره واقعا ... شری ؟ » 
« جونم ؟ » 
« تو هم ستاره ها رو مثل من با هاله ای دورشون میبینی ؟ » 
« آره ... مگه نباید یه هاله دورشون باشه ؟ ... » 
« چرا ... ولی من فکر میکنم اگه با عینک ببینیمشون ... این هاله رو نداشته باشن ... تو چی میگی ... » 
پرنده رو درختها میسازه آشیونه 
خدایا خدایا کویرم کویرم 
بگو ابر بباره میخوام جون بگیرم ...
« مینا ؟ تو چی فکر میکنی ؟ » 
« حالت خوبه شری ؟ مینا کپیده ... خوابه ... خانم از بس تو هپروت عاشقی بود ... خور پوفش هواست ... بریم عینک بیاریم ... ؟ » بگو ابر بباره ... میخوام جون بگیرم ...
« بریم ... » 
اگه بارون بباره آروم آروم نم نم رولب خشک تشنم
گیسوی سبز جنگل تنمو میپوشونه 
پرنده رو درختها میسازه آشیونه
چه پر احساس بود ستاره ای که نورش کم و زیاد میشد ... بی عینک پر هاله ... با عینک شفاف و تند و تیز ... کویرم ... کویرم ... « شری چه کیفی میده ... » 
« آره ... واقعا ... آنی بیا بریم بزنیم به دبه های زیر راه پله ... ؟ » میخوام بارون بباره رو تن خشک و خسته ام ... 
« نه خره ... عموم اومده ... خوابش سبکه ... » 
« آنی ؟ » 
« ها ؟ » 
« بریم اون دکهه سر کوچه دو نخ سیگار بگیریم ؟ » 
« چی میگی ؟ شری ؟ خل شدی ؟ ساعت دو نصفه شبه ... » 
« خو باشه ... هوا خوبه ... » من کویرم ای خدا ، با حسرت یه قطره آب ... 
« خره تو این تاریکی و بی برقی ؟ میدزدنمون ها ؟ » 
« سگ ما رو میدزده ؟ تازه شم اون همیشه با یه چراغ پیکنیکی تا صبح تو دکه اش سر میکنه ... چه فرقی داره براش تاریک باشه و ما برق نداشته باشیم ؟ دکه اون روشنه ... » 
« شیطون نشو شری ... خدا خفه ات کنه ... عقل نداریها ... مینا بیدار شه سکته میکنه ... » 
من کویرم ای خدا ... « بیخیال این خرس قطبی ... تو خواب تابستونه اس ... بریم دیگه ... کیف داره ... » 
بذار ابر بباره ... « آخه چه کیفی ؟ » 
با حسرت یه قطره آب ... « ممنوعه ست ، همینش کیف داره ... فک کن ! شهید تو خواب هم نمیتونه ببینه من یه پک سیگار بکشم ، ته دلم غنج میره ... » ، یه عمره که دریا رو از دور میبینم تو سراب ... 
« دیوونه شدی شری ... سعید موشو آتیش بزنن لت و پارت کرده »
خدایا ... خدایا ... « بیخیال آنی ... اون همینطوری هم لت و پارم میکنه بی بهونه ... بریم دیگه آنی » 
همون موقع ردی از سایه ای موهوم رو سرمون افتاد ... با هم پی سایه افتادیم ... فهیم بود ، پسر عموی آنی ... تنها چیزی که از موقعیتمون درک کردیم ، صدای زمزمه وار فهیم بود که زیر لب هجی میکرد ، چیزی شبیه به دخترای انقلاب اسلامی ... یه نگاه به حالت هر سه مون انداختم ... مینا غرق خواب ... با یه تاپ بلند بالا زانو بدون شلوار ، تاپش تا ناکجا آباد بالا رفته بود ... رونش یاد کنتکاکی مینداخت آدم رو ... لذیذ و جذاب ... و من که وسط بودم ، دامنی کوتاه ، گل گلی و رنگ رنگی ... پر چین ، بالای رونم جمع شده بود ... نیم تنه ام تا زیر سینه هام ... آنی ، یه تاپ دو بنده با شورت ... ای وای بر ما ... تنها عکس العملمون ، هر کدوم به نوبت یه تیپا به مینا برای هوشیار کردنش و هر چه سریعتر از معرکه گریختن خودمون بود ... اینکه فهیم اون موقع شب توی دو اتاق انباری کنج حیاط پایین چیکار داشت مهم نبود ، مهم ریخت و قیافه خنده دار ما سه دختر دانشجو بود ، زیر نور مهتاب ... به محض اینکه خودمون روی توی اتاق دیدیم ، هر دو پشت به پشت هم به ستون وسط اتاق تکیه دادیم و هم زمان خندیدیم ... مینا مبهوت و متوحش ، پر از خشم و ناباوری ، از خواب پریده بود ... وسط اتاق نشسته بود و تند و تند واژه میساخت ... واژه های بی معنی ... بی ادبانه ... فحش ... بی نزاکتی میکرد ... بی نزاکتی میکرد ... فحش به جد و آباد من و آنی روونه میکرد و ما هر دو میخندیدیم ... و میخندیدیم ... 
« آنی ؟ » 
« جوون ؟ » 
« این فهیم دیوونه چی میگفت ؟ » 
مینا هنوز فحش میداد ، ما هنوز میخندیدم ... « والا من نفهمیدم ... میگفت که گفته باشه ... فک کن ! سه تا حوری پری ، لخت و سیلِیت ، لنگ و پاچه هوا کرده بودن ، چی داشت بگه بدبخت ؟ » هنوز میخندیدیم ... مینا هنوز تو بهت بود ... هنوز فحش میداد ... « چه میدونم ، میگفت دخترای انقلاب اسلامی ... هی هی ... من فقط همین رو شنیدم ... خاک تو سرمون ، دار و ندارمون رو فهیم دید و کاری نکردیم ... » 
« ها ها ها ... مینا رو بگو ، هنوز داره جد و آباد ما دو تا رو به مهمونی دعوت میکنه » 
از همون راه دور ، از همون خطوط بی احساس تلفن ، رد التماس گونه صدام رو ، آنی تشخیص داد ... مثل همیشه ... درکم کرد ... و چه خوب که بعد از پایان امتحانات بچه اش میومد تا مرهم زخمهای کهنه ام باشه ... 
***

« چی میگی حاجی ... نمیشه ... بخدا نمیشه ... اصلا این فکر رو به مخیله ات هم راه نده ... فکرش هم دیوونه ام میکنه ... نمیشه » 
حاجی خونسردیشو حفظ میکنه : « چرا نمیشه دخترم ؟ » 
صدام بالا میره ... نه محکم ... ولی جیغ میشه ... سرخابی میشه ... بنفش میشه ... آژیر میشه ... ته گلوم رو میسوزونه ... قلبم ... قلب فشرده ام ... گامب گامب ... دو طرف پیشونیم ... تیک تیک ... ته حلزونی گوشم ، وز وز ، حجم فزاینده روی شیکمم ، توی پهلوهام ... لگد لگد پرتم میکنه وسط برهوت ... برام مهم نیست ، مهندس توی اتاق بغلی گوش وایساده ، برام مهم نیست پوزخند زشتی رو لب نشونده و با اون اخلاق گند حرص درارش داره به ریش من میخنده ، برام مهم نیست فردا این همه توهین به حاجی رو علم میکنه و میکوبه تو فرق سر حاجی ، جیغ زدم : « به من نگو دخترم ... من دختر شما نیستم ... نگو دخترم ... » 
صدام آوانس میده ... پایین میاد ... خرد میشه ... بی حس میشم ... دورگه میشه ... منزجر میشم ... شقیقه هام میکوبه ... میکوبه ... قلبم ، فشرده میشه ... میشکنم ... بی صدا ، در سکوت ... دهنم خشک میشه ... بیمزه ... نه ... گس ، مستاصل ، برام مهم نیست صدای خرد شدنم تو گوش مهندس گند دماغ مزخرف میشینه و آتو ازم میگیره : « من دختر شما نیستم ، حداقل الان نیستم ... تمام حسن نیتتون دود شد و به هوا رفت ... تمامِ جلوی چشمم پرده سیاه شد ... من دختر شما نیستم ... دیگه نیستم ... » 
برام مهم نیست میشنوه ، جدال بی سلاح منو با حاجی میشنوه و چه فکری پیش خودش میکنه : « شما پیش خودتون چی فکر کردین ؟ فکر منو نکردین ... نکنین ، اون چی ؟ من از شما نیستم ... اون که هست ... کی گفته همیشه پازل های زندگی با هم جور درمیان ... کی گفته همیشه میشه با یه خورده فکر کردن چیدشون جفت هم ؟ ها کی گفته ؟ شما پیش خودت فکر نکردی ، شاید تو این میون دو سه تکه اساسی از این پازل ، لا به لای زندگی اجباری من گم شده باشه ؟ ... » 
برام مهم نیست که اونم بفهمه که من تاریخ مصرفم گذشته : « خراب شده باشه ... بیمصرف شده باشه ... دقیقا مثل خود من ... میفهمین ... مثل خود من ، بی مصرف ... » 
لبخند و لحن خونسردش حرصی ترم کرد ... خرد ترم کرد ... بی صدا ترم کرد ... پر بغض شدم ... وا دادم ، وا رفتم ... رفتم ... صورت حاجی ، پیش چشمم ، جلو اومد ، عقب رفت و من فقط لب زدنش رو میدیدم : « دخترم ؛ خدا شاهده ... خودش گواهه ... مثل همیشه ... مثل تموم این همه وقت ... مثل همه گذشته ها ... مثل همه وظایفم ... اینم یه وظیفه ست و من فقط وسیله ام ... من فقط یه وسیله ام ... همیشه بودم ... از این به بعد هم میمونم ... » 
بره ای شدم به مسلخ رفته ، چشمام مظلوم شد ، التماس شد ... برام مهم نبود لحن التماس گونه من حقارتم رو برخ مهندس میکشه ، مهندس پر غرور پر نخوت : « چه وظیفه ای ؟ کی این وظیفه رو به دوش شما گذاشته ؟ » 
چشماش نی زد ... مردمک توی چشماش تلو تلو میخورد ... : « برو از مادرت بپرس ... خودش برات توضیح میده ... من همیشه سعی کردم وظیفه ام رو به نحو احسنت انجام بدم ... مطمئن باش مثل همیشه ، مصلحت تو اولین چیزیه که از خدا خواستم ... مطمئن باش ... » 
پر بغض شدم و بی حس ... شاخکام تیز شد و از تیزی صدام کم کرد ... واداده ... سرخورده ... زیر لب : « چرا اون حاجی ؟ چرا اون ؟ ... یکی دیگه ... یکی دیگه ... ترو خدا رحم کن ... » 
براش مهم نبود که همه این دیالوگهای دو نفره رو ، نفر سوم داره میشنوه ، براش مهم نبود احساس اون نفر سوم ، براش مهم نبود ارزش من پیش اون نفر سوم ... براش مهم نبود : « هیچکس بهتر از اون نیست ... اون تو گرفتن حق استاده ... میگیره به زور ... مخصوصا اگه حق به اسمش باشه ... وقتی به اسمش باشه ... میگیرش ... با چنگ و دندون حفظش میکنه ... تا پای جون ... نمیذاره حقش توی این دنیای ظالم و بی عدالت به زیر دندون کسی دیگه مزه بده ... به نامش که باشه ... برای حفظش تلاش میکنه ... منم میخوام سندش رو شش دنگ به اسمش بزنم ... مطمئن باش نمیذاره دست هیچ احدی بهش برسه ... مطمئن باش ... » 
برام مهم نبود ، بذار اونم بفهمه که من تو چه برزخی هستم ... بذار بدونه که نمیخوام شریک برزخی من باشه ... برام مهم نبود که هیچی ، هیچی ... از من ، از من بودن من ، نمیمونه : « درک نمیکنم حاجی ... این همه حسن نیتت رو درک نمیکنم ... حق منو به زور به اسم یکی دیگه بزنی که داشته باشمش ، درکش نمیکنم ... شما رو هم درک نمیکنم ... آخه زورکی ؟ مگه میشه ؟ مگه زوره ... مگه بچه نوپاست که به زور یه چیزی رو ازش بگیری و یه چیز دیگه بهش بدی ؟ » 
هنوز ، مردمک چشماش تلو تلو میخورد ... براش مهم نبود ، بعدها براش مهم نبود ، آینده براش مهم نبود ، جبهه گیری بعدها براش مهم نبود ، نتیجه این بحث توهین آمیز علیه اون براش مهم نبود ... بلند میگفت ، از عمد بلند میگفت ... میگفت که بشنوه ... میگفت که اونم بشنوه : « ساده ست دخترم ... تو دنبال حقتی ... اونم دنبال حقش ... حق گرفتنیست ... دادنی نیست ... حق رو باید باید به زور گرفت و با چنگ و دندون حفظ کرد ... حق رو باید به نیش گرفت ... باید برای گرفتنش تلاش کرد ، سختی کشید تا قدرش رو دونست ... باید جفتتون تلاش کنین تا به حقتون برسین ... من به اندازه کافی بی تلاش حقش رو بهش دادم ... ولی اون زیاده خواهه ... مغروره ... حق نداشته اش رو میخواد ... پس باید تلاش کنه و براش زحمت بکشه ... » 
برام مهم نبود که بفهمه چی درموردش فکر میکنم ، برام مهم نبود که بفهمه چه دیدی نسبت به اون دارم ... برام مهم نبود فکر کنه دشمنشم یا خیر خواهش : « ولی حاجی گناه داره ... شما داری بدبختش میکنی ... داری آینده اش رو به آتیش میکشی ... داری خوردش میکنی ... منو هم خورد میکنی ... ولی اونو داغون تر ... ترو خدا حاجی بگذر ... منکر نمیشم که گاها حتی دلم میخواد گردنش رو هم بشکنم ... منکر نمیشم که چشم دیدنش رو ندارم ... منکر نمیشم که میخوام سر به تنش نباشه ... منکر نمیشم که حاضرم با عزرائیل پیمون ببندم اما با این نه ... منکر نمیشم که اونم آینه تمام نمای منه ... اونم همین دعاهای خیر رو برای من داره ... همین نفرت بی پایان ... ولی ، باور کن دوست ندارم خرد شدن کسی رو ببینم ... نه خودم نه یکی ، شاید بدبخت تر از خودم ... شما چه فرقی با بابای من داری ؟ شما هم میخوای افسار زندگی یکی دیگه رو به دست بگیری و بجاش ، براش تصمیم گیری کنی ... » 
حاجی خندید ... چه جای خنده ی بی موقع ؟ ابرو بالا انداخت ، با چشم و ابرو به دیوار رو برو ، به دیوار مشاع اتاق خودش و مهندس اشاره کرد و با لحنی جدی که با لب خندونش جور در نمیومد ... بلند ، فراتر از قدرت دیوار مشاع روبرو ... اونقدر بلند که مثل تیری از چله کمان گریخته ، از دیوار گذر کنه و به گوش مهندس بشینه ، غرید : « نه دخترم ... اشتباه نکن ... من دارم موقعیت در اختیارش قرار میدم ... یه موقعیت خوب که به حقش برسه ... در انتخاب راه حل من ، اون آزاده ... بی جبر و بی جبروت ... آزاد و رها ... تصمیم با خودشه ... »

تموم روز ... تموم شب ... درگیرم ... ذهنم ، عقلم ، احساسم ... نبضم ... نبض پر کوبش زیر پوست کشیده برجسته شکمم ... درگیریم ... فکرم بیش از این کاربرد نداره ... حسی توی تنم نیست ... مغزم میکوبه ... گامب گامب ... شقیقه هام تیر میکشه ... سرم درده ... جلوی چشمام لکه های رنگیه ... لکه های رنگی ، سرخ ، بنفش ، خاکستری ، سیاه سفید ، زرد ... نفسم ... گرفته ... پر آه ، پر بغض ... خسته ... پر از درگیری ... در نمیاد لامصب ... بکش ، بکش ، عمیق ... پنجره ها همه بازن ، ولی باز هم هوا کمه ... باز هم تنگه ، باز هم کم آوردم ... آه ... در بیا ، لعنتی ، در بیا ... لامصب ... بی وجدان ، دارم خفه میشم ... یه خورده بالا بیا ... دارم میسوزم ... این بغض لعنتی رو بزن کنار ، از جفتش یه کوره راه پیدا کن و بیا بالا ... جون به سرم کردی ... تنگی ، خفه ام کردی ... برای دیوار سینه ام ، زیادی گنده ای ... به دردسر انداختیم ... بیا بیرون ... بیا بیرون بذار راحت شم ... نفس ... نفس ... با توام ... با تو ... یا ببر و خفه ام کن ... ساقطم کن ... یا بیا بالا و راحتم کن ... راحتم کن ...
حاجی ؟ تو پیش خودت چی فکر کردی ؟ این چه راه حلیه ؟ هویت این نبض تپنده ... نام و نشونش ؟ به اون چه ربطی داره ؟ همین امروز ، سه ماه و ده روز از طلاقم گذشت ... همین امروز برای نبض تپنده ام ، نام و نشون پیدا شد ... همین امروز نبض تپنده پر کوبش من شش ماه رو رد کرد همین امروز اردیبهشت با بارون به نیمه رسید ... بارون اردیبهشتی ... هویت ... نبض ... مقدم ... شایسته ... مهندس ... من ... ما ...
« آخه مامان من ، بگو ، تو بگو ... این حاجی شایست کیه ؟ بگو و راحتم کن ... اون کیه که باید تو زندگی من دخالت کنه ؟ برای بچه من هویت پیدا کنه ؟ نام و نشون خودش رو بهش بده ؟ » 
« شراره ، صداتو چرا میندازی رو سرت ، بیار پایین مامان جان ، الاناست که سکته کنیها ... فکر اون بچه باش ... »
« من هستم ... فکر اون بچه هستم ، ولی اونو درک نمیکنم ، اون چرا فکر این بچه ست ؟ اون چرا شده دایه دلسوزتر از مادر ؟ آره دلسوز تر از تو ... تو چرا قد اون دلت برای من نمیسوزه ... تو چرا منو شوهر نمیدی ؟ چرا اون میخواد شوهرم بده ؟ » 
« چه شوهری ؟ چه کشکی ؟ نکنه خودت هم باورت شده ؟ یه عقد ، دو سه ماهه ، فقط برای اینکه بعدها کسی نتونه این بچه رو از چنگت دربیاره ... فقط بخاطر اینکه این بچه نام و نشون داشته باشه ، بی پدر به دنیا نیاد » 
« مامان ... دائم ... میفهمی ؟ دائم ... مگه خودش پدر نداره ؟ خوب من که سایه سنگین رضا تا آخر عمر رو سرم افتاده ، چه یه وجب بلندتر ، چه یه وجب کوتاه تر ؟ چشمش کور ، مجبورش میکنم آزمایش بده و با آزمایش خودم مقایسه اش میکنم ، همه چی حله ، چه نیازی به این کارها ؟ به این شکنجه ها ؟ به این عقد دو سه ماهه دائم ؟ » 
« دختر ، مثل اینکه یادت رفته با کیا طرف معامله بودی ؟ فردا پس فردا که نون خشک سق زدی و اینو به دندون کشیدی و از آب و گل درش آوردی ، تیکه تیکه اش میکنن و از چنگت درش میارن ... اون شغال پیر ، اون کفتار ... منتظر همین فرصتهاست ... چرا نمیخوای درک کنی ... » 
« پس این همه بدبختی ، این آزمایش مسخره برای چیم بود ؟ » 
« مگه مقدمها برای تو اهمیت دارن ؟ اون حاجی شایسته بیچاره ، جون کند ... میدونی چه کارا که نکرد ، با چه تیاتری از رضا نمونه گرفت ... از بزاق دهن گرفته تا موهای سرش ؟ فکر میکنی برای چی اینکارا رو کرد ؟ برای اینکه دو دستی ، جگر گوشه ی تو رو بندازه تو دامن مقدمها ، اونا که خودشون بهتر از هر کسی میدونن این بچه تخم کیه ، اونی که مهم بود ، اونی که براش ثابت کردن پاکی و نجابت تو مهم بود ، مقدم نبود ، آقات بود ... اون برادرای بی بصیرتت بود ... خاله ت بود ... فک و فامیل بی چاک و دهن خودمون بود ... وگرنه گوشت رو که دس گربه نمیدن ... این بیچاره جون کند تا آبروی تو رو برگردونه ... اینقدر سند و مدرک ازشون گرفت که فردا پس فردا فیلشون یاد هندستون نکنه ولی از فردا کی خبر داره ؟ کی مجاب اون کفتار پیر میشه » 
« این درست ، دسش درد نکنه ، دیگه چی از جونم میخواد ؟ اگه پس فردا طلاقم ندن چی ؟ » 
« چی از جونت میخواد ؟ بده میخواد اسم و رسم به بچه ات بده ، سر و صاحاب به بچه ات بده ؟ فکر میکنی اون نمیتونه بدبین باشه ؟ به تو ، به بچه ات ، فردا پس فردا تو ادعای ارث میراث نداشته باشی ؟ میخوای سه ماه عقد کنی ، بعدم که بارت رو زمین گذاشتی و برای بچه ات شناسنامه گرفتی ، طلاق میگیری ، تموم ... دیگه این همه الم شنگه برای چیه ؟ » 
« هان ؟ الم شنگه ، آخه تو که پسر مزخرف اینو نمیشناسی ... چرا نمیخوای بفهمی ، عقد دائم ... با کی ؟ با پسر گنده دماغ این ؟ تو حاجی خوش اخلاق و خوش سر و صحبت رو دیدی ، پسر هفت خط بی بته اش رو که ندیدی » 
« چرا دیدمش از تو هم بهتر میشناسمش ... اونم لنگه باباشه ... هم تو خوبیاش ، هم تو بدیاش ... این حاجی که تو الان میبینی ، ترگل و ورگل ، گذشته ش ، لنگه همین پسر به نظر تو الدنگش بوده ... آینه تمام نما ... دقیقا مثل بابای تو با پسراش ... » 
« هه ... پس اونم جوونیاش یه الدنگ بوده ... اونم ریا کاره ، اونم بنا به مصلحت خوب شده ... مثل بابام با پسراش ... » 
« چرت نگو شراره ... اینا ریا کار نیستن ، اینا چیزی رو مخفی نمیکنن ... فکر میکنی نمیشد برای ظاهر ، ظاهرشون رو لنگه بابات درست کنن ؟ اینا همینطوری بودن ، همینطوری هم میمونن ... همین حاجی که اینهمه امروز انگ بهش چسبوندی ... میدونی شصت بار بیشتر رفته حج ؟ میدونی بیشتر از شصت بار خونه خدا رو زیارت کرده ؟ » 
« با خدا خدا کردن ، کسی با خدا نمیشه ... مهم نفس عمله ... » 
« دقیقا ... اونم ادعایی نداره ، اونم خدا خدا نمیکنه ، به بچه هاش هم یاد نمیده خدا خدا کنن ... اون بجای پر کردن جیب شیخ و شیوخ عربستان ، پولشو خرج بچه یتیم میکنه ... جهاز دختر دم بخت بی پدر میده ... سرپرست بچه های بی پدر مادر میشه ... این حج نیست ، این با خدا بودن نیست ؟ کی میدونه ؟ حتی بچه هاش هم نمیدونن ... هیچ کس نمیدونه ... » 
« پس تو چه سر و سری با اون داری که از جیک و پیکش باخبری ؟ » 
« درست حرف بزن شراره ... من مادرتم ، همون طور که هیچوقت بهت شک نکردم ، تو هم حق نداری به من تهمت بزنی ... من اگه جیک و پیکش رو میدونم ، بخاطر اینه که تموم این کارا رو از طریق من انجام میده ... برای اینه که من این آدمای بدبخت رو بهش معرفی میکنم ... نه الان ، که بیست و پنج ساله ... درست از وقتی که تو بدنیا اومدی ... برای اینکه تو هم یکی از اون بچه یتیمایی که دست نوازش همین حاجی رو سرت بود تا بزرگ شی ... برای اینکه تو اون برهوت خون و خونریزی ، تو اون جهنمی که بابای بیغیرتت به خاطر مال دنیا منو با یه بچه تو شیکم ، رو به موت ول کرد ، همین حاجی بود که به دادم رسید ... همین حاجی بود که اون نصف شب وحشتناک ، زیر رگبار بمب و خمپاره ، تک و تنها ، فرشته ای شد سوار بر موتوری زهوار در رفته ... با دست خالی ، دستش رو تا آرنج کرد تو رحم من و جسم نیمه جون تو رو کشید بیرون ... همین حاجی بود که با چاقوی کثیف توی پوتینای بو کرده ارتشیش ، ناف تو رو از ناف من جدا کرد ... همین حاجی بود که با دستای پر خون ، تو رو ، جسم پر خون تو رو ، بالا برد و تو گوشت اذان خوند ... همین حاجی بود که زخمی شد ، بخاطر اینکه بار پنج تا بچه بی سرپرست رو صحیح و سالم به مقصد برسونه ... همین حاجی بود که الان تو هستی ... بازم بگم ؟ بازم میخوای بدونی ، چرا حاجی دایه دلسوز تر از مادره برات ؟ » 
« پس تا الان کجا بود ؟ چرا تو سایه ؟ » 
« فکر میکنی صحیح بود ؟ یه زن بی سرپرست که معلوم نبود شوهر مفقود الاثرش کجاست بیاد و دم به دم تو زندگی من سرک بکشه و آبروی خودش و منو به باد بده ؟ تنها کسی که خبر داره از تموم اون سالها ، خاله ته ... با زن حاجی ... تو تموم اون سالها ، فکر کردی شهید مفو ، که دماغشم نمیتونست بالا بکشه ، دو قران ده شاهی باباتو کرد کوه پول ؟ نه جانم ... نه دخترم ... نه عزیزم ... این حاجی بود که سرمایه نصفه نیمه باباتو از راه حلال چندین و چند برابر کرد ... این حاجی بود که اونهمه سال تو سایه موند ، بخاطر اینکه برای یه زن بی سرپرست حرف درست نکنن ... بعد از اون هم ، با اون همه تغییری که بابای تو کرده بود ، به نظرت صحیح بود که بیاد و آفتابی بشه ؟ که بیاد و بگه من تموم این سالها ، زن و بچه تورو به نیش کشیدم و با چنگ و دندون به اینجا رسوندم ؟ اصلا حاجی احتیاجی به این کارها داره ؟ تموم این کارهایی که برای ما کرد ، برای صدها زن و بچه بی سرپرست دیگه هم کرد ، همشون هم تو سایه ... مثل همیشه ... اینکه برای تو بیش از همه اونها میکنه ، فقط به خاطر اینه که تو برای اون ، از همه اونها بیشتری ... از همه اونها ارزشمند تری ... از همون نیمه شب طوفانی جهنمی ، حکم بچه شو پیدا کردی ... جسم نیمه جون تو ، تا خود اهواز ، یه لحظه هم از بغلش در نیومد ... مهرت همون لحظه تولد به دلش افتاد ... دکتر که نبود که بدنیا آوردن بچه ، عاشقش نکنه ... فرشته ای بود که اون نیمه شب بر سر ما نازل شد تا عاشق تو باشه ... خدا فرستادش تا عاشق تو باشه ... تو تموم این سالها ، حتی با وجود برگشتن بابات ، بازم تو رو ول نکرد ... همون سامان ، قبل از اینکه پدر و برادرات بفهمن که تو رو میخواد ، این حاجی بود که فهمید و تحقیق کرد و گفت خوبه ... گفت با جربزه ست ... گفت پاکه ... من احمق بودم که زندگی تو رو به لجن کشوندم ، من بودم که بی هوا ، بد موقع چفت دهنم رو باز کردم و از سامان برای پدر بی همه چیز تو گفتم ... من بودم که موندم تو چارراه چه کنم ، وقتی که حاجی ایران نبود ، گند زدم به زندگیت ... اگه صبر کرده بودم تا حاجی برگرده ، اگه منتظر بودم تا خودش دست به کار بشه و سامان رو بفرسته در خونه ما ، الان تو اینجا نبودی ... ولی خدا شاهده ، اسم مقدم ها اومده بود و بابات مصر بود ، خدا شاهده ، خودش گواهه که میخواستم نذارم کار از کار بگذره تا به اینجا برسی ... نمیتونستم منتظر حاجی بمونم تا بیاد چاره درد بی درمون اون روزای تو رو پیدا کنه ... اون بی شرفا ، کیسه دوخته بودن ، برای شراکت با یه گرگ طماع تر از خودشون کیسه دوخته بودن ... من چی میتونستم بکنم ؟ من یه عمره چی میتونم بکنم ؟ من کجای این زندگی هستم ؟ زور اون سه تا رو دارم ، یا قدرت جنگ با باباتو ؟ خودت که دیدی چطوری یه شبه آفت شدن و به خرمن زندگیت افتادن ... خودت که شاهد بودی نذاشتن لب از لب باز کنم ... همه مدارک رو علیه تو جمع کرده بودن تا زبون من رو ببندن ... حکم کرده بودن تو رو بدبخت کنن ... من چیکاره بودم ؟ اگه حاجی بود ، مطمئن باش کار تو به الان و چه کنم چه کنم نمیکشید ... الان هم خیالم تخته تخته ... میدونم پدری رو در حقت تمام و کمال میکنه ... میدونم بد تو رو نمیخواد ... میدونم نباید دل به دل بابات بدم و بشینم اون و برادرات برات ببرن و بدوزن ... میدونم باید کار رو به کار دان بدم ... تو هم دلت رو یکدله کن ... »
« خوب چرا اون ؟ چرا یه شوهر دیگه برام پیدا نکرد ؟ چرا منو سرنوشت این بچه رو به دستای این مرتیکه مزخرف سپرد ؟ چرا از یکی دیگه مایه نذاشت ؟ » 
« کی معتمد تر از پسر خودش ؟ کی لایق تر از بچه خودش ... فکر میکنی مقدم ها همینطوری از پا میفتن ؟ فکر میکنی دست رو دست میذارن و ولت میکنن به امان خدا و یه دعای خیر هم بدرقه راهت میکنن ... حاجی فکر فردای تو رو کرده ... با هر کی بخوان شوخی کنن ، با حاجی که نمیتونن ... با نوه حاجی که نمیتونن ... میتونن ... اون سیاست داره ... اون میدونه چجوری از آب گل آلود ماهی بگیره ... اون زبون مقدم کفتار رو خوب بلده ... اون جواب سیاهی رو بلده با سیاهی بده ... و جواب سفیدی رو ... » 
« این وسط تو چه نقشی داری ؟ » 
« من ؟ من هیچی ... من فقط بازی گردانم ... من هیچ رُلی ندارم ... من بازیگرا رو هدایت میکنم ... من تو رو هدایت میکنم سمت حاجی ... من تو رو میسپرم به دست حاجی ... من تو رو میفرستم بری تو شرکت حاجی کار کنی ... » 
« پس نوید ؟ » 
« حاجی اصلا نوید رو نمیشناخت ... نوید یه مهره بود ... تو توی سنگر خاله ت قایم شده بودی ... برای اینکه از اون سنگر تنگ و تاریک در بیای و برسی به اینجا ، باید سیاهی لشکر پیدا میکردم ... حاجی رو فرستادم سر وقت نوید و محمدی که از طریق اونا تو بری اونجا ... فکر میکنی حاجی نمیتونه ظرف یه روز منشی و کارمند پیدا کنه ؟ چه لزومی داشت که به محمدی و نوید بسپره دنبال کارمند خوب و شناس بگردن ... چون مطمئن بود نوید اونقدر دلش برای تو میسوزه که تو رو پیشنهاد بده ... اینقدر بدبین نباش ... اینقدر یه طرفه به قاضی نرو ... »


آه شری ... اینم از این قسمت ... هر کاری کنی ، به هر دری بزنی ، خودت رو مثله کنی ، بازم تقدیرت اینه ... بازم تقدیرت گفته ، پیشونی نوشتت گفته ، بشین همونجا که میشونمت ... تموم تلاش خدا برای تو ، ساختن افساریست که در نهایت به دیگران سپرده میشه ... نه در دستان تو ... قصد تنهایی ندارم ، ولی گاهی بودن با آدمها تنها ترت میکنه ... این که بشینی و آدمها دورت رو بگیرن و بگن صلاحت اینه ... بگن توکل کن ... اگه قراره من توکل کنم ، پس چرا شماها پافشاری میکنین ؟ بذارین بشینم برسم به توکلم ... بذارین خدا هم یه خورده سرش خلوت بشه و یه وقتی هم به من بده ... ای خدا !! افسار منو کی ساختی و پرداختی؟ کی سپردیش به این و اون ؟ من کجای این دنیا قرار دارم ؟ خدا نیستی ؟ سرت شلوغه ؟ ... با این حال بازم خدا باش ... تو رو خدا ، خدا باش ... کارت رو به دست این و اون نسپار ... خسته ای ؟ میدونم ، منم خسته ام ... ولی قربونت برم ، کی بلده کار تو رو مثل خودت به انجام برسونه ؟ یه خورده با ما باش ، جای دوری نمیره ، به وقتش به اونها هم میرسی ... یه خورده حواست رو جمع زندگی من کن ...
نه از افسانه می ترسم نه از شیطان
نه از کفر و نه از ایمان
نه از آتش نه از حرمان
نه از فردا نه از مردن
نه از پیمانه می خوردن
میدونم میخوایم ، میدونم دوسم داری ، میدونم بدمو نمیخوای ، ولی تو رو خدا ... یه خورده هم در عمل نشون بده با مایی ... سختم نکن ... راضیم به رضای تو ، تو به خرد شدن من راضی نباش ... خنده زارم نکن ... 
خدا را می شناسم از شما بهتر 
شما را از خدا بهتر
خدا از هرچه پندارم جدا باشد
خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد
نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد
که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ای وحشت نما باشد
خدایا ... دستمو بگیر ، از این چارراه شلوغ چه کنم چه کنم ، به سلامت بگذرونم ... توکلم به خودت ... نمیخوام شق القمر کنی ... فقط دستمو بگیر ... همین ... 
بگو موسی بگو موسی
پریشان تر تویی یا من ...
« دخترم ، شما حرفی حدیثی ، شرطی ، شروطی با مهندس نداری ؟ » 
این اولین باریه که من و مهندس و حاجی ، با هم سر یه میز بشینیم و تبادل نظر کنیم ... چه سخته شرایط ... شرایط قرار گرفتن سه ایدوئولوژی کنار هم ... شرایط سازگار شدن با همه اونچه که با هم ساگار نیست ... بگو موسی ... بگو موسی ، پریشان تر تویی یا من ؟ : « من شرایط خاصی ندارم ... جز اینکه یه طلاق بدون قید و شرط ، دقیقا بعد از تولد بچه ... همین ... » 
پوزخند زشتی که گوشه لب نشونده ... طرز نگاه چندش آوری که رو صورتم تاب خورد و چرخید و چرخید تا رسید به این حجم فزاینده زننده ی روی شیکمم و باز برگشت تو نی نی چشمام ، عرق سردی سروند روی تیره پشتم و راه گرفت تا نشیمنگاهم و صداش چخماقی شد روی نرونهای عصبیم ، چخ چخ ... پر از جرقه های آتشین : « کسی کشته مرده چشم و ابروی مشکی شما نیست خانوم ... مطمئن باش اینقدر بد سلیقه نیستم که عاشق ... » 
حاجی لب گزید ... نه از افسانه می ترسم نه از شیطان ... نه از کفر و نه از ایمان ... نه از آتش نه از حرمان ... نه از فردا نه از مردن ... نه از پیمانه می خوردن : « حاجی بهتره این بحث همین جا تموم بشه ... بیخیال شو لطفا ... من انصراف میدم از این معامله ... » 
حاجی عصبی شد ... که او هرگز نمیخواهد چنین آینه ای وحشت نما باشد ... غرید : « بسه دیگه ... بچه شدین ؟ ... با هر دوتونم ... بهتره عاقلانه برخورد کنین ... نشستیم اینجا بحث عاقلانه کنیم ... جنگ که نداریم ... میخوایم به یه نکته مثبت برسیم ... بهتره چنگ و دندون به هم نشون ندین ... تو ... امیر سام ، حق نداشته ات رو میخوای ؟ این گوی و این میدان ... من از حق زن و بچه ام نمیتونم بکنم بدم به تو ... به اندازه خودت بهت دادم ... از سرت هم زیاده ... بیشتر میخوای ؟ مرد باش ، زحمت بکش ، در بیار ... تموم این پروژه های قدیمی ، هر چی توش هست مال خودت ... تو این دو سه ماه یه خورده زحمت بکش ، هر چی توش دراومد مال تو ... میدونی که بیشتر از این نمیتونم هلو بپر تو گلو ، دار و ندارم رو بچپونم تو دهنت ... کم نیست ... هفت تا پروژه بزرگه که فقط صورت وضعیت یکیشون میتونه تو رو به آرزوهای دور و درازت برسونه ... میدونی که همشون تا مرحله نهایی رسیدن ... نزدیک تحویل هستن ... سختیشون رو کشیدم ... از دار و ندارم هم خرجشون کردم ... پولاش مونده تو بگیر ... تمومشون کن و بگیر ... پیشنهاد بدی نیست ... خودت هم میدونی ... اونقدری هست که سبیلاتو چرب کنه مث بچه آدم بشونت سر جات ... منم از این هفت تا قرار داد ، هیچی نمیخوام ... قرارداد پتروشیمی بندر امام مال من ، خودم با تیم جنوب میرم خوزستان ... تو دست و بال تو هم نیستم ... ببینم مردش هستی جربزه نشون بدی بگم نوش جونش یا نه ؟ » 
چشم چرخوند ... رو من ثابت شد ... لبخندی دلگرم کننده به لب نشوند : « و اما تو شراره ... نمیخواد خودت رو با مسائل پیش پا افتاده از پا بندازی ... وقت هست بعدا خصمانه تر ، به کینه کدورتات با مهندس برسی ... فعلا دندون به جیگر بگیر ... بعد از اینکه به سلامتی بارت رو به زمین گذاشتی ، هر چقدر خواستی ، چنگ ودندون نشونش بده ... ولی فعلا به فکر صلاح و مصلحت خودت باش ... تو این مدت ، دوش به دوش مهندس ، بدون خون و خونریزی ، کارتو بکن ... دو ماه دیگه مرخصی زایمانت شروع میشه ... بعدش میشینی توی خونه تا بچه ات به دنیا بیاد ... افشید هست ... حاج خانوم هم هست ... هر کاری داشتی میتونی ازشون کمک بخوای ... بی منت ... نوه شونه ، منتی سر تو نیست ... و اما شرایط ... بهتره صاف و صادقانه موضع همو مشخص کنین بعدا بحث و گله پیش نیاد ... دیگه شرط دیگه ای نداری ؟ » 
لب چیدم ... اخم کردم ... بگو موسی ... بگو موسی ... پریشان تر تویی یا من ؟ : « نه حاجی همون که گفتم ... حرف دیگه ای هم ندارم ... فقط اگه مهندس سختشونه ... بهتره همین الان قائله رو ختم به خیر کنن ... » 
اخم کرد ... نه جنگی با کسی دارم ... نه کس با من ... قیافه متفکری به خودش گرفت ... مکث کرد ... عاقبت به حرف اومد ... : « خوب ... به سلامتی ... بجز پول این پروژه ها ... از اون بچه هم سهم میبرم دیگه ؟ » 
عصبی شدم ... دوستانه به نظر نمیرسه ... زنگ خطر ... بچه ام ... نبض تپنده پر کوبش زیر پوست کشیده تنم ... برگشتم ... زل زدم تو صورتش ... باید چنگ و دندون نشون بدم ... دقت کرد ... به قیافه عصبیم دقت کرد ... لب به هم فشرد ... حاضرم قسم بخورم چشماش برق شیطانی داشت : « حداقل قد اسمی که بهش میدم ... قد حق پدری خودم ... » 
اخمم غلیظ تر شد ... دقت کرد ... بازم تو صورتم دقیق شد ... حق به جانب برگشت طرف حاجی : « بد میگم حاجی ؟ چرا مادمازل اینجوری برام خط و نشون میکشه ؟ مگه تو بد کردی ... مگه حق پدری به گردنش نداشتی ؟ تازه ، سندش هم به اسمت نخورده بود ... ولی این ، سندش میخواد به اسم من زده بشه ... یه خونه قولنامه میکنی ، اگه توش آدم بکشن ... معامله خبط بکنن ... فسق و فجور کنن ... مسئولیتش گردن صاحب سنده ... این که دیگه جای خود داره ... بچه من ... امیر فرخ شایسته ... نام پدر ، امیر سام شایسته ... فردا قاتل شد ، دزد شد ... فسق و فجور کرد ، نمیگن نام مادر ... میگن نام پدر ... حق ندارم قد نام پدر ارزش داشته باشم ؟ شرطم فقط همینه ... پس فردا طلاق گرفت ، حق نداره منو از حقم ساقط کنه ... من حق پدریمو برای خودم محفوظ نگه میدارم ... شوور کرد ... بازم حق پدریمو میخوام ... حق نداره آبها که از آسیاب افتاد ... حاجی مقدم به درک اسفل السافلین رسید ... حقمو ازم بگیره ... اُ اُ اُ ... اینجوری نگام نکن زهره ام ترکید ... فکر خواب شب ما هم باش خانوم ... خودشو نمیخوام ... گُه شوییش مال خودت ، بزرگ کردنش با خودت ... شب هم تو بغل خودت بخوابونش ... ولی من میخوامش ... باید زیر نظر خودم بزرگ شه ... شما که حرفی نداری حاجی ؟ داری ؟ سند خانوم که به اسمت نبود ... ولی بودی ... تو زندگیش بودی ... حق خودت دونستی ... تا شوهر دادنش هم حق خودت دونستی ... حالا من دارم آش نخورده ... دهن خودم رو میسوزونم ... تربیتش باید زیر نظر خودم باشه یا نه ؟ ... من از این خانوم ... فقط حق پدریمو میخوام ... پسرمو میخوام ... چیز زیادیه ؟ باید تموم تصمیمات این بچه ... با هم فکری من باشه ... سر خود حق نداره برای بچه من تصمیم بگیره ... قبوله ؟ قبوله ... بگو قبلتُ ، قبول نیست برو یه بابا دیگه برا بچه ات پیدا کن ... تو به خیر و ما به سلامت ... » 
دستام مشت شد ... دهنم خشک شد ... سرم به دوران افتاد ... خدایا ، بیم آن دارم ، مبادا رهگذاری را بیازارم ... بگو موسی ، بگو موسی ، پریشان تر تویی یا من ؟ این دیوونه ست ... منم دیوونه ام ؟ خودم رو از چاله در بیارم بندازم تو چاه ؟ : « من نیستم حاجی ... این هنوز هیچی نشده ، تا اسم بچه منو هم انتخاب کرده ... فردا پس فردا میخواد هی ازم پواَن بگیره ... من رشوه به کسی نمیدم ... » 
ابرو هاش بالا پرید ... خنده اش مضحک شد ... پخ کرد ... : « اووپس !! شما خیلی رو داری خانوم ... من که نمیتونم بشینم بچه ام باری به هر جهت بار بیاد ... به اجداااادم قسم نمیخوام حضانتش رو بردارم برای خودم ... آخه پمپرز بلد نیستم عوض کنم ... از بو گه بچه هم خوشم نمیاد ... » 
جدی شد : « ولی خانوم محترم ... این بچه فردا تو این اجتماع ... تو این جنگل ... میخواد با اسم و رسم من بزرگ شه ... پس فردا اومدیم و زد و نخاله بار اومد ... من مُردم ... ادعای ارث و میراث کرد برای باز مانده های من !! ... نباید بفهمم ارث و میراث بی زبون من زیر دندون کی قرچ قرچ میکنه ... مطمئن باش هر تصمیمی بخوام بگیرم ... اول مصلحتش رو در نظر میگیرم ، دوم اسم و رسم خودم رو ... سوم نظر مامانی خوشکلش رو ... بد میگم حاجی ؟ تو که این راه رو رفتی ، میتونی درکم کنی نه ؟ » 
کفری شدم ... بگو موسی ... بگو موسی ... پریشان تر تویی یا من ؟ نه از افسانه میترسم نه از شیطان ... : « نمیتونم حاجی ... من شرایط این آقا رو درک نمیکنم ... نمیتونم قبولش کنم ... بچه من گشنه نمیمونه که بدنیا نیومده چنگ و دندون تیز کنه ، طمع کنه برای مال باد آورده آقا ... » 
« استپ خانوم استپ ... من دارم آینده ام رو تیره و تار میکنم ... دارم بچه دار میشم ... دارم پدر میشم ... چیز زیادی خواستم ؟ اینکه تو هر تصمیمی که برای بچه من میگیری نظر منم لحاظ کنی ؟ بد بود قبول نمیکنم ، بد گفتم قبول نمیکنی ... تو این مملکت ، بجز ثبت احوال هزارتا جای دیگه هم هست ... مدرسه ... اجتماع ... زندان ... دادگاه ... حاجی مقدم ... رضا مقدم ... هزار تا دیگه ... من باید فردا جواب همه اینا رو بدم ... بچه بازی که نیست ... یه بچه ست که اگه خوب بشه من افتخار میکنم ... اگه بد بشه ، تف سر بالاست ... » 
حاجی متفکر بود ... به حرف اومد : « مهندس جان شما بفرما ... من با شراره صحبت میکنم ... » 
« اما حاجی ... » 
« شیششششششش ... اما نداره ... با هم صحبت میکنیم ... » 
مهندس پیروز و قد برافراشته از اتاق بیرون رفت ... علی موند و حوضش : « حاجی ... من چطور میتونم اعتماد کنم ؟ شما چی پیش خودتون فکر میکنین ... » 
« عزیزم ... بهتره دو جانبه فکر کنی ... این بچه ، فردا پس فردا هر اتفاقی که خواست بیفته ، به حمایت یه پدر نیاز داره ... قبلا هم بهت گفتم ... مهندس تو گرفتن حق استاده ... مطمئن باش از دار و ندارش خوب مواظبت میکنه ... اینی که من میشناسم ، جون به عزرائیل نمیده ... فکر کن ... یه خورده هم حق رو به مهندس بده ... اونم خوبی اون بچه رو میخواد ... منتها به روش خودش ... نترس ... اونقدر پست نیست که بخواد از این موقعیت سوء استفاده کنه ... من میشناسمش ... خیلی خوب میشناسمش ... وقتی قراره پدر اون بچه باشه ... پس اونچه که در آینده اتفاق می افته ، خواه نا خواه اونو هم درگیر میکنه ... وقتی پای خیرش هست ... پای شرش هم باید باشه یا نه ؟ در ضمن ، من باهاش قرار میذارم ... ولی توی قباله هم شرط میکنم ... نه حق حضانت بچه رو داره و نه حق تعیین تکلیف براش ، بدون در نظر گرفتن نظر تو ... این اصرار و پافشاریش ... همه از سر لجبازی با منه ... یه خورده اش هم بر میگرده به زبون عقربی تو ... میخواد حرصت بده ... توکل کن به خدا ... بذار همه چی رو روال قبلی پیش بره ... فردا میرین دنبال مقدمات کار و انشاالله اگه خدا بخود تا بعد از ظهر مسئله رو خاتمه میدید ... تو هم دو ماه اینو تحمل کن دندون رو جیگر بذار ... تموم میشه ... » بگو موسی ، بگو موسی ... پریشان تر تویی یا من ؟

یه زمانی ، نه چندان دور ولی ، یه زمانی ... من بودم و تنهایی و سکوت و درهایی بسته ... من بودم و دنیای ظالم با تمام همه ی ظلمهایش ... من بودم و تن و بدنی خون آلود و زخهمایی بر قلبم ... جانم ... من بودم و یک نبض تپنده بی کوبش و یک در باز ... خونه ی خاله ... حالا ... امشب ... همین حالا ، منم ... یه چاردیواری از آن خودم ... یه نبض پر کوبش ... مال خودم ... به اشتراک یه غریبه ... منم و این چاردیواری و این نبض پر کوبش و این در بسته و این همه آدم ... حاجی شایسته ته سالن ، روبروی سیستم صوتی تصویری ، بروی مبلهای تازه و نویی که با سلیقه افشید خریداری شده ... در کنارش بروی همون مبل ، بابا ... حاج منصور افرا ... همون که رفت و ما ... مامان و من رو ، در حجمی از دود و آتش و خون ، به دستهای تنهایی مخاطر آمیزی که تنها گرمی بخشش ، نفسهای مسیحایی حاجی شایسته بود ، سپرده بود و امروز آمده بود ... آمده بود تا باز ما ... من و این نبض تپنده پر کوبش رو ، به دستهای مسیحایی حاجی شایسته بسپاره ... بار اول به اختیار و جبر پول ، بار دوم از سر ناچاری و سرافکندگی ... بابا ، امروز خیلی سعی کرده بود ... سعی کرده بود تا باز هم برام شوهر پیدا کنه ... یه شوهر دائمی ... دقیقا به همون دائمی و پایداری رضا ... باید زیر بار میرفتم ؟ باید قبول میکردم ؟ باید دختر خوبی میشدم و میگفتم چشم ؟ به این پدر میگفتم چشم ؟ نه ... شاکی روزگار منم ... تموم این شهر متهم ... یه حادثه چند ساعته ... با من میاد قدم قدم ... : « نه بابا ... نمیتونم باز هم افسار زندگیم رو بسپرم به شما ... شما یه بار به اندازه 22 سال عمر ... اعتمادتون رو تست کردین ... جواب نداد ... رو من جواب نداد ... »
نگاه شرمگینش رو به پایین دوخت ، لب گزید ... لا الله الی اللهی گفت و تسبیح شاه مقصودیش رو یه دور چرخوند ... دو دور چرخوند ... سه دور چرخوند ... اینقدر حرف زد و حرف زد و چرخوند و چرخوند که هم سر من گیج رفت ، هم مهره ها ... ولی نه من کوتاه اومدم و از عزمم کم کردم نه مهره ها ... : « آخه دخترم ... تو اینها رو چقدر میشناسی ؟ این درست نیست که اینقدر به رئیست نزدیک بشی که اونو از زندگیت با خبر کنی ... اسرار زندگیت رو روی دایره بریزی ... میدونم آدم خوبیه ... اینو از اون همه زحمتی که برات کشید تا بیگناهیت رو ثابت کنه و آبروی برباد رفته تو رو برگردونه ، میشد فهمید ... سخت نبود ... ولی دلیل نداشت که از روز اول تو ، خودت رو براش لخت و عور به نمایش بذاری ... زندگیتو براش کالبد شکافی کنی ... اینقدر بهش اعتماد کنی ... » 
خشم شدم ... عقده های 25 سال عمر سر باز کرد ... زخما دهن وا میکنن ، وقتی دل از دشنه پره ... : « آخه پدر من ، شما که ماشالله تعالی ، خودتون خدا بودید ... خدای دیگه ای رو بنده نبودید که بخواستم با شماها ، به اعتماد شماها ، خودم رو از این مخمصه نجات بدم ... آدم شناس بودم که به شما اعتماد نکردم ، آدم شناس بودم که به حاجی شایسته اعتماد کردم ... بهای اعتماد دیگرون ، ارزشیه که به انسان میدن ... اگه شما برای من ارزش قائل بودید ، الان ، امروز ، اینجا ... جز خانواده ما ، کسی دیگه ای نبود ... حاجی شایسته ای نبود ... من بودم ، شما و چهارتا برادر و یه مادر ... ولی ... امروز من ، به تموم اون روزهام گره خورده ... اون روزهایی که باید اعتماد میکردید ... به من ... نکردید ... نمیبینید ... از من اعتماد نمیبینید ... جلب نمیشه ... مثل مهری که شش دونگ جلب نمیشه ... از شما به قلب من جلب نمیشه ... بذارین این داستان تموم بشه ، خوب یا بد ... بذارین تموم بشه ... » وقتی تو چشم هر کسی ، برق فریب رو میشه دید ، راه ضیافت رو به من ، دستهای کی نشون میده ؟
هنوز شرمنده بود ... هنوز تند و تند دست به محاسن بلندش میکشید ... هنوز گوشه ای از سبیلهای آنکادر شده اش رو به دندون میگزید ... یه چیزی انگار گم شده ، توی نگاه من و تو ... راه ضیافت رو به من ، دستهای کی نشون میده ؟ : « پس داداشات چی ؟ نمیخوای اونها بدونن ؟ بعدا بفهمن بد میشه ها ... ناراحت میشن ... » 
اخم کنم ؟ جیغ بزنم ؟ خودم رو خفه کنم ؟ کدوم داداش ؟ همونا که با حاجی مقدم کیسه دوختن ؟ همونا که تن و بدنم رو کبود کردن ؟ همونا که عاشقی رو به من حروم کردن ؟ همونا که منو بیحرمت کردن و از خونه شوتم کردن بیرون ؟ وقتی که عشق ، همرنگ نفرت میشه ... تمرین مرگ میکنم ، تو گود این پیاده رو ... : « من برادر ندارم ... نه امروز نه اون روزهای قدیم و نه فرداهایی که میان ... شما اشتباه کردی ... معذرت خواستی ... طلب بخشش کردی ، بابام بودی ، بخشیدم ... من عادت ندارم غریبه ها رو هم بیخود و بی دلیل ببخشم ... » 
خاله قربون صدقه ام میره ... دلش به طرز عجیبی ، میخواد همه این امشب ، واقعی باشه ... اینو از برق چشمای زیر ابروهای نازکش میشه تشخیص داد ... و نسترن که راه به راه بشکن میزنه و تو دست و پا وول میخوره و دم به دم میگه : « عروس حاجی ... شیکمت تو آفسایده ... بپا نره تو چشم دوماد ... » 
و من که خنده زار عالم ... میزنم به طبل بیعاری و پا به پاش میخندم و میگم : « زهرمار ... یه بار دیگه عروس حاجی ، عروس حاجی ، بستی به دم من ، من میدونم و تو ... » و باز هم تو خودم گم میشم و ذهنم رو سر به نیست میکم ... دارم به داشتن یه زخم ، تو سینه عادت میکنم ... دارم شبامو با تن ، یه مرده قسمت میکنم ... بگو از کدوم طرف ، میشه به آرامش رسید ؟!
مهندس ، موذیانه ترین حالت ممکنه رو به خودش گرفته ... یه گوشه ای ، دور از چشم ، فقط تو چشم من نشسته ... تا نگام به نگاش میفته ، نی نی چشماش رو به برق مینشونه ، نگاه چندش آوری به هیکل پنگوئن وار من میندازه و چشماش رو تو کاسه میچرخونه و میکشه رو اندام کشیده و خوش تراش نسرین ... این یعنی چی ؟ خوب میفهمم یعنی چی ... تو تموم این روزها ، این قدر روی اخلاقش شناخت پیدا کرده ام که بفهمم از تموم این حجم فزاینده روی شکمم ، متنفره ... ولی چرا ... چرا ؟ چرا باید حریص اینهمه نفرت باشه ؟ چرا شرط این فداکاری پولی رو ، داشتن این حجم فزاینده پر کوبش نفرت انگیز میدونه ؟ : « پسر من چطوره خانوم ؟ جاش که راحته انشاء الله تعالا ؟ ... بگو بابا سلام میرسونه ... » این همه نفرت رو به چند پول سیاه میخره ؟ به صورت وضعیت هفت پروژه رو به اتمام پر نون و آبدار ؟ 
مامان سعی میکنه مثل همیشه ، موذیانه ساکت بشینه و اظهار نظر نکنه ... سیاست زنانه ... خوب میدونم همین الان هم در حال بازیگردانی و بازیگر چرخونیه ... 
حاج خانوم ، محبت مادرانه اش رو در حقم تموم میکنه ... : « میدونم برات سخته دخترم ... شرایطت حاجی رو از پا انداخته ... دلم نمیخواست امشب ، با این صورت نافرم بیام اینجا ، یه عمره ، من ، حاجی ... آرزومون دامادی امیر سام و عروس شدن توئه ... ولی باور کن هیچوقت آرزو نمیکردم تو اینجا باشی ... با این اوضاع و ما برای آینده شما دو تا بحث کنیم ... من تو رو به اندازه تموم این سالها که با مادرت دوستم ، به اندازه تموم این سالها که حاجی میخوادت ، میخوام ... امیدوارم از من نرنجی و منو جای مادرت بدونی ... هر مشکلی ، هر جایی که داشتی ، من هستم ... امیر سام ، بچه بدی نیست ... ولی خوب ، نمیتونم بگم خوبه ... بد قلقه ... خوب میدونم اگه بخواد اعصاب برای کسی نذاره ، کارش رو به نحو احسنت انجام میده ... امیدوارم زیاد باهاش به درهای بسته نخوری ، ولی اگه هر زمانی اذیتی توی این چند ماه ازش دیدی ، حتما به من بگو ... گوشش رو خوب میپیچونم ... » لبخند زورکی به چهره پر محبتش مینشونم ... خوب میدونم مهندس چه جور اخلاقی داره ... پر غرور ، پر مدعا ، بی مسئولیت ، پر خواه ... خدا عاقبت منو بخیر بگذرونه ...
افشید و شوهرش ، مهندس جاوید که به تازگی دوره آموزشی خودش رو گذرونده و از آمریکا برگشته ، گوشه ای از سالن ، به دور از هیاهو ، نشسته و گل میگن و گل میشنون ... بی خیالی و بی غمی از چهره هر دوشون ساطع بود ... گه گاه لبخندهایی دوستانه و البته متین و خانومانه از طرف خودش به سمت من پرتاب میکرد و با این کار دل گرمی کوچیکی بهم میداد ... امشب همه اینها جمع شده بودند ، اینجا ، پشت این در بسته ، بین چاردیواری تنهایی من ، تا برای این توده برجسته روی شکمم ، بزرگتری کنن و پدر بیارن ... چه حال و روز خنده داری ... تا بوده و نبوده ، همه جمع میشدن ... به شادی ، سرنوشت دو جوون رو بهم بدوزن و یه دختر و پسر رو به مزایده ای عاشقانه بذارن ... امشب ، اینجا ... این جمع اومده بودن تا سرنوشت یه بچه رو به مردی دیگه بدوزن ... دارم به داشتن یه زخم ، تو سینه عادت میکنم ... دارم شبامو با تن ، یه مرده قسمت میکنم ...
نتیجه تموم مذاکرات ... نتیجه تموم بحثها ... شرایط ... حرف من ... شروط اون ، همه و همه به دست حاجی شایسته به قلم کشیده شد ... به امضاء جمع رسید و جلسه ختم به خیر ! شد ... شاکی روزگار منم ، تموم این شهر متهم ... یه حادثه چند ساعته ، با من میاد قدم قدم ...

عاقبت ، اونچه که برام رقم خورده بود ، اونچه که بهش میگفتن ، تن به تقدیر دادن ، و اونچه که من میگم تقدیر رو برای کسی رقم زدن ، رسید ... لحظه ای که همه اون رو پیوند قلبها میدونن ، یکی شدن ، پیمان بستن ... لحظه ای که برای من ، خود زنی بود ... پیمان با مهندس امیر سام شایسته ... من ، امروز ، هیجدهم اردیبهشت ، ساعت پنج بعد از ظهر یک روز بهاری ، روی صندلیهایی خشک ، در سالنی به حجم شصت متر ، با شکمی به حجم شش ماه و نیم ، نشستم و منتظرم تا عاقد ، این پیونده فرخنده رو به ثبت برسونه ... میپرسه : « قبلتُ » گنگم ... به اندازه تموم مجهولات عالم گنگم ... چی رو باید قبول کنم ؟ به چه باید رضا داشته باشم ؟ اصلا من باید بگم قبلت ُ یا همین نبض تپنده پر کوبشی که تا دقایقی پیش ، بی هویت بود و الان ، این لحظه قرار بود هویتی نو پیدا کنه ؟ ناخودآگاه دستم به شکمم سرید ... کوبشش زیر انگشتای دست سردم حس شد و من نفهمیدم منظورش چی بود ؟ قبلتُ یا نه ... 
واقعا این پسر دیوونه ست ... میدونستم قرص واجبه ، ولی نه با این دوز بالا ... دست تو دست مامان ، درحالیکه از استرس و فشار عصبی جونی در بدن نداشتم ، در کنار حاجی شایسته و بابا ، قدم به قدم ، از ماشین ها فاصله گرفتم و یواش یواش با پاهایی لرزون به دفتر ثب طلاق و ازدواج نزدیک شدم ... تو فرصتی که همه در کنار ماشینها ایستاده بودند ، حاجی به طرفش برگشت و گفت : « بیا دیگه بابا ... منتظر چی هستی ؟ » 
برق چشماش ، قرمز بود و شیطانی : « شما با عروست برو ، مواظب پسر منم باش ، من با این عروس بد هیکل ، قدم از قدم بر نمیدارم ... » 
تموم وجودم شعله ای شد ، سوزنده ... از هر چه که بترسی به سرت میاد ... یه عمر از حقارت متنفر بودم ، یه عمر جنگیدم تا حس تلخ تحقیر رو لمس نکنم ... ولی یه عمره تو طالعم بجز حقارت هیچی نبوده و نیست ... اخم کردم ... دلم میخواست همه این دقایق رو گرز کنم ، بزنم تو فرق سرش : « اگه میخوای حرص منو در بیاری ، مطمئن باش که با این لودگیهای تو در نمیاد ... متاسفم که تو رو ، حاجی از تو لپ لپ درآورده ... یا شایدم ، حاج خانوم یه شب پر ستاره که تو ایوون ایستاده بوده ، از تو یه بغچه که به دهن یه لک لک آویزون بود ، کشیده بیرون ... بهرحال ، آش کشک خالته ، بخوری پاته ، نخوری پاته ، مجبوری این هیکل قناس رو یه چند ماهی به عنوان همسرت ، به همه معرفی کنی ... میتونی بگی پسری که قراره گیر من بیاد خیلی با کلاسه ، قراره برام ، خدا ، ایمیلش کنه به آدرس ایمیلم ... این عروس بد هیکل هم ، از بس زیاده خوری کرده ، شیکمش باد کرده ... » حاجی ریز ریز خندید ... من ریز ریز در خودم پیچیدم و کیلو کیلو غصه خوردم ... 
قباله نوشته شده ، به تاریخ هشت ماه پیش . تاریخ عقد ، دقیقا مصادفه با تاریخ 13 مهر سال پیش ... از اینهمه قدرت مشروعیت بخشی حاجی شایسته ، غرق حیرت شدم ... مهریه به خواست حاجی ، نزدیک بود یه سفر حج و 114 سکه بهار آزادی طرح قدیم ثبت بشه ، که بشدت با مخالفت من روبرو شد ... از حاجی شدن خاطره ی بد داشتم و از سکه ... با نیم نگاهی به چهره مهندس ، راحت میشد پی به درونش برد ... این فکر آزار دهنده تو قیافه اش داد میزد که : عادت داره ... با هر کی پیوند ببنده ، بارش رو هم ببنده ... میخواد منو هم مثل مقدمها سر کیسه کنه و طلاق بگیره ... نه ... نباید فکر کنه قرانی از اون به من خواهد رسید ... یه نه بزرگ به اینهمه حاتم بخشی حاجی شایسته گفتم و در مقابل حیرت همه ، مهریه رو با اجازه خودم ، یه شاخه گل داوودی زرد اعلام کردم ... حاجی ترش کرد ... بابا چرتکه انداخت ... ابروهای نوید بالا زد ... خاله بشکونی از کنار رونم گرفت که صدای آخم میون خنده پر صدای مهندس گم شد ... 
به همین راحتی ، به ربع ساعت وقت ، مهندس شد شریک کودک درون من ... پسر من ... پسر ما ... به قول مهندس ، امیر فرخ ... چه خوش اشتها ... 
کلیه شرط و شروط جلسه شب پیش ، در صفحه توضیحات قباله ، به ثبت رسید ... مخصوصا شرط مهندس که کلمه به کلمه دیکته کرد و عاقد به قلم آورد : « حق طلاق ، با توافق طرفین و فقط و فقط بعد از سن دوماهگی نوزاد زوجه . زوجه میتواند بعد از دو ماه از تولد نوزاد ، در خواست طلاق داده و با تفویض کلیه حقوق یک پدر به جز حق حضانت ، تا پایان هیجده سالگی کودک ، به زوج ، پیگیر طلاق باشد ... کلیه خرج و مخارج مربوط به کودک ، تا پایان هیجده سالگی بر عهده و هزینه زوج بوده و حق حضانت اولاد ، حتی پس از ازدواج زوجه با غیر ، از ایشان ساقط نمیشود ... در ضمن ، ارائه هر گونه آزمایش یا مدرکی ، دال بر ساقط نمودن حق پدری از زوج ، توسط زوجه مورد قبول نمی باشد و حق پدری را از ایشان ساقط نمی نماید ... »
با یه حرکت تند و سریع برگشتم و به صورت اون که با پوزخندی درشت و کج به لب ، به من زل زده بود ، نگاه کردم ... صداش زیر گوشم آزارم داد : « نترس ، دیدی که دیکته کردم ، فرزند زوجه ... نمیخوام شیکمت رو بیارم بالا ... به شخصه ... من به همینی که داری قانعم ... ولی بذل و بخشش هم نمیکنم ... باید به من حق پدر بودن رو بدی ... دوماه وقت داری به بچه ات یاد بدی بگه بابا ... راستی بعد از دوماه بلده بگه بابا ؟ » 
پر مسلمه که با دیوونه ای زنجیر پاره کرده طرفم ... آخه کدوم بچه ای دو ماهه میگه بابا ؟ فکر کنم از امشب باید کلاس خصوصی بذارم برای این نبض تپنده پر کوبش و هجی کنم بابا ... زیر لب زمزمه میکنم بابا و دست میکشم به این حجم برامده ای که بابا ، به چشم پر نفرت به اون زل زده ... نبض زیر دستم میکوبه ...


**********

قسمت پنجم:

ساعت از دوازده شب گذشته ... خاله و نوید ، از همون محضر ، خداحافظی کردن و رفتن ... بدون اینکه کامشون رو از این پیوند خجسته شیرین کرده باشن ... افشید و شوهرش دست تو دست هم ، خنده کنان خداحافظی کردن و سوار بر ماشین از پیچ کوچه گذشتن ... مامان بوسه ای مادرانه به پیشونیم نشوند ... با احتیاط به بغل کشیدم و زمزمه کرد : « زیاد به خودت فشار نیار ... فکر هیچی هم نکن ... این روزا هم میگذره ... منو از حال خودت بیخبر نذار ... دیگه نمیام اونجا ... نمیخوام گزک دست بابات بدم ... به قول تو ، اعتمادی به این مرد نیست ... همونطور که تو نمیتونی بهش اعتماد کنی ، منم نمیتونم ... سعی میکنم تند و تند بهت سر بزنم ... دخترای خاله ات رو هم شبها پیش خودت نگه دار ... من دیگه برم ... » بوسه ای دیگه و خدا حافظ ریز و زمزمه وار ...
بابا ، سر به زیر گرفته بود ... میشد از چهره گرفته و افروخته اش ، پی به درونش برد که : بازم یه طلاق دیگه ... این دختر ، آبرویی برای من نمیذاره ... 
اینو از حرفاش هم فهمیدم : « بابا جون ... نمیخوام نکوهشت کنم ... گذشته ها گذشته ... ولی سعی کن ، حالا که کار به اینجا رسیده ، با مهندس بسازی ... نذار بازم یه مهر دیگه تو شناسنامه ات بخوره ... » 
تنها جوابم به حرفهای بابا ، یه پوزخند بود ... درست مثل پوزخند رو لب مهندس بعد از بله گفتن من ... بابا و مامان هم رفتن و منو با دعای خیر ! سپردن به دست خانواده حاجی شایسته ... مهندس ، عینک آفتابیشو به چشم زد ، سویچ ماشینش رو تو دست چرخوند ، گوشی موبایلش رو تو دست جابجا کرد ، شماره گرفت : « الو ، غزلکم ، من کارم تموم ، مامان بچه رو روونه کنم ، اومدم ... هستی که هانی ؟ » هه ... سرم رو بلند کردم و از ته دل لبخندی به روش پاشیدم ... 
حاجی سر به زیر گرفت ... حاج خانوم ، خودش رو با وسایل خیالی توی کیفش مشغول کرد ... مهندس دزدگیر ماشین رو زد دست به جیب ایستاد ... : « خوب دیگه ، شما رو به خیر ، ما رو به سلامت ... کاری دیگه که نمونده ؟ آها ... فقط حواست به پسرم باشه ... فردا دیر نکنی ، هشت تو شرکت ... بابای مادمازل ... اوه ببخشید ... بابای مادام ... » 
حاجی دست دور شونه ام پیچوند ... با دست دیگه زیر بازوی حاج خانوم رو گرفت ... : « خوب خانوم ... چیکار مونده ؟ بریم یه شام خوشمزه بدیم به این دختر خوشکلمون بعد هم بریم یه سر خونه ، دخترم هنوز خونمون رو با قدمهاش برکت نبخشیده ... » 
« نه حاجی ، من دیگه میرم خونه ، خسته ام ... » 
حاج خانوم لب گزید : « نگو عزیزم ... من کلی تدارک دیدم ... امشب رو با من و حاجی باش ... تو دیگه مثل افشیدم میمونی ... نمیخوام تنها باشی ... » 
« نه تنها نیستم ... قراره نسرین و نسترن بیان اونجا ، میان پشت در میمونن گناه دارن ... » 
دست حاجی ، دور شونه هام سفت شد : « باشه دخترم ... شما هم حاج خانوم ، تدارکاتت رو برای یه شب دیگه ببین ... خسته ست ... ولی از قرار شام که نمیتونی فرار کنی ... یه امشب رو به بهونه تو ، میخوام حاج خانوم رو مهمون کنم ... نیای ، با من نمیاد ، امشب گشنه میخوابم ها ... » جوابم لبخندی بود و بس ...
شام رو با حاجی و حاج خانوم ، خوردیم ... حاجی پیتزا دوست داره ... منم پیتزا دوست دارم ... حاج خانوم قرمه سبزی با برنج ... حاج خانوم میگه : « امیر سام هم مثل من عاشق قورمه سبزیه ... اگه میفهمید میخوایم بیایم بیرون قرمه سبزی بخوریم ، حتما اونم میومد ... » حاجی اخم کرد ... معلومه که نمیومد کنار یه زن شیکم بالا اومده ، تو رستوران به این شلوغی و معروفی قرمه سبزی بخوره ...
حاجی و حاج خانوم هم با من به خونه ام اومدن ... یکی دو ساعت موندن و به محض رسیدن نسرین و نسترن ، اونا هم راهی شدن ... دخترای خاله سعی زیادی کردن که حال و احوال منو به احسن حال تحول بدن ... نسرین شیرینی پخت ... من نخوردم ، گفت : « برای صبحت ... صبحا قندت میفته ، بخوری خوبه ... » نسترن اما ، گرم گرم خورد ... لودگی کرد و خندید و خندوند و بالاخره جفتشون ، راهی اتاق به قول مهندس امیر فرخ شدن تا بخوابن ... 
روغن زیتون رو برداشتم ، روی کاناپه سه نفره دراز کشیدم ، لباس گلگشاد تنم رو بالا زدم ، کف دستامو چرب کردم و دایره وار به شکم کشیدم ... دوباره چرب کردم و به کشاله های رونم کشیدم ... باز چرب کردم و به زیر بغلم کشیدم ... ساق پام ، ساعد دستم ... ماساژ ... فکر ، خیال ... ساعتها رو به عقب برگردون ، اگه بازم فرصتی میبینی ... بگو تو گذشته چی میبینی ، که تو رو از آینده ترسونده ؟ ساعتها رو به عقب برگردون ، اون همه خاطره رو پیدا کن ... یه جهان تازه رو من وا کن ... صدای زنگ در بلند شد ، با سستی از جا بلند شدم ... ساعت دوازده شبه ... کی میتونه باشه ؟ از چشمی در نگاه کردم ، اووووووووف به گمونم جنگ نرم شروع شد ، در رو باز کردم ، یه تیشرت پرتقالی سه دکمه بدون یقه ، با سه دکمه باز ، یه شلوار جین سورمه ای تیره ... یه صندل سورمه ای ، یه بند چرم دور مچ دست چپش ، یه زنجیر طلای زرد ضخیم دور گردنش که در تضاد با پوست روشن و موهای مشکی سینه اش بود ، و شاخه ای گل داوودی زرد رنگ توی دست راستش ... موهاش رو حالت دار ، بهم ریخته روی پیشونی ول داده بود ... چشماش از زردی ، همرنگ بلوز تنش شده بود ، زیر نور قرمز مخفی سقف راهرو ... : « مامان پسرم چطوره ؟ پسر من چطوره ؟ اَخ بو روغن زیتون میدی ... حالم رو بهم زدی ... » با دهن ادای بالا آوردن در آورد ...
شمشیر از رو بسته ... مخل آسایش ... میشه زمین خورد و گریه نکرد ... ساعتها رو به عقب برگردون ، اگه بازم فرصتی میبینی : « فرمایش ؟ » 
« اُ اُ اُ ... جلو پسر من با ادب باش ، دوست ندارم از همین الان بی ادبی رو از مامانش ارث ببره ... همون زور بزنی ، قیافه ات رو به بچه ام ارث برسونی ، کلی دعا گوت میشم ... خوشم نمیاد بچه ام زشت و بی ادب بشه ... سعی کنی تو روم نگاه کنی ، مثل خودم بشه هم بد نیست ... » جدی شد : « حواست باشه ، علاقه ندارم عین ماست دربیاد ... تلقین کن ژن وایش رو سرکوب کنی ... اینجوری برای جفتتون بهتره ... » 
اخمم رو غلیظ کردم : « چشم ، سفارش میکنم بهش ، فرمایش ؟ » 
« میدونستم اینقد بد اخلاقی عقدت نمیکردم ... گندت بزنن ... من خوش ندارم بدهکار کسی باشم ... عشقم میکشه طلبکار باشم ... بیا اینم مهریه ات ... » 
دست دراز کرد و شاخه گل داوودی زرد رو با یه ابرو بالا داده ، گرفت جلوم ... دست دراز کردم ، شاخه گل رو گرفتم ... : « حسابم باهات صاف شد ... دیگه طلبی ندارم ، حالا میتونی بری و بعد از این هم ، در این واحد رو فراموش کنی ... منم خوش ندارم باز صدای زنگ این خونه رو بلند کنی ... » 
« هوششش ، رم نکن مادام ... هنوز مهر شناسنامه ات خشک نشده ها ... شرط و شروطمون یادت رفت ؟ تو میخوای حق پدری منو ازم سلب کنی ... ببین ، من الان مهرتو دادم ... مهر زن رو که بدی ، بعدش دیگه تمام و کمال مال خودته ... حواست باشه من کیم ... در این خونه ، هیچوقت روی امیر سام بسته نمیشه ... من عادت دارم هر شب به پسرم شب بخیر بگم ... » 
شوخیش گرفته ؟ : « از کی اونوقت ؟ کی فرصت کردی عادت کنی ؟ » 
ابروهاشو به هم نزدیک کرد ، قیافه متفکر به خودش گرفت ، با انگشت چند بار به شقیقه اش کوبوند : « بذار فکر کنم ... اممم ... اگه بخوایم به حساب کتاب حاجی حساب کنیم ، دقیقا شش ماه و نیمه ... اما اگه بخوام خودم حساب کنم ، شیش ساعت و بیست و پنج دقیقه ... نه ... بیست و شش دقیقه ست ... بکش کنار ... » 
متعجب ، ابرو بالا دادم ، لای در رو یه خورده بیشتر بستم : « جونم ؟ » 
دست برد به دستگیره در و فشارش داد به داخل ، دستگیره از داخل به شکمم فشار آورد : « همون که گفتم ... خوش ندارم مونگل بازی در بیاری برام ... حرفم مفهوم بود ، میخوام به پسرم شب بخیر بگم ... » 
« بیخود ... لازم نکرده ... هر وقت اومد بیرون تا دلت خواست براش کارت پستال بفرست ... فعلا ، نه ... فعلا میتونی بری باهاش چت کنی ، اگه خواب بود ، براش ایمیل کن ... برو میخوام بخوابم ... » 
فشار رو بیشتر کرد ... دستگیره به شکمم فشار آورد ، دردم اومد : « هوی چیکار میکنی وحشی ؟ » 
از فشار دستگیره کم نکرد ، جدی شد : « با من بازی نکن ... حاجی چی بت گفت ؟ ... من تو گرفتن حق استادم ... اینو یادت باشه ... به زبون خوش بکش کنار اون هیکل بوم غلتونت رو ... با توام خانوم ... نذار روز اولی برای اعاده ی حقوقم متوسل به زور بشم ... » 
« از همین جا حال و احوال کن برو ... » 
« نچ ، نمیشه ... باید با بچه ام اتمام حجت کنم ... باید خودمو بهش معرفی کنم ... باید حسش کنم ... » 
« دیوانه ... » دستم رو از روی دستگیره بلند کردم 
پا به داخل خونه گذاشت ... اخمم رو باز نکردم ، عقب گرد کردم ... نشستم رو کاناپه ... اومد روبروم ایستاد ... نگاهی به شیشه روغن زیتون انداخت ... ساعت رو به عقب برگردون ، اگه بازم فرصتی میبینی ... پوزخندی به لب نشوند : « بچه منو با روغن زیتون نرم میکنی ؟ ... بچه من با مهر پدری نرم میشه ... نمیخوام یه بچه عقده ای تحویل اجتماع بدم ... » کنارم نشست ، دستش رو پیش کشید ، روی حجم فزاینده شکمم گذاشت ... نرم نرم نرم ... قلبم فشرده شد ... حس کرد ... کوبید ، نبض تپنده زیر پوست کشیده تنم ، حس کرد ... شوکه شد ... از حرکت ماهی وار زیر انگشتهای دستش ، رعشه به تنش افتاد ، شوکه شد ... حس کردم ... سردی دستش رو حس کردم ... موهای بدنم سیخ شد ... پوست شکمم مور مور شد ... گرم شدم ، قلبم گامب گامب زد ... صدای قلبش ، ریتیمیک تو گوشم بود ... از زیر تیشرت پرتقالیش ، حرکت تند سینه اش پیدا بود ... رو پیشونیش عرق نشست ... سرد یا گرم ؟ نمیدونم ... رو پیشونیم عرق نشست ، سرد یا گرم ، نمیدونم ... زیر پوست چرب و کشیده تنم ، حرکت ماهی وار تکرار شد ... پوزخندش جمع شده بود ... یه لحظه دست کشید کنار ... باز دست سروند روی شکمم ... کمرم تیر کشید ... خم شد ... به قصد بوسه روی شکمم ، خم شد ... نبوسید ... سرش رو بلند کرد ... تو چشماش نفرت بیداد کرد ... با حرکتی تند ، دستش رو از روی سومین حس حرکت ماهی وار ، عقب کشید ... گل زرد داوودی توی دستم ، مچاله شد ... نفسم برید ... بلند شد ... بی حرف از در خونه بیرون زد ... گنگ موندم ... بی حرکت ... سر به عقب برگردوندم ... دخترا خواب بودن ... 

خواب ، رویای فراموشیهاست ، خواب را دریاب ، که در ان دولت خاموشیهاست ... باید بخوابم ... باید همه این بغض توی گلوم رو خواب کنم ، به دست فراموشی بسپارم ... چرا امشب از من گریزونه ... خواب رو میگم ... چرا به چشمم نمیاد ... چرا منو در خودش نمیپیچونه ... چرا حلم نمیکنه ؟ ... خواب رو میگم ... ساعتها از رفتن بابای این نبض تپنده میگذره ... نه من ، نه او ، نخوابیدیم ... اون چی ؟ اون خوابه ؟ با این بار سنگین نفرت ، خوابش میبره ؟ 
تا صبح در جا زدم ... نشستم ، به پهلو چرخیدم ... باز درجا زدم ... باز نشستم ، به پهلو چرخیدم ... این دنده ، اون دنده ، چپ ، راست ... خورشید طلوع کرد ... صبح شد ... شفق پیدا شد ... چشمام گرم شد ... چشم که باز کردم ، از هفت و بیست رد شده بود ... وقتی برای تلف کردن نداشتم ... تند و تند ، آبی به دست و رو زدم ... پف چشمام غوغا میکرد ... به درک ... لباس پوشیدم ... نوک انگشتام سر شده بود ... دکمه های مانتو رو نمیتونستم ببندم ... به درک ... موهام در هم شده بود ... برس کشیدم ، کلنجار رفتم ، باز نشد ... به درک ... مقنعه به سر کردم ، ضعف داشتم ، گیج بودم ... به درک ... در خونه رو بستم ، دم آسانسور ایستاده بود ، تا چشمش به من افتاد ، دکمه آسانسور رو زد ، وارد شد ، سلام نکرده وارد شد ... به درک ... دکمه آسانسور بغلی رو زدم ... سوار شدم ، دکمه لابی رو زدم ... هشت ... هفت ... شش ... پنج ... در باز شد ... دوتا خانوم یکی مسن ، یکی جوون سوار شدن ... مسن تر لبخند زد ... بهش لبخند زدم ... جوونه رو برگردوند ... به درک ... چهار ... سه ... دو ... یک ... صدای ظریفی توی گوشم پیچید : لابی ... در رو هل دادم ... تنم رو بیرون کشیدم ... از لابی بیرون زدم ... قدمهام رو تند کردم ... از محوطه خارج شدم ... تند تر ... تند تر ... هوا گرم شده ... هرم تابستونه داره ... به درک ... به پیچ کوچه نزدیک شدم ... ماشین شاسی بلند مهندس با شتاب ، از کنارم گذشت ... بوق نزد ، نایستاد ... به درک ... بازم تند تر ... عرق کردم ... خیس شدم ... ماشین زرد رنگی رد شد ، بوق زد ... دست تکون دادم ، ایستاد ... مسیرم رو گفتم ، به مسیرش نمیخورد ... به درک ... بازم رفتم ... رفتم ... سر خیابون بعدی یه ماشین دیگه ، با مسیرم هماهنگ بود ... سوار شدم ، عقب ... ساعت رو مچ دستم رو چک کردم ، هشت پنج کم ... دیرم میشه ... دیر میرسم ... به درک ... دم شرکت پیاده شدم ... کرایه رو حساب کردم ... باقی پولم رو گرفتم ... ساعتم رو چک کردم ... هشت و پنج ... دیر شده بود ... به درک ... ماشین مهندس محوطه کنار شرکت پارک بود ... پله ها رو دو تا سه تا کردم ... در بالا رو باز کردم ... آقا حسین سلام کرد ... صبح بخیر گفتم ... خانوم حمیدی لبخند زد ، به نشونه سلام ، با لبخندی جوابگوش شدم ... برگشتم ، توی اتاق فنی اداری ، آقای حسام و شمس با هم مشغول صحبت بودن ، سلام بلندی دادم ... بلند جواب شنیدم ... در اتاق حاجی بسته بود ... نیستش ... امروز دفتر مرکزی پتروشیمی بندر امام ، تو هفت تیر جلسه داشت ... کلید به در انداختم ، در اتاق مهندس باز شد ... همون تیشرت آستین بلند لخت پرتقالی تنش بود ... با جین یخی و کفش اسپرت لیوایز آبی ، پرتقالی ، کرمش ... مچ دستش رو جلو چشمش گرفت ... اخم کرد : « آقای شمس ، تو تایم شیت خانوم مهندس ، شش دقیقه دیرکرد لحاظ کن ... دیر اومدی خانوم افرا ... پروژه ها سنگینن ... میدونی که ، سرعت عمل ، دقت ، وقت شناسی ... یادت نره ... آخرین باره دیر میای ... » اخم کردم ... به درک ... در اتاق رو باز کردم ... کار امروزم ساخته ست ... من جای حاجی بودم ، از جون مایه میذاشتم ، هفته ای سه جلسه مرتب و متناوب ، میبردمش روانپزشک ... سیستم رو روشن کردم ... صداش بلند شد : « افرا ... بیا اینجا ... » شیطونه میگه بزنم لهش کنم ... حوس جنگ داره ...
سر از روی سیستم بلند کردم ... با سرعتی لاک پشت وار ، راه اتاقش رو در پیش گرفتم ... دم در تقه ای زدم و منتظر ایستادم ... بازم صداش : « بیا تو »
« بله مهندس ؟ »
کاغذی جلوش بود ... روش نوشته بود ... چی ، نمیدونم ... درگیر بود ... دور خودش تاب میخورد ... اههم کردم ، سر بلند کرد : « اوراق مالی و فنی ، قراردادها ، نمودار پیشرفت فیزیکی ، صورت وضعیت ها ، برنامه زمانبندی ، استدمنتها ، دبلیو پی اس ها ... نقشه ها ... شرایط پرداختها ... اقلام مورد نیاز ... نامه های اداری ... درخواست مواد و مصالح مورد نیاز ... موارد وصول شده ، موارد در دست اقدام ... پرداخت بابت خرید کالا ... سفارشهای در دست اقدام ... مربوط به هر هفت پروژه رو با خلاصه ای از شرح کار ، روی پرونده هر پروژه ، به نفکیک بذار ، دسته بندی کن ، تا نیم ساعت دیگه رو میزم باشه ... »
عاقل اندر سفیه نگاش کردم ... اخم کرد : « چیه ؟ میخوام ببینم ، خوابی که تو و حاجی برام دیدین ، چقدر می ارزه ... زود باش جون بکن ... » 
با انگشت دست چپ ، گوشه چشم چپش رو خاروند ، یه ابرو بالا داد ، یه ابرو پایین ... : « میری تو سایت مناقصه های شرکت نفت ... همینطور پتروشیمی ... هر چی مناقصه مربوط به کار ما میشه ، یه نسخه پرینتشون رو میخوام ... مزنه بزن ... سنگیناش رو جدا کنه ... ترجیحا ، مال تهران باشه ... حوصله دوره گردی ندارم ... برای من اخم نکن ... من کفاره بده نیستم ... اول اونا که گفتم ، بعد بقیه اش ... » 
اخمم که باز نشد ، هیچ ، غلیظ تر شد ... قصد جونم رو کرده ... دیوونه ... : « برم نون بخرم ؟ چایی چی ، نمیخواین ؟ میزتون تمیزه یا پاکش کنم ... مثل اینکه جناب عالی فراموش کردین من اینجا چه کاره ام ؟ نه ... » 
پوزخندی صدا دار کشید : « یادم نرفته ... ولی بهتره تو هم خوب به یاد داشته باشی ، دو ماه وقت داری به تموم این کارها سر و سامون بدی ... وگرنه مرخصی زایمان بی مرخصی زایمان ... رو به موتم که باشی ، ده ماه هم از حاملگیت بگذره ، من از پولم نمیگذرم ... باید همشون تموم بشه ... تموم و کمال ... دونه دونه صورت وضعیتها رو هم نقد میکنی ... عاشق چشم و ابروی خمارت نبودم که خودم رو به آب و آتیش بکشم ... تا اونجا که خبر دارم ، اَخته هم نشدم که محتاج یکی دیگه باشم جورم رو بکشه ... حالیته که نه ؟ برو جون بکن ... آها ... تا یادم نرفته ، یه پرینت از آخرین وضعیت موجودی حساب بانکی هم بهم بده ... » 
« دیگه ؟ » 
دست کرد تو کشو ... یه بسته بسکوییت بیرون کشید ، ساقه طلایی کرم دار ... : « دیگه اینکه ... دو دونه از این بسکوییت رو تا وقت نهار سق بزن ... نمیخوام دو ماه دیگه مارمولک تحویلم بدی ... یا هی دم به دم افه غش کردن برداری ... امروز هم آخرین بارته که به پسرم صبحونه نداده ، راتو میکشی میای شرکت ... افتاد ؟ » 
« شما غصه منو نخور ... » 
« جدی ؟ ... یعنی تو واقعا داری به نتایج رمانتیک میرسی تو این وضعیت ؟ چی باعث شده که عقل ناقصت بهت چراغ سبز نشون بده که من غصه تو رو میخورم ؟ گفتم پسر منو گرسنه نذار ... برو از جلو چشمم ... بجای مخ منو زدن ، زودتر اونچیزایی که بهت گفتم حاضر کن ... پا به پای من باید جون بکنی ... » 
از گوشه چشم ، چشم غره ای نثارش کردم : « چشم ، اما اول جون تو رو میکنم ... » بی صدا خندید ...
« بعید میدونم پا به پای شما به جایی برسم ... حتی به قبرستون ... » عقب گرد کردم و از اتاقش زدم بیرون ... تا نیم ساعت بعد ، همه مدارک رو آماده کردم ... ببرم بهش بدم ؟ نه ... باید بذارم پا به پای من جون بکنه ... صبر کردم ... ده دقیقه دیگه گذشت ... نیومد ... نیم ساعت شد ... نیومد ... چراغ یاهوش روشن بود ... amirsam_1982 ... کلیک کردم روش ... باز شد ... نوشتم : « مدارک آماده ست ... نیم ساعته آماده ست ... خودتو جمع کن ، اگه دنبال پولتی ، پا به پام جون بکن ... » سند کردم ... در اتاقم با شدت باز شد ... اومد تو ... خندید ... پوزخند نداشت ... فقط خندید ... پرونده ها رو بلند کرد ... زونکن ها زیاد بودن ... نیشخند زد ... : « پا به پام ، ها ؟ بقیه اش رو تو بیار ... جون بکن ... » 
لا الله الی الله ... در بهزیستی رو تخته کنن بهتره ، آخه اینم شد وضعیت ، چارتا بی آزار رو زیر پوشش میگیرن ، یه مردم آزاری مثل اینو ول میدن تو اجتماع ؟ زخم میزنی اما ، از جُذام بیزاری ... دیر میرسی از راه ، اسم این زرنگی نیست ... زود میری اما ، این عادت قشنگی نیست ... با خودت که درگیری ، از همه طلبکاری ... من که از تو دل کندم ، بسکه مردم آزاری ... من که از تو دل کندم ، بسکه مردم آزاری ... 
***
یه سری حرفهای شخصی ، یه ترانه خصوصی ... می نویسم رو پیانو ، با یه خود نویس طوسی ... چهار هفته ... فقط چهار هفته ... زمان زیادی نیست ... ولی همین زمان هم برای پشیمونی بسه ... مثل خر تو گل گیر کردم ...یه قشون حس منظم ، مثل یه ارتش محکم ... کم کم دارم مطمئن میشم که اسکیزو فرنی حاد داره ... تنبل بالفطره که هست ... اختلال رفتاری هم که داره ... هذیون هم تا دلت بخواد میگه ، توهم هم که تو خونش شناوره ... دم به دم که سر از یه دنیا در میاره ... یه دقیقه میشه یه بابای چشم انتظار ، مهربون ، مسئول پر از عطوفت پدری ... یه دقیقه هم میشه قاتل روح و جسم من بیچاره ... باید با حاجی صحبت کنم ، این باید تحت نظر باشه ...پشت تو واسادم اینجا ، توی این طوسی مبهم ... آخه مگه میشه هر روز تا میتونه از من بیچاره مثل یابو کار بکشه ... شب که میشه اینقدر طبیعی نقش یه بابای خوب رو بازی کنه که کم کم باورم بشه عاشق این بچه ست ... فقط اگه نگاههای جنون آمیز پر از نفرتش به این حجم فزاینده برجسته نبود ... مطمئنا مهربون ترین بابای دنیا به چشم میومد ... ذهن خلاق حقیقت ، با سلیقه ام نمیخونه ... تو این چهار هفته از زندگی ساقطم کرده ... من بیچاره برای تموم عمرم باید درد داشته باشم ... « حالم » خوب نیست ، « گذشته ام » هم درد میکنه ... مشروعیت بخشی به این نبض تپنده ... مشروعیت بخشی ای که حاجی شایسته گذاشت تو کاسه ام ، کم از درد نا مشروعی نداره ... اون موقع یه جور بدبختی داشتم ، الان هزار و یه جور ... یه شناسنامه تازه ، واسه ی خودم گرفتم ... یه شناسنامه که قلبم ، باید عادت کنه کم کم ... تو این چهار هفته ، دور از چشم حاجی شایسته ، بلایی نبوده که به سر من بیچاره نازل نکرده باشه ... روزها جلاد ، شبها عاشق دلسوخته ... آخه دردت چیه مرد ؟ چرا من باید تاوان لج و لجبازی تو با حاجی رو پس بدم ؟ عصبی تر از همیشه ، این روزا خیلی کلافه ام ... روحمو میشکافم اینبار ، تا یکی از نو ببافم ... حاجی ما رو ول کرد و رفت ، رفت تا تو جربزه کار کردن نشون بدی ، نه از من بیچاره یه ماشین تحریر ، یه کارگر فنی ، یه بازرس فنی ، یه حسابدار ، یه همه فن حریف بسازی ... تو بیست روزی که از رفتن حاجی گذشته ، کار هر روز من شده پیگیری مطالبات آقا ... نقد کردن صورت وضعیت ها ، پر کردن حساب بانکی ... وصول چک ... کار اون ، نگم بهتره ... از همیشه عاطفی تر ، مستقل شدی تو از من ...صبح به صبح که میاد سر کار ، عملا شرکت رو تبدیل به پاتوق میکنه ... وقت اضاف بیاره چت میکنه ... از هر دو اینا که سرش خلوت بشه ، به حساب من بیچاره میرسه و کارهای روزم رو چک میکنه و شرح وظایف تازه میده ... فقط تو یه چیز تیز و فرزه ، اونم حساب کتاب مالیه ... مو رو از ماست بیرون میکشه ... ساعت که به شب میرسه ... رو دوازده که متوقف میشه ، زنگ خونه رو به صدا در میاره ... معاشقه پدرانه اش شروع میشه ... واسه من دیگه مهم نیست ، کی کجای قصه جاشه ... چه کسی بدون دعوت ، پاش تو این ترانه واشه ...کم کم به گرمای دستهاش عادت کردم ، کم کم نیاز پیدا کردم ، کم کم خوشم اومده ... این نبض تپنده پر کوبش هم ، شب که به دوازده میرسه ، کوبنده تر ضرب میگیره ... اونم عادت کرده ، اونم خوشش اومده ، اونم نیاز داره ... نه به من رحم میکنه ، نه به احساس درگیر شده ام ، نه به فریادهای بی صدای این نبض تپنده ... نوک انگشتهاش رو شکمم ، رو این برجستگی فزاینده ، نرم و پر احساس میلغزه ... میلغزه و ذهنم رو میلغزونه ، میلغزه و درگیرترم میکنه ... میلغزه و پیچ و تاب ماهی وار زیر پوست کشیده تنم رو لمس میکنه ... با هر ضربه ای ، رگه های زرد چشمش براق میشه ... برق چی ؟ نمیدونم ... توی جسمم مُرد با تو ، روح آخرین تهمتن ... 
کم کم دارم معتاد میشم ، به ساعت دوازده نیمه شب معتاد میشم ... به گرمای لذت بخش نوک انگشتهاش معتاد میشم ، به هرم نفسش روی پوست کشیده تنم معتاد میشم ... اون چی ؟ اون چه حسی داره ؟ آیا واقعا حس یه پدر عاشق رو داره ؟ نه ... نداره ... این از نفرت غوطه ور توی گرده های زرد چشماش مشخصه ... هر شب میاد ... هر شب با یه شاخه گل زرد داوودی میاد ... بدون هیچ نجوای عاشقانه ای ... بدون هیچ نگاه اغوا کننده ای ... من به سبک خودم این بار ، بیمه میشم تو ترانه ... با همین حرفهای شخصی ، که ندارن عاشقانه ... میاد ... میاد و هر شب مهریه ام رو تمام و کمال پرداخت میکنه و بازم تکرار میکنه و پرداخت میکنه و در عوض مهریه ای که پرداخت میشه ... عند المطالبه و مکرر ، هیچی جز لمس این نبض تپنده پر کوبش نمیخواد ... اما من به این لمسها معتاد شدم ... من به نوک این انگشتها معتاد شدم ... من به نرمی سر انگشتهایی که جای چربی روغن زیتون ، ترکهای ریز روی پوست شکمم رو غلغلک میده معتاد شدم ... من به جون کندن روزانه و شبانه معتاد شدم و درجه اعتیادم و نیازم ، روز به روز ، ساعت به ساعت بالاتر میره ... من به روزهای بیتفاوت بودنش معتاد شدم ، من به پا به پاش جون کندن ، معتاد شدم ... تموم قسمت سختش مال من ، لذت جنون آمیزش ، مال اون ... لذت از شکنجه کردن من ... شکنجه های روزانه ، شکنجه های شبانه ... دیگه یا زنگی زنگی ، یا که نه ! رومی رومی ... خسته ام از این تعادل ، این تعادل عمومی ... کم کم دارم مثل خودش اسکیزوفرنی میشم ... حضور فعال توی دو دنیای متفاوت ... دنیای خیالی شبانه ، دنیای حقیقی روزانه ... من به هر دو مدل جون کندن ، معتاد شدم ... دیگه به چشمم ، اون مهندس بیتفاوت گذشته نیست ... کم کم دیگه نیست ... ساعت که به دوازده نزدیکه میشه ، قلبم نوای دیگه ای ساز میکنه ، حجم فزاینده شکمم نوای دیگه ای ساز میکنه ...ذهن خلاق حقیقت ، با سلیقه ام نمیخونه ... نوسان داره و در من ، همه چی رنگ جنونه ...مرز بین واقعیت و رویا رو گم کردم ، جایی ، در دور دستها گم شده ... هر چه بیشتر میدوم ، دور تر میشم ... گم تر میشم ... ای کاش روز و شب ، یابو وار ازم کار میکشید و جسمم رو فرسوده میکرد و لذت میبرد ... من از این جون کندنهای شبانه ، بیزارم ... معتادم ... مثل یه معتاد که از خماری بیزاره ... مثل یه معتاد که از نئشگی بیزاره ... مثل یه معتاد که از زندگی انگلی بیزاره ... من از این زندگی بیزارم ... معتادم ... مجبورم ... بیزارم ... مجبورم ...فاجعه خیلی عمیقه ، درد تحت کنترل نیست ... من دیگه اسمی ندارم ، تو به من میگی آنارشیست ... 
هفته پیش ، نوبت دکتر داشتم ... باید میرفتم ... باید وضعیت این نبض تپنده پر کوبش رو چک میکردم ... نوبتم بعد از ظهر بود ... توی راهرو ، همزمان با خروج من از درب آپارتمان ، اونم از درب آسانسور پا به بیرون گذاشت ... تنها نبود ... سه تا دختر آنتیک با تیپهای اونچنانی ، چهارتا پسر جوون همه جغله و خوش تیپ ... صدای قهقه اشون کل راهرو رو پر کرده بود ... زیر نور مخفی سقف راهرو ، نورهای آبی و قرمز ، برق شیطانی چشمهاش ، چشم میزد ... از سر صبح کلاس داشتم ... امتحانام شروع شده ... امروز ندیده بودمش ... یه بلوز چهارخونه آبی ، سفید ، فیروزه ای ، سرمه ای پوشیده بود با یقه و سر دستهایی با چهارخونه درشت تر ... آستینهای بلوزش رو ، خوش مدل تا زده بود تا وسط ساعدهاش ... یه شلوار مشکی پارچه ای کلاسیک براق به پا داشت و یه کفش چرمی مشکی مات ... دکمه های بلوزش باز بود و برق طلایی زنجیرش ، تو گردن چشم میزد ... بی سلام ، بی تفاوت از کنارم گذشت ... بی سلام به ظاهر بیتفاوت از کنارش گذشتم ... سه قدم که ازم فاصله گرفت ، دست تو جیب داشت ، رو پاشنه پا چرخید ... از همون فاصله پرسید : « مامان پسر من کجا تشریف فرما میشن ؟ در خدمت باشیم مادام ... » 
صدای قهقهه سه دختر و چهار پسر همراهش تو گوشم پیچید ... زمزمه کردم : « دکتر ... » 
صداها ، پر صدا تر شدن و تکرار و تکرار ... رگه های چشماش نگران شد ... نور امیدی به قلبم تابید ... سه قدم فاصله رو با شتاب کوتاه کرد ... : « چرا ؟ چی شده ؟ ... مریضی ؟ » 
ته دلم یه جور ناجوری غنج رفت ... مالش رفت ... ضعف کرد ... دل نگرانیش خوشایند بود ... به دلم نشست ... خاله میگه : « مهریه زن رو که بدی ، مهرش میجوشه ... » مهرش جوشیده ؟ تو قلب من جوشیده ؟ با یه شاخه تکرار شونده گل زرد داوودی مهرش جوشیده ؟ شاخه های تکرار شونده زرد رنگ داوودی که شبهای اول تو دستم مچاله میشد ... تا چند شب پیش میذاشتمشون رو اُپن آشپزخونه ... چند شبه تا بره میگیرم دستم ، لبخند میزنم ... دیشب تا بیاد و بره ، تو دستم گرفتم و بوییدم ... همه اون دقایق آزار دهنده بیزار کننده ، گرفتم تو دستم و بوییدم ... 
تو چشماش زل زدم ، لبخند زدم ... : « نه ... مریض نیستم ... باید برم چکاپ ... »
دقیق شد ... نگاهش عمیق شد ... : « زود کارت تموم میشه ؟ » 
دلم بیشتر ضعف رفت : « نمیدونم ... فکر نکنم ... آخه باید سنو هم برم ... اول میرم سنو ، بعد میرم دکتر ... شاید سنوگرافی شلوغ باشه ... آخه نوبت ندارم ... » 
دست به جیب برد ... کلیدی از جیبش بیرون کشید ... از همون فاصله شوت کرد سمت یکی از پسرها : « بابک ... با بچه ها برین داخل ... از خودتون پذیرایی کنین ... تمرینتون رو بی من انجام بدین ... اگه تا دو ساعت دیگه نیومدم ، کلید رو بده افشید ... » 
یکی از دخترها لب برچید : « بدون تو ؟ نمیشه که ... » 
لبخند زد ... پوزخند نبود ، لبخند با نمکی بود که کمتر دیده بودم : « آیم سو سوری هانی ... مجبورم برم ... باید وضعیت پسرمو چک کنم ... فردا تمرین رو تکرار میکنیم اوکی ... بابای سوییتی ... » صدای قهقهه بار دیگه تو راهرو پیچید ...
اولین بار بود در کنارش قدم بر میداشتم ... متنفر بودم از این وضعیت ... اونم متنفر بود ... خودش قبلا گفته بود ... کیه که دلش بخواد کنار یه بوم غلتون راه بره ... اونم یکی مثل این ... عرق شرم رو پیشونیم نشست ... قیافه اش شرمنده نبود ... من شرمنده بودم ... کنارم که راه میرفت ... این حس رو تقویت میکرد ... انرژی منفی میداد ... : « چرا تنها ؟ چرا به دخر خاله هات نگفتی باهات بیان ؟ »
برای اولین بار سوار یه آسانسور مشترک شدیم ... : « نسرین که سرما خورده ، ترسید بیاد پیشم ویروسیم کنه ... نسترن هم که امتحان داره ، یه چند روزی رفته خوابگاه با هم کلاساش درس بخونه ... » 
لب فشرد ... تعلل کرد ... پرسید : « افشید چی ؟ چرا از افشید نخواستی باهات بیاد ، یا ماما ... » 
نگران تنهایی منه ، یا اینکه از مخمصه همراهی با من کلافه ست ؟ : « نخواستم مزاحمشون باشم ... افشید جون که تازه خسته از سر کار برگشته ... دو ساعت دیگه باز هم باید بره ... حاج خانوم هم که مسیرش دوره ... مزاحم شما هم نمیشم ... خودم میرفتم ... » 
پوزخند زد : « کسی نمیتونه مزاحم من باشه ... بجز اون مزاحم کوچولویی که دستم بهش نمیرسه ... » ابروهام بالا پرید ... امیدم پرید تو یه پاکت پستی دو قبضه پیش تاز و رفت به مقصدی نا معلوم ... 
توی طبقه سوم ، دو تا مرد ، یه بچه با یه زن سوار شدن ... حجم میونمون رو با دستی که به پشت کمرم گذاشت کمتر کرد ... با یه دست دور پهلوی بر آمده ام ، منو به سمت خودش کشوند ... یکی از مردها لبخند زد ... به چی نمیدونم ، لبخندش رو با لبخندی گشادتر جواب داد ... چرا ؟ نمیدونم ... حسی که بهم داد ... بیزارترم کرد ... دلیلش رو نمیدونم ... همه با هم ، توی پارکینگ از آسانسور خارج شدیم ... یه دست به دور پهلوهام پیچونده بود و با دست دیگه ، ریموت ماشین رو روشن کرد ... فشاری به دستش وارد کردم و فاصله ام رو زیادتر کردم ... اخم کرد ... تو که از این حجم برجسته فزاینده متنفری ... تو که از قدم برداشتن با این زن بد هیکل عق میزنی ... اخمت چیه ؟
کنار ماشین شاسی بلندش ، ایستاد ... در رو باز کرد ... زیر دو بازومو گرفت و با فشاری خفیف ، کمکم کرد ... نشستم ، برای بار دوم روی این صندلی نشستم ... اون روز چقدر دور بود ... روزی که دم در دادگاه ، با حاجی سوار این ماشین شده بودم ، چقدر از امروز دور بود ... حاجی چقدر از من دور بود ... مهندس در عوض همه این دوریها به من نزدیک بود ... فکرم درگیر شده ... فکرم درگیر مهندس شده ... فکرم درگیر یه بیمار خود بزرگ پندار شده ... قبلا بزرگ پندار دیدم ... خودشون رو سیاست مدار میبینن ... فضانورد میبینن ... رئیس جمهور میبینن ... این با همشون فرق میکنه ... خود بزرگ پنداریش حاد تره ... خودش رو پدر میبینه ... ساعت دوازده شب که میشه ... بیماریش با شدت و حلت بیشتری عود میکنه ... یه روانپریش ، با مهر پدری فزاینده ... با شاخه ای گل زرد داوودی در دست ... : « کجا باید بریم ؟ » 
حواسم از امید تو پاکت ... از بیماری عود کرده مهندس ، از درگیری فکریم باز شد ... برگشتم کنار مهندس روی صندلی سمت شاگرد ... دست کردم تو کیفم ... کارت ویزیت سنوگرافی رو از کیف بیرون کشیدم ... بی صدا ، دادم دستش ... آدرس رو خوند ... یه جایی بود نزدیک فردوسی ... با یه حرکت ژستیک ، کارت رو شوت کرد رو جلو داشبوردی ماشین ... دنده رو عوض کرد ... سه ... چهار ، پاشو بیشتر رو گاز فشرد ... : « تا کی باید بیای شرکت ؟ » 
چشم از پنجره کنارم برداشتم ، زل زدم تو چشمهاش : « قاعداتا تا یه ماه دیگه ... » 
لب به هم فشرد ... : « امتحانات کی تموم میشه ؟ » 
متعجب شدم ... از این سوالا گاهی نمیپرسید : « شاید تا ده روز دیگه ... چطور ؟ » 
گره کوری بین دو ابروش ایجاد شد : « چرا شاید ؟ »
نمیدونم چرا ؟ نمیدونم چه حسی بود ؟ نمیدونم چطور به زبونم اومد ... نمیدونم ... شاید هم گفتم که فقط گفته باشم ... بدون اینکه قصدش رو داشته باشم ... شاید از این بیزاری فزاینده خسته شده بودم : « آخه امروز که سونو کنم ، شاید با دکتر مشورت کنم و تو همین دو سه روزه ، اگه وضعیتم رضایت بخش بود ، هفت ماهه زایمان کنم ... » 
این نگاه عصبانی ... این اخم غلیظ ، این صدای فریاد ... باید فکر میکردم از سر نگرانیه ؟ : « که چی بشه ؟ با اجازه کی ؟ اینقد سرخودی ؟ ... » 
گوشم صدا داد ... وز وز کرد ... به اون چه ؟ : « هوی ، چرا داد میزنی ؟ کر شدم ... نمیخوام بیشتر از این نگه ش دارم ... بچه خودمه ... » 
صداش پایین تر کشیده شد ... ولوم کم کرد : « از کی اونوقت ؟ مثل اینکه بل کل منو ... حق و حقوق منو ، بردی تو نقطه خاموش مغزت چپوندی ؟ از این خبرا نیست ... فکرشم نکن ... فکر نکن میشینم تا سر خود هر کاری دلت خواس بکنی ... بچه ام بچه ام هم نکن ... منم ازش سهم دارم ... تو نمیتونی تنهایی براش تصمیم بگیری ... یادت رفته ؟ »
« چرا ترش میشی ؟ خوب چیکار کنم ؟ شیکمم کشیده پایین ... کمرم تیر میکشه ... فعالیتم زیاده ... دارم جون میکنم ... دستام بی حس شدن ... پی و تاندومای دست و پام متورم شدن ... بی حس میشم ... نوک انگشتام سر شده ... کارم زیاده ... پدرم در اومده ... کف پاهام گز گز میکنه ... ورم دارم ... از تو اون شرکت لعنتی که برمیگردم ، پا از کفش بیرون میذارم ... آب زیر پوستم جمع میشه کف پام ، تازه پا دردام شروع میشه ... شب تا صبح خواب ندارم ... زانوهام داره ساب بر میداره ... نفس کم میارم ... یه دقیقه که دیر برسم سر کار ، حسابم با کرام الکاتبینه ... تو تو کدوم اینا سهم داری ؟ »
« کدوم مردی تو اینا سهم داره ؟ دلیل خوبی برای توجیه نیاوردی ... اولین و آخرین زن دنیا هم نیستی که هم کار میکنه هم بچه میزاد ... بهرحال من نمیتونم اجازه بدم ... خودت رو سبک نکن با تز آبکیت ... من تو کتم نمیره ... عمرا اگه زیر بار برم ... » 
« بهرحال من شانسم رو امتحان میکنم ... اینجوری به نفع تو هم هست ، زودتر از این قید و بند نخواسته باز میشی ... »
« تو جرات داری فکرش رو به زبون بیار ... » 
« دکتر اوکی بده ، بقیه اش به تو ربطی نداره ... »
« ربطش به رضایت نامه عمله ... میتونی برو یواشکی حرفتو به کرسی بشون ... پدر خودت و اون دکتری که زیر بار حرف نا حساب تو بره در میارم ... یادت نره ... جایگاه من تو زندگیت یادت نره ... »
« یادم میمونه که تو هیشکی نیستی ... اینو همیشه یادمه ... فکر نکن با یه ماده تبصره تو قباله میتونی خودت رو به جایی برسونی که برای من ... من ... شراره افرا ... بکن نکن راه بندازی ... من اگه قرار بود زیر بار حرف زور برم ، بجای اینکه خودم رو با بند پوسیده به تو بچسبونم ، میرفتم خونه بابام مینشستم ... » 
« یادت نره که مجبور بودی ... مطئنا راه بهتری نداشتی ... به موقع میفهمی که من کیم ... جایگاهم بهت ثابت میشه ... مجبوری ... تا اسمت از شناسنامه من خط نخورده ، مجبوری ... منو ، بکن نکنم رو ، حرف زورم رو ، مجبوری فرو کنی تو گوشت ... من حاجی نیستم که با دوتا عشوه خرکیت ، رام بشم و سواری بدم ... به نفعته با من در نیفتی ... »
« خیلی نامردی ... تو که جای من نیستی ... تو که اینهمه درد رو تنهایی نمیکشی ... تو که منو نمیفهمی ... » 
« نیازی نیست که جات باشم تا مرد باشم ... تو که نا مرد زیاد دیدی دور و برت ... یکی بیشتر و کمتر برات توفیری نداره ... من سر حرف خودم هستم ... پیاده شو ... »
به روبرو نگاه کردم ... رسیده بودیم ... با همون اخمهای در هم ، کنارم راه افتاد ...
زخم میزنی اما ، از جُذام بیزاری ... مثل اینکه یادش رفته ... یادش رفته که ، اون یه مرد متاهل پر تجربه نیست ... اون فقط یه پسره یا خونه پرش یه مرد نیمه متاهل ... یه مرد نیمه متاهل که کل حسش از پدر بودن ، خلاصه میشه رو حس لامسه سر انگشت دستهاش ... و این صفحه نمایش دستگاه سنو بود که موقعیت زمانی – مکانیشو ، بهش یادآوری کرد ... بیادش افتاد ... بیاد آورد ... این زن ، این زن با این حجم برجسته دراز کش روی تخت ، کیه ... این بچه ، این نبض تپنده پر کوبش با حرکت آرام و ماهی وار ، ویبره موبایل نیست ... یه موجوده با دو دست و دو پا و یه سر و نقطه ای تپنده و پر نبض به اسم قلب ... این صدای پر صدای گامب گامب اکو دار ، صدای جاز آهنگهای پینک فلوید نیست ... صدای قلب این نبض تپنده ست ... حی و حاضر ... زنده و تماشایی ... فکش منقبض شد ... دستهاش مشت بود ... اخمش غلیظ تر ... گرده های زرد رنگ توی چشماش ، توی سرخی محیطشون ، غرق بودن ... رگه های طلایی خورشید ، روی دریای پرتلاطم سرخ یه غروب طوفانی ... زیبا و پر مخاطره ... نفسهاش تند و مقطع ... لبش از هر خنده و پوزخندی خالی ... آخه دیوونه ، تو که نمیتونی ، تو که طاقت دیدنش رو نداری ، این اداها چیه که از خودت در میاری ؟ چه کاریه این تریپ پدرانه رو برداشتن ؟ جمش کن برو بچسب به زندگیت ... دیر میرسیاز راه ، اسم این زرنگی نیست ... ولی نه ... این بشر ، پر رو تر از این حرفهاست ... خیلی راحت ، ماسک پر تجربگی ، پدرانه و محتاطی ... نمیدونم از کجا کش رفت و به چهره کشوند ... خیلی عادی و مقتدر ... یه پدر مقتدر ، جلوی دکتر نشست و صاف رفت سر اصل مطلب ... : « خانوم دکتر ، خانوم بنده ، تمایل دارن نوزاد من رو هفت ماهه به دنیا بیارن ... » 
نگاه متعجب من و دکتر با هم به سمتش کش اومد ... خانوم دکتر عینکش رو روی چشم جا بجا کرد ، ابرو بالا کشید : « چرا ؟ »
ظاهر بیغرضانه از خطوط چهره اش ساخت : « دقیقا نمیدونم ... خودش میگه شکمم پایین کشیده ... »
دکتر عینک چشمش رو برداشت ، با دستمالی تو دست چرخوند : « خوب این که به تنهایی ملاک نیست ... هنوز از نظر واژینال ، مشکلی برای نگه داری بچه پیش نیومده ... در ضمن اگر کار به جای باریک هم کشیده بشه ، با استفاد از دارو ، میتونن عضلات رحم رو منقبض نگه دارن و از سُر خوردن بچه به دهانه رحم جلو گیری کنن ... نیازی به تولد پیش از موعد نیست ... این کار رو ما در مواقع خیلی ضروری و نادر انجام میدیم و حتی در اون مواقع استثنایی هم سعی میکنیم با استراحت مطلق و روشهای ورزشی و دارویی تا اونجا که میشه ، زمان تولد رو به عقب بیندازیم ... بهر حال ، هر تولد پیش از موعدی ، ریسک خودش رو داره »
با دروغ همدستی ، از غرور لبریزی ... جای آبرو داری ، آبرومو میریزی ... خاک بر سرش ... آخه مرد حسابی ، تو چیکاره ای که نشستی بر و بر زل زدی تو چشم دکتر و باهاش درمورد وضعیت واژینال من بحث میکنی ؟ عرق سردی که بر پیشونی داشتم و اینهمه وقت رو پیشونیم حفظش کرده بودم ، راه به پایین گرفت ... شر شر ... برگشت سمتم ... نیمچه لبخندی موذی وار رو لب داشت ... خودش رو به سمت میز دکتر سُر داد ، برگه ای دستمال کاغذی از جعبه بیرون کشید ، و در کمال پررویی گرفت جلو من ... منظورش روشن بود : عرقت رو خشک کن ... 
دوباره رو به دکتر کرد با جدیت کامل : « گذشته از این ، از سر بودن دستهاش میناله ... پدر منو دراورده از بس نال و نال میکنه ... میگه فعالیتم زیاده ... » زخم میزنی اما ، از جذام بیزاری ...
دکتر دوباره نگاه جدی به من کرد ... آزمایشها و نتیجه سنوگرافی رو چک کرد ... لبخند زد ... : « خوب یه خورده اش از نازه ... خانومتون بارداره ... ناز زن باردار رو باید کشید ... بقیه اش هم برمیگرده به عوامل متفرقه و جانبی ... فعالیت برای زن باردار خوبه ... عزیزم ... همین فعالیت زیاد باعث میشه هم عضلاتت سفت تر بشه ، هم جنینت بهتر رشد کنه و هم زایمان بهتری داشته باشی ... اگه تو مچ دستت مشکلی نداری و ساق پات هم سوزن سوزنی نمیشه ... پس هم سندروم تونل کارپال منتفیه و هم ترومبو فلیت ... اکثر این سوزن سوزن شدن نوک انگشتهای دست و پا ، بخاطر استفاده نا مناسب از اونهاست ... هر وقت دردی مشابه درد زایمان داشتی ، تنگی نفس ، سردرد سرگیجه ، حالت تهوع ، خونریزی ، فشار خون کم یا زیاد ... اونموقع بهتره فعالیتت رو کنترل کنی حرکات جنینت چطوره ؟ » 
بدون اینکه منتظر جواب من باشه ، تند و سریع گفت : « خوبه ... مرتب تکون میخوره ... » 
دکتر لبخندی به لب نشوند : « خوب الحمدالله وضعیت جنینت رو به راهه ... وضعیت واژینالت هم رو به راهه ... مشکلی تو نگهداری بچه نداری ... به گردن و شونه هات فشار نیار ... بین کار مرتب ورزشهای دستی و گردنی انجام بده ... فعالیتت رو کمتر کن ولی لازم نیست خیلی کم یا قطعش کنی ... خوابت رو هم تنظیم کن ... دو هفته ای یک بار هم برای چکاپ بیا اینجا ... اگه زیر دلت درد گرفت ، رون ، لگن ، پشت ، ساق پات متورم و دردناک شد ... یا خونریزی داشتی و یا دردهایی شبیه درد زایمان با فاصله بیست دقیقه یا کمتر ، اون موقع سریعا اقدام کن ... یه سری قرص هم برات مینویسم که استفاده کن ... نیازی به تولد زودرس نیست ... اگه هم لازم میدونی ، میتونم برات تست اعصاب بنویسم ... » 
اخم کردم : « نه مرسی ... فکر نمیکنم نیاز باشه ... » 
چشم غره ای به مهندس رفتم دوباره برگشتم سمت دکتر : « همون فعالیتم رو محدود میکنم ، فکر کنم درست بشه ... » لبخند موذیانه ای رو لب داشت ... 
به محض خروج از مطب دکتر ، طلبکار برگشتم سمتش : « دلت خنک شد ؟ همه بدبختیم مال خر حمالی کردنه ... دیدی که دکتر چی گفت ؟ دیگه حق نداری ازم مثل خر کار بکشی ... » 
خندید ، پر صدا خندید : « بلا نسبت خر بیچاره ... پولای منو زودتر جمع و جور کن ... خرحمالیت پیش کش ... دیگه نمیخواد کارهای توی شرکت رو انجام بدی ، فقط برو دنبال صورت وضعیت ها ، بقیه کارهات رو بین خانم حمیدی ، آقای شمس و آقای حسام تقسیم میکنم ... کارهای حسابداری هم که کار نیست ، چارتا فاکتور میخوای وارد کنی ، یه چک بنویسی ، یه دو تا لیست پرینت کنی ... دیگه اینهمه ناز و ادا نداره ... دیدی که دکتر چی گفت ؟ برای من ناز نکن ... من فقط بابای بچه تم ، شوهرت که نیستم ناز کنی برام ... » 
« هوی هوی ، حواست رو جمع کن ، پسر خاله نشی ... من در حد همون بابای بچه هم قبولت ندارم ... شوهر ... تو میدونی اصلا شوهر بودن یعنی چی ؟ »
تلخ شد ، دیوونه ... : « نه نمیدونم ، ولی سعی میکنم هر چه زودتر آقا رضا رو پیدا کنم ازش بپرسم ... » با دروغ همدستی ، از غرور لبریزی ... جای آبرو داری ، آبرومو میریزی ... 
دلم میخواست همونجا دراز به دراز میمردم ... بیشعور ...تموم زورش رو زد ، تا حرف رو به اینجا بکشونه ... میدونستم این گربه ای نیست که محض رضای خدا موش بگیره ... : « اگه اون شوهر بود باهاش میموندم ... اون وقت نیازی به برگ چغندری به اسم مهندس امیر سام شایسته نداشتم ... منو برسون خونه ام مهندس ... » هیشکی از تو راضی نیست ، از همه طلبکاری ... من که از تو دل کندم ، بس که مردم آزاری ...
توی روزهای بعد از اون ، کارم سبک تر شده بود ... ولی خوب بازم باید برم دنبال اموال آقا ... این خیلی خسته کننده تر از نشستن و تایپ کردنه ... بی رحم ، بی انصاف ... تیشه برداشته ، میکشه به ریشه منه بیچاره ... جنگ عصبی ، یه تنه و بی اسپانسر ... حکم ابدی منه ... هفت خط و مرموزی ، مثل مهره ماری ... مهربون شدی امروز ، باز چه نقشه ای داری ... 
بالاخره ، بعد از چهار هفته پا به پای مهندس جون کندن !! امروز ... همین امروز که الی القاعده باید میرفتم دنبال صورت وضعیت نفتکشها نزدیک پارک وی ، فرصتی برای یه مرخصی اجباری پیش اومد ... آنی صبح کله سحر تماس گرفت ... اراک رو رد کرده بود وقتی زنگ میزد ... امروز نزدیک ظهر میرسه ... باید میرفتم ایستگاه قطار دنبالش ... آدرسم رو نداره ... با کلی دو دو تا چارتا کردن ، عاقبت دل به دریا زدم ، صبح اول وقت ، قبل از اینکه بخوره پس کله اش و راهی دفتر بشه ، باید خودم رو بهش میرسوندم ... مانتو خفاشی گل و گشادم رو تن کردم ، شالم رو به سرم کشیدم ، کفشهای تابستونه پاشنه تختم رو به پا کردم ، یه دور تو خونه چرخیدم ، از تر و تمیز بودن خونه مطمئن شدم ، راه افتادم سمت واحد مهندس ، انتهای راهرو ... ده بار زنگ زدم ، سه بار مجبور شدم با گوشیش تماس بگیرم ، عاقبت از خواب خرسیش بیدار شد : « بله ؟ » 
یه دور دیگه بسم الله گفتم : « سلام مهندس ... صبح بخیر ... » 
صدای دو رگه اش داد میزد هنوز خوابه ... : « شما ؟ »
احمق سلام هم بلد نیست : « منم مهندس شراره ... میشه درو باز کنین ؟ »
خواب تو چشمش بود یا گیج میزد یا تماس من نا محتمل بود یا طبق معمول موذیگریش گل کرده بود ؟ : « شراره کدوم خریه دیگه ؟ »
عصبی شدم ... : « به همین زودی مامان پسرتو فراموش کردی مهندس ؟ در رو بار کن من پشت درم ؟ »
« پشت در چه غلطی میکنی ؟ »
این دیگه خیلی رو داشت ... : « همون غلطی که هر شب شما میکنی ... لطفا در رو باز کنین ... » 
حرف از دهنم در نیومده در رو پاشنه چرخید ... موهاش بهم ریخته بود ... یه تیشرت سفید تنش بود ، یه گرمکن سورمه ای ... دستی به دور گردنش کشید ، دهن دره کرد : « فرمایش ... » 
حیف که کارم گیره وگرنه میدونستم چه جواب دندون شکنی بهش بدم : « سلام » 
« فرض کنیم علیک ... فرمایش ؟ »
« مهندس من امروز نمیتونم بیام سر کار ... کار دارم ... » 
« حالا اینجا کارمندی ؟ یا مامان پسر من ؟ ... »
« چه فرقی داره ؟ خواستم اطلاع بدم بهتون ... » 
« اووَخت ؟ »
« راستش مهمون از شهرستان میاد برام ، باید برم ایستگاه قطار دنبالش ... نمیتونم بیام ... میشه ؟ »
« نه نمیشه ... شما میتونی تشریف ببری شرکت ، بر گ مرخصی پر کنی ، تحویل آقای شمس بدی ، آقای شمس تحویل من بده ، اگه موافقت شد ، میتونی تشریف ببری ... » 
« آخه مهندس ، من تا بیام شرکت و برگردم ، کلی وقتم تلف میشه ... زشته مهمونم میمونه پا در هوا ... » 
« به من چه خانوم ... بار آخرت باشه برای کارهای اداری میای پشت این در رو میزنی ها ... من چه گناهی کردم که حاجی صاف برات یه خونه گرفته جفت من ؟ که هی دم به دقیقه کارای شرکت رو بیاری بکوبی تو ملاج من ؟ » 
« ای بابا ، مهندس ... موقعیت اضطراریه ... وگرنه مزاحمت نمیشدم که ... خواهش میکنم درک کنین ... » 
« من درکم کجا بود ؟ ... نمیدونم یعنی چی ... شما تشریف ببر شرکت ، کلید خونتو بده ، میدم افشید بره دنبالش ... شما بجای لیدری کردن ، برو بچسب دنبال پول دراوردن ... مگه نه امروز باید بری دنبال صورت وضعیت ؟ ها ؟ »
« خوب میرم ... امروز که چهارشنبه ست ... اینا در حالت عادی منظم سر کارشون نیستن ... بخدا برنامه شون دستمه صبح تا برسن جلسه صبح گاهی دارن ... یه چرخی تو اتاقای هم میزنن ، بعدش میرن صبحونه ساعت ده و نیم یازده برمیگردن سر کارشون ... یه دو تا چایی میخورن بعدم میرن نهار ... ساعت دو و نیم تازه برمیگردن چونشون رو گرم میکنن ... تا بجنبن نصفشون با سرویس ساعت 3 در میرن نصف دیگه هم ساعت سه و نیم یه چند تایی هم تحمل میکنن تا چهار و بیست ... تازه این مال هر روز هفته بجز چهارشنبه ست ... بذار برم ، در عوض قول میدم شنبه اول وقت برم دنبال کارش تا چکشو نقد نکردم بر نگردم شرکت ... » 
« نمیشه مادام ... با من یک به دو نکن ... برای بچه ت خوب نیست اینهمه حرص ... اصلا تو برو دنبال کار ، من خودم قول میدم برم دنبالش ، اوکی ... » 
« آخه چرا حرف زور میزنین ؟ شما از کجا باید بدونی که دنبال کی باید بری ؟ »
« همین که گفتم ... میگی ، میفهمم ... حالا هم اگه میخوای امیر فرخم باباشو ببینه ، بفرما تو ، اگه هنوز کارمند منی ، بفرما شرکت ، تاخیر نخوری ... کسر کار برات میزنم ها ؟ » 
« اقلا بذار خـودم بیام باهات ... زشته ، تو رو نمیشناسه ... »
« ای بابا ... خوب آشنا میشم ... چقد چونه میزنی ؟ من زنه پر چونه دوست ندارم ها ... برو دیگه هانی »
احمق خودخواهی زیر لب زمزمه کردم که صد البته شنید ... : « پس نرو تا برم کیفمو بردارم ، کلید آپارتمون رو هم بهت میدم ، نزدیک که شد بهت اس میدم بری دنبالش ... خودتو غرق چت کردن نکنی فراموش شه ها ... تر و خدا سامی ... »
با دست رو دهنم کوبوندم ... جلو جفت چشماش ... ای بابا ... نمیدونم چرا زبونم جلو این بابا هی هرز میره ... حالا تو این هیلی ویلی سامی چی بود ؟ زیر چشمی پاییدمش ... بیتفاوت بود : « اگه الان مامان امیر فرخی ، اشکال نداره ، نمیخواد رنگ به رنگ شی ، ولی خدا به دادت برسه اگه کارمندم باشی ... مطمئن باش با یه اردنگی از کل این کره خاکی شوتت میکنم بیرون ... من خوشم نمیاد با کارمندای شرکت سلام علیک کنم ، وای به روزی که بخوان صمیمی تر از دوستام صدام کنن ... حاج خانوم هم هنوز جرات نکرده منو اینجوری صدا کنه ... »
مظلوم شدم ، سر به زیر انداختم : « ببخشید مهندس ... از دهنم پرید ... در ضمن ، من عادت ندارم دم در خونه همکارا برم و باهاشون خوش و بش کنم ... »
« حالا مثلا این خوش و بش بود ؟ همون احمق بیشعوری که گفتی ؟ فکر نکن کر بودم نشنیدم ها ... برو نگران نباش ... »
کلید رو از دسته کلیدم جدا کردم ، کیفم رو زیر بغل زدم و از در خونه اومدم بیرون ... چاره ای نبود ، باید بهش اعتماد میکردم ... بازم جلو در آپارتمانش ایستادم ... کلید رو بهش دادم ، و بازم برای بار چندم ، التماس آمیز تو قیافه اش نگاه کردم : « دیگه سفارش نمیکنم ها مهندس ... تو رو خدا حواست به مهمونم باشه ... » 
« خیلی خوب بابا ، گریه نکن ... چشم ... مامان امیر فرخی دیگه ، کاریش نمیشه کرد ... تو برو ، منم اس زدی میرم دنبال مهمونت ... »
ب
ا دلی پر آشوب و فکری پر هذیون ، رفتم ، رفتم و اعتماد کردم ... مجبورم اعتماد کنم ... از کجا ؟ چطوری ؟ نمیدونم ... یه حسی درم زنده شده ، یه حسی که میگه میشه به این مرد سراپا نخوت و غرور ... به این دخمه پیچیده حسادت ، به این متظاهر پدر نما ، به این طناب پوسیده چنگ بندازم ... اعتماد کنم ... فقط اگه ... اگه این نگاه زرد ، تو آشیونه اش نفرت جمع نمیکرد ... 
امیر سام ، گره کور زندگی من ... کجا بود ، از کجا اومد ؟ از کی منو معتاد سر انگشتهای نوازشگرش کرد ؟ و منی که قبل از این همه اتفاقات حتی دوست نداشتم ببینمش ، چطور معتاد دیدنش شدم ؟ چرا امروز ، نه از سر اجبار ، که از دل براش جون کندم ؟ ... اون چی ؟ اون مجبور بود بره دنبال آنی ؟ میتونست نره ... میتونست بهونه بیاره ... میتونستم زنگ بزنم و بگم با آژانس بیاد ... همینطور که زنگ زدم و گفتم کسی رو جای خودم میفرستم دنبالش ، همینطور که مشخصات ظاهریش رو پرسیدم و بهش گفتم بشینه توی ایستگاه اتوبوس ، ضلع شمالی میدون راه آهن ... همینطور میتونستم بهش آدرس بدم بیاد خونه ، میتونستم کلید براش بذارم ... میتونستم ... من که باهاش رودربایستی نداشتم ... چرا پیشنهاد داد ؟ چرا چرا از بازی خوشش میاد ؟ چرا من از این بازی خوشم اومده ؟ یه خورده زود نیست ؟ دلبسته شدن به نوک انگشتهای نوازشگرانه بیتفاوت و پر نفرت ... اونهم در عرض یکماه ؟ تو این وقت تنگ ... از مردی که میدونی مال تو نیست ... میدونی سهم تو نیست ... میدونی حق تو نیست ؟ شاید چون اونم مثل منه ... شاید چون اونم میخواد خودش باشه و خودش مثل منه ... این همون وجه مشترک میون شخصیت اون و سامانه ... سامان هم میخواست خودش باشه ... میخواست خودم باشم ... ولی خود من رو دوست داشت ... این چی ؟ از این رفتارهای مالیخولیایی اسکیزوفرنیک چه قصد و نیتی داره ؟ قبلا ازم دور بود ... اصلا بحساب نمیومد ... تو چشمم نبود ... الان چرا اینقدر آشناست ؟ چرا از همه آشناتره ؟ حتی با این لحن بیزار و بی ادب ؟ چرا دوست ندارم دم به دم گوشی تلفن رو بردارم و زنگ بزنم به حاجی و ازش شکایت کنم ؟ چرا دوست ندارم حاجی میون ما باشه ؟ چرا دلم میخواد دختر های خاله شب نیان پیشم ... چرا چند شبه نمیخوام بیان پیشم ... چرا دلم میخواد تموم این لحظات بیزاری رو ... فقط من باشم و او و میون ما این نبض تپنده ؟ چرا نفساش بوی غریبه نمیده ؟ چرا شرمم نمیاد ؟ ها که دختر اُپن مایندی بودم ... در اوج سانسور شخصیتی شهید و حمید و سعید ، بازم باز بودم ... فکرم ... ذهنم ، رفتارم ... باز بود ... کثیف نبودم ولی بسته هم نبودم ... باز بودم ... زیر آبی میرفتم .. شیطونی میکردم ... خجالت نمیکشیدم ... ولی توی روابط بشدت بسته بودم ... خودم میخواستم بسته رفتار کنم ... با سامان ... گاهی شیطنت میکردم ولی نه از مرزی فراتر ... رضا ، اصلا هیچ هیجانی برام نداشت ... چرا لمس دستهاش اغوام نمیکرد ؟ چرا گرمم نمیکرد ... چرا سردم نمیکرد ؟ چرا باهاش سرد بودم ، سردتر شدم ؟ چرا سر انگشتاش مور مورم نمیکرد ؟ چرا تو اوج احساسات بازم بی حس بودم از حضورش ؟ چرا هوای داغی که از نفسش به پوستم میخورد ، بوی ته معده اش رو به دماغم میکشوند و بدم میومد ؟ چرا ؟ شاید چون ، مثل من نبود ... جفت من نبود ... زودتر از سامان از ذهنم گریخت ... داشتم بهش عادت میکردم ، ولی همین عادت هم ذره ذره بود ... تند و پر شتاب نبود ... داشتم عاشق سامان میشدم ... ولی فقط داشتم ... ذره ذره ... آهسته ، پیوسته ... تو دو سال ... نه یک ماه ... این سرعت و شتاب ، ناگهان ... منو به کجا میبره ؟ این همون ایستگاهی بود که باید میدویدم تا بهش برسم ؟ اگه تنها این محرمیته که منو چنین شتابان ، به سمت عادت ، به سمت ناکجا آباد ... به سمت و سویی که اسمش رو هم جرات ندارم تو ذهن بیارم ، میکشونه ، چرا با سامان تو دو سال هم نرسیدم ... به این همه احساس متضاد نرسیدم ؟ چرا با رضا ... شوهرم ... پدر بچه ام ، به هیچ جا نرسیدم ؟ با رضا ، به مرز عادت هم با ماده و تبصره ... کور مال کور مال ... سلانه سلانه نزدیک شدم و بازم بهش نرسیدم ... چرا نه متنفر شدم ازش نه مشتاق ؟ ولی این ... اینی که دقیقه به دقیقه متضاد پروری میکنه ... ذهنم رو درگیر میکنه ... نفرت ... محبت ... نیاز ... جنگ ... مقاومت ... تند ، پر شتاب ، با سرعت ، رنگ به رنگ میشه ... اونهمه ندیدن ، عاقلانست که به یکباره تبدیل بشه ؟ رنگ عوض کنه ... اونروزها خیلی نگذشته ان ... ولی ... خیلی دورن ... خیلی ... یادم نمیاد از کی مرز بین ندیدن و همه تن چشم شدن و خیره به دنبال او گشتن در هم تنیده شد ... این جاده یه طرفه ... کی دو طرفه شد ؟ کی عملش با عکس العملش برام مهم شد ؟ چطور ؟ با چند شاخه گل زرد داوودی ؟ با یه صیغه خنده دار که در اون لحظه نمیدونستم من بگم قبلتُ یا حکم کنم به این نبض تپنده که بگه قبلتُ ... به جای من ؟ شاید از وقتی که حاجی رفت ... شاید عمدا رفت ؟ شاید منو تو این برزخ به عمد تنها گذاشت ... با شریک برزخیم ؟ گیرم ، من اونو بخوام ، اون از من چی میخواد ... گیرم اون باشه آشنا تر از هر آشنایم ... من چی ؟ من برای او چه هستم ؟ مامان پسر قلابیش ؟ یا فراتر ؟ شخصیت روز ... شخصیت شب ... کدوم حقیقته ، کدوم سراب ؟ چرا مرز بین واقعیت و خیال گم شده ؟ تو هاله ای از غربت ابر وار میون ما گم شده ؟ کدوم حقیقت داره ؟ حکم زور جون کندن روزانه ، یا حکم زور جون کندن شبانه ؟ که من به هر دوی این جون کندن معتاد شدم ... صبوریم کمه ، بیقراریم زیاده ... چقدر بیقرارم منه صاف و ساده ...
آنی زنگ زد : « شری ، خوشتیپه کیه فرستادیش دنبال من ؟ » 
خندیدم ... مستانه خندیدم : « چطور ؟ میخوای بری تو کارش مخشو بزنی ؟ »
خندید ... آروم خندید و یواش تر حرف زد : « آره با هیمن توله تو بغلم ... خیلی هم بهم میاد مخ بزنم ... »
تلخ شدم : « با یه توله تو شیکم چی ؟ میشه مخ زد ؟ »
بازم خندید ، طعنه حرفمو نخونده خندید : « آره ... تو باشی آره ... دیوونه تو که عاشق نبودی ... کی شوور کردی ؟ مگه فتوا ندادی ، شوی نکنم هرگز هرگز الا به عشق ؟ ... همونروزای طلاق و طلاق کشونت که برات شوهر پیدا کردم ، کری میخوندی ... چطور شد شیطون شدی ؟ » 
خنده ام گرفت : « خودش گفت شوهرمه ؟ »
« آره ... الانم اینجاست ... تو آشپزخونه داره برام قهوه درست میکنه ، منم مثلا میخوام لباس راحتی تن کنم ... تو اتاق توام ... قابل اعتماد ؟ نیاد بپره روم ... »
« خاک تو مخت آنی ... الان میام ... نترس ... کاری به کار تو نداره ... لیستش پر و پیمون پره ... »
« آخه چطوری ... کی زن این شدی ؟ ... »
« گفته بودی بعد از امتحانات پسرت میای ... منم چیزی بهت نگفتم ... خواستم بیای بهت بگم ... جریان داره ... بعد برات سر فرصت تعریف میکنم ... بذار برم بانک یه چکه بذارمش به حساب ... سریع میام ... چیزی خواستی بگو برات بیاره ... »
« باشه ... زود بیا منتظرم ... صدای یه زن میاد ... کیه ؟ »
« نمیدونم ... آها شاید خواهرشه ... تو برو پیششون ... منم تا یه نیم ساعت دیگه کارم تموم برمیگردم ... » 
ای کاش میشد با همین شیکمم مخش رو بزنم ... میشد بیشتر ازش انتظار داشته باشم ... میشد تنهاییم رو باهاش قسمت کنم ... میشد از عطر گرم نفسش مست بشم ... نخورده جام می ، مست بشم ... عزیزم ، چقد تلخه کام من از تو ... 
کلید نداشتم ، زنگ در رو زدم ، شدیم برعکس ... هر شب هر شب ، من پشت اون در ، اون جای من جلوی در ... امروز ... الان ، من جلو این در ، در خونه ام ، منتظرم تا در رو پاشنه بچرخه ... بچرخه و اون در رو بروم باز کنه ... من که شاخه گل زرد داوودی ندارم ... ولی مهر دارم ... مهر ... حتی بی پرداخت مهریه ... اگه اون شاخه شاخه مهریه میده ، من نفس نفس ، مهر تو ریه هام دمیده میشه ... من ضربان به ضربان ، مهر به دهلیز چپم فشار میاره ... راه رگ رگ بدنم رو میگیره و جاری میشه ... سه ماه طول کشید ... کوبید ... ضربه زد ... پذیرفتم ... این نبض تپنده رو پذیرفتم ... نبضی که تشخیصش از کوبشهای رگ و پی ام سخت بود ... سه ماه طول کشید تا جای خودش رو تو قلبم ، تو دهلیز چپم ، پیدا کرد ... راه گرفت ... رگ به رگ ... ولی این غریبه پر دروغ ... به ماه نکشید ، راه خودش رو پیدا کرد ... آشنا شد ... با رگ به رگ این نبض لعنتی توی تموم رگهام جاری شد ... آشنا شد ... بی هیچ نجوای عاشقانه ای ، آشنا شد ... تو نی نی گرده های زرد رنگ چشمهاش ... غرق شدم ... لبخند زدم ... چشمم به دستهای خالی از داوودی زرد افتاد ... خندیدم ... مهر خواستم ... مهر دادم ... صبوریم کمه ، بیقراریم زیاده ... چقد بیقرارم ، منه صاف و ساده ...
« سلام »
« سلام خانوم ... خسته نباشی مادام ... آخ اخ آخ چقد عرق کردی ... من متاسفم که اینهمه فشار و استرس رو تحمل میکنی ... » 
« جونم ؟؟؟ » مهربون شدی امروز ، باز چه نقشه ای داری ؟ ...
« جونت سلامت ... بفرما تو ... قدم رو چشم و جون ما بذار ... » صدای خنده های خفه آنی و افشید از توی سالن میومد ... صد درصد شنوای مباحثه دو نفره ما دم درب ورودی هستن ... دلم برای آنی پر کشید ... دلتنگ بودم ... شدم ... بیشتر شدم ... پریدم تو ... آغوش پر حجمم رو باز کردم ، بلند و پر صدا : « آنی ... عزیزم ... دلم یه ذره شده بود برات ... جیگر خاله رو باش ... وای چه خوشکله ... آنی تو هیبت پسرونه ست ها ... چی کردی تو با این ته تغاریت ... علی چرا نیومد باهاتون ... » 
آنی با احتیاط خزید تو آغوشم ... : « اوی اوی اوی ... حواست رو جمع کن ... بزنی بچه بیچاره رو پرس کنی ... چه خوشکل شدی نا کس ... پسر اینقد خوشکلت کرده ؟ »
صدای افشید ، دور تر اومد : « سلام زن داداش ... خسته نباشی ... حواست به نی نیمون باشه له نشه ... کنترل کن خودتو ... » جانم ؟ زن داداش ... از این ناپرهیزیا نمیکرد افشید ، گاهی ... لبخندی رو لبش بود ... شاید عمق صمیمت من و آنی براش ملموس نبود ... چیزی بین من و آنی نیست ... قایم کردنی از هم نداریم ... لختیم ... برهنه ... مادر زاد ... 
تو بازی جدید حل شدم ... رل گرفتم ... بازی کردم ، حل شدم : « سلام افشید جون ... خوبی عزیزم ... خسته نیستم ... کارای سام که آدمو خسته نمیکنه ... اون خسته شد رفت دنبال آنی جون ... » 
بازی خوبیه ... خوشم میاد ... اونا که عمق صمیمیت من و آنی رو بی خبرن ... پس بتازم خوبه ... چشم چرخوندم ... لبخند به لب داشت ... موذی و مردم آزار ... بازی میده ... بازی میکنه ... بازیگره ... خوش نقشه ... حرفه ایه ... : « ای بابا ... این چه حرفیه مادام ؟ ... آنی جون اینقد خوش مشرب و خوش صحبته که اصلا بعد مسافت رو حالیم نشد ... در ضمن تو باید منو ببخشی ... نباید اینقد بهت فشار بیارم ... پسرم چطوره ؟ »
لبخند زدم ... بی ریا ... مجلس بی ریاست بسم الله : « از احوال پرسیای بابا جونش ... خوبه مرسی ... »
لبخندش عمیق تر شد ... حل تر شد ... جا افتاد ... تو نقشش جا افتاد : « اذیتت نکرد ؟ ... کارت با این وروجک پر سر و صدا راه افتاد ؟ اخم نکرد ؟ لگد پرونی نکرد ؟ »
لبخندم رو نگه داشتم ... چشمام رو هم زوم کردم : « نه ... میدونه کار باباشه ... اذیت نمیکنه ... بیا بشین ... چرا سر پا ؟ »
« خواستم برم شرکت ، دیدم زشته آنی جون رو تنها بذارم ... زنگ زدم افشید هم بیاد ... حرف همو خوب میفهمن ... کلی دل و قلوه دادن به هم ... » 
لبخندم رو رو نمایی کردم ... چرخیدم ... سمت افشید ... سمت آنی ... سمت امیر سام ... : « مرسی افشید جون ... ببخش تو رو خدا ... سامی نگفت مزاحم تو میشه ... » چه پررو شدم من ... سامی ... ولی خودش گفت ... گفت که اگه مامان پسر من باشی ، اشکال نداره بگی سامی ... تو بازی پررو شدن مجازه ... : « تو هم ببخش آنی جون ... سامی گفت نرو ... من یه دندگی کردم » 
ابروهاش با یه سوت پرید بالا ... لبخندش رنگ گرفت ... واژه ساخت ... باهام حرف زد « اینجای آدم دروغگو » ولی از زبونش بیرون زد : « بس که لجبازی ... فکر قلب ضعیف من که نیستی ... تا تو برگردی دلم هزار راه رفت ... » 
آنی خندید : « وای شری ... چه شوهر مسئولی ... » 
خندیدم ... پوزخند ... آنی نفهمید ... لازم نبود الان بفهمه ... فعلا بازی جذابه ... حیفه با رنگ حقیقت زشت بشه ... سیاه بازی بشه ... : « کجا شو دیدی ... هم عاشقه ... هم مسئول ... هم دلسوز ... هم بچه دوست ... خدای احساسه ... » چشمک زدم ... هر سه دیدن ... هر سه خندیدن ... همسفر شدن ، مثل در بدر شدن خوبه ... پس قدم بزن با من ، توی راه و بیراهه ... 
آنی غلیظ تر خندید ... حقیقی تر خندید ... : « بی وجدان ... چرا بیخبر ؟ داشتیم ؟ ... موذی ... چرا منو دعوت نکردی ... این جور مواقع غریبه میشم ؟ »
جای منو پر کرد ... بجام زبون چرخوند ... تیز ... تلخ ... پر طعنه : « خبری نبود ... بی خبر و بی سر و صدا ... یه عقد محضری بود دیگه ... حال خانوم رو براه نبود ... فعلا تو همین مرحله تیک آف زدیم ... ایشالا بعد حموم ده روزه اش ، از خجالتتون در میایم ... هم ختنه سورون دعوتین ... هم عروسی ... مگه نه شری ؟ »این حریف خسته رو ، خسته تر نکن ... این درای بسته رو ف بسته تر نکن ... این همه سنگ نپاش ، اینهمه سخت نگیر ... خوان هفتصدم گذشت ... این چه هفت خوانیه ؟ ... 
عرق کردم ... شرم کردم ... مچاله شدم ... همه خندیدن ... من خورد شدم ... لب فشردم ... آنی قهقهه زد : « وای شری ، چه شوهر با مزه ای داری ... ختنه سورون و عروسی با هم ؟ ضایعات داره که ... یه خورده با این شوهر عصا قورت داده من آشناش کن ، بلکه تاثیر پذیری کنه ، از اون حال و هوای دکتری در بیاد ... خیلی خشکه با مزاجم سازگار نیست ... » امیر سام بلند بلند خندید ... افشید لب گزید و خندید ... من لب گزیدم و پیچیدم ... جای آبرو داری ، آبرو مو میریزی ... هفت خط و مرموزی ، مثل مهره ی ماری ...
بلند شد ... اومد کنارم ... دستش رو گرفت رو سر شونه ام ، محکم فشار داد ... خم شد ... بوسید ... گونه ام رو بوسید ... برای اولین بار گونه ام رو بوسید ... صورتم تر شد ... ها کرد تو صورتم ... نفسش دم شد ... دمش جون داد ... جون گرفت ... : « عزیزم ... شما راحت باشین ... غذا هم گرفتم براتون ... خسته نباشی بازم ... من برم شرکت ... پرینت بانک رو هم آوردی باهات ؟ » 
نفس کشیدم ... تند و مقطع ... : « آره ... » دست کردم تو کیفم ، برگه ها رو گرفتم جلوش ... این چه راه و رسمیه ، این چه امتحانیه ...
باز کرد نگاه کرد ... لبخند زد ... به رقم بالا رفته حسابش لبخند زد ... چشمک زد ... : « مرحبا به این خانوم همه فن حریف ... کارت بیسته ... خودت آخر بیستای دنیا ... امری نیست ، آنی خانوم ؟ شما با من میای افشید جان ؟ » جوابم نکن ، مردم از ناامیدی ... شاید عاشقم شی ، خدا رو چه دیدی ؟
افشید لبخند زد : « چرا منم میام ... خوشحال شدم آنی جون ... ایشالا شب بازم بهت سر میزنم ... شما هم بیا بالا ... شری جون بیارش یه سر بالا ... قدم رنجه کن خانوم ... آپارتمان ما رو هم نور ببخش ... مثل آپارتمان شما نمک نداره نمک گیر کنه ... » برگشت سمت امیر سام ... لبخند زد : « مگه نه ؟ » شاید عاشقم شی ، خدا رو چه دیدی ؟ ...
آنی سرخ شد ... : « خواهش میکنم مهندس ... چوبکاری میفرمایید ... خجالتم دادین ... ایشالا به جبران ... همینطور شما افشید جون ... حتما میام ... مگه نه شری ... »
از سر اجبار لبخند زدم ... : « حتما ... » خیال کن جواب منو دادی... عزیزم جواب خدا رو چه میدی ؟ ...
خجالت میکشم ... چشمام بی اختیار شدن ... کنترل ندارن ... شبا جاشونو خیس میکنن ... آبرومو میبرن ... 
**********
قسمت ششم:
بالاخره با آنی تنها شدم ... نشستم جلوش ... اعتراف خواست ، اعتراف کردم ... به همه چی صاف و صادق گفتم ... صاف و صادق پرسید ، صاف و صادق : « شری ، اینو از کجا یافتی ؟ ... نگفته بودی ؟ حقش بود ضایعت میکردم ، جلو چشم خودش و خواهرش تف تو روت مینداختم ، حالا دیگه با ما هم بله ؟ نامرد ... »
« آنی ، لوس نشو ... منو تو و این حرفا ... نداشتیم که ... خاله زنک شدی ... » 
« نه تو شدی ... یواشکی ، چراغ خاموشی ، شوهر کردی ؟ »
« به جون آنی اونطور که تو فکر میکنی نیست ... » 
« فعلا که هست ... عاشق پیشه ... گرم ، پر احساس ... شوخ ... خنده رو ... همونی که میخواستی ... کور از خدا چی میخواد ... یه جفت جور ... خدا خواسته برات دیگه ؟ این وسط آنی گور به گور شده ، لولوی کدوم خرمنیه ... »
« دِ اشتباه میکنی گلی ... بخدا اصلا اونی که تو فکرش رو میکنی نیست ... تو این چند ماهی که ندیدمت خیلی اتفاقا افتاد ... نمیخواستم کامت رو تلخ کنم ... تو چه گناهی کرده بودی که هر دم و دقیقه کوله بار بدبختیمو رو سرت آوار کنم ... بچه سر شیر داری ، برات خوب نیست ... اینهمه خبر مهیج بد از بد بدتر ... » 
« بله شما حق داری ... دیدم چقد بده ... خدا در کیسه اش رو سفت میکنه ، دلش نمیاد از این بدها راه براه تو چنته ما بذاره ... مدام تو رو مستفیض میکنه ... منم خواستم نداد ... »
« خدا نکنه برای تو از این چیزا بخواد ... بهت که گفتم ... در بدری و بی آبروییم رو برات گفتم ... غیظ و قهر خانواده ام رو برات گفتم .... بعد همه اینا ، یه دفعه ، از کجا ، نمیدونم ؟... از اعماق تاریخ ، خدا فرشته ای بر من آدمیزاد سر تا پا گناه نازل کرد ... جریان حاجی شایسته رو که سر بسته برات گفته بودم ... اینا پسر و دختر همین حاجی شایسته هستن ... نمیدونن ... جریان منو تو رو نمیدونن ... به اصطلاح میخواستن آبرو داری کنن ... نمیخواستن تو از درون این ماجرا با خبر بشی ... » 
« چی میگی ؟ یعنی این خوشکله شوهرت نیست ؟ همش پشمه ؟ »
« نه شوهرمه ... اینش راسته ... »
« خو ... پَ چی ؟ چی میگی تو ؟ این صغری کبری چیدنا چیزی رو عوض نمیکنه ... »
« نه جون تو ... صغری کبری نمیچینم ... باید بهت بگم خودت کلاهتو قاضی کن ... حقیقت اینه که ، این همش یه معامله پایاپایه ... اون نام و نشون و مشروعیت به بچه من میده و اونو از چنگ رضا و باباش در میاره برام ... حاجی هم هر چی پوله پروژه هاشه میده به اون باحاش عشق و حال کنه ... همین ... » 
« چی ؟ واضح بگو ... بخاطر پول ؟ ... حاجی این وسط چیکارست ؟ چطور اینقد ارج و قرب پیدا کردی ؟ »
« گفتم که از اعماق تاریخ اومده ... حاجی آشنای مامانمه ... زیر جولکی با مامانم همکاره ... دست به خیره ... کارش کمک کردنه ... همونیه که منو بدنیا آورده ... تو اون نیمه شب زیر بمب و بارون ... » 
« ولی تو که گفتی خودت با پاهای خودت اومدی تو این دنیا ... »
« نه ... منم تازه فهمیدم ... من با پاهای خودم نیومدم به این دنیا ... من با دستهای حاجی اومدم به این دنیا ... حاجی مامانو سر من زائونده ... اینو به هیچکی نگفتن ... بابا و داداشامو که میشناسی ... این یه رازه ... کسه زیادی ازش خبر نداره ... ماما قبل عقد بهم گفت ... بعدشم که اینهمه زحمت کشید ... طلاقم رو از رضا گرفت ... تموم حق و حقوق رضا از داشتن این بچه رو هم از حلقومش بیرون کشید ... طلاقم رو هم به عقب تر از تاریخ بارداریم ... به قبل از اینکه از خونه حاجی مقدم بزنم بیرون ... به قبل از اینکه بیام پیش تو ، به همون روزا تاریخ زد ، ثبت کرد ... عقدمم به همون سه ماه و ده روز بعد از اون تاریخ ... به قبل از بارداریم ... نمیخواد بچه بزرگ شد ، هیچ علامت سوالی از هویتش ، براش پیش بیاد ... ولی با این کارش ، منو انداخت تو یه هچل بزرگتر ... آنی دارم دیوونه میشم ... »
« چرا ؟ خوب خدا خیرش بده ... هم خودش هم پسرش رو ، دیگه مشکلت چیه ... » 
« آخه تو هیچی نمیدونی ... این پسر حاجی ، دیوونه ست ... یه روانی به تمام معنا ... اسکیزوفرنی حاد داره ... »
« دروغ میگی ؟! پسر به این سالمی ، تویی که مشکل داری ... دلت میاد ؟ »
« بخدا راست میگم ... این سینمایی پر جاذبه امروز رو نبین ها ... یه دیوونه به تمام معناست ... روزا مثل خر ازم کار میکشه ... دلش میخواد بزنه شکمم رو پاپیون کنه ... بذارنش با یه لگد ، تو شکمم ، این بچه رو از زندگی ساقط میکنه ... » 
« نه ؟! ... بش نمیاد اینقد خطری باشه ... اینقد خشن ... رزمی کاره ؟ ... »
« از این شدیدتر ... به شرفم قسم ... خودم برق نفرت رو از صد فرسخی تو چشماش تشخیص میدم ... ولی عجیبش این نیست ... »
« چیه ؟ ... »
« حس پدرونه شه ... حسی که شب به شب ، سر ساعت دوازده گل میکنه ... هر شب هر شب ، میاد اینجا ، بهت گفتم مهریه ام چیه ؟ »
« نه ... چیه ؟! لابد حاجی سنگ تموم گذاشته نه ، نگو که ترریاردر شدی ... »
« نه خره ... نزدیک بود بشم ... حاجی سنگ تموم گذاشت ... از اون اونچنانیاش ... ولی نخواستم ... تموم مهریه ام ، یه شاخه گل زرد داوودیه ... » 
« جدی ؟ »
« به خدا ... باور نمیکنی ، قباله ام رو بیارم ببینی ... » 
« چرا اینقد کم ؟ چرا زرد ؟ دیوونه اقلا یه شاخه گل رز صورتی .. یا قرمز ... بابات قبول کرد ؟ »
« بابام حرص خورد ... مهربون شده ... بدبختم کرده ، حالا بابا بودن یادش اومده ... ازم عذرخواهی کرد ... دل برام سوزوند ... ولی بازم چرتکه انداخت ... عاقد که مهریه رو ثبت کرد ... دلم خنک شد ... همه حساب کتابای بابام بهم ریخت ... خالمو بگو ، میخواست خودش رو دار بزنه ... »
« خوب ؟! »
« خوب به جمالت ... هر شب میاد اینجا ... با یه شاخه گل زرد داوودی ... مهریه ام رو پرداخت میکنه ... » 
پرید تو حرفم ... : « خاک تو مخت ... عشقی میکنی ها ... مهریه ات رو میده و بله ؟ ... »
« گمشو ... کی میخوای آدم شی آنی ... منحرف ... میاد ولی نه ... از اون بله ها نداره ... جنونش عود میکنه ... چشماش پر نفرت ، دستاش گرم ... پر نوازش ... پدرانه ، شیکمم رو نوازش میکنه ... به قول خودش با پسرش راز و نیاز میکنه ... به قول خودش میخواد پسرش رو به خودش عادت بده ... »
« ایول ... چه رمانتیک ... مگه بده ... »
« آره ... تو نفرت تو چشماش رو ندیدی ... دروغه ... تموم حسش دروغه ... پافشاری میکنه ... تظاهر به عشق پدری داره ... اصلا منو نمیبینه ... جنون داره ... همش چشم میشه ... تمرکز میکنه رو شکمم ... میخواد دیوونه ام کنه ... جای اینکه این بچه رو به خودش عادت بده ، روح منو به بازی میگیره ... دارم دق میکنم ... داره دقم میده ... تو گلوم گیر کرده ... نه میشه هضمش کنم ... نه میشه بالا بیارمش ... بُر خوردم ... تو بازیش بُر خوردم ... داغونم کرده ... قبلنا ، سایه اش رو با تیر میزدم ... خصومتم باهاش حدی نداشت ... الان داغون شدم ... بی هویت شدم ... شدم جریان کلاغه ... نه راه رفتن کبکه رو یاد گرفتم ، نه راه رفتن خودم یادم مونده ... خواستم به بچه ام هویت بدم ، هویت خودم رو هم ازم گرفته ... زودتر از اونچه که باید وا دادم ... شل شدم ... شب به شب ، چشمام به در خشک میشه ... بی صبر میشم ... دلم تند تند میزنه ... محتاج شدم ... گدا شدم ... گدای سر انگشتاش ... باور کن آنی ... »
« اون چی ؟ معلومه عاشقته ... بخدا ... » 
« نه دیوونه ... اشتباه نکن ... اون فقط میخواد دل منو خون کنه ... از روز اول میخواست پوز منو بزنه ... الان هم داره پوز میزنه ... میخواد عادتم بده ... میخواد محتاج ببینم ... میخواد زبونم رو کوتاه کنه ... میخواد با یه تیر دو نشون بزنه ... هم منو محو کنه ، هم انتقام از باباش بگیره ... تیشه بده اره بگیر با باباش داره ... همه اینا رو میدونم ، اما بازم دارم وا میدم ... خیلی تند و پر شتاب ... »
« پَ حاجی چی ؟ از قصد و نیتش بی خبره که تو رو دو قبضه حوالش کرده ... »
« نمیدونم ... منم از قصد و نیت حاجی بیخبرم ... حاجی به جورایی دلش آرومه ... عمدا ولمون کرده گذاشتمون وسط میدون جنگ و صلح ... خودش رو گم و گور کرده ... دو هفته ای یه بار میاد اینجا ، ولی تو هیچ کاری دخالت نمیکنه ... میدون رو به جفتمون واگذار کرده ، نشسته کنار گود ... »
« خدا رو چه دیدی ... شاید عاشق بچه ات شد ... شاید خواستش ، بذار بدنیا بیاد ، مهرش به دلش میشینه ... »
« نه ... حسم بهم دروغ نمیگه ... اون هیچوقت عاشقش نمیشه ... ولی چرا این همه اصرار میکنه ؟ اینهمه پافشاری روی حق و حقوق پدرونش ، نمیدونم چرا ، حیرونم ... باور کن حق و حقوق پدر بودنش رو سفت و سخت ، تو قباله آورده که فردای روز زیرش نزنم ... همین دو هفته پیش ، از زبونم در رفت ... دیدم نمیتونم ادامه بدم ... دیدم دارم شل میگیرم ... دیدم دارم وا میدم ... گفتم تا کار از کار نگذشته ، بهتره برم زودتر از موعد وضع حمل کنم ... اونچون قشقرقی به پا کرد که بیا و ببین ... مثل زنا ، زنگ زد به حاجی تهدید کردن که اگه اینکار رو بکنه ، فلان فلانش میکنم ... دهنمو سرویس کرد ... به غلط کردن انداختم ... تا نگم گه خوردم ، دست از سرم بر نداشت ... »
« چه کیس با حالیه ... خوب این که خوبه ... بالاخره اونم وا میده ... الان نه ، یه سال دیگه ... مردا تشنه محبتن ، بهش محبت کن ، رگ خوابشو پیدا کن ... »
لبخندم تلخ شد ... : « چی میگی آنی ؟ با کدوم وقت ؟ بچه که دو ماهه بشه ، من باید از این قید و بند راحتش کنم ... باید تقاضای طلاق بدم ... باید جدا شیم ... »
« تو میخوای یا اون ؟ »
« از اول ، همین قرارمون بود ... اون میخواست ، منم میخواستم ... اون باید بشینه کنار ، من باید تقاضا بدم ... »
« خوب شاید میخواد بهت فرصت بده ... اگه تو تقاضا ندی ، چی میشه ؟ »
« هیچی ... هیچی نمیشه ... تو که نیستی بینمون ... بین منو و اون ، بجز همین نوازشهای نیمه شب هیچی دیگه نیست ... باورت میشه ، این بوسی که امروز تند و سریع رو گونه ام زد ، بار اول بود ... اونم برای حفظ تظاهر ... از سر ریا ؟ »
« از سر تظاهر ، اونم اینقد طبیعی ؟ من باور نمیکنم ... میدونی که من تو این موارد خبره ام ... منو نمیتونه رنگ کنه ... »
« دلم میخواست حرفات راس بود ... بگذریم ... چه خبرا ؟ از هستی خبری نداری ؟ »
« اوه گفتی هستی ... هستی تباه شد ، به فنا رفت ... »
« چطور ؟! »

« اون پسر عموی مامانش یادته که عاشقش بود ... ؟! »
« خوب آره ... قیدشو زد ... پسره هم با همکارش ازدواج کرد ... اونم دندون عشق و عاشقیشو کشید ... »
« با اون آره ... ولی زد و عاشق یکی از دوستای داییش شد ... پسره ، بچه طلاق بود ، خانواده اش قبول نکردن ، ولی هستی لجاجت کرد ... پا فشاری کرد ... با خانواده اش درگیر شد ... »
« خوب آخرش یادمه پسره مخشو زد با هم در برن ، هستی هم هر چی طلا داشت جمع کرد و با هم رفتن ، قید مامان و باباشو هم زد ، بعدم پسره سوء استفاده کرد و طلاها رو به جیب زد و با دختر عمه اش ریخت رو هم ... بعدش رو بگو ؟! »
« هیچی دیگه ... هستی بازم عاشق شد ... یه مدت خیلی طولانی ازش بیخبر بودم ... بعد از اون با یه نفر دیگه آشنا شد ... پسره یه دیوونه به تمام عیاره ... کتک کمترین جواب محبتهای هستی ست ... کی فکر میکرد هستی ای که اینقدر ادعای عقل کلی داشت به اینجا برسه ... ؟ »
« آره خوب ... من که اصلا فکرش رو نمیکردم ... حالا چی ؟ راضیه ؟ »
« راضی ؟ میگم پسره جنون داره ... هستی یه دختر گیرش اومده ... مامان و بابای پسره از هم جدا شدن ... مامانه شوهر کرده بود و وضعش توپ بود ، باباهه هی زنگ میزد و راپورت مامانه رو به پدره میداد ... پسره رو برعلیه مامانش تحریک میکرد ... یه روز که هستی رو دخترش باردار بود ، مامانه میاد سری بهشون بزنه ، پسره هم که از قبلش باباهه آنتریکش کرده بود ، تا مامانه میرسه ، میفته به جون مامانش ، مامانه رو با ضرب شصت و هفت ضربه چاقو میکشه ... »
« ای وای ... راست میگی ؟ »
« بخدا ... هستی که میخواسته جداشون کنه ، اونو هم هل میده ، هستی بیهوش میشه ... وقتی به هوش میاد ، میبینه مامانه رو تیکه تیکه کرده ، خودش رو هم با ضرب چاقو مجروح کرده ... خود زنی کرده بود ... بعد هم به همون صورت مامانش رو ول میکنه و با هستی بیچاره میزنه به کوه ... فرار میکنه ، با باباش تماس میگیره و بهش میگه چیکار کرده ... »
« الان زندانه ؟ »
« نه بابا ... نمیدونم چطوری باباهه نجاتش داده ... باباش دنبال پرونده رو میگیره ، پسره رو آزاد میکنه ... الان هستی بیچاره داره با یه قاتل زندگی میکنه ... »
« دیگه چه زندگی ای ؟ خوب چرا طلاق نمیگیره ؟ »
« مگه جرات داره ؟ شوهرش روانیه ... بخدا یه لحظه که گفتی امیر سام روانیه ، یاد شوهر هستی افتادم ... من اونو دیدم ... دیگه به این پسره بیچاره انگ روانی بودن نزنی ها ... این کجا ، اون شوهر هستی کجا ؟ »
« حالا هستی چیکار میکنه ؟ »
« هیچی ... یه مدت میخواست قید پسره رو بزنه ، پسره تهدیدش کرد ... گفت خودش و دخترش رو آتیش میزنه ... هستی هم ناچار شد ... مونده باهاش ... مثل سگ جون میکنه ... کار میکنه تا شیکم خودش و دخترش و اون پسره قاتل رو سیر کنه ... پسره هم اعصاب درست درمون که نداره ... »
« بیچاره هستی ... چقدر دلم براش سوخت ... خواهرات چطورن ؟ مامانت اینا ؟ »
« ماما که خوبه ... مثل همیشه ... ارد میده ... دخترا هم خوبن ... برای آذین خواستگار اومده ... شاید شوهرش بدیم ... منم که گیر و گرفتار این دو تا پسرم ... ایشالا پسرت بدنیا بیاد ، خودت میفهمی گرفتار یعنی چی ... از خودت و امیر سام بگو ... » 
« چی بگم ؟ مثل اینکه باورت نمیشه چیز خاصی نیست ... »
« شری ، نمیتونی منو گول بزنی ... تو تغییر کردی ... این تغییر از کجا اومده ... نمیتونی منکر بشی ، من تو رو خوب میشناسم ... »
« نه آنی منکر نیستم ... غیر از اینکه من وا دادم ... چیز دیگه ای ندارم بگم ... یه عمر نداشتم ... خیلی چیزا رو نداشتم ... توی زندگی مجردی ، توی اون سالهای نکبت ... همیشه میخواستم داشته باشم ... احساسات یه آدم عادی رو داشته باشم ... عاشقی رو تجربه کنم ... نیازهایی که یه عمر سرکوب کردم ... زیر نقاب تعصبات کور ... مگه من تو عمرم با چند نفر از جنس مخالف سر و کار داشتم ؟ مگه چندتا مرد رو میشناختم ؟ یه باره از اون زندگی بسته افتادم تو محیط باز دانشگاه ... داشتم خوب پیش میرفتم ، با سامان خوب پیش میرفتم ... ولی نشد ، نذاشتن که به جایی برسم ... صاف افتادم تو یه رابطه ... رابطه با رضا ... یه شوهر ... قاعدتا باید اونجا دیگه به جایی میرسیدم ... باید یه چیزی میشد ... یه زن ، با رابطه ای باز ... کامل ... لمسی ، حسی ، رمانتیک ... ولی به هیچ جا نرسیدم ... با رضا هم به هیچ جا نرسیدم ... نشد برسم ... باباش نذاشت ، موش دووند ... مثل بختک افتاد رو اون چیزی که باید اتفاق می افتاد بین ما ... خیلی زود گرمی آغوشی که فکر میکردم پیدا کردم رو به سردی گذاشت ... رضا رو از من گرفت ، نذاشت با اون به نیازهایی که میخواستم و محتاجش بودم برسم ... من یه رابطه باز میخوام ... گرمم ... سرد مزاج که نیستم ... دوست دارم ... لمس میخوام ، ناز و نوازش میخوام ، یه رابطه آزاد و تمیز ... با کسی که مال خودمه ... با کسی که مال اونم ... ولی بازم ندارمش ... الان هم ندارم ... چیزی که میخوام رو هیچوقت نداشتم ... بغل صدقه ای نمیخوام ... محبت مدل بچه یتیمی نمیخوام ... الان چی دارم ؟ بازم اونی که میخوام رو ندارم ... به نظرت با امیر سام به کجا میتونم برسم ؟ وقتی که حتی نمیدونم احساسش از این لمسها چیه ؟ وقتی که عشقی نیست ... وقتی که همه چیز موقتیه ... رابطه چه معنایی میتونه داشته باشه ؟ این لمسها خیلی لذت بخشه ... این نوازشهای همیشگی خیلی خوبه ... من دوستشون دارم ... ولی تا کی میتونم داشته باشمشون ؟ چه اعتمادی میتونم به این رابطه داشته باشم ؟ وا دادن خوبه ، ولی برای کی ؟ این خوبه ولی در صورتی که اون هم معتاد این نوازشها شده باشه ... ظاهرش سخت کوشه ... تو این رابطه سخت کوشه ... ولی این نمیتونه تموم ماجرا باشه ... من میترسم ... میترسم از اینکه راه رو به خطا برم ... من الان ، حسرت یه عمر نیاز رو تو دل دارم ... من به عشق لمسی رسیدم ... از حس به اینجا رسیدم ... دوست دارم این تجربه رو ... ولی به نظر تو این عشقه ؟ من از هوس بیزارم ... »
« اشتباه نکن ... هوس جزئی از عشقه ... ولی به تنهایی عشق نمیشه ... دوست داشتن نمیشه ... هوس تنها دوست داشتن رو بوجود نمیاره ... همیشه توی پستوش یه جایی نقطه ای از وجدان درد داره ... خوب ... این خیلی قابل درکه ... تو به چیزهایی که یه عمر ازشون محرم بودی ، به ممنوعه هات رسیدی ، نمیتونی این حجم عظیمی که از احساسات متفاوت به مغزت هجوم آورده رو هضم کنی ... ولی عزیزم ، مگه عشق چیه ؟ اون مدینه فاضله ؟ این که دو نفر بشینن به پای هم ، یه عالمه ماجرای جنجالی پیش بیارن ، آیا به هم برسن آیا نرسن ... بدون هیچ لمسی ... بی هیچ لذتی ... این اون معنای عشقه ؟ عشق جنبه داره ... حسی ، عقلی ، قلبی ... بصری ... عشق رو باید ثابت کرد ... نه اینجوری ، نه از استمساک ... نه از ریاضت کشی ، نه از زندگی بودایی . تو برهه های زمانی ، تو یه عمر زندگی ... عشق رو زمانی میشه ثابت کرد که باهاش روبرو بشی ... مگه تموم عشق اینه که بشینی روبروی کسی که دوستش داری و تو چشماش نگاه کنی ؟ باید اعتماد کنی ، باید ببینی ، باید لمس کنی ، باید فداکاری کنی ، باید بی ریا باشی ... هیچکدوم اینا نیست ، مگر اینکه در شرایط خودش .، وقتی به جایی رسیدی که باید فداکاری کنی ، اگه تونستی بگذری ، از بدترینها بگذری ، یعنی عاشقی ... وقتی وقت دیدن شد ، تونستی ببینی ، وقتی بجای خودت ، بجای تمایلات خودت ، بجای نیاز خودت ، کسی دیگه ، تمایلات اون و نیازهاش رو دیدی ، عاشقی ... وقتی لمس شدی ، لمس کردی ، لذت بردی ، لذت دادی ... عذاب نکشیدی ... وجدان درد نداشتی ، عاشقی ... تو توی کدوم یک از این مراحلی ؟ میتونی ببینیش ؟ میتونی از لمسش لذت ببری ؟ میتونی براش فداکاری کنی ؟ »
« من ، ... من نمیدونم عادت کردم ، نمیدونم خودمو گم کردم ، نمیدونم به دریا رسیدم و شناگر شدم ... نمیدونم چه حسی دارم ... فقط میدونم که از ندیدن به دیدن رسیدم ... خیلی ماه ها کنارش بودم ، متنفر بودم ، نخواستم ببینمش ، هیچ حسی بهش نداشتم ... فکر و ایده ای برای عاشقش بودن نداشتم ... »
« شاید اون داشته ... شاید اون داره با این کار باهات تله پاتی میکنه ... شاید اونو نمیدیدی ، داره وادارت میکنه ببینیش ... شاید اون داره هولت میده ؟ »
« من اینطور فکر نمیکنم ... من زمانی با اون روبرو شدم که یه زنه متاهل بودم ، یه زن باردار متاهل ... هنوز تو قید و بند زندگی با رضا و مشکلاتش بودم ... هنوز دست و پام بسته بود ... در ضمن ، تو اونو نمیشناسی ... با یه برخورد کوتاه نمیتونی از شخصیت مرموز اون دربیاری ... اون برام دقیقا یه گره کوره ... با دندون باز نمیشه ، با دست باز نمیشه ... اصلا نمیخواد باز بشه ... اون فقط به اجبار باباش وارد این رابطه شده ... البته اگه بشه اسمش رو رابطه گذاشت ... »
« من به حرفات اعتمادی ندارم ... نمیتونم درکشون کنم ... من از تو پر تجربه ترم ... چه لزومی داره خودش رو درگیر این رابطه کنه ... چه لزومی داره خودش رو با تو درگیر کنه ... من فکر میکنم اون برنامه ریزی قوی داره ... اون پروژه خودشو داره ... اون برنامه زمانبندی برای خودش تعریف کرده و روی اجرای این برنامه کنترل داره ... عاقله و میدونه که چیکار کنه ... اینو مطمئنم که داره هولت میده ... ولی از اینکه به کجا هولت میده مطمئن نیستم ... چرا میخواد تو رو درگیر کنه ... عاقلانه نیست ... اینکه از روی عداوت این کار رو بکنه عاقلانه نیست ... تو تعریف درستی از اخلاق اون نداری ... چه لزومی داره برای درگیر کردن تو ، خودش رو عذاب بده ؟ باید بگردی و پیامش رو پیدا کنی ... اون با این کارش یه پیام سر بسته داره ... اونو بگرد و پیدا کن ... »
امیر سام ... اون چه پیامی میتونه برای من داشته باشه ؟ از اینهمه عذابی که طی این درگیری لمسی نصیب خودش میکنه ، چه قصدی داره ... هر چی به عقب برمیگردم ، هر چی فکر میکنم ، بجز اون حالتهای تنفر آمیز ، بجز اون تحقیر ها ... نادیده گرفتنهای اجباری ، چیزی به خاطرم نمیاد ... اون فقط میخواد منو درگیر کنه و در پایان از این تراژدی ضربه ای محکمتر از همه ضربه های گذشته به من بزنه ...

ای خدا ، چرا اینقد من خنگم ؟ چرا هیچی از تجزیه و تحلیل حالیم نیست ، چرا تحلیل رفتاری بلد نیستم ؟ ... چرا آنی با چند دقیقه دقت تو رفتار امیر سام به این همه نتیجه میرسه و من به هیچ ؟ چرا یه خط از نگاه امیر سام رو من نمیخونم و اون از توش یک کتاب قصه درمیاره ؟ ... چرا من هیچ تجربه ای ندارم ؟ ...چطوره که یه عمر ، حالا هرچند کوتاه ، ولی یه عمر جلو چشمامه و من هیچی ازش نمیدونم و آنی تو یه روز اینهمه چیز میدونه ؟ ... منم دلم میخواد بدونم ... دوست دارم نتیجه بگیرم ، مثل همه دخترای دیگه ... شرمم میاد از اینکه مثل دخترای دیگه ، بخوام بدونم ... من حق ندارم مثل هیچ دختر دیگه ای بدونم ، ولی بازم دلم میخواد ... با هر کی تعارف داشته باشم ، با خودم که ندارم ... دلم میخواد یه دختر تازه بالغ باشم ... یه دختر مجرد آفتاب مهتاب ندیده ... ولی نیستم ... آفتاب مهتاب دیده شدم ... ولی به خودم که دروغ نمیتونم بگم ... حس سادگی ، حس شرمهای دخترانه ، حس نازکردنهای پر عشوه ... هست ... اما هیچوقت فرصت عرض اندام نداشته ... شب از نیمه های زمستون گذشته ...حالا میخوام داشته باشم ، حالا میخوام حس کنم ... مگه من چمه ؟ به قول آنی هیچی فقط درد بچه امه ... 
صبوریم کمه ، بیقراریم زیاده ... چقدر بیقرارم منه صاف و ساده ... عزیزم چقد سخته دل کندن از تو ، عزیزم چقدر تلخه کام من از تو ... 
دلم میخواد فرصت انتخاب داشته باشم ... ندارم ... فرصتهای من سوخت شده ... فرصتهای منو سوخت کردن ، از چنگم درآوردن ... حالا ... امروز ... اینجا ، دلم میخواد اونی باشم که ظاهرا هستم ... تو خونه حاجی شایسته ، دلم میخواد عروس باشم ... به همون شیرینی که نسترن میگفت : « عروس حاجی » ... نیستم ... نه اینکه نیستم ها ، هستم ولی نمیشه بمونم ... حتی اگه معجزه ای بشه و اون عاشق این نبض تپنده پرکوبش بشه ، بازم نمیشه ... نمیشه جواب اینهمه اعتماد ، اینهمه خوبی ، اینهمه فداکاری حاجی رو با خیانت در امانت بدم ... عاشق شم ، عاشق پسرش ... 
دل تنگ یعنی تو ، یعنی کنارم باش ... هم بیقرارم کن ، هم بیقرارم باش ... دلتنگ یعنی من ، یعنی تو رو خواستن ... 
دلتنگم ... میون این خانواده مهربون دلتنگم ... دلتنگ فرصتهای رفته ... روزهایی که هرگز برنخواهند گشت ... دلتنگ این ساعت ... همین الان ... همین لحظه در میون اینهمه آدمهای خوبی که یه عمر توی لحظه های زندگی من رد پاشون کم رنگ بوده ... حالا میخوام باشه ... قوی ... مثل تموم محبتهای حاج خانوم که قویتر از یه برق فشار قوی ، از دهلیز چپم میگذره و تو رگ و پی ام جاری میشه و من رو لبریز از خواستن میکنه ... دلتنگ محبتهای خواهرانه افشید ، وقتی اینقدر نزدیک به منه و اینقدر صمیمی زن داداش صدام میزنه ... دلتنگم ، دلتنگ اینهمه دخترم گفتهای پر لحن حاجی شایسته ... دلتنگ اون لحن پر ذوق گفتن « عروس منو اذیت نکنین » وقتیکه آنی و امیر سام دست به یکی میکردن برای اذیت کردن و مسخره کردن من ... به راه رفتنم خندیدن ... به بلند شدنم خندیدن ... به سنگینی این حجم پر تپش خندیدن ... دلتنگم ... دل تنگ عزیزم گفتنهای امیر سام توی این جمع صمیمی ... وقتیکه سر میز شام ، با لحن خوش آیندی ازم میخواست از هر غذایی بچشم ... دلتنگ حس مادر شوهر داشتن ... خواهر شوهر داشتن ... زن بودن ... ناز کردن ... دل بردن ... آخ گفتن و نفس بروندن ... نفس گرفتن و نفس دادن ... دلتنگ یعنی تو ، یعنی کنارم باش ... دلتنگ یعنی من ، یعنی تو رو خواستن ... 
برخلاف انتظارم ، مثل همه پیش داوریهای غلط گذشته ام ، درمورد همه چی از جمله خونه حاجی شایسته ، امروز فهمیدم که چقدر زندگی کم تجملشون رو دوست دارم . برعکس خونه افشید ... اون آپارتمان بزرگ و دکوراتیو کلاسیک پرطمطراق شاهانه رومی ... پر از نشانه های فرهنگ ایتالیک ... خونه حاجی شایسته ، یه خونه با دکور سنتی اصیل ایرانی با مخده هایی بزرگ تکیه داده به دیوار ... گرم و صمیمانه ... یه خونه متوسط با چهار اتاق خواب و یه سالن و یه پذیرایی ... یه آشپزخونه ساده با وسایلی که همه رنگ و رویی از یه زندگی دور از تجملات ... ساده ، اصیل ، سنتی ... ایرانی ایرانی رو فریاد میزد ... قالیهای لاکی با طرح های سنتی و قالیچه های طرح صحنه شکار ... دیوارکوب های سنتی با طرح هایی از نبرد رستم و سهراب ... آرش کمانگیر ... چایخونه حاجی شایسته که با گبه و مخده های گرد ابریشم بافت و نیم تخت هایی که دور تا دور چایخونه دور یه حوض خونه با یه فواره و پنج آبنما در وسط اون ، محیطی شاعرانه ساخته بودند ... روتختیهای ترمه و اطلس ... قلیون شاه عباسی ... استکانهای کمر باریک دور طلایی و چکاوک و قمری و قناری و مرغ عشقهایی که تو اون محیط دل افروز آواز سر میدادن و قلب و روح آدم رو به بازی میگرفتن .... در تعجبم ، امیر سام با اون روحیه ، چطور در همچین محیطی بزرگ شده ... تو این حیاط باصفا ، گل های رنگارنگ ... با این حجم عظیم روح و احساس ... 
برای اولین بار و تنها اولین بار شاهد این اعجاب شگفت انگیز بودم ... برام غیر قابل باور بود ... تصور ناپذیر ... عاشقانه هایی که حاجی شایسته برای حاج خانوم میزد و میخوند ... نوای تاری که از دل بر می اومد و به دل آدم مینشست ... خدای احساس تو چشمهای حاجی شایسته تلالو میکرد ... و اونچه که من ندیدم و آنی دید ... تو چشمای امیر سام ...

من یاد نگرفتم ؛ ندیدم ... بلد نیستم ... یه عمر بین ماما و بابام چشم چرخوندم و یه نصف خط نخوندم ... از کی باید یاد میگرفتم ؟ اولین معلم انسان ، پدر و مادرشه ... وقتی از دیگ اونا بخاری برای من بلند نشه ، از کدوم دیگ باید بخار بلند میشد ؟ حاجی مقدم و اون زن ساده لوح امل بی فرهنگش که تنها خاصیتش از زن بودن ، جمع کردن طلا دور خودش بود و برخ کشیدنش به این و اون ... بدم میاد از زنایی که تنها ایده شون از زن بودن ، پول گرفتن و زاییدنه ... شوهره پول بده ، هر چی خواست و هر چی کرد اشکال نداره ... به این میگن زندگی ؟ یا این کانونی که امروز افتخار دارم مهمونش باشم ؟ اونم به یمن و میمنت حضور آنی . حاج خانوم ، زنی که پول از سر و کولش پارو میزنه ، ولی دلش میخواد عاشقانه زندگی کنه ... ساده و بی ریا ... نه مثل خانواده ی من ، از بیرون ساده و بی زرق و برق ، از تو ، قصر باشکوه و شاهانه ... حاجی شایسته نمیگه ندارم ... همه میدونن داره و میدونن که خیلی داره ، ولی حاج خانوم لزومی نمیبینه که تو خونه جار بزنه داریم ... خیلی داریم ... ولی جار میزنه داریم ... عشق داریم ... خیلی داریم ... اینو من با این همه بی تجربگی هم دیدم ... حس کردم ... بو کشیدم ... خوش بو بود ... متعفن نبود ... پر رنگ و ریا نبود ... همه عمر دلم میخواد توی این چایخونه سنتی بمونم و عشق بگیرم و عشق بدم ... حس خوبی که میونشون هست ... 
یه خانواده با اخلاق هر کی به هر کی ... تو این خانواده هر کی خودشه ... حاج خانوم ، همون دختر اشرافی و سرهنگ زاده زمان شاهی که الان زن یه حاج آقاست ... با همون خصوصیات اخلاقی ، میون اینهمه سادگی ... وصله ناجوری که خیلی جوره ... حاجی شایسته ... حاج بابا شایسته من ... فرشته مُنزِل من ... با همون اخلاق شوخ و جدی ... با همون صلابت و شفقت ... با همون رحم و جبر ... با همون قد افراشته و شونه های پهن ... تسبیح به دست ... سر به سجده ... بی ریا ... با چهره نورانی بدون رقص نور جانبی ... بدور از انوار متلالو از چراغهای چپ و راست زوم شده رو چهره ... پر نور و درخشنده ... نور خدایی ... خدا خدا میکنه ... ولی ، بی رنگ و لعاب ... عاشقانه ... با عشقی که لحظه به لحظه به زن و فرزندش میده ... خدا رو عبادت میکنه ... با عاشقانه های پر احساسی که برای حاج خانوم میخونه ، خدا رو عبادت میکنه ... با پیوند آسمانی ای که ارزش براش قائله ، خدا رو عبادت میکنه ... افشید ... دختر حاجی ... چقدر این حجاب بهش میاد ... چقدر چهره زیر چادرش بهش میاد ... چقدر دستهای ظریفی که با انگشتری الماس ظریفتر شده ... با اون دستبند الماس نشون روی دستکشهایی که به دست داره بهش میاد ... حاجی شایسته میگه : « این راهیه که خودش انتخاب کرده ... لا اکراه فی الدین ... اون دلش میخواد اینجور باشه ... اینجور بگرده ... تو ایتالیا هم با همین تیپ میگشت ... دوستاش زمین تا آسمون باهاش فرق دارن ... چه خارجی ، چه ایرانی ... ولی اونها هم با همین تیپ و خصوصیات اونو میخوان ... شوهرش هم همینطور ... محمد عاشق افشیده ... با همین تیپ و با همین سر و وضع ... اون تو ایتالیا عاشق افشید شد ... اینجا ازدواج کردن ... اینجا موندگار شدن ... همه خانواده محمد ساکن آمریکا هستن و محمد برای یه اردوی دانشجویی به ایتالیا اومده بود ... افشید رو دید ... دلش لرزید ... مثل من ... مهشید رو دیدم ، دلم لرزید ... با تموم اختلافهای خانوادگی ای که داشتیم ، خواستمش ... خانواده محمد مثل خود ما هستن ، ولی خانواده مهشید مثل خود ما نبودن ... اختلاف زیاد بود ... از زمین تا آسمون ... ولی به پام نشست ، به پاش نشستم ... هنوز انقلاب نشده بود که گرفتمش ... هنوز انقلاب نشده بود که خودش رو ثابت کرد ... مذهبی نبود ... نشد ... مذهبی بودم ... تکون نخوردم ... این قانون خانواده ماست ... لا اکراه فی الدین ... ولی میدیدم ... تلاش میکرد ... زحمت میکشید که از امیر سام ، نسخه دوم منو تربیت کنه ... نماز تو گوشش میخوند ... براش جایزه میذاشت سر وقت بخونه ... تسبیح به دستش میداد ... قرآن یادش میداد ... از فرهنگ قشر خودش هم متاثرش میکرد ... امیر سام ، میوه عشق ماست ... بهره ما از صبر ... بهره ما از عشق ... بینابین منو مهشید ... نیم از من ، نیم از مهشید ... گله ندارم ... پسرمه ... خود خودش با تموم خصوصیات خوب و بدش ... من برای عقایدش احترام قائلم ... کوچیک بود ، مسجد میرفت ... بزرگتر شد ، دیگه نرفت ... خلاف که نکرد ... نمازش رو خوند ، ولی بی رنگ و لعاب ... جوونیش رو کرد ... دوست دختر گرفت ... هرزگی نکرد ... هرزگی تو ذات آدمه ... تو ذات امیر سام من نیست ... خاصه ... یه عالمه دوست دختر داره ... مثل دوستای پسرش ... افشید هم داشت ... یه عالمه دوستای پسر داشت ... از دانشگاه گرفته تا الان که ازدواج کرده ... نه قایمکی ... نه با هرزگی ... یه دوستی ساده ... همکاراش ... هم دانشکده ایاش ... هنوز هم باهاشون رفت و آمد داره ... با محمد هم دوستن ... آدم هرزه ، هرزه پیدا میکنه ... آدم صاف ، صاف ... دوستای امیر سام ... دخترا رو میگم ... همشون بی رنگ و لعاب باهاش دوستن ... بعضیاشون با شوهر و نامزداشون باهاش دوستن بعضیا مجردن ... فقط باهاش دوستن ... مثل بقیه دوستاش ، بی منظور ... بی شیله پیله ... ولی خوب ، دل پسرم گیره ... نه الان ...که خیلی وقته گیره ... »
دلم رفت ... ضعف کردم ... گیره ... خیلی وقته گیره ... بغض کردم : « الان چی حاجی ؟ ... الانم گیره ؟ با این اوضاع ؟ با این اتفاق ؟ »
چشماش شیشه بود ... بی روح : « هنوزم گیره ... با همین اوضاع ... با تموم این اتفاقا ... » 
نفسم برید ... قلبم تیر کشید ... مغزم زوزه کشید ... سوت زد : « مشکلی پیش نمیاد ... بعد از این ؟! ... اون میدونه ؟ وضعیت امیر سام رو میگم ؟ »
لبخند زد ... مهربون ... دلسوزانه ، پدرانه ... پدر من یا امیر سام ؟ نمیدونم ... : « آره ... اونم میدونه ... وضعیت امیر رو میدونه ... نمیدونم مشکلی هست یا نیست ... ولی امیر کار بلده ... خوب میدونه از چه راهی به حقش برسه ... تو نگران اون پدر سوخته هفت خط نباش ... » 
من نگران خودمم ... باید باشم ... بی امتیازی ، از هر حس حقارتی ، حقارت بار تره ... من هیچ امتیازی ندارم ... من صفر هم نیستم ... من هیچ هم نیستم ... من همه وجودم بینهایت منفی داره ... من از بی امتیازی پرم ... نه پر نیستم ... دارم ... کلی امتیاز دارم ، ولی همه منفی ... یه مهر طلاق ... یه جوجه تو شیکم ... یه مهر ننگ و بدنامی رو تخت پیشونی ... حتی اگه باز هم آنی خط نگاه امیر سام رو بخونه ... رمانتیک و عاشقانه بخونه ... برای من پر امتیاز بخونه ... دل امیر سام رو به دل من و این نبض تپنده زنجیر کنه ... پیوند ما رو آسمونی بدونه ... مهر اون رو تو دل من و کانال مهر من رو به قلب اون ، به دهلیز چپش ، باز و نامسدود ببینه ... اون دلش گیره ... خیلی وقته که گیره ... مال الان نیست ... یه روز دو روزه نیست ... اونم میدونه ... حتما با همین اوصاف بازم میخوادش ... بازم به پاش میشینه ... اون نخواد ... اون نشینه ... امیر سام که میخوادش ... اون بلده حقش رو از حلقوم سرنوشت بیرون بکشه ... اون بلده ... حرفه ایه ...
بیچاره من ... بیچاره احساسات سرکوب شده من ... بیچاره دل پر خواهش من ... بیچاره قلب بی تجربه من ... بیچاره تموم نیازهای جسمی و روحی من ... بیچاره این همه اعتیاد من به لمس سر انگشتهای امیر سام ...
صداش ، انگار از اعماق زمین بیرون زد ... انگار از میلیاردها سال نوری دور تر ، پر فاصله تر ... تو پستوی این چایخونه سنتی ، میون خلوت من و حاجی شایسته ، فاصله انداخت : « خانومی ، عزیزم ... کجایی شما ؟ ... اینجا با این حاجی دو دوزه باز چی میکنی ؟ حاجی تو این خلوتیا مخ مادام شری ما رو تیلیت نکنی ... به شما جماعت دو دوزه باز اعتمادی نیست ... بلکتم مخ این زن ما رو بزنی ، از سر حسادت ، همین یه ذره عاشقی میون ما رو هم نیست و نابود کنی ، مبادا بی دختر بشی ... نترس دخترت مال خودت ... من کاری با دختر شوما ندارم ... تو رو سر جدت ، مخ
زن منو منفی نکن ... تازه یه خورده مهربون شده ... »
حاجی قهقه زد ... یه پدر سوخته زبون باز گفت و بازم قهقه زد : « نترس ، زنت شیش دونگ مال خودت ... من دارم دختر خودم رو روشن میکنم ، گول سر و تیپ و زبون چرب و نرم آقا گرگا رو نخوره ... دارم براش داستان شنگول منگول تعریف میکنم ... مگه نه دخترم ؟ »
لبخند زدم ... به تظاهر ... با قلب مچاله ... دهلیز چپ و راستم جا عوض کرد ... خونم کثیف شد ... نبضم برگشت ... رگ و پی ام خشک شد ... کبود شدم ... کمرم تیر کشید ... نبض تپنده پر کوبشم لگد پروند گفتم : « آآآآخ » 
ظاهرا هول شد ... ظاهرا نگران شد ... ظاهرا دستپاچه شد ... پرید جلو : « چی شد خانومم ؟ درد داری ؟ رنگت پریده ... حاجی چرا حواستو جم نمیکنی ؟ ببین چه رنگی ازش پریده ... خسته شده ... پاشو عزیزم ... پاشو گلم ... بیا بریم یه خورده دراز بکش ، خیلی وقته نشستی ... بهت فشار اومده ... »

خواستم ... خواستم مخالفت کنم ... خواستم بزنم زیر گریه ... خواستم بغضم رو باز کنم ... خواستم بزنم زیر همه مهربونیهای ظاهریش ... نخواستم ... عادت به این همه مهربونی ظاهری رو نخواستم ... نمیخوام ... تحملش رو ندارم ... بغضم پر قدرت تر شد ... دلم بیشتر لرزید ... خواستم بگم دست از سرم بردار ... سرم گیج رفت ... فشارم افتاد ... بازم ضربه زد ... کمرم تیر کشید ... بازم از دهنم دراومد : « آخ » بازم تظاهر کرد ... دست برد زیر بغلم رو چنگ زد ... دستش رو بین سینه هام و شکمم ، تو فرو رفتگی بین دو قوس پر حجم گذاشت ، فشار داد ... قلبم تند تر ، پر صدا تر ، پر خواهش تر ... زد ... بازم ضعف کردم ... کشون کشون ، سلانه سلانه رسیدم در اتاق ... با پا لای در رو تا ته باز کرد ... پا گذاشتم به اتاق ... دستش هنوز بین دو حجم برآمده سینه و شکمم بود ... کف دستش ... صدای قلبم رو از کف دستش حس میکردم ... گامب گامب پر کوبش با تیراژ بالا میزد ... خواستم از تکرار پرصدای قلبم کم کنم ... خواستم آبروی خودم رو محفوظ نگه دارم ... نشد ... قلبم نافرمانی میکرد ... حرف حرف خودش بود و کار خودش رو میکرد ... تند میزد ، با صدا میزد ... صداش کف دست امیر سام بود ... : « سامی ولم کن ... خودم میتونم راه برم ... » 
فشار کف دستش بیشتر شد ... صدای قلب من تند تر شد ... آبروم رفت ... حتی بیشتر از اون روز که از سه تا داداشام کتک نوش کردم ... لکه حیض شدم ... حتی بیشتر از اون روز آبروم رفت ... آبروم زیر کف دست امیر سام بود ... توی ضربه به ضربه قلبم ... ولی اون دلش گیره ... خیلی وقته که گیره ... تموم استیصالم یه قطره اشک شد ... چکید ... رو گونه ام لغزید ... آبروم رفت ... پیش امیر سام آبروم رفت ... پته ام رو آب ریخته شد ... مچم ... مچم باز شد ... بازم کمرم تیر کشید ... دستم رو به کمر زدم ... بازم گفتم : « آخ » 
نگام کرد ... با فشار دست به جلو هولم داد ... دستش رو چنگ کرد ، مشتش رو فشرد ... تو همون فرو رفتگی بین سینه ها و شکمم فشرد ... چنگ زد ... : « یه کم تحمل کن عزیزم ... اگه مشکل داری ببرمت دکتر ... »
سرد شدم ... سنگ شدم ... من عزیزش نیستم ... من هیچکسش نیستم ... من اصلا کسی نیستم ... اخم کردم ... درشت و پر غیظ : « لازم نیست ... خوب میشم ... امروز زیاد نشستم ، عادت ندارم به نشستن زیاد ... شما میتونی بری ... در ضمن ، آنی تموم ماجرای میون من و شما رو میدونه ... این وسط غریبه ای نیست که به خاطرش بازی کنین و خودتون رو به زحمت بندازین ... من همون مامان پسرتونم ... همون پسری که با تموم وجود ازش متنفرین ... خودتون رو خسته نکنین مهندس ... تا همین جا هم لطف کردین ... لازم نیست با این نمایش مسخره ، از این بیشتر منو خجالت بدین ... » 
اخم کرد ... عضلات فکش رو محکم و فشرده کرد ... منقبض ... رگه های طلایی چشماش تو کاسه خون نشست : « من لزومی نمیبینم که برای کسی بازی کنم ... اصولا از کسی واهمه ندارم ... یادت باشه ... من همیشه نگران پسرم هستم ... تو تو قلب من نیستی ... نمیتونی نظر بدی که از کی متنفرم و کی رو دوست دارم ... پس خواهشا نظرت رو برای خودت نگه دار ... از این نازای خرکی هم برای من نیا ... ناز پسرم رو میکشم ... کیلو کیلو میکشم ... ولی بدون ، تو رو هرگز ... » 
رو تختی رو عقب کشید ... بالش رو صاف کرد ... با همون کف دستی که تو فرو رفتگی بود ، با یه فشار ، هولم داد رو تخت ... رو پهلو دراز کش شدم ... یه بالش نرم از روی تخت برداشت ... زیر شکمم ... زیر اون حجم برجسته گذاشت ... پاهام رو دراز کرد ... یه پام رو نیمه جمع گذاشت رو بالش ... دردم کمتر شد ... رفت ... برگشت ... یه شیشه روغن بچه جانسون دستش بود ... رو تخت کنارم نشست ... نفسم از این همه نزدیکی بند اومد ... خم شد روم ، بالش رو از زیر سرم کشید بیرون ... زیر سرم تخت شد ... پیراهن نرم و لطیف گل دار گل و گشادی که روی سینه اش کش دوزی شده بود و از زیر سینه آزاد بود ، با چینهای ریز ... زد بالا ... عادت داشتم ... به این کارش عادت داشتم ... دیگه شرم نمیکردم ... دیگه خجالت نمیکشیدم ... شوهرم بود ... با یه عقد دائم ... حتی اگه فرصتم سه ماه و نیم بود ، موقت بود ... بازم بود ... بازم وقت داشتم که اینهمه نوازش رو بچشم و سیر نشم ... نوازشاش مثل آب شوره ... هر چی بچشی سیر نمیشی ، تشنه تر میشی ... عطش میگیری ... گر میگیری ... عطش دارم ... گر گرفتم ... چشمامو بستم ، لذتش رو بو کشیدم ... کف دو دستش رو خیس کرد ... : « مامان جای کرم ، از روغن بچه جانسون برای نرم کردن پوستش استفاده میکنه ... از بو روغن زیتون بدم میاد ... مگه پسر من سالاده که روغن زیتون بش بزنم ... این بوش خوب تره ... »
چشمام بسته بود ... بو میکشیدم ... اینهمه لذت رو بو میکشیدم ... دستش رو شق کرده بود ... با کف دست ، بدون اینکه نوک انگشتاش روی شکمم رو لمس کنه ، چند بار دایره وار روی شکمم کشید ... یه حسی بهم داد ... تا حالا اینجوری حس نگرفته بودم ... چشمام بسته بود ... لذتش رو بو میکشیدم ... به ریه هام ... نوک انگشتاش رو بازم چرب کرد ... بدون اینکه کف دستش به شکمم بخوره ، نوک انگشتاش رو آروم و پر نوازش به پوست کشیده تنم ، کشید ... مور مور شدم ... هر دو خوب بود ... هر دو حس ... هم کف دستش ، هم نوک انگشتاش ... اون آروم میکرد ... این مور مور ... حس میکردم موهای بدنم سیخ شده .. حس جدیدی بود ... لمس جدید ... نداشتم ... این حس رو تا حالا نداشتم ... بازم نوک انگشتش رو چرب کرد ... چشمام بسته بود ... آروم روی لبم کشید ... نوک انگشت کوچیکه دستش رو آروم روی لبم کشید ... : « لبت ترک ترک شده ... این خوبه ... » قفسه سینه ام بالا پایین میشد ... چشمام بسته بود ... لذتم بی محدودیت ... صداش نرم بود ... مثل هیچوقت دیگه : « اینجا اتاق قدیم منه ... هنوزم هست ... » چشمام بسته بود ... نوک انگشتش از رو لبم کنار رفت ... نرم بود ... لبش زودگذر رو لبم افتاد ... نرم بود ... کنترل قلبم دست خودم نبود ... جهنم ، به درک ، دلش گیره ... به جهنم ... منم گیرم ... دلم گیره ... دلم میخواد ... قفسه سینه ام با صدا بالا و پایین میشد ... صداش لاله گوشم رو نوازش میکرد ... نفساش رو گردنم ها میشد : « من بازی بلد نیستم ... بازیگر خوبی نیستم ... گاهی از تو نقشم بیرون میزنم ... خارج میزنم ... جدی میشم ... مثل الانه ... ببخش که از نقشم بیرون زدم ... ببخش که چند ثانیه یادم رفت بابای پسرت باشم ... ببخش که گاهی دلم میخواد بابای پسرت نباشم ... دلم میخواد خودم باشم ... نقش خودم ... همینی که الان هستم ... » چشمام رو باز کردم ... تو گرده های طلایی چشماش غرق شدم ... چشام بی اینکه بخوام رو هم میرفت ... نخورده مستی میکردم ... رندی میکردم ... خماری میکشیدم ... نئشه هم بودم ... دستش رو رو چشمام گذاشت ... لای پلکام رو بست ... بازم لبم ، نرمی لبش رو حس کرد ... تند و زود گذر ... نئشه تر شدم ... لب باز کرد ... نئشگیم پرید : « میرم که راحت باشی ... درد داشتی صدام کن ببرمت دکتر ... نگران آنی هم نباش ... اگه خواست میارمش پیشت ... » درد دارم ... دردم گفتنی نیست ... کمرم نیست ... قلبمه ... تیر میکشه ... تبمه ... گر میگیرم ... گفتنی نیست ... دردم گذری بودن این لذتهاست ... دردم گفتنی نیست ... شب بود خسته بودم ، چشمامو بسته بودم ... خورشید سر زد و من پیشت نشسته بودم ... چشمامو باز کردم ، دیدم ازت خبر نیست ... دیدم برام تو دنیا ، از تو عزیزتر نیست ... با من بمون ... با من بمون ... با من بمون ... با من بمون ... با من بمون

چرا نمیتونم این شخصیت مرموز رو بشناسم ؟ چرا عقلم قد نمیده ؟ قد دیلماجی چشماش قد نمیده ؟ من که همیشه نمره یک کلاس هستم ... من که از هوش کم ندارم ، اگه داشتم که اینهمه درسام خوب نبود ... اینهمه رتبه دانشگاهم عالی نبود ... بهترین دانشگاه با این همه مشکلات درس نمیخوندم ... اینقد خوب زبان یاد نمیگرفتم ... چرا زبون چشمای امیر سام حالیم نیست ... چرا معنی این رفتارای ضد و نقیضش رو نمیفهمم ؟ چرا بعد از اینهمه مهربونی ، بازم سنگ میشه ... پشت هر مهربونیش یه کوه سنگی خوابیده ... لعنت به این دیوار ... لعنت به این آوار ... لعنت به این دیدار ... من زیر آوارم ... دلخونم از چشمات ، ماه پس ابرم ... من کاسه صبرم ، این کاسه لبریزه ...آنی بیچاره رفت ... بازم نذاشت اونو به ایستگاه قطار برسونم ... چرا ؟! پولاش مهم تر بود ؟ هنوز از صورت وضعیتها یه دونه دیگه مونده ... امروز یکیشون رو نقد کردم بازم طبق معمول چسبوندم به ته حساب بانکیش و چند پله بالاتر کشوندمش ... حسابش پر و پیمون شده ... قیمت بابا دار شدن بچه من خیلی بالاست ... اون روز نمیدونستم که اینهمه خرج رو دست حاجی گذاشتم ... هفت تا صورت وضعیت به قول مهندس باقلوا ... یکی از اون یکی پر قیمت تر ... تموم هزینه خرید متریال رو حاجی از همون سی درصد پیش پرداخت هزینه کرده ... نقشه ها رو در کمال تعجب ، خود تنبلش طراحی کرده و مهندس حسام کشیده ... خودش دوباره اَپروو کرده ... کنترل پروژه و خوردگی رو خودش زحمت کشیده ... نه بابا بچه زحمت هم کشیده ، این منم که به تنبلیاش رسیدم ... شایدم از حضور من بیچاره بیگاری کشیده و بقیه ته مونده کارها رو به من سپرده ... تموم هزینه های کارگری و حقوق و دستمزد رو طبق قرارداد خود حاجی متقبل شده ... هلو بپر تو گلو ، از هر صورت وضعیت شصت و تا شصت و پنج درصد رسید به حساب بانکی مهندس ، پنج تا ده درصد هم موند تا پایان تحویل دائم پروژه ها بعنوان ضمانت حسن انجام کار ... یه قرار داد دیگه مونده که تقریبا تو مرحله بازرسی فنی قرار داره ... به محض اینکه بازرس فنی کارفرما اونو تایید کنه ، کار من شروع میشه و باید صورت وضعیتش رو منهای مبلغ حسن انجام کار ، تنظیم کنم و پول مونده اش رو بگیرم و بریزم به حساب و والسلام ... مرخصیم شروع میشه ... تو این چند هفته خیلی خسته شدم ... روزهای سنگینی و کارهای زیاد و نفس گیر ... خستگیهای پایان ناپذیر ... پیاده رویهای تو پتروشیمی و تو دفاتر ... هوای گرم تابستون و شر شر عرق ... نمکهای معلق تو هوا و عرق پر نمک خوابیده رو پوستم حالم رو بد میکنه ... کاشکی میشد این دفاتر بازرسی فنی رو من نرم ... با این هیکل سنگین ، با این پاهای ورم کرده ... بیشتر از سر ترحم کارم رو زود راه می اندازن ... گاهی فکر میکنم این مهندس رو نمیشناسم ... اصلا نمیشناسم ... این محیط به هیچ وجه مناسب حال یه زن نیست چه برسه به زنی مثل من ، حامله ... سنگین ... ورم کرده ... با این پیاده رویهای طولانی مدت ... اصلا من فکر میکنم تا بحال خودش پا به این جاهایی که من گذاشتم نذاشته ، وگرنه کدوم آدمی که ذره ای بو از انسانیت برده و پا به همچین جاهایی گذاشته ، دلش میاد زنی با وضعیت من رو به این جهنم بفرسته ؟ تو این اختناق هوا ... تو این هوای سنگین از سمها ... آمونیاک معلق تو هوا ... همراه با گرمای سوزان تابستون که انگار داغ ترین تابستون خداست ... نمیدونم چرا اینقدر سنگ شده ... چرا اینقد تحمل ناپذیر شده ... سفت و سخت ... میخواستم ... خودم میخواستم از مهربونیاش کم کنه تا عادتش از سرم بپره ... ولی نه تا این حد ... خستگی فعالیتهای زیاد از یک طرف ، خستگی رفتارهای بی تعادل اون هم از طرف دیگه ، تموم توانم رو کشیده ... نا ندارم ... به خونه که میرسم ، پاهام از ورم گز گز میکنه ... آب زیر پاشنه های پام دردآور تر میشه ... شب تا صبح ... درد و درد و درد ... تو ساقهای پام یه انگشت فرو میره ... متورم و درد آور ... بیچاره نسرین و نسترن که جور کش دردهای شبانه من هستن ... یه سه روزی خونه خاله موندم ... نذاشت ... بهونه گرفت ... بهونه های زشت ... نمیتونم بگم بنی اسرائیلی ... همون زشت بهتره ... حرفهای صد من یه غاز ... بهونه دل تنگی برای پسرش ... نادیده گرفتن حق و حقوق پدرانه اش ... دریغ از توجه ... از خونه خاله برگشتم که چی ؟ شاید تنبیه ام کرده باشه ... شاید این نبض تپنده پر کوبش رو هم تنبیه کرده باشه ... نه من نوازش دیدم ... نه این نبض تپنده پر کوبش ... کوبشهاش بیشتر شده ... دکتر استراحت بیشتر تجویز کرده ... تازه به حرف من رسیده ... تازه نتیجه گرفته که شیکمم پایین کشیده ... تازه فهمیده کوبشهای این نبض پر کوبش میتونه خطر آفرین باشه ... فشار میاد بهم ... تحمل اینهمه پیاده روی رو ندارم ... پیاده روی تو سایتهای پتروشیمی که ماشین رو نیست ، شکمم رو پایین تر کشونده ... کی تموم میشه ... کی اینروزهای طاقت فرسا تموم میشه ... کی اینهمه فشار سفت و سخت روحی و جسمی تموم میشه ... عمرم به نیمه رسید و تموم نشد ... خاله نگران وضعیتمه ... ماما نگران وضعیتمه ... حتی شهاب هم از اون همه بعد مسافت نگران وضعیت منه ... گاهی تماس میگیره ... هر چی که نباشه ، این یکی شازده حاج منصور افرا از اون سه تا دیگه با محبت تر و دلسوز تره ... داستانم رو که از زبون مهندس شنیده ، نگرانی به دلش چنگ انداخته ... دلم نیومد از راه دور دلش رو آشوب کنم ... لندنه ... حاج منصور باهاش تماس برقرار نمیکنه ... برای موقعیت استراتژیکش خوب نیست ... اون جنبه ریسک ناپذیرش نمیذاره تماس داشته باشه ... تماس با پسرش تو مرکز استعمار بزرگ رو مخالف منافع پستی و مقامی خودش میدونه ... اشکال نداره ... خدای منو شهاب هم بزرگه ... شهاب درسش رو ادامه داده ... چیزی که تو خون اون سه تا شازده پیدا نمیشه ... همش فکر میکردم پای شهاب به اون ور برسه نخاله گریش از حد میگذره ... بازم اشتباه میکردم ... شهاب که خودش باشه ، خوب تره ... به حال خودش که بذاریش موفق تره ... شاید منم همینطور باشم ... شاید ذات ما موفقیت پذیره و این ناخالصی ای که حاج منصور افرا با اون زیاده خواهی هاش به وجودمون تزریق کرده ما پنج نفر رو به اینجا کشونده ... سه تا مفت خور بیخاصیت سوء استفاده چی که رنگ عوض کردن ... افرا نموندن ... دوتا اسما نخاله که با چنگ و دندون تلاش کردن و خودشون موندن ... متاثر از رنگ و لعاب تزویر نشدن ... عادی بودن و عادی موندن ... من و شهاب ... اگه به موفقیتی رسیدیم ، از خودمون بوده ... شهاب پزشکی میخونه ... این خیلی خوبه ... اصلا به حاج منصور افرا نمیخوره که پسر دکتر داشته باشه و دختر مهندس ... همون حاج شهید و حاج سعید و حاج حمید بیشتر بهش میخوره ... شاید هم من و شهاب سهمیه مامان بودیم و سهیمه مامان موندیم ... شهاب تا اینجا بود ، هیچی نبود ... نمیتونست باشه ... زیر سلطه حاج منصور افرا و پسران ، نمیتونست کسی بشه ... حالا هست ... تنها افتخار من از برادرهام ، همون شهاب نخاله لائیک بی مذهبه ... همون که خدای خودش رو داشت و خداش به چشم شهید و حمید و سعید نمیومد ... خداش برای حاج منصور افرا ناشناخته بود و ناشناخته موند ... خدای ما ، افتخار آمیزه ... مال خودمونه ... بی رنگ و ریاست ... میبخشه ... رحم داره ... رئوفه ... به هیچ ریشه ای حمله نمیکنه تا ساقه و برگش رو خشک کنه و هیزم جهنم خودش رو سوزان ... من عاشق خدای خودمم ... شهاب هم ... وضعیت شهاب خوبه ... یعنی خیلی خوبه ... اینو بعد از هشت سال بیخبری ، تازه فهمیدم ... حالا که رو پاهای خودش به جایی رسیده ... حالا که دم و دستگاهی بهم زده و اسم و رسمی پیدا کرده ... از خودش پیدا کرده ... از پدری که اسمش منصور نیست ... از شاهین افرا ... اون که باید شاهین میموند و ما رو افرا بار میاورد ... نه یه درخت بیعار و بی بر ... شهاب داره تخصص قلب میگیره ... چه خوب که میشه اسمش رو بیارم و دچار چندش و تهوع نشم ... چه خوب که از اسم و رسم دروغین جانباز آزاده حاج منصور افرا ، استفاده نکرد و پله پله خودش رو از منافع دنیوی بالا نکشید ... چه خوب که نموند و تیشه به ریشه این مردم نزد ... چه خوب که نموند و رفت تا واقعا افتخار آمیز باشه ... چه خوب که از سهمیه های دروغین جانبازی و آزادگی بابا ، برای ورود به دانشگاهی که سهم افشید و امیر سام و امثال اون بود استفاده نکرد و رفت و شانسش رو تو همون کشور استعمار پیر امتحان کرد ... مهندس یه سفر سه روزه به لندن داشت ... برای خرید متریال این قرار داد لعنتی آخری ... جنسی که فقط و فقط توسط همون خطه استعمار پیر تولید میشه و ما تحریم هستیم ... ورودش به ایران ، تحریمه ... اما مهندس کار بلده ... دور زدن تحریمها رو بلده ... یه سفر به لندن ، خرید متریال به اسم شرکتش تو دبی و سفارش به اسم اون شرکت ، راه خوبی برای دور زدن تحریمهاست ... فقط کافیه لقمه رو یه دور دور سرش بپیچونه ... از استعمار این پیر کهنه کار باز میشه ... میرسه به دست شرکت ، تو ایران ... تو این سفر سه روزه ، از کجا و چطور ، نمیدونم ... ولی آدرس و نام و نشون شهاب رو پیدا کرد ... حتما ماما بهش داده ... بالاخره مادره و صد در صد از حال پسرش تو ینگه دنیا ، حتی علی رغم ترسهای بابا ، با خبره ... شایدم حاجی شایسته بهش آدرس داده ... اینو از زبون مهندس نشندیم ... اصولا اون آدمی نیست که منو هم داخل آدم حساب کنه و بهم خبرهای دست اول برسونه ... این شهاب بود که زنگ زد و همه این خبرها رو بهم داد ... از شوهرم گفت ... از شوهرم خوشش اومده بود ... بهم میگه شوهر خوبی دارم ، قدرش رو بدونم ... کدوم شوهر ؟ لابد خودش خودش رو شوهرم معرفی کرده ... فقط معرفی کرده ... چی گفتن و چی شنیدن ، خدا عالمه ... 

براش از امیر سام گفتم ... فقط از امیر سام ... از مهندس شایسته نگفتم ... از این کوه یخ بینفوذ نگفتم ... اون تا چه حد میدونه رو من نمیدونم ... ولی خیلی خوشحالم و از این بابت ، متشکرم از امیر سام ... چرا این کار رو کرد رو نمیدونم ... شاید هم ویزاش رو شهاب درست کرده ... گیجم ... من نمیدونم ... جزئیات رو نمیدونم ... حداقل تا یکی برام توضیح نده نمیدونم ... شاید حاجی بهم بگه ... ولی خوشحالم که یه داداش دارم ... که هنوز هم تکیه گاه دارم ... که باز هم کسی هست که تو فکرمه ...
دو هفته ای هست که داداش محمد ، برادر شوهر افشید ، مهران ، اومده ایران ... اومده که با محمد شراکت کنه ... اومده موندگار بشه ... معماری خونده ... با نسترن اخت شده ... یه شب که نسترن اینجا بود ، افشید هم برادر شوهرش رو برای آشنایی به خونمون دعوت کرد ... پسر خوبیه ... ساده و بی آلایش مثل محمد ... تیز شدم ، حرفه ای شدم ؟ نه نشدم ... نگاه امیر سام رو بلد نیستم بخونم ... ولی نگاه نسترن چرا ... نگاه مهران رو هم همینطور ... اخلاق پیچیده ای نداره ... شایدم تابلوئه ... نگاهش رو میشناسم ... نگاهش از اون شب دنبال نسترنه ... گوش نسترن هم تیز اسم مهران شده ... به انواع و اقسام روشها ، منه بیچاره رو دم به دم میکشونه پی صله ارحام ... سر زدن به خواهر شوهر ! ... گسترش روابط قوم و خویشی ... امان از دست این زبون دراز نسترن ... بیچاره نسرین که هیچ وقت به حق و حقوق بزرگتر بودنش نمیرسه ... نباید هم برسه ... اون کجا و زبون دراز نسترن کجا ؟ ... دیشب که خونه افشید بودیم ، بازم محبتهای متظاهرانه امیر سام شامل حالم شد ... اینبار حق رو به اون میدادم ... هر چی نباشه ، یه جو آبرو پیش مهران داشت ، نباید نادیده گرفته میشد ... بازم بازی ... بازی ای که دلم تنگش بود ... عشوه های به قول مهندس خرکی ... نازها و زنانگیهای پر خریدار ... غنج رفتنهای دلم ... لرزیدن قلبم ... محبتهای ریاکارانه در ملا عام ... هر چی نباشه ، کاچی بعض هیچی ... دلم تنگ شده بود ... تنگ همین ناز و نیازهای زورکی ... پر از دو روئی و نیرنگ ... تنگ تموم خارج زدنهای امیر سام ... وقتی که از نقشش بیرون میزد ... وقتی که دلش میخواست بابای بچه ام نباشه ... وقتی که دلش میخواست خودش باشه ... چقدر دوست دارم خودش رو ... من که قلب کوچیکم بی تو کاسه خونه ، من که کاسه چشمم جز تو از کسی پر نیست ... دوست داشتن یا عشق ؟ ... دوست دارمت با عشق ... عشق من به دوست داشتن ، قابل تصور نیست ... 
من به همین هم قانعم ... قناعت رو از مادرم به ارث بردم و از حاج خانوم یاد گرفتم ... قناعت در اوج داشتن ... وقتی که با اینهمه داشتن ، بازم اضافه های غذا رو جمع میکنه و فریز میکنه ... وقتی که در اوج داشتن ساده زندگی کردن رو دوست داره ... وقتی که ... مادرم ... تو جنگ نابرابر با بابا ، خشم رو پس انداز میکنه و عشق رو پیوسته و آروم خرج میکنه ... من قناعت رو از خاله یاد گرفتم ... تو ذره ذره دوست داشتنهای پر خصم با مامان ... نمیشه که فقط عشق خواهری داشت ... میشه در اوج دشمنی هم عاشق بود .. دوست داشت ... مثل دوستی و عشق میون خاله و مامان ... من به این نوع قناعت عادت کردم ... به بازی امیر سام ... به عاشقانه های پر قناعت ... به مهرهای زورکی و پر تزویر ... خوبه ... خالی از جذبه نیست ... برای منه دور مونده از آب ، شناکردن تو حوضچه امیر سام غنیمته ... عشق چند قدم راهه ، از اتاق تا ایوون ... عشق دستته وقتی ، میز شام رو میچینه ... مث خواب بعد از ظهر ، تلخه اما میچسبه ... مثل چای بعد از خواب ، تلخه اما شیرینه ...
عجیبه که خط نگاه موذیش رو بلدم بخونم ... عجیبه که وقتی شیطون میشه و مردم آزار ، بلدم بخونمش ... عجیبه که هیچی بجز منفی از نگاهش رو بلد نیستم بخونم ... شاید ایراد از ذهن منه ... شاید ذهنم عادت کرده به منفی بافی ... از همون روز اول با اون پوزخند پر تمسخری که به چشمم خورد و دلم رو شکوند ... از همون روز منفی شد ... ذهنیتم به اون منفی شد ... کدر شد ... نگاه خوب از زرد های معلق تو چشماش رو نخوندم ... شراره های نارنجی آتشینی که به گندم زار چشمهاش حمله ور شد ... حمله ور میشه ... خوندنی تره ... نگاه موذی ای که تو چشماش حلقه میزنه و زردهای چشمش رو تیز تر میکنه ، وقت زیر نظر گرفتن حرکات خنده دار نسترن ... اطوارهای خنده دار ترش و اون نگاه مضحک مهران ... 
دیشب هم با تموم اطوارهای نسترن و چشم و ابرو اومدنش برای تور کردن مهران ، در کنار افشید با اون رفتار پر محبت راست راستکی و محبتهای خالصانه و پر وقار حاج خانوم ... با امیرسام گذشت ... برای اولین بار با هم به تفریح رفتیم ... این یکی رو مدیون پیله های نسترن و اصرارهای مهران بودم ... شهر بازی تنها و آخرین جایی بود که به حال و روز من میخورد ... خنده دار بود ... خنده دار ترش ، قدم برداشتنهای امیر سام در کنار من بود ... همون امیر سامی که بعد از عقد ترجیح میداد تنها بره به قرارش برسه تا در کنار یه شیکم ورقلمبیده قدم برداره و خودش رو مضحکه خاص و عام کنه ... 
عمر زندگی کوتاست ، مثل شعله کبریت ... عمر هر چی جز عشق ، مثل عمر کوتاهه ... همسفر شدن مثل ، دربدر شدن خوبه ... پس قدم بزن با من ، توی راه و بیراهه ... 
خنده های بی غل و غشی داره ... وقتی میخنده بیتاب ترم میکنه . عاشقترم میکنه ... مهم نیست با کی بخنده ، مهم صدای نادریه که ته گلوش بر میاد ... اینو دیشب فهمیدم ... قبلا قهقهه که میزد ، از ته دل نمیخندید ... دیشب خندید ... وقتی نسترن پیله میکرد سوار بازیهای پر هیجان بشم ، میخندید .. از ته دل میخندید ... مهم نیست به وضعیت مضحک من میخندید ، مهم اون صدای خوش آیندی بود که تو گوشم مینشست ... و ... انصرافش از شرکت تو این بازیها ... به خاطر من ... به خاطر تنها نموندن من ... چقدر خوبه ... چه حس خوشایندی نصیبم شد ... از توجه ، حتی به ریا ... کاشکی هر روز میرفتیم شهر بازی و اون به وضعیت من میخندید و من لذت این صدای خوب رو بیشتر میبردم ... بازیهای دو نفره ... روی دو صندلی ، دلم میخواست منم بودم ... منم مینشستم مثل افشید کنار محمد ... مثل نسترن کنار مهران ... پر هیجان ... پر از چسبیدنهای از روی ترسهای هیجانی ... از پرنده تا لونه ، از کویر تا بارون ... از اتاق تا ایوون ، عشق بهترین راهه ... آسمون تویی وقتی ، ماه داره میخنده ... عشق من ببین امشب ، آسمون چقد ماهه ... 
باورم نمیشه ... سه روز کابوس باورم نمیشه ... اینقد تلخ ؟ اینقد غیر قابل باور ؟بختک تو زندگیمون ، افتاده پا نمیشه ... با گریه هیچ دردی از ما دوا نمیشه ... یا که دروغ گفتیم یا عشق هم نبودیم ...
همه چی از اون روز شروع شد ... از اون تاریخ نحس ... از اون روز لعنتی ... از اون شنبه لعنتی ... از اون صورت وضعیت خسته کننده قرارداد آخری لعنتی ... جهنم من از اون روز شروع شد ... 
آخر هفته ای مفرح ... با کلی شوخی و خنده گذشت ... قرار بود فردا اول صبح برم دنبال نقد کردن صورت وضعیت آخر ... قرار بود مرخصیم از ظهر اون روز شروع بشه ... قرار بود بقیه امتحانام رو بدم ... قرار بود فقط استراحت کنم و به درسام برسم ... قرار بود یکشنبه برم دکتر ، نوبت داشتم ... شکمم پایین کشیده بود ... از بس خندیده بودم دلم درد گرفته بود ... کمرم تیر میکشید ... امیر سام باز مهربون شده بود ... باز نقش گم کرده بود ... باز دلش میخواست خودش باشه ... باز خارج میزد ... باز دلش میخواست بابا نباشه ... بابا نباشه ... آخ ... آخ از تو امیر سام ... 
جمعه شب تو فرح زاد مهمون حاج خانوم بودیم ... به قول خودش برای روحیه کسلم خوب بود ... حاجی نبود ... رفته بود خوزستان ... نسترن به زور آویزونم شده بود ... میون اون و مهران یه چیزایی رقم خورده بود ... یه جرقه هایی کاملا به چشم میخورد ... منو افشید میخندیدیم ... منو امیر سام میخندیدیم ... به این ادا و اصولا میخندیدیم ... افشید میخندید ولی حق رو به اون دو تا میداد ... من همش میگفتم سامی ... اون لبخند میزد ... همش میگفت جونم ... بازی بود ... بازی بازی جدی میگرفتم ... تموم اون خوبیها ، جانم گفتنها ... عاشقانه های دور از انتظار رو جدی میگرفتم ... خوش بودم ... یا خوشی به من نیومده یا من زیاده خواهی داشتم ... آخر شب ناز بود یا نیاز که درد داشتم ؟ نمیدونم ... ولی خوب بود ... ناز کشیدنهای پدرانه امیر سام رو دوست داشتم ... ناز کشیدنهای پدرانه ! دل به دریا زدم ... دو پهلو ازش خواستم بیشتر بمونه ... موند ... پیش من موند ... برای دل من یا هر چی ، ولی موند ... پاهام باد کرده بود ... از پیاده روی مفرح تو فرح زاد درد میکرد ... پاهام رو مالش داد ... دردم کمتر شد ... خوب بود ... مهربون بود ... آخر شب با یه شب بخیر دور از انتظار رفت ... رفت ... با یه بوسه ... خیلی وقت بود دیگه مهریه نمیداد ... فقط مهر میگرفت ... فقط تو چشام زل میزد و خط نگاهم رو میخوند ... از قلبم خبر داشت ؟ حتما ... خودم خودم رو لو داده بودم ... همون شب خونه باباش خودم رو لو داده بودم ... نتونستم خودم رو نگه دارم ... نتونستم مچم رو بسته نگه دارم ... قلبم کف دستش زد ... قلبم کف دستش پر صدا زد ... لوم داد ... تک اشک گریخته از کاسه چشمم لوم داد ... من دیلماجی چشمها رو بلد نبودم ، اون که بلد بود ...این قصه اولش ، با غم شروع شده ... پس باید آخرش ، با غم تموم بشه ... اینجوری بهتره ، حتما مقدره ... تقدیر ما دو تا ، با هم تموم بشه ... 
تموم شد ... به همین سادگی همه چی تموم شد و من به آخر رسیدم ... این نبض تپنده پر کوبش تموم شد ... تموم به معنای واقعی ... خیلی خندیده بودم ... ولی صبح انرژی بلند شدن نداشتم ... درد داشتم ... التماس کردم : « تو رو خدا مهندس ... جدی میگم ... من امروز نمیتونم برم ... بذار برای یه روز دیگه ... بذار فردا برم ... فردا یکشنبه ست ، برای صندوق پتروشیمی ، همیشه یکشنبه ها پول واریز میکنن ... »
اخم کرد ... داد زد ... رنگ گرفته بود ... رنگ بی رحمی گرفته بود ... : « من با شما شوخی دارم ؟ من همین امروز پولم رو میخوام ... خیلی سخته ؟ یا امروز پول منو زنده میکنی ، یا تا ده ماهه هم بشی مرخصی بی مرخصی ... خسته شدم از این وضعیت ... خسته شدم از این لنگ در هوا موندن ... » 
التماس کردم : « باشه سامی ، فقط ... » 
پرید تو حرفم : « سامی نه مهندس ... من الان کجام ؟ منزل خانوم ؟ در حال رل بازی کردن ؟ ... همین که گفتم ... بی حرف » 
کمرم باز تیر کشید ... رنگ عوض کردم ... کبود شدم ... جا خورده بود : « الان داری ناز میکنی ؟ شوخیت گرفته ؟ من الان کاملا جدیم ... »
« نه به خدا سامی .. حالم خوب نیست ... باور کن ... دیشب که خودت دیدی ... » مهم نبود ... برام مهم نبود که صدای فریاد گونه درد آمیزم از لای درز اتاق امیر سام رد میشه ... برام مهم نبود که این صداها به گوش کیا میرسه ... حالم خوب نبود ... حالت تهوع داشتم ... رنگ نگاش عوض شد ... ترس و نگرانی تو چشماش خوندنی بود ... چه عجب که یه بار رد نگاهش خوندنی شد ... 
لحن پر دردم رو شنید ... به عینه تکون خورد .. در اتاق رو باز کردم ... از اتاق بیرون رفتم ... اومد دنبالم : « تو چته شری ؟ واقعا حالت خوب نیست ؟ میخوای بریم دکتر ؟ »
دلم آروم گرفت ... از شری گفتنش دلم آروم گرفت: « نه ... خوبم ... فقط نمیتونم برم ... نمیتونم راه برم ... کمرم درد میکنه ... زیر دلم تیر میکشه ... بچه ضربه میزنه ... تند میزنه ... » حتی بلد نبودیم ، از هم بدل بگیریم ...
دست رو شکمم گذاشت ... بازم ضربه ای کوبنده ... براش مهم نبود ... مهم نبود وسط شرکت ایستادیم ... براش مهم نبود که چند جفت چشم از چند گوشه شرکت زل زده به ما ... اینو خوب فهمیدم ... تازه تازه داشتم یاد میگرفتم ... دیلماجی حرکاتش ، رفتارهاش ... نگرانیهاش رو یاد میگرفتم دستم رو گرفت و کشید ... وسط شرکت ، جلو چند جفت چشم ، دستم رو گرفت و کشید ... کشون کشون منو به سمت پله ها هول داد ... کلید ماشینش رو تو دستام چپوند : « برو سوار شو تا من یه زنگ بزنم به دکتر و بیام ... برو ... مراقب پله ها باش ... آروم برو ... د منتظر چی هستی ؟ بهت میگم برو دیگه ... » دلت که میلرزید ، من با چشام دیدم ... تو زل تابستون ، چقد زمستونه ... هوا گرفته نبود ، دلم گرفت اون شب ... به مادرم گفتم هنوز بارونه ... هنوز بارونه ... 
رفتم ... پله ها رو دو تا یکی طی کردم ... دردم زیاد نبود ... یعنی بود ... ولی ، اونقدری نبود که تحمل نداشته باشم ... تقریبا مثل تموم این چند روز گذشته بود ... اما پر کوبش ... دلم برای نگرانیش غنج رفت ... تو چه نقشی فرو رفته بود ؟ کدوم رل رو بازی میکرد ؟ جلو اینهمه چشمی که خبر از روابط ما نداشت ، چه نقشی رو بازی میکرد ؟ ... پریدم از شرکت بیرون ... سویچ رو تو دست چرخوندم ... لبخند زدم ... من فقط میخواستم از زیر رفتن تو اون دفاتر لعنتی ، در برم ... وگرنه این درد رو چند روز بود که داشتم ... انتظار اینهمه مهربونی رو نداشتم ... سویچ رو تو جا سویچی ماشین چپوندم ... در رو باز کردم ... با دو بوق دزد گیر از کار افتاد ... در باز شد ... پام رو بالا بردم : « لعنت به این شاسی بلند ماشینت ... جون آدم رو به لب میرسونه تا پا تو رکابش بذاری ... عین خودت ... »
صدا جهنمی بود ... از اعماق جهنم هفتم بود ... گوشم تیر کشید ... زوزه کشید ... به این صدا وسواس داشت ... به این صدای منفور : « به ... سلام عروس خانوم ... کجا اینشاء الله تعالی ؟ میبینم که نوه ام خوب آب زیر پوستت دونده ... شوهر کردی نه ؟ یواشکی ؟ بیخبری ؟ اولتیماتومهای منو نشنیده میگیری نه ؟ گنده میاری ؟ بادیگارد میگیری ؟ شوهر عزیزت میدونه توله کدوم حرمزاده ای تو شیکمته ؟ »
صداش نفسم رو بالا آورد ... نفس حبس شده از ترسم رو : « آره توله حرمزاده جنابعالی رو ... فرمایش ؟ »
نیش پر فریبی باز کرد : « به ... مهندس شایسته عزیز ... از کی تا حالا گردن گرفتن رو پیشه آخرتت کردی ؟ این ره که میروی به ترکستان است ... بابات نگفته ؟ چند میدی بش ؟ نه ببخشید چند گرفتی ؟ »
کمرم تیر کشید ... پر درد ... گفتم : « آخ » 
خندید ... قهقهه زد ... امیر سام ... دستاش مشت شد ... : « مرتیکه مفنگی ... جوابت باشه تا برگردم ... میبینی که حال خانومم مساعد نیست ... باش تا برگردم ... »
باز خندید : « در خدمتیم ... این خانوم ، عروس هزار داماده ... منو و تو نداریم ... خودم حالش رو خوب میکنم ... »
فک امیر سام منقبض شد ... مشتش بالا رفت ... کشیده شد ... به سمت صورت مقدم پست فطرت کشیده شد ... رو فک پر خنده چندش آور کف کرده اش پایین اومد ... آب خون از صورتش ، تو هوا پخش شد ... دست برد با پشت انگشت سبابه ، خونابه کنار لبش رو پاک کرد ... تف کرد رو زمین ... چندشم شد ... تهوعم بیشتر شد ... مشت دوم رو گونه راستش پایین اومد ... سه نفر از تو ماشین بیرون زدن ... ریختن رو امیر سام ... یکی زد ، دو تا خورد ... من گفتم : « آخ » دوباره یکی زد ... دوباره دو تا خورد ... باز من گفتم : « آخ » ... کوبید ... ضربه زد ... کمرم تیر کشید ... عضلات زیر شکمم سفت و منقبض شد ... مثل فک خون آلود و منقبض امیر سام ... داد زدم : « سامی ... آآآآخ ... دارم میمیرم ... » 
داد زد : « برو تو ماشین ... اینجا نایست ... زنگ بزن دفتر ... » موبایلم رو کشیدم بیرون ... کمرم تیر کشید ... آخم در اومد ... شماره ها رو دو تا دو تا میدیدم ... سه تا نخاله بی پدر امیر سام رو خون آلود ول کردن ... رو زمین ، تف خون آلود مقدم پخش بود ... حالم بهم خورد ... سرم گیج رفت ... افتادم ... نه رو زمین ... تو بغل امیر سام افتادم ... چشمام سیاهی رفت ... قطار رد شد و رفت ، مسافرا موندن ... مسافرا که برن ، قطار میمونه ... تو برف بارونی ، قطار قلب منه ... 
خون بود ... درد بود ... مایع لزج سرد بود ... خیس شدم ... بلوز امیر سام خیس شد ... از خون خیس شد ... بینیش خون میومد ... خیستر شدم ... دست کشیدم به مانتوم ... خیس بود ... لزج بود ... بی رنگ بود ... بلوز امیر سام خیس شد ... خونی شد ... چشمام سیاهی رفت ... بلند شدم ... تو هوا معلق شدم ... رو دستهای امیر سام ، تو هوا معلق شدم ... صدا میومد ... فریاد بود ... مهندس حسام ... خانم حمیدی ... آقا حسین ... دو تا رهگذر تو خیابون ... دنیا ... دور سرم میچرخیدن ... همه با هم ... با امیر سام ... با دماغ پر خون ... با بلوز خیس ... مانتوم خیس بود ... دستای امیر سام خیس شد ... منو رو صندلی جلو خوابوند ... چی میگفت ؟ داد میزد چی میگفت ؟ نمیدونم ... معلق بودم ... سبک بودم ... بی حجم بودم ... تو خلا میچرخیدم ... خدا خدا میکردم ... میکوبید ... کمرم تیر میکشید ... میگفتم : « آخ » نمیشنیدم ... صدای آخ خودم و فریادهای ته گلویی امیر سام رو نمیشنیدم ... آخم بی صدا بود ... گیج بودم ... میروند ... کجا ؟ نمیدونم ... ترسیده بود ... از اون سه نفر یا آخای بی صدای من یا دستهای خیسش از مایع بی رنگ لزج ؟ نمیدونم ... 
قلب شکسته من ، تو برف مدفونه ... دونه به دونه غمی ، ریل به ریل شبم ... غم توی خونه من ، هر شبو مهمونه ... هر شبو مهمونه ... 
دستمال به پیشونیم میکشید ...عرق داشتم ؟ ... خیس تر شدم ... حتی صندلی ماشین مهندس که اینقد بهش وسواس بود هم خیس شده بود ... اینو از حجم آبی که زیر پام بود فهمیدم ... این چیه ؟ سامی این چیه ؟ یا نمیدونست یا صدام به گوشش نمیرسید ... میلرزیدم ... شر شر خیس بودم ... آب سردی ... عرق بود ؟ از پیشونیم راه گرفت ... صداش تو گوشم بود ... رو مخم بود ... بینیش خون میومد ... دستمال به پیشونیم میکشید ... داد میزد ... من میشینیدم یا اون میگفت : « شری عزیزم ... عزیز دلم ... تحمل کن ... تو رو خدا ... بخاطر من ... بخاطر اینهمه بدبختی ای که کشیدم ... تحمل کن ... شری با توام ... لامصب نلرز ... یه چی بگو ... با توام شری ... یه چی بگو خیالم راحت شه تشنج نکردی ... تو رو به جون هر کی دوست داری ... بخدا هر چی تو بگی ... تو رو به هر خدایی که میپرستی ... هر چی تو بخوای ... من غلط بکنم ... بخدا من غلط بکنم ... شری یه چی بگو سکته ام دادی ... عزیزم ... عشقم ... دارم میمیرم ... دهن باز کن لامروت ... » قطار رد شد و رفت ، مسافرا موندن ... مسافرا که برن ، قطار میمونه ... 
میگفت یا من میشنیدم ؟ ... معلق بودم ... بی حجم بودم ... تو فضا ، نه تو خلا بودم ... تو وسط هیچ ... اون میگفت یا من میشنیدم ؟ همه اونچه که دلم میخواست رو میشنیدم ؟ لج نکن ... لج نکن سامی ... شیکمم پایین کشیده ... درد دارم ... نوک انگشتام سره ... باید ... بخدا باید زایمان کنم ... پیش از موعد زایمان کنم ... تحمل اینهمه کوبیدنها رو ندارم ... خیسم ... زیر پام خیسه ... آبروم جلو مهندس رفت ... امیر سام داد میزد ... چی میگفت ... چرا اون یه چی میگفت و من هر چی دلم میخواست میشنیدم ؟ مهندس و فدات شم ؟ مهندس و عشقم گفتن ؟ اینجا که کسی نیست ... جلو کی رل بازی میکنه ... پیش کی آبرو داری میکنه ؟ من و اون که روی دربایستی نداشتیم ... توهم زدم ... بگو شب بخوابه ، من بیدارم ... من شبو ، زنده نگه میدارم ...
به گوشم میشنیدم ، پر توهم میشنیدم ... میلرزیدم ... مامان ... مهندس داد میزد ... من میشنیدم ... : « شری ... شری گور بابای پول ... شری یه مو از سرت کم شه من میمیرم ... بخدا میمیرم ... باور کن ... » یه شب که سردم بود ، به مادرم گفتم ... هوا که سرد میشه ، یاد تو می افتم ... طفلی دلش لرزید ، دلش دوباره شکست ... تو زل تابستون ، تو کوچه برف نشست ... تو کوچه برف نشست ... 
خدا خدا کردم ... صدام به گوش هیچ خدایی نرسید ... نه خدای خودم ... نه خدای حاج منصور ... نه خدای مامان ، نه خدای مقدم ... نه خدای حاجی شایسته ... نه حتی خدای سام ... تو معلقی خودم غرق بودم ... بی حجم ... سبک ... رو دست میچرخیدم ... هنوز داشت داد میزد ... گاهی سر من ، گاهی سر پرستار و دکتر ... سفیدی حجم گرفت ... رنگ گرفت ... ملافه های سفید بیمارستان منو یاد حجر السود مینداخت ... سنگین و سیاه ... رو قلبم بود ...مسافرا شعرن ، تو برف و بارونی ... قطار قلب منه ، چشم تو پنجره هاش ... پنجره ها بستن ، مسافرا خستن ... ببار تا دم صبح ، به فکر هیچی نباش ... دونه به دونه غمی ، غصه به غصه شبم ... کاشکی یه روز صبح شه ، کاش فقط ای کاش ... 
همه چی تو بهت گذشت ... هاله دور سرم پیچ میخورد ... تاب میخورد ... من به خودم میپیچیدم ... حجمی رو شیکمم نبود ... نبضی نمیزد ... صبح بود ؟ نبود ... کاشکی یه روز صبح شه ، کاش فقط ای کاش ... خاله بالا سرم بود ... چشماش سرخ بود ... ولی میخندید ... شوخی میکرد ... دستام هنوز سر بود ... ولی نه اونقد که نفهمم حجمی از رو شیکمم کم شده ... پوست کشیده تنم ، چروک خورده ... : « خاله بچه ام ؟ »
خاله سرش پایین بود ... گونه هاش سرخ بود : « خاله سرت رو بالا نگیر ، سر درد میگیری ... » 
« خاله وقت شیر بچمه » 
« باشه خاله ... صبر کن ... الان میارنش ... » چند ساعت پیش بود ؟ چند ساعت گذشته ؟ امیر سام میخندید ... یه بچه تپل تو بغلم بود ... حاج خانوم میخندید ... نقل رو سرم میپاشید ... ماما لم یکاد میخوند ... بچه بغلم بود ... یه جوجه کوچیک لپ سرخ ... ناز بود ... گریه اش صدای گربه بود ... تو هوش و بیهوشی بودم ... دستم سر بود ... نتونستم بغل بگیرمش ... رو بازوم افتاده بود ... ماما به نوک سینه ام نزدیکش کرد ... دعا خوند ، فوت کرد ... تو چارچوب در ایستاده بود ... لبخند به لب داشت ... خوشحال بود ؟ ... 
صدای ماما تو گوشم بود ... داد میزد ... : « یعنی چی خانوم ... حالش خوب بود ... چیکارش کردین ؟ »
« خانوم ... اینجا بیمارستانه ... لطفا آروم تر ... حتما مشکل داشته ... نبض نداشت ... قلبش ضعیف میزد ... » 
« بیخود ... دکترش از ده ، ده داده ... این بچه با سلامتی ده از اتاق عمل بیرون اومده ... چیکارش کردین ... »
ملتمس نالیدم ... قلبم سنگین بود ... خلا دوباره احاطه ام کرد ... تو بهت بودم ... امیر سام تو چارچوب در نبود ... قهقه مشمئز کننده مقدم تو گوشم بود : « عروس هزار داماد » سرم به دستام آویزون بود ... سوند بهم وصل بود ... مستاصل بودم : « خاله این صدای مامانه ؟ »
« نه خاله ... مامانت کجا بود ؟ خیالات برت داشته »
« خاله صدای مامانمه »
« نه خاله قربونت برم ... همراه اتاق بغلیه ... از شهرستان اومدن ... » صدای امیر سام ... پر فریاد بود ... داد میزد ... میشنیدم ... : « بیمارستان رو با دکتر و کل دک و پوزش آوار میکنم ... این طویله صاحب نداره ؟ ... پدر تک تکتون رو در میارم ... »
« خاله ، صدای سامه ... »
« نه خاله ... شوهر اتاق بغلیه ... پول تخت رو نداره بده ... »
التماس تو حنجره ام بیداد میکرد ... قلبم ... فشرده ... واکسن زد ... تو بغلم بود ... واکسن زد ... رو پای راستش ... رو قلنبه باسن راستش ... آخ میگفت ... نه مثل من ... مث یه بچه گربه میو میو میکرد ... ناله میکرد ... صداش تو گوشمه ... مک زد ... به نوک دو سینه ام مک زد ... دکتر گفت بدنیا که اومد ، روم جیش کرد ... من خندیدم ... جای بخیه ها درد گرفت ... گفتم : « آخ » بغض کردم : « خاله صدای امیر سامه ... خاله تو رو خدا رحم کن ... چی شده ؟ چرا سام میخواد بیمارستان رو به آتیش بکشه ... خاله ... »
تحملم تموم شد ... بازم صدای امیر سام اومد ... بازم فریاد میکشید ... نعره میزد : « من بچه ام رو میخوام ... من بچه ام رو از شما میخوام »
قلبم تیر کشید ... دلم سوخت ... دلم برای خودم سوخت ... دلم برای حنجره پر فریاد امیر سام سوخت ... دست بردم ، سرم رو از دستم بیرون کشیدم ... رد خون رو دستم راه گرفت ... به درک ... سوندم رو کشیدم ... پرت کردم کنج اتاق ... خاله سعی میکرد دستام رو نگه داره ... قدرت پیدا کرده بودم ... دستاشو پس زدم ... با تموم قدرت پرتش کردم ... مانتوم رو از گوشه اتاق ، از رو چوب لباس چنگ زدم ... از دستم خون میچکید ... رو سرامیکهای سفید رنگ تو اتاق میچکید ... سرخ شد ... خونی شد ... به درک ... خاله باز هم سعی کرد با دست نگه ام داره ... باز قدرتم رو به رخش کشیدم ... از اتاق بیرون دوئیدم ... دست زیر دلم گذاشتم و دوئیدم ... یه شب که سردم بود ، به مادرم گفتم ... هوا که سرد میشه ، یاد تو می افتم ... طفلی دلش لرزید ، دلش دوباره شکست ... تو زل تابستون ، تو کوچه برف نشست ... 
تو استیشن پرستاری ، سینه به سینه ماما در اومدم ... اینقد به صورتش چنگ زده بود که رد زخم خون آلود سه ناخن رو صورتش نقش انداخته بود ... ناله کردم : « ماما ... چی به سر بچه ام اومده ؟ تو رو خدا بگو ... » یکی از پشت چنگ انداخت بهم ... کشیدم تو بغلش ... برگشتم ... امیر سام بود ... چشماش ، گرده های طلایی رنگ گندمزار دوست داشتنی چشماش ... تو کاسه خون نشسته بود ... بگو شب بخوابه ، من بیدارم ... من شبو ، زنده نگه میدارم ... 
داد زدم ... بی صدا ... گلوم خراشیده بود ... تلخ بود ... خشک بود ... : « سامی ... پسرم ... سامی تو بگو ... پسرم ... »
تو بغلش فشرده شدم ... سفت و محکم ... هق هق کرد ... صداش تو گوشم پیچید ... هق هق کردم ... پر صدا ... با گلوی خش دار ... با دهن خشک ... با طعم تلخ ... : « سامی ... پسرم ... تو قرار بود باباش باشی ... تا سن بلوغ ... پدری کنی براش ... سامی چی شد ؟ » دلت که میلرزید ، من با چشام دیدم ... تو زل تابستون ، چقد زمستونه ... هوا گرفته نبود ، دلم گرفت اون شب ... به مادرم گفتم ، هنوز بارونه ... 
دستام بالا رفت ... مشت شد ... روسینه سام پایین اومد ... بغضم باز شده بود ... خلا بود ... هیچ بود ... نبض تپنده پر کوبش من ، نبود ... هم دیدنی بودی ، هم خواستنی بودی ، هم چیدنی بودی ... هم باغچمون گل داشت ... زنجیر میخواستم ، دستاتو بخشیدی ... از من تا اون دستات ، هر دره ای پل داشت ... پل بود ، اما ریخت ... گل بود ، اما مرد ... عمر منم قد ، عشقت تحمل داشت ... : « سامی بچه ام ؟ ... من بچه ام رو از تو میخوام ... تو قول دادی مواظبش باشی ... تو گفتی محاله بذاری زودتر از موعد بدنیا بیاد ... تو نذاشتی بمونه ... شیکمم پایین کشیده بود ... لعنتی ... شیکمم پایین کشیده بود ... » هر روز پاییزه ... هر هفته پاییزه ... هر ماه پاییزه ... هر سال پاییزه ... پنهونم از چشمات ، من ماه پس ابرم ... من کاسه صبرم ، این کاسه لبریزه ...حنجره خشکم به تقلا افتاده بود ... به هر دست آویزی چنگ مینداختم ... مشت میکوبیدم ... سفت بغلم کرده بود ... هق هق میکرد ... داد میزدم ... با ته صدام داد میزدم : « لعنتی ... بی وجدان ... تو نخواستیش ... از اول نمیخواستیش ... تو خواستی به اینجا برسم ... دست از سرت بر نمیدارم ... من بچه ام رو میخوام ... متنفرم ... ازت متنفرم ... نامرد ... پسرم رو تو کشتی ... تو ... تو ... بابایی نکردی ... دست نوازش رو سر پسرم نکشیدی ... امیر فرخم رو ... تو بغلم بود ... واکسن زد ... گریه کرد ... شیر خورد ... تو که دیدی ... اونجا ایستاده بودی ... مث یه جغد شوم ... » 
صداش آتیش تو قلبم رو خاموش نمیکرد ... : « شراره ... عزیزم ... بسه ... تو حالت خوب نیست ... بعدا اذیت میشی ... جیغ نزن عزیزم ... به خودت فشار نیار ... » چطوری ؟ مگه میشه ؟ دستبند داشت ... رو دستای کوچولوش یه دستبند بود ... روش نوشته بود نوزاد شراره افرا ... وزن دو کیلو و نهصد و شصت گرم ... ساعت تولد چهارده و پانزده دقیقه ... هم دیدنی بودی ، هم خواستنی بودی ... هم چیدنی بودی ، هم باغچمون گل داشت ... آخ ... قلبم ... حتی نذاشتن برای بار آخر لمسش کنم ... نذاشت ... نذاشتن ... بی رحم شدن ... همه با هم ... خودم رو از زنجیر بغلش باز کردم ... دوئیدم ... به گردم نرسید ... سرد خونه ... زیر لب زمزمه کردم ... سردخونه ... دوئیدم ... رسیدم ... سردرش نوشته بود ... سردخونه ... نبض تپنده پر کوبشم ... تو اون سردخونه سرد و خفه خوابیده بود ... از نوک سینه هام شیر میچکید ... قلبم تیر میکشید ... در بسته بود ... همه درها به روی من بسته است ... آجر به آجر من ، من پشت دیوارم ... لعنت به این دیدار ... لعنت به این دیوار ... لعنت به این آوار ، من زیر آوارم ...التماس میکردم : « تو رو خدا ... در رو باز کنین ... پسر کوچولوم سردشه ... سرما میخوره ... شیر میخواد ... » پرستاری از اتاق رو برو بیرون زد ... از اتاق سوپروایزری ... اشک ریخت ... به حال من اشک ریخت ... دستام به در میکوبید ... گریه میکردم ... گلوم خشک بود ... دهنم تلخ بود ... اشکم شور بود ... مزه خون میداد ... دوئیدم سمتش ، چنگ انداختم به روپوش سرمه ای رنگ تو تنش : « خانوم تو رو خدا ... در رو باز کنین ... بچه ام ، پسر کوچولوم ... سردشه ... واکسن زده ... باسنش درده ... ورم کرده ... خانوم ... التماس میکنم ... » زانو زدم ... پاچه شلوارش رو تو مشت گرفتم ...
 لعنت به این دیدار ... لعنت به این دیوار ... لعنت به این آوار ... من زیر آوارم ... 
**********
قسمت هفتم:
شونه هام ، تو یه جفت دست مشت شد ... کسی فشار وارد کرد و منو به بالا کشید ... برنگشتم ، هنوز التماس میکردم ... : « خانوم ، جون بچه ات ... خانوم رحم کن ... شما سوپروایزری ... میتونی ... بگو در رو برام باز کنن ... بگو بذارن یه بار ... فقط یه بار دیگه ... برای آخرین بار ، پسر کوچولومو بغل کنم ... چیز زیادیه ؟ » 
خانومه خم شد ... دستی رو سرم کشید ... باز بلند شد ... اشک زیر چشمش رو با سر انگشت گرفت ... لبخند بیجون و خفه ای به لب نشونده بود ... : « عزیزم ... خواهرم ... درکت میکنم ... نبینی بهتره ... آخه چی رو میخوای ببینی ، بذار اونی که تو آخرین لحظه تو ذهنت بود ، برای همیشه بمونه ... پا شو عزیزم ... اینجور خم شدن ، برای حالت مناسب نیست ... بلندش کنین لطفا ... ببریدش خونه ... اینجا براش محیط مناسبی نیست ... »
فشار رو شونه هام ، هیکل نحیفم رو بالا کشید ... زیر دلم تیر میکشید ... جسم رو به موتم با همون فشار برگشت ... امیر سام بود ... سرم رو به شونه اش تکیه داد ... چشماش سرخ بود ... خون بود ... موهاش بهم ریخته بود ... وقتی دیده بودمش ... تو چارچوب در ، خوشتیپ بود ... موهاشو حالت داده بود ... چشماش درخشندگی داشت ... مثل آفتاب بود ... حالا از اون آفتاب سوزنده هیچی باقی نمونده بود ... انوار مایل غروب بود ... کبود ... : « پاشو عزیزم ... خودتو داغون کردی ... » ویلچیری کنار راهرو بود ... اشاره کرد : « با این راحت تری ... میخوایش ؟ » سرم رو به حالت نه بالا دادم ... راحت نبودم ... دیگه تحت هیچ شرایطی راحت نبودم ... از ماشین شاسی بلندش خبری نبود ... با ماشین حاجی اومده بود ... با خوش خیالی فکر کردم ، شاید ... شاید بخاطر حال من این ماشین رو ترجیح داده ... حالت نگاه خاله مسخ شده بود ... شیشه ای و بی روح ... صورتش سرخ بود ... متورم بود ... به امیر سام اخم کرده بود ... واضح ... ماما اما ... تو خودش بود ... گریون ... با صورت زخم ... بغلم کرد ... سرم رو از شونه امیر سام جدا کرد ... تو بغل گرفت ... محتاج بغل مادر بودم ... هق هقم تو سینه سوزنده اش خفه میشد ... همیشه خفه میشد ... حس میکردم تموم هق هقم رو سینه اش میخوره ... میمکه ... دلم بیتاب بود ... دلشوره به دلم چنگ مینداخت ... دلشوره اتفاقی که افتاده بود ... 
بابام ؟ ... بابا اینجا چی میکرد ... اون دیگه اومده بود چی رو ببینه ؟ ... ویرانی یه آوار فرو ریخته ... اونم دلش برای من به رحم اومده ... پا جلو گذاشت ... اولین هدفم از آماج تیر خستگیهام ... دلشکستگیهام ، امیر سام بود ، دومی اون ... پرید جلو : « از این ور حاج خانوم ... ماشین اینور پارک شده ... » 
سخت شدم ... سفت شدم ... تقصیر اون بود ... اون منو انداخت تو بغل مقدمها ... اون منو تسلیم اون خانواده کرد ... اون اولین باعث و بانی این همه خشونت روا شده در حق من بود ... : « نه بابا ... من با شوهرم بر میگردم ... میرم خونه خودم ... »
امیر سام تو تیر رس نگاهم نبود ... ولی ماما ... موج شادی از چشمش گذشت ... خاله جلو کشید ... هنوز اخم داشت : « بیا خونه خودم خاله ... بچه ها هستن ... منم هستم ، خیالم از بابتت راحته ... هر چی نباشه ، تو زائویی ... احتیاج به مراقبت داری ... »
من احتیاج به هیچی ندارم ... هیچی ... خودم رو میخوام ... تنهایی ... یه کنج راحت ... اونقدر راحت ، تا بتونم تموم هق هقم رو از گره گلو باز کنم ... : « نه خاله مرسی ... مشکلی ندارم ... میرم خونه خودم ... امیر سام هست ... مواظبه ... » برگشتم سمتش ... برق خوشحالی تو چشم داشت ... نگاهش شفاف شده بود ... پرده های نامرئی جلو چشماش کنار رفته بود ... کتاب چشماش خوندنی شده بود ... تعارف تیکه پاره نکرد ... شاید تو این موقعیت ممنونم بود ... ممنون احترامی که براش گذاشتم ... ولی من نمیخواستم احترام بذارم ، فقط میخواستم از شر دلسوزهای دور و برم خودم رو باز کنم ... دلم کنج خلوت خودم رو میخواست ... در رو باز کرد ... رو صندلی جلو ، خودم رو پرت کردم ... دلم تیر کشید ... صداش تو گوشم زمزمه انداخت : « آرومتر شری ... بهت فشار میاد ... » مهم نیست ... اینهمه فشار ... روحی ... فشار جسم که دیگه سختی نداره ... خود آزاری به حساب نمیاد ... در رو بی صدا بست ... ماشین رو دور زد ... کنارم جا گرفت ... سویچ رو چرخوند ... تا رسیدن به خونه ، نه اون حرف زد ، نه من ... هر کی تو دنیای خودش غرق بود ... هر کی با اوهام و خیالات خودش درگیر بود ... این بهتر بود ... تو پارکینگ ، دست کمکش رو پس زدم ... منتظر نموندم ... دکمه آسانسور رو فشار دادم ... تو طبقه نهم ، پیاده شدم ... چند قدم به درب آپارتمان مونده ، از آسانسور خارج شد ... قدم تند کرده بود ... اینو از صدای قدمهاش میشنیدم ... کلید نداشتم ... اصلا هیچی نداشتم ... از حجم فزاینده روی شیکمم هم کم شده بود ... اونم نداشتم ... نبضی نمیزد ... کوبشی در کار نبود ... نوازش پدرانه ای دیگه نیست ... لازم نیست باشه ... میو میو گربه ای کم جون هم نیست ... سکوته و سکوته و سکوت ... به کنارم رسید ... کلید به در انداخت ... در باز شد ... دقت کردم ... این اولین باره ... این اولین باره که منو و اون با هم ... چه مضحک ، با هم پشت در این خونه ایستادیم ... و اون کلید به دست داره ... کلید این کنج تنهایی ... حرصی شدم ... هدف پیدا کرده بودم ... یه سیبل خوش آماج ... دست جلو بردم : « کلید ؟! »
جا خورد ... سیخ شد : « من تا داخل باهات میام ... باید کمکت کنم ... » 
پریدم تو حرفش ... بی روح ... سنگ سنگ : « من کمک خواستم ؟ از شما ؟ ... مرسی مهندس ... ماموریت شما تموم شد ... شما از همین الان ، فقط مدیر عامل شرکت من هستید ... چیزی که بین ما بود ... به زودی زیر خاک سرد میره و از خاطره ها فراموش میشه ... تو جریان هستید که ... پس تا بعد ... » دست بردم ، تو یه حرکت غیر منتظرانه ، کلید رو از چنگ دستش بیرون کشیدم ... خودم رو به داخل سالن پرت کردم ... در رو محکم پشت سر کوبیدم ... بسته نشد ... پاش لای در بود ... کشمکش داشتم ... خسته بودم ... جونی برام نمونده بود ... برگشتم ... : « مهندس ... خواهش میکنم ... من احتیاج به ریکاوری دارم ... الان توان کل کل کردن همیشگی با شما و سابش روح ندارم ... باشه برای بعد ... بعد از ریکاوری ... »
مهربون شده بود ... مهربون شدی با من ، باز چه نقشه ای داری : « چی میگی شری ... وقت لجاجت نیست ... الان نیست ... اینو فراموش نکن ... اول از همه ، ما زن و شوهریم ... این وظیفه منه که مراقبت باشم ... این درد مشترک ماست ... »
پوزخند زدم ... دید ... درد مشترک ؟ ... چه اشتراکی میون من با این حجم عظیم درد و این سنگ بی درد نفهته ست ؟ کدوم زن و شوهر ؟ ... مثل اینکه یادش رفته ؟ عامل این ازدواج نیست ... دیگه نیست ... نای نه ، نداشتم ... در رو به حال خودش گذاشتم ... پریدم تو اتاق ... در رو از داخل قفل کردم ... مانتو از تنم خارج کردم ... زیر مانتو ، هنوز پیراهن گشاد صورتی رنگ بخش زنان بود ... با نفرتی عمیق از تنم بیرون کشیدمش ... مچاله اش کردم ... شوتش کردم تو سطل زباله کوچیک کنج اتاق ... نصفش تو سطل بود ... نصف بیرون زده بود ... آویزون ... مثل من ... نصفم اون دنیاست ، کنار اون حجم کوچولویی که تو بغل گرفتمش ... نصفش آویزون این دنیا ... مگه فرقی هم داریم با هم ؟
تو آینه رو به رو برگشتم ... بتادین رو پوست چروکیده تنم خشک شده بود ... تهوع بهم دست داد ... دنیای من چروکیده و متهوع شده ... اینم روش ... از اون پوست کشیده تنم ، فقط همین چروکهای بی حجم مونده ... بی روغن ... خشک ... نارنجی رنگ ... رو کش تختم عوض شده بود ... بجای رو تختی همیشگی ، یه ست ملافه ی سفید با گلهای ریز صورتی و بنفش بود ... خودم رو بی لباس ، روش پرت کردم ... لرز داشتم ... پتو رو تا گردن رو خودم کشیدم ... صدای در میومد ... تقه ... : « شری ... » دستگیره اتاق بالا پایین میشد ... این بالا پایین شدنهای دستگیره اتاق ، قلب منو بالا پایین نمیکرد ... قفس سینه ام تخت بود ... بی تحرک ... بالا و پایین نمیشد ... گلوم خشک بود ... خش داشت ... حتما زخم هم شده ... به درک ... صداش آزار دهنده شده بود ... حالا که مهربون شده ، آزار دهنده تر شده ... : « شری ... چرا در رو بستی ؟ ... چیزی لازم نداری ؟ ... خریدی نداری برات انجام بدم ... چیزی نمیخوری ... حداقل یه لیوان آبمیوه یا چای ؟ » دست تو گوشم هول دادم ... هنوز صداش رو مخ بود ... بالش زیر سرم رو کشیدم ... رو گوش چپوندم ... بهتر شد ... خودم رو از وسعت دور و برم رها کردم ... آزاد کردم ... انداختم تو خلا محیط خود ساخته ام ...

سرم ، منگ بود ... گیج بودم ... هنوز هر از گاهی ، صداش میومد ... هنوز دستگیره در ، هر از گاهی بالا پایین میشد ... ولی من بی حس بودم ... تموم حسم فقط نفرت بود ... از چی ؟ از کی ؟ ... نمیدونم ... سرد شده بودم ... بیتفاوت شده بودم ... کوفته بودم ... قد یه لاشه زیر چرخهای بزرگ یه کامیون هیجده چرخ ، خسته و کوفته بودم ... یه دوش آب گرم ، شاید ، شاید یه خورده کوفتگیم رو کمتر میکرد ... حتی اگه از کوفتگیم کم نمیکرد ، حداقل میتونست از حس چندش آور بتادین های خشک شده رو پوست چروکیده بی حجم رو تنم کم کنه ... با رخوت خودم رو از تخت پایین سروندم ... چقد گذشته بود شاید یه ساعت ، شایدم یه روز ... زمان گم شده بود ... خلا زمان نداره ... من تو خلا گم شده بودم ... اختیارم ، فقط در حد موندن تو هیچه ... حتی اختیار کنترل کردن آبهایی که شر شر بی بهونه رو گونه ام میسرید رو هم نداشتم ... ملافه سفید رنگ روی تخت ، لک زده بود ... به گند کشیده شده بود ... مثل من ، مثل زندگی من ... مثل همه اونچه که باید داشته باشم و نداشتم و به گند کشیده شده بود ... به درک ... حوله تموم قدم رو به تن کشیدم ... یه دست لباس راحتی ... از همونها که داشتم ... از همونها که مال اوایل ورودم به این خونه بود ... برداشتم ... زیاد گشاد نبود ، لااقل از لباسهای اواخر بارداریم که بهتر بود ... رو تخت پرت کردم ... آهی از ته دل شکسته ام کشیدم ... دست به کلید در بردم ... در رو بی صدا باز کردم ... پا به سالن گذاشتم ... بی صدا ... خسته ، رو کاناپه وا رفته بود ... هنوز همون لباسها تنش بود ... هنوز موهاش بهم ریخته بود ... سنگینی نگامو حس کرد ... برگشت ... لای چشماش رو باز کرد ... سیخ شد ... نشست ... صاف نشست : « بیدار شدی عز ... شری ؟ ... کمک نمیخوای ... میخوای دوش بگیری ... بهتر نیست اول گلویی تازه کنی ؟ باید آنتی بیوتیک بگیری ... با معده خالی که نمیشه ... یه آب میوه برات آماده کنم ؟ »
جوابم هیچ بود ... زندگیم هیچ بود ... بی تفاوتی تنها حسی بود که به قلبم هجوم میاورد ... بی تفاوت تر از هیچ ، راهی حموم شدم ... در رو پشت سرم بستم ... قفل کردم ... تنم رو از حصار حوله تموم قد بیرون کشیدم ... حتی برام مهم نبود که کی رو کاناپه خونه من قیقوله میرفت ... مهندس شایسته یا سامی ... شیر آب رو تا ته باز کردم ... هم گرم ، هم سرد ... آب گرم ، تو این هرم گرما ، حس خفگیم رو بیشتر کرد ... کمش کردم ... خودم رو به آب سپردم ... فقط خودم ... خودم شسته شدم ... غمم ، سنگینی رو قلبم ، سیاهی و نفرت تو چشمام ... پاک نشد ، تمیز نشد ... آب چاره ساز نیست ... افاقه نمیکنه ... اگه صد بار خودم رو گَنگ به گَنگ ... ارس به ارس ... راین به راین ... آرام به اطلس ... دریا به دریا ، رودخونه به رودخونه به آب بسپارم ، پاک نمیشه ... تو ضربه به ضربه ، از دهلیز چپم به تموم رگهام جاری میشه و به راست برمیگرده و دوباره و دوباره ... من تکرار این دوباره های غم انگیزم ... نبض به نبض ... آروم نمیگیرم ، از دست زنجیرم ... بی عشق میمیرم ، من روز دیدارم ... از دوستی پر من ، از دوست دلخور من ... آجر به آجر من ... لعنت به این دیدار ، لعنت به این دیوار ، لعنت به این آوار ، من زیر آوارم ... 
زیر دوش ایستادم ... خیلی ایستادم ... بتادینها پاک شد ، ولی ... رد اشک رو گونه ام خشک نشد ... با شر شر آب به پایین ریخت و خشک نشد ... بی اختیار بود ... دنبال بهونه اش گشتم ... بهونه اش نبود ... نه اون نبض تپنده پر کوبش رها شده ... نه این همه مقصر دور و برم ... مخم سوت میزنه ... هو هو میکنه ... مثل سگ بو میکشه ... دنبال مقصر اصلی میگرده ... کی مقصرتره ؟ بابام ... نه داداشام ... نه اصلا مقصر همون پدر سوخته مقدمه ... امیر سام چی میگفت ؟ مرتیکه مفنگی ... نه اون نیست ... تقصیر بیمارستانه ... شاید اونا کم کاری کردن ... ولی کیسه آبم چی ... حالا میفهمم اون مایع لزج بی رنگ چی بود ... آب محیط دور اون نقطه کوبنده ... همش تقصیر خنده های اون شب تو فرح زاد بود ... نه خنده که آدم رو نمی زائونه ... ای خدا ... این چه درد بی درمونیه که به من دادی ... تقصیر اینهمه فشار کاریه که به دوشم افتاده بود ... تقصیر همون مهندس سخت گیر تنبل پول پرست ... اون هی منو دنبال صورت وضعیتها به این سایت و اون سایت فرستاد ... تو اون هرم گرما ... ولی اون که تا فهمید درد دارم نخواست ... نذاشت ... گفت ببرمت دکتر ... گفت برو تو ماشین بشین ... گفت زنگ میزنه به دکتر ... داد زد ، فریاد کشید : « گور بابای پول » ... من دلم براش سوخته بود ... قلبم تیر کشیده بود ... از خون بینیش دلم فشرده شده بود ... اون نبض تپنده هی میکوبید ... هی میزد ... باباش جلو چشمش درد میکشید ... کتک میخورد ... داد میزد ، نعره میکشید ... اون تندتر میکوبید ... همین پاره اش کرد ... همین کیسه آبم رو پاره کرد ... دل کوچولوی پسرم ، برای اون دستهای نوازشگر سوخت ... کوبید ... کیسه محافظ خودش رو پاره کرد ... تقصیر اون مقدمه بی همه چیزه با اون حضور بیموقع ، با اون حرفای رکیک ... با اون حس آزاردهنده ... با اون سه تا نره غول بادیگاردش ... اونا دل بچه ام رو سوزوندن ... اونا بابای بچه منو کتک زدن ... اونا باعث و بانیش بودن ... اما امیر سام چی ؟ اون لج بازی کرد ... اون مقصره ... اون نذاشت ... سگ ذهنم بیشتر بو کشید ... بازم هوهو کرد ... مقصر اصلی رو پیدا کرد ... پاچش رو سفت چسبید ... خودشه ... امیر سام ... مقصر اصلی اونه ... اون نذاشت ... اون روز ، تو هفت ماهگیم ... من که گفته بودم شیکمم پایین کشیده ... من که گفته بودم توان نگه داری این بچه رو به طور نرمال تا پایان تولدش ندارم ... چرا لج کرد ... چرا لجاجت به خرج داد و داد و هوار کرد و تهدید کرد و خاله زنک بازی درآورد و به حاجی زنگ زد و نذاشت ... نذاشت همون موقع بچه ام رو صحیح و سالم بدنیا بیارم ... اینقد لجاجت به خرج داد تا کار به اینجا بکشه ... خودشه ... خود خودش ... امیر سام ... مسبب تموم این همه بدبختی من امیر سامه ... تموم حرفای خوبی که بهم زد ... تموم همدردی ای که با این درد مشترک ! باهام داشت ... تموم اینهمه مهربونی قلنبه شده ... رو سرم آوار شد ... حتما خودش هم فهمیده ... خودش هم مقصر اصلی رو پیدا کرده ... حتما پیدا کرده ... برای همینه که اینقد زور میزنه خودش رو خوب نشون بده ... حتما وجدان نداشته اش درد داره ... تموم حس عشقی که جوونه به جوونه تو دلم رشد کرده بود ، خشک شد ... نفرت شد ... خشم شد ... دردم آب شد ... وسعت دردم کم شد ... نفرتم زیاد شد ، وسعت دردم کم شد ... حجم کم کرد و اشکم خشکید ... مقصر اصلی رو پیدا کردم ... سگ ذهنم پیداش کرد ... سردی به سلول سلول تنم هجوم آورد ... یخ زدم ... شیر آب گرم رو تا ته باز کردم ، گرمم نکرد ... حوله به تن کشیدم ... از حموم بیرون زدم ... تو آشپزخونه داشت آب میوه درست میکرد ... همون نگاه کنج چشمی بس بود ... نچرخیدم طرفش ... دیگه برام مهم نیست ... حالا که اون مقصره ، دیگه نمیخوامش ... دیگه حسی بهش ندارم ... پا تو اتاق گذاشتم ... ملافه لک دار کثیف تعویض شده بود ... کار خودش بود ... خود مقصرش ... یه پد بزرگ بهداشتی رو تخت بود ... اصلا بهش فکر نکرده بودم ... خودش فکر کرده بود ... خود مقصرش ... لباس زیر در نیاورده بودم ... یادمه در نیاورده بودم ... برام درآورده بود یه نو و تمیز ... کنار لباسام رو تخت بود ... حوله رو باز کردم ... سینه هام متورم و برجسته و چسبناک بود ... با اینکه تازه از حموم بیرون زده بودم ، بازم چیزی از چسبناکی و حجم متراکمش کم نکرده بود ... یه شیر دوش ... یه بسته قرص ... کنار شیر دوش ... جزو داروهام نبود ... لابد برای خشکوندن این دو چشمه متراکم جوشانه ... بغض کردم ... اشکم نریخت ... اشکم از همون لحظه ای که مقصر اصلی تموم این همه حجم بزرگ بدبختی پیدا شد ، خشک شده بود ... من کاسه صبرم ، این کاسه لبریزه ... هر روز پاییزه ... هر هفته پاییزه ... هر ماه پاییزه ... هر سال پاییزه ...

برگشتم سمت در ، کلید تو در ، سر جاش نبود ... رو عسلی رو چک کردم نبود ... رو کنسول آرایشی هم نبود ... عصبی شدم ... کار خود مقصرشه ... حوله رو سفت به خودم پیچوندم ... کمرش رو سفت بستم ... از اتاق بیرون زدم ... لیوانی آب پرتقال غلیظ با چند قرص و کپسول رنگارنگ تو یه سینی تو دستش بود ... سینه به سینه اش در اومدم ... طلبکار شدم و تقریبا فریاد زدم : « کلید اتاق من کو ؟ ... برای چی ورش داشتی ؟ بی اجازه تو اتاق من چی میخواستی ؟ چرا به حریم خصوصی من وارد شدی ؟ خجالت نمیکشی ؟ » 
لبخند کم جونی به لب روند ... نگاش ، سعی میکرد مهربون باشه ... من پذیرای این نگاه مهربون نبودم ... من دلم جنگ میخواست ... نفرت گسترده درونم ، طالب جنگ بود ... از این نگاه مهربون گریزون بود : « عافیت باشه خانوم ... سرت که خیسه ... چرا خشک نکردی ؟ خوب نیست برات ... چیزی میخوای بهتره صدام کنی ... لازم نیست دم به دقیقه این راه رو بری و بیای ... فقط صدام کن ... » پوفی کردم ... حرصم نخوابید ... لب گزیدم ... حرص خوردم ... زیر بغلم رو با دست خالیش گرفت ... با یه حرکت تند ، دستش رو پس زدم ... مگر نه اینکه اون مقصر تموم بدبختیای منه ؟ چرا باید بهش رو بدم ؟ از رو نرفت ... بازم به زیر بغلم چنگ انداخت : « وقت داروهاته ... تو مریضی ... نیاز به تجدید قوا داری ... لج نکن عزیزم ... دیگه هم از جات بلند نشو ... من اینجا هستم ... فقط کافیه لب تر کنی ، هر چی بخوای برات میارم »
دلم هری پایین ریخت ... طپید ... قفسه سینه ام نه از نزدیکی اون که از حرص زیاد ، بالا و پایین شد ... : « اگه بچه ام رو بخوام چی ؟ برام برش میگردونی ؟ میاریش ؟ » 
سرش رو پایین انداخت ... لب گزید ... آروم به داخل اتاق سُرَم داد ... : « بچه نشو شری ... در این مورد هنوز زوده حرف بزنیم ... فعلا ریکاوری کن ... همونطور که خودت میخواستی ... من نه شوهر ... من یه دوست ، من یه پرستار ... خوب ... قبول ؟ » جواب ندادم ... سکوتم رو به رضا ترجمه کرد : « آفرین دختر خوب ... بیا تو تختت ، اینجا برات بهتره ... از جا بلند نشو ... اول این آب میوه رو بخور که ساعت داروهات نگذره ... آنتی بیوتیکه باید سر ساعت بگیریش ... بعدشم برات سوپ درست کردم ... باید بخوریش ... با بدبختی درستش کردم ... من که بلد نیستم ... افشید خواست کمکم کنه ، نذاشتم ... خواستم خودم درست کنم ... با دقت و وسواس ... بخور بگو به به ، چه دست پختی داره این سامی ما ... جون تو خودم هم نمیدونستم اینقد دستپختم خوبه ... »
از بی مزه گیهاش لبخند به لبم نمینشست .. اشتها نداشتم ... دهنم مزه خون میداد ... طعم خون حالم رو بدتر میکرد ... اون میخواست مدارا کنه ... منکه مجبور نبودم مثل اون باشم ... من تازه مقصر اصلی رو پیدا کرده بودم ... بی صدا داروها رو به دهان گذاشتم ... آب پرتقال رو جرعه جرعه به گلو بد طعم شورم کشیدم ... بدتر شد ... حالم بدتر شد ... به محض اینکه قرصها پایین رفت ، دستش رو با لیوان پس زدم ... دوباره خروشیدم ... حمله کردم ... تازیانه زدم : « چرا کلید اتاق من رو برداشتی ... چرا دست به وسایل خصوصی من زدی ؟ چرا تو کارهای شخصی من دخالت میکنی ... تو دیگه پدر هیچکی نیستی ... من دیگه با تو هیچ نسبتی ندارم ... چرا درک نمیکنی که حالم از تو بیشتر از همه بهم میخوره ؟ »
لیوان رو با طمانینه رو عسلی گذاشت ... سشوار رو به برق زد ، با دست منو به سمت چپ برگردوند ... با برس ، آروم موهام رو شونه زد و سشوار کشید ... نرم کننده بعد از حمام زد ، شونه کشید و باز سشوار کرد ... این همه مهربونی قلنبه شده تازه ظهورش ، بیشتر اذیتم میکرد ... حالم مساعد این عاشقانه ها نبود ... تو فکر هر چی بودم جز عاشقانه های امیر سام ... خنده دار بود ... تا دو روز پیش ازم متنفر بود ... ناز کشیم رو نمیکرد ... بهم میگفت ناز خرکی نیا ... اما حالا ... بعینه نازهای خرکی کیلو کیلوم رو به دل میخرید ... به من میگفت عشقم ... من از کی عشقش شدم ؟ کی که خودم هم نفهمیدم ؟ مثل اینکه ضربه های بادیگاردهای مقدم رو ملاجش اثر گذاشته بود ... کاشکی اون وقتا میخورد ... اونوقتا که من تشنه یه توجه کوچیکش بودم ... نه الان که حالم بهم میخوره و دلم زیر و رو میشه ... : « تو رو خدا خنده دار نیست ؟ این اخلاقای جدیدت رو میگم ... تا دیروز سایه ام رو با تیر میزدی ... امروز عاشقم شدی ؟ ناز و نوازشم میکنی ... امروز ؟ همین امروز که دیگه به تو محتاج نیستم ... »
فکش منقبض شد ... در همون حدی که از رکاکتهای مقدم منقبض شده بود ... اخم کرد : « امروز عاشقت شدم ؟ ... زیاد فکر نمیکنی ؟ مغزت رو استراحت بدی بهتر نیست ؟ تو الان تو شرایطی نیستی که ... مطمئن باش اخلاق جدیدی از خودم بروز ندادم ... اخلاق خودمه ... خود خودم ... اگه تو امروز میگی محتاج من نیستی ، ولی من امروز داد میزنم که محتاج توام ... تو ... شری تو ... میفهمی ؟ نه از کجا باید بفهمی ؟ زودتر لباسات رو عوض کن و دراز بکش ... بهتره شکمت رو هم ببندی ... من از زن شیکم گنده خوشم نمیاد ... گفته باشم ... کمک خواستی تا یه ربع دیگه هستم ... بعدش باید برم برای خانومم خرید کنم ... ضعیف شده ... نیاز به تقویت داره ... افشید رو میگم بیاد پیشت بمونه ... تو هم فقط استراحت کن ... قبل از رفتن ، سوپت رو بهت میدم ... بهتره زودتر رو فرم بیای ... دوست ندارم اینقدری ضعیف بشی که مالیخولیا بگیری ... » دهنم بسته موند ... این دیگه خیلی پررو بود ... از در بیرونش کنی ، از پنجره داخل میپره ... به در نرسیده برگشت : « آها ... در ضمن ، اون شیر دوش رو برات گذاشتم ، ولی از یکی از دوستام پرسیدم ... اون تجربه داره ... اگه ازش استفاده نکنی بهتره ... همون قرصها رو بخور ... بیچاره تا ازش خواستم ، زودی تهیه اشون کرد و آورد دم در ... بعدا باید ازش تشکر کنی ... اگه خیلی اذیت شدی ، بهتره یه خورده امتحانش کنی ... اگه روت میشه از افشید کمک بگیر ، اگه از اون خجالت میکشی ، بذار خودم بیام کمکت کنم ... » دلم میخواست محکمترین چیزی که میشد با دو دست بلندش کنم ، دم دستم بود تا بکوبم تو سرش ... این همون امیر سام شایسته پررو بود و میموند ... تغییر نمیکنه فقط از حالتی به حالت دیگه در میاد ... دندونام از حرص رو هم فشرده شد ... لباسم رو به سختی به تن کشیدم ... خیلی به خودم فشار آورده بودم ... من زائوهای زیادی دیده بودم ... خودم تجربه نداشتم ، ولی دیده بودم ... دیده بودم که چطور تا ده روز زیر چلشون رو میگیرن و آهسته آهسته راه میبرنشون ... من اینجور نبودم ... شاید چون بچه ای در کار نبود ، حس زائو بودن بهم دست نمیداد ... لباس تن کردن و خم و راست شدن ، سختم بود ، ولی نه اونقدری که مجبور باشم از کسی کمک بخوام ... یه روسری از کشو دراور برداشتم ، دور شیکمم پیچوندم ... بستم ... دراز کش رو تخت با ملافه های تمیز افتادم ... دیگه چیزی برای قایم کردن از امیر سام نداشتم ... همه دار و ندارم براش رو دایره بود ... خجالتم که الحمداله نه اون میکشید نه من ... بسته پد بزرگ بهداشتی ، هنوز گوشه تخت پایین پام بود ... نه اون برش داشته بود نه من ... اینم رو همه اون قایم نکردنیهام ... چه فرقی میکنه دیگه ... خودش خریده ... خودش ببینه هم ، تو اصل مسئله توفیری ایجاد نمیکنه ... پتو رو تا گردن به دور خودم پیچیدم ... دلم برای رو کمر خوابیدن تنگ شده بود ... ولی آرومم نکرد ... دلم برای رو پهلو خوابیدن بیشتر تنگ میشد ... تا چشمام رو بستم ، یاد اتاق پسر کوچولوم افتادم ، همون که افشید در نهایت ظرافت و دقت دکور کرده بود ... دلم هوس دیدنش رو کرد ... از جام با سختی بلند شدم ... ننشسته ، در اتاق به صدا در اومد ... دو تقه به در زد ... : « شری پوشیدی ؟ در رو باز کنم ؟ » خنده ام گرفت ... کلید اتاقم رو برداشته بود ، اجازه هم میگرفت ... صدام از ته گلو بیرون زد : « بیا تو ... » 
پا به داخل اتاق گذاشت ... برای لحظاتی همه اون آوار رو سر ریخته ام رو فراموش کردم ... دلم غنج رفت ... ضعف کردم ... اشتهام باز شد ... کنارم نشست ... قاشق تو ظرف سوپ برد ... به دهنم نزدیک کرد ... دهن باز کردم ... مزه گس و خشک دهنم ، یه خورده عوض شد ... راه گلوم با قاشق سوم ، حس کردم باز تر شده ... قاشق قاشق ، کل ظرف رو به خوردم داد ... چقد از آخرین باری که غذا خوردم میگذره ... یادم نیست ... خلا زمان نداره ... من هنوز ساکن خلا ام ... هنوز اسیر محیط هیچه دور و برم هستم ... دور دهنم رو با دستمال پاک کرد ... به آرومی تو تخت دراز کشم کرد ... پتو رو تا گردنم بالا کشید ... ممنونش بودم ... به خودم که نمیتونستم دروغ بگم ... تو ته ته های خودم ، اونو میخواستم ... ولی حسی باعث و بانی این بیتفاوتی بود ... شاید انتقام تموم سختیهایی که از دست تموم دنیا و بیشتر از همه دنیا از اون کشیده بودم ، منو به این سردرگمی و این حس منتقم سفت و سخت سوق میداد ... دلم میخواست باشه و سیبل وار تو تیر رسم قرار بگیره ... باشه و من تموم تازیانه هایی که از روزگار خورده بودم ، رو تن و روح اون امتحان کنم ... این حس آرومم میکرد ... مگه نه که اون مقصر تموم بدبختیای من بود ... پس باید باشه ... باید بمونه و از این همه نفرت ، بهره ببره ... اونهمه مهر فروختم ... الان نوبت نفرته ... عشق اینروزا خریدار نداره ... ارزونتره ... نفرت پر قیمت تره ... ارزشش بیشتره ... تاوان داره ... عشق جبران داره ... نفرت تاوان ... تاوانش رو اون باید بده ... 
تو کنج تخت ، چشمش به پد بهداشتی افتاد ... بلندش کرد ... گذاشتش تو کشو بالایی دراور : « میذارمشون اینجا ... یادت باشه ... الان افشید میاد ... زشته ... »
پوزخند زدم : « اونوقت جلو تو چی ؟ زشت نیست ... تو خجالت سرت نمیشه ؟ »
برگشت ... عمیق تو صورتم زل زد ... آه کشید : « از نظر تو زشته ؟ ... شری من شوهرتم ... بهتره منطقی باشی ... تو که از من خجالت نداری ... داری ؟ ... اگه قصدت اینه که منو بکوبی ، بیا این تخت سینه من ، بکوب ... هرچقد دلت میخواد ... من خوشحال هم میشم ... فقط خواهش میکنم ، مثل همیشه خانوم باش ... با وقار ... جلو هر کس و ناکسی منو نکوب ... تو خلوت خودمون هر چی گفتی ... هر چی خواستی ... آخ هم نمیگم ... » 
پریدم تو حرفش : « خلوت خودمون ... منو تو چه خلوتی با هم میتونیم داشته باشیم ... یادت نره ... نقش تو تموم شد ... تو دیگه رلی تو زندگی من نداری ... »
خندید ... با صدا خندید : « شوخی نکن شری ... من رل بازی نمیکنم ... من شوهر تو ام ... شاید فکر کردی قرار بود واقعا بعد از دو ماه از تولد اون بیچاره ، تو رو طلاق بدم ؟ ... تو زن من هستی ... میمونی ... تا ابد ... اگه بود ، با اون بچه ... حالا که نیست ... با یادش ... »
خندیدم ... هیستریک خندیدم ... اگرچه آرزوم بودن با اون ... موندن با اون ... زنش بودن بود ... ولی الان دیگه نمیتونستم ... حداقل تو این شرایط نمیتونستم به این یه مورد فکر کنم و دل خوش کنم ... : « به خواب ببینی مهندس ... خواب خرگوشی تعبیر نداره ... »
زل زد تو صورتم ... : « شری ... » مکث کرد ... با لحن آرومتری ادامه داد : « خواهش میکنم بحث پیش نیار ... به خودت فشار نیار ... خودت رو آزار نده ... از هر حرف من بل نگیر ... دلیل جنگ نتراش ... فقط استراحت کن ... خودم نوکرتم ... به خدا نوکرتم »
دلم رفت ... دلم رفت و ظاهرم عوض نشد ... دلم خواست و دندون رو جیگر گذاشتم ... هنوز تو دلم حسی محکمتر بود ... اون مقصره ...

افشید اومد ... حاج خانوم هم باهاش بود ... حاج خانوم بغلم کرد ... مادرانه سرم رو تو سینه اش گرفت ... مادرانه دلداریم داد ... مثل مادرم سر تو سینه اش فرو کردم ... بازم هق هقم رو تو سینه خوش بوش خفه کردم ... خورد ... هق هقم رو خورد . امیر سام هنوز نرفته بود ... ولی مشخص بود رفته خونه خودش ، اینو لباسهای تازه ای که به تن داشت ثابت میکرد ... برای مادر و خواهرش ، میوه و چای آورد ... پذیرایی کرد ... چه کسی ، امیر سام ... حاج خانوم با چشم ، قربون صدقه پسرش رفت : « بیا بشین مامان جان ... زحمت نکش عزیزم ... من الان خونه افشید بودم ، همه چی خوردم ، فقط دلم برای دخترم تنگ شده بود ... » با لبخندی مصنوعی ازش تشکر کردم ... نمیدونم چرا ... ولی همونطور که قبلا بود ، همونطور که ازم خواسته بود ، نخواستم کنفش کنم ... نخواستم خرد شدنش رو ببینم ... نخواستم بی احترامی بهش داشته باشم ... برای همین هم هر چی میپرسید ، در کمال ادب و احترام جوابش رو میدادم ... معلوم بود که ممنون این رفتارم هست ... همیشه بود ... همیشه بخاطر احترامی که جلو دیگران براش قائل میشدم ، برق تشکر رو تو چشماش میدیدم ... در مقابل هم اون سعی میکرد احترام من رو نگه داره ... بجز اون روزهای اول عقد ... اون روزهای سردی زیاد ... همیشه این حالت رو حفظ میکرد حتی جلو حاجی و مامانش ...
یه بلوز سرمه ای سیر پوشیده بود با یه شلوار سرمه ای خوش کُپ ... بهش میومد ... موهاش رو به یه طرف بالا داده بود ... مثل همیشه حالت دار و فشن نبود ... ساده بود ... مثل کارمندای بانک ، منظم و شیک ... تو گوش افشید پچ پچ خفه ای کرد و رو تختم خم شد ... دستی پر نوازش رو پیشونیم کشید و موهای روش رو به طرف گوشم سر داد ... بوسه ای عمیق رو پیشونیم نشوند ... لبخندی به روم پاشید : « عزیزم ، چیز خاصی از بیرون نمیخوای ؟ ... » 
دلم میخواست لجاجت کنم ، ولی الان وقتش نبود ... شاید هم از بیرون رفتنش لجم گرفته بود ، اما به روی خودم نیاوردم : « نه مرسی ... فقط لطف کن و یه مقدار میوه و شیرینی بگیر ... کمه شاید مامان یا خاله اینا بیان یه سر اینجا ... فکر نکنم چیزی تو یخچال باشه ... »
لبخندش عمیق تر شد ... از بازی زن و شوهری خوشش اومد : « چشم ... حتما ... فعلا یه خورده هست ، اگه کسی اومد همونا رو استفاده کن ، از سوپر محل گرفتم ... افشید جان زحمتش با شما ... من شاید یه خورده دیر برگردم ... اشکال که نداره ؟ میتونی بمونی پیش شراره تا من برگردم ؟ » 
حاج خانوم و افشید تعارف تیکه پاره کردن و من همراه شدم : « نه ، لازم نیست ... من تنهایی هم از پس خودم بر میام ... کاری ندارم تا سامی برگرده ... افشید جان شما هم از کار و زندگیت می افتی ... » 
هر دو باز مشغول تیکه پاره کردن تعارفات معمول شدن ... امیر سام باز نگاهی به افشید انداخت و گفت : « افشید جان دیگه تکرار نمیکنم ، حواست که هست » افشید سری به تایید تکون داد و اون رفت ... رفت و از همون لحظه ، دلم تنگ شد ... روند عادتم به اون ، تند بود ... تند تر از قطار سریع السیر ... زود عادت میکردم به بودنش به نزدیک بودنش ، به دوست داشتنش ... با دست پس میزدم و با پا پیش میکشیدم ... بی انصافیه ولی ... یه حسی ... همون حسی که دائم بهم میگفت اون مقصر تموم بدبختیای منه ، باعث میشد با دست پس بزنم و با پا پیش بکشم ... حالا که به نوعی میدونستم اون منو میخواد ... اونی که یه روزی دوست داشتن جز خودش برام مثل یه رویا بود ... هر کس و در آخر اون همه هر کس ، من ... یه رویا بود ... چه زود این رویا رنگ حقیقت گرفت ... چطورش رو نمیدونم ولی حالا ... حتما باید من درد میکشیدم تا اون دوست داشتنش رو از گاوصندوق احساسات مدفون شده اش بیرون بکشه ؟ با یه قربونی کوچیک کم حجم ؟ حالا که فهمیدن این موضوع آخرین موضوع مورد توجه من بود ... و بزرگترین و تنها ترین موضوع تو مغز من ، همون خلا وجود اون نبض تپنده پر کوبشم بود ؟ هنوز به اعترافاتش تو اون لحظات بحرانی ، وسط اون همه هیجان تکون دهنده ، اعتماد ندارم ... کاشکی اقلا آنی بود و یه خط از اینهمه اعتراف رو برام معنی میکرد ... هنوز فرصت نکردم این خبر بد رو به گوشش برسونم ... اصلا چرا باید این کار رو بکنم ؟ چرا باید دل عزیزترین دوستم رو هم مثل دل خودم پر خون کنم ؟ ... چشمام رو از هم باز کردم ... حاج خانوم ، خانومانه زیر نظرم داشت ... شاید احساسات من رو درک میکرد ... شاید یه ذره میدونست چی تو دلم میگذره ... لب که باز کرد ، شایدها قوی تر شد : « عروسکم ... غصه نخوریها ... نه خدا بخیله نه تو ناتوان ... وقت هست ... هنوزم وقت هست ... یه روزی ، یه سالی ، ایشالا تموم اینهمه سختیها ، اینهمه غصه ها آب میشن ... یه روزی که صاحب بچه بشین ... این بچه رو هم به خاطرهاتون میچسبونین ... یادش کمتر آزارتون میده ... قول میدم بهت ... سام هم داغونه ... اونم قد تو غصه داره ... اینجور نگاش نکن ... بچه ام عادت کرده بود ... شیکم خودش رو برای بچه ات صابون زده بود ... دلش میخواست تو رو خوشحال ببینه ... دلش میخواست کوه غم رو شونه هات رو به دوش بکشه ... نشد ، قسمت نبود ... خواست خدا بود ... اون خواست و گرفت ... حکمتی تو کارش بوده ... منو تو از حکمتش غافلیم ... برامون قابل درک نیست ... ولی اون کارش رو بلده ... خودش میده ، خودش هم میگیره ... » 
حرفاش آرومم نمیکرد ... بی منطق شده بودم ... حرف حساب به گوشم نمیرفت ... نمیتونستم درک کنم ... نمیشه درک کنم ... مگه میشه یه روزی این بچه رو فراموش کنم ... کاری ندارم که باباش کی بود و چه جایگاهی تو زندگی من داشت ... ولی خودش که بود ... از امحاء و احشاء من بود ... نفسم بود ... نبض به نبض ... 
حاج خانوم دو ساعت موند و رفت ... غذا درست کرد ... خوشایند بود برام ... تو خونه من ، زنی که مادر شوهرم بود ... اون لحظه ، درکم فقط رو همون نکته زوم شده بود ... مادر شوهرم ... خواهر شوهرم ... شوهرم ... نذاشتم این حسها تو خلا دور و برم راه پیدا کنن ... عجیب بود که از لحظه خروج سام ، اشکام دوباره راه گونه هام رو پیدا کردن ... تلاش افشید برای ساکت کردنم برای خشکوندن اشکهام ، بی نتیجه موند ... صبح بود ... عصر شد ... غروب شد ... غروب به شب کشیده شد که تک زنگی به صدا دراومد و امیر سام پا به خونه گذاشت ... تا بیاد خاله اومد ... کاچی درست کرده بود ... میگفت مقویه ... تو الان عزاداری ، حالیت نیست ... ولی چارصبا دیگه باید بازم بزایی ... بزور به خوردم داد ... ماما هم اومد ... بابا هم اومد ... هر چی کرد برم خونه ، زیر نظر ماما ، نه افشید گذاشت ، نه من خواستم ... ماما هم مخالف بود ... عمدا راه به راه میگفت : « حاجی شما غصه اش رو نخور ... شوهرش هست ، از منو شما بیشتر به فکرشه ... » 
بابا پوزخند میزد ... معنی پوزخندش پر واضح مسلم بود : « کدوم شوهر ؟ همونی که یکی دو ماه دیگه طلاقش میده ؟ » ولی دندون به دهن گرفته بود ... شاید نمیخواست کاسه کوزه ها بازم تو سرش خورد بشه ... سکوت بهترین روش فرافکنی بود ... خاله تا بابا رسید دو سه تا تیکه گنده بهش انداخت و با سه من اخم و قهر رفت ... خوب میدونم چشم دیدن بابا رو نداره ... 
امیر سام که رسید ، با ماما پچ پچ کرد ... اخم ماما باز نمیشد ... اشک میریخت ، یواشکی هی با هم از اتاق بیرون میرفتن و بر که میگشتن ، چشمای ماما سرخ تر شده بود اخمای سام پر تر ... بازم جواب سوالاش رو محترمانه دادم ... ولی همینکه ماما و بابا و افشید پا از خونه بریدن ، زدم تو برجکش : « مرسی مهندس ... لطف کردین ... زحمت کشیدین ... شما دیگه خسته شدین ، از کار و زندگی هم افتادین ... میتونین برین آپارتمان خودتون برای استراحت ... منم خسته ام میخوام بخوابم ... کلید اتاق منو هم لطفا بدین » تموم مدت سخنرانی من ، پوزخند به لب داشت ... دو دستش رو به پشت کمر جمع کرده بود و به دیوار تکیه داده بود و با پوزخندی غلیظ به حرفام گوش میداد ... 
با آخرین حرفم به خنده افتاد ، اینقدری که به سرفه افتاد ... عاقبت دهن باز کرد : « شری میدونی ... تو منو پیر نمیکنی ... دختر تو چقد شوخی ... آخه دختر خوب من کجا برم ؟ کار و زندگی من یه عمره تویی ... یه عمره میفهمی ؟ کلید اتاقت رو نمیدم ، از صرافتش بیفت ... باید بهت سر بزنم و خیالم ازت راحت باشه ... ولی قول میدم دیگه بی اجازه ات به اتاقت پا نذارم ... آخه تو خیلی دم دمی مزاجی ، میترسم ، میترسم کلید بهت بدم ، در بروم ببندی ... شانس آوردم دربون بهشت نیستی ، وگرنه محال ممکن بود ، بهشت که سهله ... تو جهنم هم راهم بدی ... شامت آماده ست ... منم از سر صبح هیچی نخوردم ، بیارم با هم بخوریم ... » یه جوری نگاش کردم که نمیدونم چی برداشت کرد : « میارم ... »

شام رو آورد ... واسه من بازم سوپ ... یه سوپ خوش مزه ... واسه خودش ، ساندویچ مرغ ... بازم حاج خانوم درک کرده بود ... یه چی برای پسرش پخته بود که به دل نکشم ... دستش درد نکنه ولی هم به کام من ، هم سام ، زهر شد ... نمیدونم تو یه لحظه چی شد که نصف و نیمه های غذا چشم تو چشم شدیم ... همون لحظه ای که دست برد و روغن زیتون به سالاد شامش اضاف کرد ، با هم چشم تو چشم شدیم ... دلم گرفت ... دل اونم گرفت ... مشخص بود ... دلت که میلرزید ، من با چشام دیدم ، تو زل تابستون ، چقد زمستونه ... اشک تو چشماش جمع شد ، اشک تو چشمام خونه کرد ... نریخت ... فقط خونه کرد ... اما اون از ریزش اشکش ابا نکرد ... ریختشون ... دلش برام به رحم اومده بود ... دلم نخواست فکر کنم بهم ترحم میکنه ... ولی برام قابل لمس نبود ... اون از چی دلش پره ... اون چرا این همه غصه میخوره ؟ فقط بخاطر من ، فقط بخاطر عشقی که میگه از من داره ؟ از کی ؟ از کجا داره ؟ ... بقیه غذا رو سعی کرد تو شوخی های تصنعی به کامم بریزه ... از گلوم پایین نرفت ... وسط گلوم موند ... اینقدی که عق شد و بالا اومد ... در دستشویی رو بستم و هق هقم رو اونجا خالی کردم ... اشکم رو شستم و برگشتم ... نبود ... رفته بود ... کجا ؟ نمیدونم ... 
دراز کش شدم ... مخم پر بود ... اینقدی که حتی خودم هم نفهمیدم کی خوابم برد ... از فشار آرومی که به پاهام میومد بیدار شدم ... طبق عادت گذشته که گاهی سر مهربونی داشت و پاهام رو ماساژ میداد ، مچ پام رو به دست گرفته بود و آروم آروم مالش میداد ... دلم گرفت ... هنوزم ورم داشتم ... ولی دردم عمیقتر از آب جمع شده زیر پوست تنم بود ... چشمام رو بستم و تو عمق لذت حضورش بیصدا غرق شدم ... نمیخواستم بفهمه بیدار شدم و بازم مجبور شم از خودم برونمش ... احتیاج داشتم ... ها که ضد حال میزدم بهش ، ولی دروغ چرا ، بازم میخواستم ... میخواستم بهم توجه کنه ... قد تموم بیتوجهی هاش ... کم کم خوابم میبرد و چشمام سنگین میشد که رد بوسه ای آروم رو گونه ام ، هوشیار ترم کرد ... رفت و من بیدار موندم و عطر حضورش رو به ریه کشیدم ... 
نمیدونم چقد گذشت ... از دردی که تو سینه ام پیچید بیدار شدم ... سینه هام متورم تر شده بود ... به قول ماما رگ زده بود ... قرصی که برام تهیه کرده بود رو ، با لیوانی آب که کنار تختم بود ، سر کشیدم ... ده دقیقه ای گذشت ، درد آروم نشد ... خواستم از شیر دوش استفاده کنم ... بلد نبودم ... کلنجار رفتم ... چند قطره ای ، نمیدونم چقد ... درجه ها نشون میداد ده میل ، شیر توش جمع شد ... مایعی زرد رنگ و بریده بریده ... سهمیه ای که شاید برای سیر کردن پسر کوچولوم بس بود ... اشکم روون شد ... سهم بچه من الان باید به کجا ریخته میشد ؟ بچه ام الان گرسنه بود ... کجا بود ؟ هنوز تو اون سردخونه سرد و خفه ، تک و تنها مونده بود ؟ قلبم فشرده شد ... شیر دوش رو به دست گرفتم ... باید با اشک و آه تو ظرفشویی خالیش میکردم ... تا صبح بو میکرد ... از جام با رخوت بلند شدم ... سام نبود ... کجا رفته بود ؟ اون که قرار بود اینجا پیش من بمونه ... به گوشه گوشه خونه سرک کشیدم ... نبود ... در اتاق پسر کوچولوم رو باز کردم ... اونجا هم نبود ... پاهام برای داخل رفتن زیادی ضعف داشت ... سست بود ... ولی رفتم ... اختیار با من نبود ... راهی بجز داخل شدن برام نمونده بود ... تک تک وسایل اتاق ، مثل غول درخت سحر آمیز قد کشیدن ... هجوم آوردن ... قصد بلعیدنم رو داشتن ... یه دست لباس ، پوشیده شده ، تو تخت تاشده بود ... برش داشتم ... یادم اومد ... همون لباسی بود که بعد از تولد تنش بود ... این لباس اینجا چی میکرد ؟ کار سام بود ؟ ... قلبم ایستاد ... نفسم حبس شد ... یه تار موی نازک و ظریف تو یقه پیراهن کوچولو ، چسبیده بود ... تنها یادگار من از اون پسر کوچولو ... شیر دوش رو تو همون تخت رها کردم و شاخه نازک مو رو تو دست فشردم ... مثل گرانبهاترین دارایی زندگیم بود ... حکم گنج داشت برام ... با دقت تو یه برگ دستمال کاغذی پیچوندمش ... رو قلبم ، زیر لباس زیرم قرارش دادم ... عزیزترین چیزی بود که به عمرم داشتم ... تیکه های کوچولوی لباس رو برداشتم و تو مشت فشردم و رو قلبم گرفتم ... هق هق خفه ام پر صدا شد ... کنترلش دست خودم نبود ... گریه ام شدت گرفت ... اینقدری گریه کردم که سست شدم ... ضعف کردم ... بوی بدنش ، مملو از بوی کرم چیکویی بود که سام براش خریده بود ... یه روز که از مطب دکتر برمیگشتیم ، از سر خیابون ، از سیسمونی فروشی ای که من دو سه دست لباس براش خریدم ، اینو خریده بود ... دلم برای هر دوشون پر کشید ... اونی که میخواستمش و نداشتمش ... و اونی که میخواستمش و داشتمش و پسش میزدم ...عمر هرچی جز عشق ، مثل عمر کوتاهه ...زمزمه کردم : « کجایی تو مامان ... چرا دیگه نمیکوبی ؟ چرا ضربه هات آرومم نمیکنه » هق هقم شدت گرفت ... خم شده بودم و مچاله تو خودم ... دستی شونه هام رو لمس کرد ... با این دست آشنا بودم ... برنگشتم ، فقط هق هقم رو خفه کردم : « سامی ، بچه ام ... بچه ام چی شد ؟ چرا پر کشید و رفت ... چرا ؟ آخه مگه کجای این دنیای بزرگ رو گرفته بود ... چرا منو به حضورش عادت داد و رفت ؟ » تو دلم نالیدم : « مثل تو که میخوای عادتم بدی و بری ... زبون میزنی نمیرم ولی همه داشته هایی که میتونستم داشته باشمشون و مال خودم بودن ، همه رفتن ، میدونم یه روز تو هم میری ، این طبیعت منه » بازم هق زدم ... کنارم زانو زد ... سرم رو رو سینه اش گرفت ... عجیب به این حالت عادت داشتم ... بی تجربه ، عادت داشتم ... انگار یه عمر بود که جای سرم رو تخت سینه اش بود ... گرم و امن ... پر از آرامش ... نالیدم : « سامی »
صداش گرفته بود : « جونم »
دلم باز زیر و رو شد : « سامی تو از سر ظهر کجا رفته بودی ؟ »
سرم رو بیشتر به سینه فشرد : « یه سر رفتم شرکت ... کار داشتم ... تو که نیستی ، کار منم زیاده ... طول کشید »
سرم رو از تخت سینه اش بلند نکردم ... فقط چشم چرخوندم و تو چشماش زل زدم ... دروغ میگفت ... هاله زرد رنگ چشماش کدر شده بود ... : « راستش رو بگو ... چرا اون لباس رو پوشیده بودی ... بگو ... تو رو خدا ... » 
طفره میرفت ... مطمئن بودم : « جای خاصی نبودم ... خودت رو با افکار مخرب آزار نده ... »
نمیخواست بگه ... میدونستم که نمیگه ... اونچه که حسم میگفت ... اونچه که حس ششمم داد میزد ... اونچه که ذهنم پسش میزد ... زبون اون هم پس میزد ... روش خودش رو در پیش گرفتم ... : « جاش خوبه ؟ منم میبری ؟ قول میدی منم ببری ؟ »
آه کشید ... به هدف زده بودم ... : « آره خوبه ... از جای منو تو بهتره ... » سرم رو از سینه اش جدا کرد ... دو دستش رو دو طرف صورتم گذاشت ، صورتم رو تو دو دست جمع کرد و سرم رو بالا گرفت ... زل زد تو نی نی چشمام : « شراره ... قسم میخورم ... قسم میخورم فراموش کنی ... بخدا من مقصر نیستم ... من دوستش داشتم ... مگه میشد جزئی از تو باشه نخوامش ؟ مگه میشد نبضش زیر دستام بکوبه و نخوامش ؟ حتی اگه ... من اونو فقط بخاطر تو میخواستم ... قسم خورده بودم در حقش خوب باشم ... یه بابای خوب ... بخاطر تو که خوبترینِ زندگیمی ... باور کن من نخواستم ریسک کنیم ... نخواستم ... نمیدونستم ... دکتر منو مطمئن کرد ... اگه یه درصد احتمال خطر میداد ، یه لحظه صبر نمیکردم حتی اگه تو راضی به عمل نبودی ... ولی باور کن فکرش رو نمیکردم ... میدونم بهت سخت میگرفتم ... دلم پر بود ... دلم از تو و از این دنیا پر بود ... دلم از حقی که ازم گرفته بودی ... ازم گرفته بودن و دستم بهش دیر رسیده بود ، پر بود ... شری ... » مکث کرد ... بلند شد ... دستم رو به دست گرفت ... کشوندم بالا ... کشون کشون بی هیچ حرفی ، منو دنبال خودش کشوند ... از تو کتابخونه قرآنم رو بیرون کشید ... دست روش گذاشت : « شری ... به ، آیه به آیه این کتاب قسم ... من نمیخواستم اینجور بشه ... من فقط میخواستم فرصت بیشتری از تو بگیرم ... فرصت خنک کردن دلم رو ... فرصت کنار اومدن با اون بچه رو ... بچه ای که ذره ذره تو روحم رخنه کرد ... جزء وجود خودم شد ... فکر کردم میخوای زودتر از شرم راحت شی ... نمیخواستم زودتر از شرم راحت شی ... نمیخواستم به این آسونی ، حالا ... حالا که خدا ما رو به وسیله این بچه ، سر راه هم قرار داده بود ... بوسیله بدنیا اومدنش از هم سوا کنه ... شری من برای تو رو داشتن کم نکشیدم ... کم رنگ عوض نکردم ... کم حرف نخوردم ... کم عذاب نکشیدم ... من تو رو میخوام ... حتی اگه یه عمر بچه دار نمیشدی ... من بازم میخواستمت ... گاه و بیگاه میدیدم باهام راه میای ... به دلم ساز میزنی ... با دلم میرقصی ... خوش بودم به همون ... به ضربه های تند قلبت ... من تو رو به خودم عادت میدادم ... غافل از اینکه هرسمون به هم عادت میکنیم ... این برای من بد نبود ... برای هرسمون خوب بود ... قسم میخورم من با همین دستا ، قصدم تزریق عشق بود ... به تو و اون بچه ... باور کن ... من نفرت نمیخواستم ... ولی داشتم ... یه حسی منو به این نفرت میکشوند ... نه از تو ، نه از اون بچه ... که از روزگار نفرت داشتم ... از فرصتهایی که به سادگی یه پلک زدن از دستم رفته بود ... نبض که میزد ... با هر ضربه ، منو یاد اون از دست رفته هام ... اون فرصتها ... اون بدبختیها مینداخت ... دوسش داشتم ... دوست داشتم لمسش کنم ... ولی در عین حال ، همزمان با اون حس خوشایند ... اون تجربه شیرین ، یه حسی به قلبم چنگ مینداخت ... نفرت رو تو دلم پر میکرد ... نه از تو ... نه از اون بچه ... از هر چی جز شما دوتا ... » 
ظرفیتم پر بود ... این حسه منه ... این همون حسیه که منو به نفرت مینشونه ... همون حسی که منم الان دارم تجربه اش میکنم ... همون احساس پر نفرت ... شاید اونم تو اون برهه ، مسبب و مقصری پیدا کرده بود ... زبونم بی اختیار چرخید : « ولی من دیگه تو رو نمیخوام ... نمیتونم ببخشمت ... هر چی که قسم بخوری بی تقصیری ... یه روزی خواستمت ... فکر نمیکردم تو هم بخوایم ، ولی خواستمت ... تموم قلب من پر شده بود از تو ... از تو و اون بچه ... اون که نموند ... تو رو هم من نمیخوام ... نمیتونم بخوامت ... باور کن ... تا وقتی که بدونم میتونستم تلاش کنم و بچه ام رو زنده نگه دارم و میشد و تو نذاشتی ... تا اون وقت نمیتونم بخوامت ... سعی نکن دلم رو پر خون کنی ... اگه هنوز هم منو میخوای ، دست از سرم بردار ... بذار به حال خودم باشم ... » دلت که میلرزید ، من با چشام دیدم ... تو زل تابستون ، چقد زمستونه ... 
دلش لرزید ... دیدم ... زردی تو چشماش تکون تکون میخورد ... نی میزد ... قلبش دل میزد ... سرم رو با خشونت به سینه اش چسبوند : « بس کن شری ... تموم روزهای گذشته رو بس کن ... »
نمیتونم بس کنم ... هر چی اون از عشق میگه ، من سخت تر میشم ... عادت کردم ... به همون امیر سام سرد و خشن عادت کردم ... به همونی که با مهربونی سر جنگ داشت ... سینه ام رو صاف کردم : « فردا منو ببر سر قبر بچه ام ... ما در اسرع وقت طلاق میگیریم ... حرفم تموم ... » خودم رو از سینه پر کوبشش جدا کردم ... آب بینیم رو پر صدا بالا کشیدم : « شب بخیر »

صبح شده نشده ، هنوز پلک نزده بودم که صدای زنگ آپارتمان هوشیارم کرد ... صداهایی ریز از تو سالن به گوشم میخورد ... سام بود ... واضح بود که تو خونه ست ، ولی کی اینموقع صبح اومده ... مثل اینکه با اومدنش ، رفت و آمد به خونه منم زیاد شده ... سرم سنگین بود ... از بیخوابی ... از زار زدنهای بیپایانم ... از حرفی که تو دهنم نموند و بی اختیار راه به بیرون برد ... از ترس رها شدنم توسط سام ... تا اون ساعت بی پلک رو هم گذاشتن ، تو حجم زیر سرم ... بالش خیس کردم و زار زدم ... این چه رسمیه که میسوزونمش و خودم بیشتر میسوزم ؟ ... خواستم ببینم کی اومده ... کنجکاو شدم ... ساعت یه ربع به شیش مونده بود ... هنوز برای آنتی بیوتیکم یه ربع وقت بود ... بی هوا بلند شدم ... زیر دلم از این بی احتیاطی تیر کشید ... مهم نیست ... مهم اون چیزاییه که از دست دادم و اون چیزایی که خودم دارم با دستای خودم تیشه به ریشه شون میزنم ... عشق سام و حضورش تو زندگیم . 
لرز به تنم نشسته بود ... پتوی بهاره ای که پایین پام رو تخت جمع شده بود رو ، شنل وار به دوش گرفتم ... آروم آروم و پاورچین از در نیمه باز اتاق گذشتم ... در رو باز میذاشت ... هر دو شبی که تو خونه من گذرونده بود ، در رو باز میذاشت ... شاید میخواست گاه و بیگاه سر زدنهاش منو بیدار نکنه ... آروم آروم به سالن ، به منبع پچ پچ ها نزدیک شدم ... صدای سام بود : « بهش فشار اومده ... خیلی ... داغونه ... دلم نیومد بهش بگم نتیجه پزشکی قانونی ، یه سهل انگاریه پرستاریه ... یه کم کاری ... بچه اش زنده میموند ... فقط اگه آب دهنش رو با دقت بیشتری خالی میکردن ... نتیجه پزشکی قانونی اینو میگه ... بذاق و خلط تو دهن بچه رو خوب پمپاژ نکردن ... تو خواب ، آب دهنش به گلوش پریده ... به همین سادگی ... برام مهم نیست منو مقصر این بلا بدونه ... همینکه فکر کنه مرگ بچه اش ، بخاطر پاره شدن کیسه آبش که منم به نوعی توش مقصرم ، بوده ، کافیه ... بذار با انتقام گرفتن از من ، خودش رو سبک کنه ... امروز با کل پرسنل درگیر شدم ... تموم کشیک اون روز رو شکایت کردم ... تا پدرشون رو در نیارم ، ولشون نمیکنم ... برام صد و ده خبر کردن ... گرد و خاک کردم ... آخرش گفتن جنازه رو تحویل نمیدن ... دو ساعت تو کلانتری آب خنک نوش جان کردم ... بخاطر مشتی که تو صورت رئیس بیمارستان زدم ... پرونده من سنگین نیست ... ولی مال اونا حالا حالاها کار داره ... آبروی بیمارستانشون رو میبرم ... بابک با سند آزادم کرد ... اون دو تا پرستار کشیک هم با سند آزادن ... یکشنبه هفته آینده ، دادگاه پزشکی دارن ... سلامتی بچه ، طبق شهادت پزشک اطفال و دکتر زنان و زایمان ، ده از ده بود ... این منو میسوزونه ... شما چیکار کردی با اون پیر سگ ؟ »
صدا برام آشنا بود ... تقریبا همه کسم بود : « من از روش خودش همیشه پیش میرم ... میدونی که شکایت چاره کار اون نیست ... با چند تا رفقای قدیم ، به خاک سیاه نشوندمش ... براش دون پاشیدم ، تموم سرمایه اش رو جایی سرمایه گذاری کرد ، که تا سه روز دیگه هیچی جز خاکسترش ازش نمیمونه ... میدونی که مخ اقتصادیش زیر صفره ... از مخبراش برای نفوذ تو بازار بورس استفاده میکنه ... مخش رو که آک نگه میداره برای کثافت کاری ... مخبراش دیروز بعدازظهر ، اطلاعات غلط بهش رسوندن ... تو بورس اشتباه ، کل سرمایه اش رو به آب داد ... همه از کفش رفت ... هنوز صداش در نیومده ... فردا صبح روزنامه ها رو بخون ... کل سرمایه اش خاکستر شده ست ... تا بیاد دوباره رو پا بلند شه ... از این زالو ، جز خون کثیف خودش هیچی نمونده ... فردا بعد از ظهر ، سر از آی سی یو در میاره ... میگی نه ، صبر کن و ببین ... » 
« دمت گرم بابا ... این که سرطان نمیگیره یه امتی از دستش راحت شن ... شاید سکته کنه و برای مال دنیا ، هیکل نجسش رو از این دنیا بکنه ... امیدوارم آه دل سوخته این دختر رو فقط اون دنیا ، خدا سر پل صراط ازش بگیره ... وگرنه همچی کسایی جون صد سگ پیر رو دارن ... به این راحتیها ، ملت از دستشون خلاص نمیشن ... ولی داغ دلم رو خنک کردم ... از قبرستون مستقیم رفتم کمین اون رضای بی پدر ... بافتمش که حالا حالاها خونه نشین باشه »
« نباید بی گدار به آب بزنی ... اینا زبون دارن ... باید با زبون خودشون حالیشون کنی ... نباید دم به تله شون بدی ... »
« نترس بابا ... فقط در حدی که از اون گنده لاتای باباش خورده بودم ... زدمش ... میدونی که نامردی تو ذات من نیست ... پا گذاشته جای پای بابای مفنگیش ... یه پیزوری شده ، لنگه باباش ... فوتش کنی ، کف زمین باید با کاردک جم شه ... اون روز همه حواسم پی شراره بود ... حالش بد بود ... وگرنه من کسی نیستم که از ضربه سه تا گنده لات خم به ابرو بیارم ... سرش داد زدم ... دست خودم نبود ... طاقتم طاق شده بود ... چند روزی بود که اون لاشخور دم در شرکت کمین کرده بود ... میخواستم یه بهونه پیدا کنم بشونمش تو خونه ... میخواستم نذارم اون روز آخریش کاری که شد ، بشه ... نتونستم ... بازم دیر رسیدم ... حال شراره که بد شد ، مخم هنگ کرد ... اون پیر سگ تو کمین نشسته رو فراموش کردم ... تک و تنها فرستادمش پایین ... به دقیقه نرسیده ، یادم اومد ... ولی دیر شده بود ... شراره رو تنها گیر آورد ... زهرشو ریخت ... منم رضاشو تنها گیر آوردم ... زهرمو ریختم ... دم خونه اون معشوقه جدیدش ... همون که بابک فرستاده بود سر وقتش تا خبرا رو برام بگیره ... در خونه اون ، موچ موچ گیرش انداختم ... اینقد علف کشیده بود که هنوز دود از کلش بلند میشد ... اصلا نفهمید کی زد و چرا زد ... تازگیها شیشه ای شده ... علف میکشه ، پشت بندش شیشه میزنه ... همین روزاست که خدا بخواد ، سنکوب کنه ... علف و مشروب و شیشه ، خشکش کرده ... حیف ... حیفه شراره ... وقتی یادم میفته تموم دار و ندارم رو ، زنم رو ، عشقم رو ، آش و لاش از زیر دست و پای این لاشخور جمع کردم ، به مرز سکته میرسم ... داغونم بابا ، داغون ... »
« غصه نخور ... این مرحله هم تموم میشه ... یادت باشه که الان شراره ، همونطور که باید ، زنته ... یادت باشه که باید زخمهاشو ، چاله چوله هاشو ... پر کنی ... باید جای تموم نداشته هاش رو پر کنی ... شراره الان مثل یه بیمار از کما برگشته ست ... قدرش رو بدون ... یادت نره که روغن ریخته جمع نمیشه ... تو خیلی شانس داشتی که جمعش کردی ... مثل همیشه قوی باش ... تو یه مردی ... تو پسر منی ... از رگ و ریشه من ... پسر حاج احمد شایسته به این سادگیها از پا در نمیاد ... یادت نره ، خون سرهنگ تو بدن تو هم جاریه ... سرهنگ خوب یا بد ، حرفش حرف بود ... رو حرفت بایست ... پشت شراره منو خالی نکن ... ایشالا که پسر خودت ... شما هنوز فرصت دارین ... یه عمر فرصت دارین ... مثل همیشه توکل کن به خدا ... خودش راه پیش پات میذاره ... »
« بابا ... بریدم ... اگه خودش بخواد ... با تموم خواهشم ... بازم نمیتونم رو حرفش حرف بیارم ... میگه منو نمیخواد ... میگه طلاقم بده ... بخواد ، نمیتونم بگم نه ... »
« مرد باشه پسر ... مرد که جوک نمیگه ... مرد که حرف خنده دار نمیزنه ... عشق که تموم نمیشه ... یه دعوای زن و شوهریه ... مقصرش هم خودتی ... چند ماه آزگار دل دخترم رو خون کردی ... تند رفتی بابا ... تند ... چقد بهت گفتم این دختر چینی بند زده ست ... چقد گفتم مرهم نیستی نیش نباش ... اینقد بهش سخت نگیر ... کو گوش شنوا ... »
« دست خودم نبود بابا ... چشمم که بش میفتاد ، یاد تموم بدبختیام می افتادم ... یاد جسم و روح آش و لاشش زیر پای رضا ... » 
« استغفرالله ... مگه اون میخواست بیفته زیر پای رضا ؟ اون که مقصر بدبختیای تو نبود ... بود ؟ ... این تو بودی که بی عرضه گری کردی ... اگه اینهمه سماجت الان رو ، ده درصدش رو اون روزا به خرج میدادی ... حالا نه حال و روز تو این بود ، نه اون بیچاره ... شایدم بجای این زایمان ناموفق ، الان پسر خودت ، صحیح و سالم تو بغلت بود ... »
« بابا ... ساعت شیشه ... وقته داروهای شراره ست ... میخوای بیای ببینیش ؟ یا میمونی تا صبح ؟ » 
« نه بابا ... الان خواب تو چشمشه ... من نمازم رو میخونم تا قضا نشده ... تو هم به زنت برس ... خدا کریمه ... » 
باید عقب گرد میکردم ... ولی فرصتم کم بود ... به سمت اتاق چرخیدم ... دستگیره در رو به دست گرفتم و محکم به هم کوبوندم ... صدا بلند شد ... برای رفع و رجوع عملم ... چند تا سرفه تصنعی کردم ... یه چند تا آخ پر صدا پشت بندش ... سریعتر از جت پرید جلو اتاق : « چی شده شری ؟ حالت خوب نیست ... » 
بازم سرفه کردم ... اشاره کردم آب میخوام ... رفت سمت آشپز ... دنبالش راه افتادم ... به طرف سالن نچرخیدم ... عمدا نچرخیدم ... مثل قبل طلبکار غریدم ... : « یه تنگ آب خوب نبود بذاری تو اتاق ؟ نفسم بند اومد ... داشتم خفه میشدم ... »
لیوان پر آبی به دستم داد : « عزیزم ، من که آب بالا سرت گذاشته بودم ... صدام میکردی ... »
« گفتم شاید خوابی ... اتاق تاریک بود ... چراغ روشن نکردم ... آب ندیدم ... ببخشید »
« تو ببخش ... از فردا تو اتاقت میمونم ... »
« دلم ضعف رفت ولی لحن طلبکارم عوض نشد : « که چی اونوقت ؟ لازم نکرده ... همون ... » 
بقیه حرف تو دهنم ماسید ... مثلا از حضور بی موقع حاجی ، کپ کرده بودم ... پریدم تو بغلش ... اشکم روون شد ... ریا نبود ... واقعا اشکم روون شد ... سر رو سینه اش گذاشتم : « حاج بابا ... دیدی چی شد ؟ دیدی اینهمه زحمتت به باد رفت ... دیدی پسر کوچولوم قبل از اینکه بغلش کنی رفت ... بیوفایی کرد ؟ بابا کجا بودی ... کجا بودی ببینی دار و ندار دخترت از کفش رفت ... بابا دلم ترکید ... صداشو تو هم شنیدی ؟ »
سرم رو به بغل فشرد ... رو سرم رو بوسید ... منو از خودش جدا کرد ... قطره اشکی که میرفت بچکه رو با سر انگشت گرفت ... به سقف نگاه کرد تا بقیه اشک غیر مجاز تو چشمهاش رو حبس کنه ... لا الله الی اللهی گفت ... دست به پیشونیم کشید و خوند : « اللهم لا اله الا انت العلی العظیم ... ذو السلطان القدیم و المن العظیم و الوجه الکریم ... لا اله الا انت العلی العظیم ولی کلمات التامات و الدعوات المستجابات خل ما اصبح » *** دعای شفای بیمار ، دعایی که روایت است ، جبرئیل به پیامبر اسلام نازل شد و این دعا را به او تعلیم داد تا امام حسن را از بیماری رها کند *** « گریه نکن دخترم ... تقدیر اون بچه این بود ... پیمونه اش همین قد بود ... ایشالا اون دنیا شفاعتت رو میکنه ... حکمت خدا این بود که تو ، تو اون گلوله بارون ... تو اون جهنم مجسم ... بدون کوچکترین امکاناتی زنده بمونی ... و حالا همون حکمت ... همون خواست ، خواسته که بچه تو همین قدر عمر کنه ... خدا سختی کشیده ها رو بیشتر دوست داره ... خدا تو رو بیشتر از بقیه دیده ... صبرت رو نشونه رفته ... صبرت رو به آزمایش گذاشته ... صبر کن ... سحر تو هم یه صبح شفق میدمه ... امیر ... بابا ... داروهای زنت رو بده ... وقتش گذشت ... » 
امیر سام به خودش اومد ... چند تا قرص و کپسولی که آماده کرده بود ، با لیوانی آب به سمتم گرفت ... قرصها رو به دهن گذاشتم و آب رو تا ته سر کشیدم ... حاجی استغفرالله ربی و اتوبو الیکی گفت و خم شد مسح پا کشید و راه اتاق پسر کوچولوم رو در پیش گرفت ... امیر سام ، دست دور شونه ام گذاشت و منو به خودش فشرد ... قصد داشت تو تخت دراز کشم کنه ... : « نمیرم تو اتاق ... میخوام بمونم بابا نماز بخونه ، پیشش باشم ... میخوام باش حرف بزنم ... دلم پره ... »
« اگه قابل میدونی ، دل پرتو بریز تو سینه من ... قول میدم سنگ صبور خوبی برات باشم ... »
« تو نه ... حاجی بابا ... من با تو حرفی ندارم ... » دلم از حرف خودم ریش شد 
تو چشام زل زد ... استیصال و التماس ، تو چشاش نی زد ... : « پس تا تو با حاجی خلوت داری ، منم برم یه چند تا سنگک خاش خاشی برای صبحونه حاجی بگیرم ... فقط ... هیچی ... »
فقط چی ؟ نگفت ... ولی چشاش فریاد زد ... : « فقط از حاجی نخواه کمکت کنه از من جدا شی ... » چرا اینقد سنگ شدم ... چرا اینقد تند میتازونم ...

دلم سوخت ... هم برای خودم ... هم امیر سام ... من کجای دل امیر سام بودم ؟ کی تو دلش خونه کردم ؟ اینهمه وقت ، انتقام کدوم کار منو ، ازم میگرفت ... به کدامین گناه مجازاتم میکرد ... مستحقش بودم ؟ ... اون الان مستحق اینهمه جلادی من هست ؟ گناه اون چیه ؟ اون تاوان کدوم گناه کرده و نکرده رو پس میده ... تاوان اونهمه تلخی ای که در حقم روا کرده بود ... من چی کرده بودم که اون رو اینهمه تلخ کرده بود ؟ ازدواجم با رضا ؟ مگه من خواستم ... مگه با کتک پای عقد رضا ننشستم ... اگه با رضا ازدواج نمیکردم هم که بازم نصیب اون نمیشدم ... من داشتم سامان رو انتخاب میکردم ... من پای انتخاب سامان ، پام لنگید ... حتی قرار بود حاجی شایسته ، به نوعی کمکم کنه که به سامان برسم ... چطور میشه که بین سامان و رضا ، سام هم گنجونده بشه ؟ اون تو کدوم مرحله از زندگی من ... تو این پازل بی در و پیکر افتاد ؟ اگه حاجی شایسته از عشق سام به من خبر داشت ، چرا میخواست ، به من تو رسیدن به سامان کمک کنه ؟ مامان خودش گفت ... گفت قرار بود حاجی به سامان کمک کنه تا منو اون به هم برسیم ؟ پس سام کجای این ماجرا بود ؟
حاجی نمازش رو تموم کرد ... برگشت تو سالن ... خستگی از قیافه اش میبارید ... تازه از راه رسیده بود ... یعنی اینقد من براش عزیزم که بجای خونه خودش و افشید و سام ، سر از اینجا درآورده ؟ همین کارها رو میکنه که هزار بار ، بابا بودنش رو به پدر خودم ، به حاج منصور افرا ترجیح میدم ... : « حاجی بابا ... حلالم کن که این همه راه کشوندمت اینجا ... خسته ای ... ولی ولم نکردی ... حاجی بابا ... بخدا ممنونتم ... »
پرید تو حرفم : « ممنون من نباش ... من کاره ای نیستم ... من شرمنده روتم ... شرمنده تم که نتونستم کمکی برات باشم ... شرمنده تم که همیشه تو سخت ترین شرایط تو ، در کنارت نبودم ... شرمنده م دخترم ... »
« نگو بابا ... حق پدری رو خوب ادا کردی ... من سهمم از پدری شما ، پر و پیمون دریافت شده ... بدهکارتونم ... تا دنیا دنیاست ، بدهکار اینهمه خوبیهاتونم ... زبونم قاصره ... الکنه ... بابا تو کار خودت رو کردی ... تو زحمتت رو کشیدی ... تو اون لکه ننگ رو از پیشونی من کم رنگ کردی و بعد از اون همه زحمت بیرنگ کردی ... تو نبودی ، من هنوز تو سختی و بی آبرویی خودم دست و پا میزدم ... تو نبودی ، شاید این بچه زنده میموند ... ولی بیهویت میموند ... تو سام رو به زندگی من وارد کردی ... »
« پس تو هم دختری رو در حق من تموم کن ... امیر من رو نشکن ... امیر بخاطر تو خیلی مرارت کشیده ... بیشتر از این بهش سخت نگیر ... شاید عدو گردد سبب خیر ... این اتفاق شوم رو نمیگم به خوش یمنی بگیر ... که تو مرگ شگون نیست ... جون دادن یه بچه بیگناه ، هیچوقت شانس بالا رفتن کسی نمیشه ... ولی تو یه نگاه متفاوت به این مسئله داشته باش ... امیر من ، کم از خودت نداره ... اونم پا به پای تو ، نمیگم بیشتر ... که هم پای تو سختی کشید ... مرحله به مرحله سختی کشید ... پا ازت نبرید مگر زمانی که ناموس غیر شدی ... سختش بود ، اما صبر کرد ... تو به این نرو که چه بلاهایی به سرت آورد ... همه اونها رو از شدت جنونش بدون ... در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن ، شرط اول قدم آنست که مجنون باشی ... امیر من مجنون بود ... اگه تو قبول داشته باشی ... چنان مجلس شادی ای برای جفتتون بگیرم که مثالش رو ندیده باشی ... با این حال ، اگه تو بخوای ... اگه قصدت جدا شدن از امیر من باشه ، رو چشمم ... همونطور که طلاقت رو مثل آب خودن از اون بیغیرت گرفتم ، از امیر خودم هم میگیرم ... » 
زبونم لال شد ... گنگ شدم ... من چی میتونستم از حاجی بخوام ؟ چرا زبونم اینقد غریبه ست ؟ یاد کتاب مردان مریخی ، زنان ونوسی افتادم ... احتمالا زبون ما زنها ، هرگز برای هیچ مردی ، خوانا نمیشه ... من فقط دلم میخواد اون حس خرد شده ام رو التیام بدم ... من فقط میخوام هم پام ضجر بکشه ... من فقط میخوام یه عمر عقده رو ، سر عزیزترین کسم خالی کنم ... تو یه کلام ، من فقط دلم مرض داره ... همین ... زبونم بازم ونوسی چرخید ... تموم امیدم به این بود که حاجی آدم دنیا دیده ایه ... اون حتما به این زبون ، ولو دست و پا شیکشته ... آشناست : « نه ... من نمیتونم بعد از اینهمه خوبی ، همچین چیزی رو از شما بخوام ... ولی یه خواهش هم از شما دارم ... منو تو رودربایستی برای قبول سام نذارید ... یادتون نره منو سام تحت چه شرایطی با هم ازدواج کردیم ... یادتون نره ... من سام رو اون زمان به چه چشمی میدیدم ... یادتون نره این ازدواج تحت جبر بود و عقد ما از نظر شرعی ، اونجوری که باید و شاید ، بی شبهه نیست ... من ، الان ، در حال حاضر ، سام رو نمیخوام ... قصدم جدا شدن از اونه ... ولی سام ، اگه منو میخواد ... اگه میخواد منو داشته باشه ... باید سعی خودش رو بکنه ... باید راه نگه داشتن منو پیدا کنه ... خود خودش ... نه مثل قبل با همدستی و تقلبی شما ... نه با کمک مستقیم و غیر مستقیم شما ... »
خندید ... با صدا خندید : « همین ؟ این که خیلی ساده ست ... از الان برو لباس عروسی بدوز برای خودت ... امیر منو دست کم نگیر ... اون حرفه ای تر از ایناست ... مطمئن باش ضربه فنیت میکنه ... » 
صداش از پشت سر شاد و پر انرژی اومد : « کی قراره کیو ضربه فنی کنه ؟ » 
منو حاجی همزمان به طرف صدا چرخیدیم ... حاجی ته خنده لحظه پیش تو صورتش بود ... من پوست لبم رو میکندم و به این فکر میکردم : « اگه نتونه ضربه فنیم کنه ، چه خاکی باید به سر بریزم ؟ »
حاجی پر صدا خندید ... : « هیچی پسرم ... زنت ادعا داره ... میگه من زور بازوم زیاده ... حریف قدر میخوام ... منم میگم یه حریف قدر برات سراغ دارم که مطمئنم ضربه فنیت میکنه ... »
« زنم ، فیل رو با اون هیکل از کت و کول میندازه ... برو به اون حریف قدرت بگو ... به هیچ نبازه خودشو ... اگه هم خر گازش گرفته که با زن من کل بندازه ، از همین الان اول یه تخت تو بیمارستان رزرو کنه ، بعد بیاد به جنگ با زن من ... خانوم ... شما که هنوز سر پایی ... حاجی بیا صبحونه ت رو بخور که نون خاش خاشی برات خریدم ، گرم گرم ... زن منم امون بده لالاش بدم ... پاشو ، پاشو خانومم ... پاشو بریم بخواب که از کمر افتادی ... بذار رو سفید باشیم ... قوت بگیر ، حریف قدری که حاجی برات سراغ داره رو از کت و کول بندازی ... ما آبرو داریم پیش حاجی ... نذار فردا جار بزنه زنش پهلوون پنبه بود ... »
به لب خندیدم و به دل گریه کردم ... من به ریش نداشتم بخندم اگه قرار باشه حریف قدری چون تو رو از کت و کول بندازم و ضربه فنی کنم ... 
به در اتاق که رسیدم ، زودتر از خودم ، سام پرید تو اتاق ... ملافه ام رو با یه ملافه تمیز عوض کرد ... خدا رو شکر مثل قبل ، به گند نکشیده بودمش ... بالشم رو صاف کرد و قبل از اینکه دراز کش بشم ، از دو شونه روبروی خودش ، نگه ام داشت جدی تو چشام خیره شد : « حرفاتو با حاجی زدی ؟ » به نشونه تایید سر تکون دادم ... ادامه داد : « امیدوارم اونقدر مردانه قرار گذاشته باشی که ، فرصت دفاع از خودم رو بهم بدی ... بذار اگه قراره جدا شیم ... مرد و مردونه جدا شیم ... اقلا تا همون دو ماه و نیم دیگه بهم فرصت بده ... بذار تو پایان اون مهلت ، اگه بازم قصدت جدایی بود ، اونوقت جدا شیم ... این قول رو به من میدی ... » 
حس کردم آخرین مستمسک همینه ... چاره ای جز قبول ندیدم ... : « باشه ... این دو ماه و نیم رو بخاطر گل روی حاجی بهت فرصت میدم ... ولی از همین الان بدون ، من از حرفم بر نمیگردم ... »

**********
قسمت هشتم:
اخم شوخی رو چهره نشوند ... لبخندی نصف و نیمه کنج لب نشوند ... با دو دست صورتم رو به صورتش نزدیک کرد ... بوسه ای آتشین رو لبم نشوند که مثل همیشه بی جواب موند ... همیشه اگه دلم میخواست جوابی درخور بوسه اش بدم ، اینبار ؛ غروری تو دلم ریشه دوونده بود که اون حس رو هم تحت سیطره خودش قرار داده بود ... دچار رخوت شد ... من اما هیچ حسی نگرفتم ... سرد بودم ، سرد موندم ... تو چشام زل زد : « شری ... متشکرم ... باور کن نمیذارم مثل هر وقت دیگه ای ، مثل یه ماهی ، از دستم لیز بخوری ... شده باشه ... دست و پاتو ، تو حنا میذارم که نتونی جم بخوری ... من تو رو آسون بدست نیاوردم که به همین آسونی ، با چند تا فکر مالیخولیایی و یه مشت لج و لجبازی بچگونه از دست بدمت ... »
ضعفش تو دوست داشتن من ... حالا که دونستم دوستم داره ، منو چند پله قدرتمند تر کرد ... از موضع قدرت ، در اومدم ... با خشمی مشهود ، دو دستش رو از قاب صورتم پس زدم ... تو چشماش زل زدم : « تو ... تو ؟ ... تو دست و پای منو تو حنا بذاری ؟ ... آرزو بر جوانان عیب نیست ... تو تلاش خودت رو بکن ... ولی اینو بدون چه الان ، چه صد سال دیگه ... دیگه قلب من با تو یکی نمیشه ... خجالت نمیکشم ... شرمی از تو ندارم ... تو تنها کسی هستی که از اولین روز دیدارم با تو ، بی رو دربایستی ، حرفم رو تو روت زدم ... آره ... کم کم ، با اون سر پنجه های جادوگرت ... تو قلب و روح من رخنه کردی ... جسمم رو معتاد حضورت کردی ... روحم رو خش دادی ... طپش قلبم رو بالا بردی ... زیر و روم کردی ... ولی نه الان ... نه با این شرایط ... شاید ... شاید اگه اون بچه زنده میموند ، این من بودم که التماست میکردم ، با من بمون ... التماست میکردم ، منو ول نکن ... تو برام زیاد بودی ... تو طلبکارم بودی ... ولی الان بدهکاری ... تو بچه ام ، جیگر گوشه ام ، تیکه ای از وجودم رو به فنا دادی ... تو قاتل اون بچه ای ... من اون همه لجاجت تو رو نمیتونم ببخشم ... نگام کن ... خوب تو چشمم نگاه کن ... این منم ... شراره افرا ... » دستش رو گرفتم ... تو قوس میون سینه و شکم بی حجمم ، همونجا که اونشب گذاشته بود و قلبم کف دستش گامب گامب کرده بود گذاشتم و فشار دادم : « ببین ... این همون جاست ... همونجایی که اونشب دست گذاشتی و قلب من زیر کف دستت ویبره رفت ... احساسی ازش در میاد ؟ میکوبه ؟ ... صداش رو زیر دستت حس میکنی ؟ نه ... صدایی نداره ... صدا ، صدای همون نبضی بود که تو روح و جسم من جاری بود و تو رو به من پیوند میداد ... دیگه نیست ... نه اون نبض تپنده ... نه حس عاشقونه ای که تو وجود من رسوخ کرده بود ... تو ... » زبونم نمیچرخید ... ولی بیرحم شده بودم ... مغرور ... : « تو ... تو با همون نبض تپنده جاری تو ضربه ضربه قلب من ، جاری شدی ... عشق تو با اون جون گرفت و بزرگ و بزرگ تر شد ... و وقتی اون حجم کوچیک نتونست تو وجود من موندگار بشه ... حتی تو این دنیا ، موندگار بشه ... تو رو هم با خودش برد ... تو هم با اون برای من مردی ... تو هم به خاطره ها میپیوندی ... »
خشمگین شد ... عصبی شد ... رنگ عوض کرد ... شد مهندس شایسته تلخ : « من این حس رو دوباره تو رگهات زنده میکنم ... هر دو حس رو ... فکر نکن همیشه منتظر میمونم ، کسی برای من حس بسازه ... خودم توانش رو دارم ... به زور هم که شده ... میفهمی ، به زور ... مجبورت میکنم هر دو این حسها رو دوباره و دوباره تجربه کنی ... امیدوارم منظورم رو درک کنی ... من نه پخمه هستم ، نه قطیع النسل ... دیگه منتظر نمیشم کسی یه بچه تو شیکم تو بکاره و من حس عاشقیشو تو شیکمت بذارم ... بهتره خودت ، با زبون خوش دوباره اون حس رو تو وجود خودت تزریق کنی ... وگرنه زبون من با تو فرق میکنه ... نه شرعی جلودارمه ... نه عرف ... »
« خفه شو ... هرزه ... خفه شو ... من هرگز به تو اجازه نمیدم که به من ، به شراره افرا ، دست درازی کنی ... غلط کردم ... اشتباه کردم ... از روز اول نباید با تو ... با آدمی بی ثبات و بی اراده مثل تو ، وارد این بازی کثیف بشم ... » 
« شراره ... خیلی مراعات حال و روزت رو کردم و خفه شدم ... دیگه مراعاتی وجود نداره ... »
دستم رو کشید ... کشون کشون از خونه بیرون برد ... برنگشتم ببینم حاجی شایسته کجاست ... اصلا مهلت نداد که برگردم ... کشون کشون ، همونطور نیمه عریون ... با همون لباس تو خونه ، با همون سر بی روسری ... بیرون کشیدم ... دم در آپارتمانش ... ته راهرو ... ایستاد ... در رو با خشونتی بی حد باز کرد ... مچ دستم رو محکم گرفت ... اولین بار بود پا تو آپارتمانش میذاشتم ... اولین بار بود اینقد باهاش درگیر میشدم ... اولین بار بود اینقدر دوستش داشتم ، اولین بار بود اینقدر ازش دلخور بودم ... کشوندم تا تو اتاق خواب ... نترسیدم ... از نزدیک بودن به امیر سام ، هرگز نترسیدم ... چشمام باز بود ... عقلم زایل نشده بود ... فکر هر کاری رو میکردم و آمادگی هر کاری رو داشتم ... هر کاری ... حتی تهدید به ایجاد هر دو حس تو قلب و جسمم ... همون دست و پا گذاشتن تو حنا ... همون قطیع النسیل نبودنش ... همون مراعات حالم رو نکردنش ... بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ... من همه رنگا رو امتحان کردم و بیشتر از همه سیاهی ... اینم روش ... تازه به ته ته قلبم که رجوع میکردم ... خودم هم میخواستم ... میخواستم با دست پس بزنم و با پا پیش بکشم ... غرورم رو حفظ کنم و اونو مجبور به عاشقی کنم ... در اوج نیاز ، مناعت طبعم رو نگه دارم ... میخواستم ... با هر کی رو دربایستی داشته باشم ، با خودم که نداشتم ... چه بهتر ... شیطون تو وجودم رخنه کرد و حال آرومم رو آرومتر کرد ... تقلا نکردم ... دست و پا نزدم ... سر براه و بره وار به دنبالش حرکت کردم ... با یه حرکت تند و خشن ... دستم رو به جلو کشید و ول کرد ... جوریکه با همون حرکت دو سه قدم مونده تا تخت رو تلنگر خوردم و افتادم رو تخت ... دو پام آویزون تخت بود و دو دستم قائم رو تخت ... سرم به زیر بود و انبوه موهام تو صورتم ریخته بود ... شرشر عرق داشتم ... نه از شرم ، نه از خجالت ... شاید نیمش از هیجان و نیمش از تند تند دنبالش کشیده شدن ... دو دست قائمم رو از رو تخت بلند کردم ... کمرم رو صاف گرفتم ... قوی و محکم ... بی ترس ... بی نگرانی ... آماده هر برخوردی ... هر کاری ... با رغبت ... با میل ... در ظاهر جنگجو و در دل طالب صلح ... هر چه بادا بادی و گفتم و سرم رو به طرفش چرخوندم ...

از لا به لای کتابای کتابخونه اش ، آلبومی رو خارج کرد ... پاکت عکسی رو بیرون کشید ... نزدیک به چهل پنجاه تا عکس رو تو صورتم پرتاب کرد ... همه عکسا به صورتم خورد و منعکس شد و اکو وار رو تخت ولو شد ... نیمی از اونها حتی پا فراتر گذاشته و به پشت سرم به دیوار برخورد کرد و موندگار شد ... تو کنج تخت ... تعدادی زیر پاهای آویزونم ... گذرا عکسهای پیش روم رو از نظر گذروندم ... احتمال میدادم عکسهایی از من به یادگار گرفته باشه و برای اثبات عشقش نشونم میده ... ولی نبود ... یه عالم عکس نکره ... با تیپی که متنفر بودم ازش ... هم تیپ رضا ... هم تیپ شهید ... هم تیپ حمید ... هم تیپ سعید ... هم تیپ بچه های دفتر فرهنگی دانشگاه ... پر از ریش و پشم ... با بلوزهایی یه رنگ ساده روشن ... با یقه هایی کیپ تا کیپ تا سیب آدم بسته ... با آستینهای بلند ... بلوزهایی رو شلوار پارچه ای ساده ، افتاده ... انگشترهایی عقیق ... حالم متهوع شد ... عقم گرفت ... همیشه از این تیپها بیزار بودم ... با همون خشونت نزدیک شد ... یکی از عکسها رو که از همه مکروه تر بود برداشت ... مثل یه موشک کاغذی تو هوا با یه حرکت دست راستش ول داد ... تیز و بز ، کاغذ تو صورتم خورد ... : « میشناسیش ؟ » 
نه نمیشناختمش ... من به ریش نداشته هفت جدم بخندم اگه این برادر به چشمم آشنا باشه ... با اون موهای فرق کج ... با آب حالت گرفته ... با اون محاسن بلند و بور ... من فکر هر چی رو میکردم الا این یکی ... منو آورده بود اینجا بهم تجاوز کنه ؟ دست درازی کنه ؟ به زور پایبندم کنه ؟ ... یا عکسهای سیزده بدر عهد بوق رو نشونم بده ؟ ... حرصم گرفت ... از چی ؟ از همون عکسها ... از اونچه که به دلم صابون زده بودم و تو خلا همیشگی گمش کردم ... به طرز ناباورانه ای فکر میکردم ، تموم گشایش گره میون ما ، در گرو همین یه رابطه خنده دار جسمی و هوس آمیزه ... آنی هم گفته بود ... گفته بود عشق فقط روحی و معنوی نیست ... جسمی هم هست ... از همین حسها ... از همین لمسها هم بوجود میاد ... دلم خواسته بودش ... دلم پس زده بود و در عین حال خواسته بودش ... به قول خودش بدون محدودیت شرعی و عرفی ... دزد راضی ، بز راضی ... گور پدر آدم ناراضی ... با اینهمه اون چی کرده بود ؟ عکس یکی از برادران اونچنانی ... از همون پسر حاجی هایی که منفور ذهن و عقل و فکر من بودن رو کوبیده بود تو صورتم ... از همون هایی که یه عمر ازشون فرار کرده بودم و ولم نکرده بودن ... از همون مثل برادرهام ... همونایی که به زور ازم خواسته بودن مثل اونا باشم و مثل اونا فکر کنم ... شایدم این نقشه ای از خباثتهای رضا و باباشه ... شاید گفتن من با این مرد ... کسی که دوست ندارم بهش اقامه کنم ، مقتدیش شم ... ریخته ام رو هم و قصد دارم اینبار از این بچه دار شم و اون برای بچه ام پدری کنه ... حسش هست ... مدارک هم موجوده ... قرائن و شواهد هم کافی ... یا خدا ... دست جلو بردم و یکی از عکسها رو بلند کردم ... با دقت به زاویه زاویه اون نگاه کردم ... در نظر اول آشنا اومد ... کسی که از سالها پیش دیده بودم ... جرقه هایی که وا میشد و چشمک میزد ... مثل سو سو زدنهای تک ستارهایی دور ، خیلی دور از زیر ابرهای آسمونی ... به مغزم فشار آوردم ... این همون پسره مال دفتر فرهنگی دانشگاه نبود ... همون که آنی میگفت عاشقم شده و من عق میزدم و میخندیدیم ... گاهی میترسیدم ... وقتهایی که با سامان به گلگشت میرفتیم و مثل غده سرطانی جلومون سبز میشد و من سکته میکردم و صبحش با وسواسی عجیب دنبال اسمم تو برد ... با خودکار قرمز جهت مراجعه به دفتر فرهنگی میگشتم ... دنبال رد پایی از یه توبیخ نون و آب آجر کن ... همیشه دل میزدم که گزارش این تخطیهای من به دفتر فرهنگی برسه و با یه تیپا شوتم کنن از دانشگاه بیرون و بی آبرو بشم و در پایان بابا و داداشا هم از کره خاکی نیست و نابودم کنن ... 
باز دقت کردم ... خودش بود ... خود آدم فروشش ... دلم هری ریخت ... این منو فروخته ؟ این درمورد من به امیر سام چی گفته ... چی گفته که اونو به این درجه از خشم رسونده ؟ ... سکته نکنی شری ... قلبم تند تند زد ... همه اعتماد به نفسم آبی شد رو آتش غرورم و خاموشش کرد ... آه خدای من ... دیگه باید چطوری رد پای یه ننگ دیگه رو از روی زندگیم کم رنگ کنم ؟ اشکی بی اختیار از گوشه چشمم چکید ... اونقدری که اون جاسوس آدم فروش توی کاغذ دوازده در پانزده سانتی متری رو تار دیدم ... و اون آشنایی تو اون چهره رو قلبم فشار آورد ... بزرگ شد ... بزرگتر شد ... حجم گرفت ... چشماش ... چشماش ... خشن ... آشنا ... پر از غیظ ... آشنا تر ... خدای من نه ...

به چشمهام اعتماد نداشتم ... این نمیتونست اون باشه ... پرسشگر نگاهش کردم ... یه حس عجیبی تو چشماش بود ... یه جور حسرت و آرزو مندی ... ولی تو فک منقبضش ، هنوز خشونت نهفته بود ... تو دونه های عرق رو پیشونیش ... پوفی از ته دل آزاد کرد ... پر حسرت ... با دو قدم بهم نزدیک شد ... کنارم رو تخت نشست ... دست جلو کشید ... موهای ریخته تو صورتم رو جمع کرد ... تو چشمام زل زد ... چشماش تو حدقه ، گرد ، پرگار وار چرخید ... تو قالب صورتم چرخید ... حرکاتم رو زیر نظر گرفت ... عکس تو دستم رو کشید ... جلو صورت خودش گرفت و رو چهره اش زوم کرد ... سرش رو به دو طرف تکون داد ... پره های بینیش با نفسهای تند و خشمگینش ، باز و بسته شد ... موج گرفت ... باز آه کشید ... : « شناختیش ؟ ... درسته ، اشتباه نکردی ... همونیه که تو ذهنت میچرخه و تو پسش میزنی ... خودم هم دیگه خودم رو نمیشناسم ... این منم ... در واقع من این بودم ... حالا چی ازم مونده ؟ اینی که روبروی توئه ... منم یه پسر حاجی بودم ... با همون خصوصیتهایی که تو از همشون متنفر بودی ... به عمر بیست و دو ساله ام ، نه تو چشم دختری نگاه کرده بودم ، نه با دختری مستقیم حرف زده بودم ... نه میدونستم دختر بازی چیه ... نه میدونستم دوست دختر چه فرقی با دوست پسر داره ... من همیشه همین بودم ... یه پسر درس خون ، کسی که تموم تفریحش خلاصه میشد تو جمع پسر مثبتهای لنگه خودش تو وضوخونه مسجد ... تنها زن سر لختی که دیده بودم ، مامانم بود ... تنها دختری که دستش رو لمس کرده بودم ، خواهرم بود ... تنها دختری که اسمش رو زبونم چرخید ، شراره بود ... از سنین نوجوونی ، تنها دختری که اسمش رو زبونم چرخید ، شراره بود ... یه عمر بابا ، شراره شراره کرد ... یه عمر از محسنات شراره ندیده و نشناخته ، غیر مستقیم برام گفت ... یه عمر ذره ذره مهر دختری که ندیده بودمش رو به قلبم تزریق کرد ... کسی که عقیده داشت لنگه خودمه ... من این رشته رو فقط بخاطر کمک به بابا ... برای پیشرفت کارش ، گرفتن دستش تو سرون پیری ، انتخاب کردم ... و تو ... به ترغیب مامانت ... مامان تو ، با بابای من آشنا بود ... با مامان من آشنا بود ... با من آشنا بود ... گاهی پول یا چکهایی که بابا میداد ، میرسوندم دست مامانت ... 
اوایل زیاد رو اسم شراره زوم نمیکردم ... زیاد تحریک نمیشدم که ببینمش ... زشت بود ، قباحت داشت ... اینو یه عمر یاد گرفته بودم که قباحت داره اسم دختر مردم رو بیاری ... هیزی کنی ... چشم به خواهر و مادر این و اون داشته باشی ... تا اینکه موضوع با ورود من به دانشگاه ، جدی شد ... زمزمه هایی که پچ پچ وار بین بابا و مامانت میچرخید ... همون بریدنها و دوختنها و تن کردنهای پر منفعت بین پدرا و مادرها ... بابای من عاشقانه تو رو میپرستید ... حسش به تو ، فراتر از حس من به اون کوچولوی تو شیکم تو بود ... تو روت میگم ... بالاتر و قوی تر ... ولی مال من حس داشت ... لمسش میکردم ... کوچولوی بابای من ، لمس نمیشد ، از طرف بابای من لمس نمیشد ... بابام به تو ، حس پیدا کردن یه پول گم شده رو داشت ... عزیز ولی امانی ... حس من فراتر از اینها بود ... میخواستم فراتر باشه ... عمدا ... میخواستم پر غرور برای خودم حفظش کنم ... با سرسختی ... نمیخواستم امانی باشه ... یه حس نفرت و عشق ، با هم از اون تو قلبم تل انبار میشد ... عشق به موجودی که میتونه مال من باشه ، نه امانی ... نفرت از اینکه اون میتونست از وجود خودم باشه ، نه امانی ... 
بابا میگفت ... از شراره اش میگفت ... از اون چشمهای آتشین ... از اون نبض سرسخت و مصمم ... کسی که هر چی میخواست ، لاجرم بدست میاورد ... یه دختر شیطون و بلا ... اون میگفت و من ندیده تو آتیشش میسوختم ... تا وقتی که پا به دانشگاه گذاشتم ، تا وقتی که بابا برید و مامانت دوخت و هر دو منتظر موندن تا تو به دانشگاه پا بذاری و تن ما کنن ... چه بهتر از این ... بابا همیشه حکمش حکم بود ... حرفش حرف ... زور نمیگفت ولی حرفاش همیشه منطقی و درست بود ... اگه میگفت شراره همونیه که تو رو خوشبخت میکنه ، اگه میگفت عاشقش میشی ، اگه میگفت تنها کسیه که میتونه تو رو به اوج برسونه ، صد در صد همینطور بود ... پس حتما شراره نامی بود که منو خوشبخت میکرد ، منو عاشق میکرد ، بدرد من میخورد ، منو به اوج میرسوند ... هر چی عز و جز کردم که یه نظر تو رو نشونم بده ، قباحت داشت ... چشم به ناموس مردم داشتن قباحت داشت ... هیزی بود ... دزدی بود ... ولی میدونستم که شراره ای هست که عاشقش میشم ... که اسمش برای من تمثال ذهنی شده ... که عاقبت مال منه ... مامانش قولش رو به بابام داده ... بابام به من ... دنبال هیچ دختری نبودم ، نرفتم ... من شراره نامی داشتم که برام مقدر شده بود ... 
تا دانشگاهم تموم بشه و پا به سربازی بذارم و راهی خدمت نظام بشم ، به همین صورت ، با همون زمزمه های شراره ، که آتیش به جون من دختر ندیده مینداخت ، گذشت ... تا اینکه با ترغیب مامانت ، تو هم تو رشته ای نزدیک به رشته من ، تو همون دانشگاه قبول شدی ... شاید خودت هم نفهمیده باشی که چطوری موذی وار و با برنامه ریزی دقیق بابام و مامانت ، مستعد تحصیل تو این رشته شدی ... تو که روحت از این بازی بیخبر بود ... تو که به بلوغ رسیدی ، تو که بزرگ شدی ، تو که پا به دانشگاه گذاشتی ، کم کم زمزمه ها جدی تر شد ... بازم من تو رو ندیده بودم ... بازم یه دو سالی به همین منوال گذشت ، بی اینکه من بدونم شراره افرا تو همون دانشگاه تو جایی به همون نزدیکی در حال تحصیله ... اولین خواستگاری که پا به خونه شما گذاشت ، زنگ خطری شد ، برای دو قطب اینور ماجرا ... مامانت هول کرد و دل بابام لرزید ... کم کم منو وارد اون بازی کردن ... اون موقع من کارشناسی ارشد قبول شده بودم ... سربازیم تموم شده بود و تو همون دانشگاه بازم تحصیل میکردم ... نزدیک به شراره ای که ندیده بودمش ولی اسمش تموم قلبم رو به تسخیر در آورده بود ... 
یه بچه ساده ، بی رنگ ، که تنها تفریحش هنوز همون وضو خونه مسجد بود ... با دوستای هم مسلک خودش ... تو دانشگاه ، تو دفتر فرهنگی ، خواهان زیاد داشتم ، ولی اصولا آدمی نبودم که دیگران رو از خودم برنجونم ... باهاشون تو خطاطی همکاری میکردم ولی نهی از منکر و امر به معروف نه ... نمیخواستم هیچ چشمی به منفی نگاهم کنه ... سرم به کار خودم بود ... تو هیچ دسته حزبی هم فعالیت نمیکردم ... گاهی تو شب شعرها شرکت میکردم و شعرهایی در مدح اسرای جنگی و هشت سال دفاع مقدس و شهدا میخوندم ... گاهی هم شاهنامه خونی میکردم ... تو گروهی که هم تیپ خودم بود ... بابا سه تار یادم داده بود و ارث بابا بزرگم خط خوبم بود ... تو فرهنگسرا زیر نظر استادای بزرگ خط کار میکردم و شاگردایی داشتم که بنا به اخلاق خاص خودم ، همه پسر بودن ... از خونه که بیرون میزدم ، یه شونه پلاستیکی تنها شیء زینتی بود که تو جیب بغلم میذاشتم و همین منو مضحکه میون همکلاسا میکرد ... راه و بیراه موهامو آب میزدم و ساده به چپ شونه میکردم ... تنها چیزی که برام بی اهمیت بود ، همون لباسایی بود که به تن میکردم ... تو گرما و سرما ، دکمه هام تخت ، تا ته بسته بود ... نه چشمم دنبال ناموسی بود نه مالی ... نه عشق ماشینهای مدل به مدل داشتم ... پروژه دانشجوییم یکی از پر افتخار ترین پروژه های دانشگاه بود ... تو کارگاه بابا ، با همین دستهام روشون جوشکاری آرگون کردم ... چشمهام کور شد و دستهام تاول زد ، ولی خوشحال بودم که بی کمک ، با دستهای خودم به اینجا رسوندمش ... رتبه دانشگاهیم ، یکی از بهترین رتبه های رشته قبولیم بود ، افتخار میکردم که از اسم و رسم و سهمیه بابا به اینجا نرسیدم ... سال اول کارشناسی ارشد رو میگذروندم که دیدمت ... با برنامه دیدمت ... بابا به این نتیجه رسیده بود که الان وقتشه ... مشخصاتت رو بهم داده بود و ساعت کلاسات رو ... برای اولین بار تو پوشیدن لباسهام وسواس به خرج دادم ... برای اولین بار ، از عطری بجز عطر تو سجاده ام ، عطر زدم ... یه عطر از عطرهای بابا ... برای اولین بار با دقت موهام رو تو آینه به یه ور شونه زدم ... برای اولین بار تو جمع دخترها دنبال یه دختر چشم و ابرو مشکی با نگاهی آتشین میگشتم ... یه دختر با لبهای قلوه ای ... قد بلند ... صورتی گندمگون ، خوش هیکل ، با گونه های برجسته ... یه دختر با یه عالمه علایم برجسته تو هیکل و تو صورت ... دم در کلاستون ، همینطور که بین جمع دخترها ، دنبال یه دختر با همین مشخصات میگشتم ، سینه به سینه یه خانوم در اومدم ... کتابای منو و کیف اون ، همه با هم رو زمین افتاد ... خم شدم ... همزمان با من خم شد ... کیفش رو که جمع کرد ، چشمش تو چشم من افتاد ، قلب من زیر پای اون ... یا خودش بود ، یا اگه خودش نبود ، من همونو میخواستم ... تو همون لحظه ای که با نفرت و تحقیر نگام کرد ، عاشقی با سرعت نور ، تو قلبم خونه کرد ... منِ دختر ندیده ، عاشقش شدم ... چه شراره من بود ، چه نبود ، عاشقش شدم ... ولی چشمهای اون جز نفرت ، هیچی دیگه نداشت ...

از اون روز کار دل من در اومده بود ... عاشق اون شدن ... کار خود من هم در اومد ، دنبالش راه افتادن ... هرجا نشونی از اون بود ، منم بودم ... به دیدنم عادت که نکرد هیچ ، متنفر تر شد ... اون این قیافه پر پشم رو نمیخواست ... اینو همونموقع نفهمیدم ... خیلی طول کشید تا بفهمم ... اینقد دختر ندیده بودم و نابلد که خط نگاه پر نفرت اونو تشخیص نمیدادم ... ناشی وار به دنبال توجهی از اون دختر که حتی هنوز نمیدونستم شراره منه یا نه ، سایه به سایه دنبالش میکردم ... نامحسوس ... گاهی نا خودآگاه چشم تو چشمش درمیومدم که باز هم با همون نگاه پر خشم روبرو میشدم ...
حرفه ای تر که شدم ، حالت تهوعش رو از دیدنم تشخیص دادم ... مشکل از کجا بود ؟ نمیدونستم ... یه روز که با یکی از دوستاش بیخیال داشت تو محوطه دانشگاه قدم میزد ، از پشت صداش کردن : « شراره » و من در عین ناباوری فهمیدم این همون شراره مقدر شده تو طالع منه ... شراره من ... یادمه اونروز تا بخوابم بجای تسبیح انداختن و ذکر گفتن ، شراره شراره کردم ... تموم محیط ذهنی من شده بود پنج حرف « شراره »
اینقد تو این پنج حرف غرق شدم که کم کم خودم رو هم فراموش کردم ... اول از همه مسجد رفتنم کم شد ... قبله من شد یه گردنبند حکاکی شده چوبی به نام شراره که جای تسبیح دستم میگرفتم ... اینقد تو دنیای پر توهم خودم غرق شدم و از دنیای حقیقی فاصله گرفتم که نفهمیدم کی و چطور ، شراره من پر زد ... شراره من دوست پسر پیدا کرد ... شراره من دوش به دوش یه پسر دیگه تو خیابونا و تو پارکا قدم زد ... پا که به خونه اون گذاشت ، دیگه شراره من ، شراره من نبود ... چشمم رو روی شراره ام بستم ... رو اون پسر زوم کردم ... پسر خوبی بود ... مثبت بود ... اخلاقش خیلی شبیه خودم بود ، ولی شراره منو نمیخواست ، اونو میخواست ... طول کشید ، ولی عاقبت فهمیدم چی ، بین منو شراره ام فاصله انداخت ... همین شکل و شمایل و هیبتم بود که بین منو و شراره ام فاصله انداخت ... مامانت عصبی شد ، بابام جز گرفت ... ولی من ، عادت نکرده بودم چشم به ناموس دیگران داشته باشم ... تو داشتی عاشق میشدی ، من حق نداشتم این فرصت رو از تو بگیرم ... 
سایه به سایه دنبالشون کردم ، شاید تو کوره راهی ، آتویی هرچند کوچیک از اون پسر بدست بیارم و بکوبمش تو فرق سرش و شراره ام رو از دست دیو خیالی بیرون بکشم ... ولی اون بهتر از چیزی بود که من تو ذهن داشتم ... تو پارک جمشیدیه ... درخت به درخت ، سایه شدم دنبالشون ... تو رستورانها ، میز به میز چرخیدم دنبالشون ... سختی کشیدم و اهم رو تو سینه خفه کردم ... هی دیدم و هی حسرت خوردم و هی تغییر کردم ... اول از همه دانشگاهم تغییر کرد ... بقیه درسم رو منتقل کردم دانشگاه شیراز ... بعد از اون ، طرز فکرم تغییر کرد ... قیافه ام تغییر کرد ... تیپم تغییر کرد ... نگاهم تغییر کرد ... از جمع پسرا فاصله گرفتم و تو روحیه دخترها دقیق شدم ... تو جمع این جنس ناشناخته خودم رو غرق کردم و تغییر کردم ... دخترا دنبالم افتادن و من تغییر کرده بودم و غرور جانشین تموم تواضع یه عمر ذخیره شده تو لایه به لایه شخصیتم شد ... هر دختری که بهم شماره داد من غره تر شدم ... هر دوست جدیدی که از این جنس مخالف به اد لیستم اضاف شد ، من راحت تر نفس کشیدم ... دیگه شونه نمیکشیدم رو موهام ... دیگه بلوز دکمه دار و شلوار پارچه ای نداشتم ... دیگه ماشین میخواستم ... مدل به مدل یکی از یکی جدیدتر ... راه و روش خرج کردن حساب بانکی بابا رو خوب یاد گرفته بودم ... پارتی میرفتم و تجربه هایی که شراره ام میخواست داشته باشم و من نداشتم و اون داشت ... همون پسری که شراره رو جذب خودش کرده بود ... به تجربه هام اضاف کردم ... من شدم یه پای پارتی ... من شدم یه پای گردشهای دختر و پسرها ... من شدم مد لباس پسرا ... همه از طرز لباس پوشیدنم تقلید میکردن ... همه از مدل موهام تقلید میکردن ... بجای جمع پسرا ، تو جمع دختر پسرا میزدم و میخوندم ... مشروب خوردم ... سیگار به لب بردم ... متلک گفتم ... شدم اینی که الان هستم ...
یه دفعه همه چی بهم ریخت ... طوفان به زندگی شراره من افتاد و سونامی براه انداخت ... زندگی شراره من بهم ریخت و من نفهمیدم ... تو دنیای پر توهم خودم غرق شده بودم و نفهمیدم ... خبرش از طریق بابا به گوشم رسید ... ای کاش میشد شراره ام رو اون شب ، از اون جمعی که مولودی راه انداخته بودن و با سلام و صلوات راهی خونه آقا دیوه کردن ، میدزدیدم ... میاوردمش همینجا ... بجای اون تخت ، رو همین تخت ، تو پر قو نگه ش میداشتم ... نشد ... سرنوشت به دستام زنجیر زد و نشد ...
دیوونه شدم ... اگه سامان بود هیچ مشکلی نداشتم ... انتخاب شراره لب قلوه ای من بود ... انتخاب اون چشمهای آتشین ... ولی تموم حسرت من از این بود که یکی پخمه تر از امیر سام شایسته ی اون روزا ، شراره من رو به چنگ آورده ... یه مدت بازم کارم شد زیر نظر گرفتن این زوج به ظاهر خوشبخت ... شراره من خوشبخت بود ... اما به ظاهر ... اینو خیلی زود فهمیدم ... اینهمه تغییر کردم ، که حتی برای پدر و مادر خودم هم نا آشنا بودم ، اما ... اون بیشرف بی تغییر شراره من رو مال خودش کرد و ... من هیچ وقت به شراره ام تو هیچ حالتی خیانت نکردم ، ولی اون ... چراغ اتاق خواب شراره من خاموش نشده ، تو بغل یه کثیف تر از خودش خوابیده بود ... بدون تغییر ... با همون ریش و پشم ... با همونا که شراره ازشون متنفر بود و به خاطرش تو صورت من تف هم نمی انداخت ... 
به همین سادگی شراره من پر زد و رفت ... حاجی تو جریان مشکلات زندگی شراره بود ... تو جریان کثافت کاریهای اون پیر سگ ... تو جریان همه اتفاقات ناخوشایندی که دل شراره من رو خون کرده بود ... اوایل به من بروز نداد ... شاید اصلاح میشد و گرما به کانون سرد زندگی شراره من برمیگشت ... ولی نشد ... اینقد نشد تا شراره من با یه مهر بد نامی ... با بدنی تیکه تیکه ... از اون خونه به بیرون رونده شد ... با یه بچه تو شکم که نام و نشونی نداشت ... مدتی طول کشید تا شراره من ، برگشت ... تا نزدیک من قرار گرفت ... اما ... با اولین دیدار دوباره ما ... تموم حس عشق تو قلب من ، تبدیل به نفرتی عمیق شد ... از شراره ای که به من به چشم یه موجود سراپا جذام چندش آور نگاه میکرد ... رخوت و سستی و غرور جای تموم عشق مدفون زیر خاکستر قلبم رو گرفت ... شراره محتاج من شد ... اینقد رو مخ حاجی رفتم و اومدم تا راضی شد به عقد من درش بیاره ... نقشه ها براش داشتم ... باید تقاص همه کشیک های شبانه و روزانه منو پس میداد ... تموم ندیدنهای منو ... تموم فروختنهای منو به موجود چندش آوری به اسم رضا مقدم ... باید دلم خنک میشد ... اما نمیشد ... از اینهمه استیصال و بدبختی دلم خنک نمیشد ... از اینهمه چوبی که میخورد ، بی گناه ... دلم خنک نمیشد ... به حاجی قول داده بودم مرهم زخمهای مرئی و نامرئیش بشم ... نشدم ... زخم زدم ... آروم نشدم ... سوزوندم ... خنک نشدم ... با هر تیشه ای که به ریشه شراره ام زدم ... ریشه خودم رو خشکوندم ... خواستم عاشقش کنم ، ولش کنم ... حس دادم حس گرفتم ... عاشقش کردم و عاشقتر شدم ... تو این میون ، تنها پازل ناجور این وسط ، نصف اون بچه بود که منو به گذشته های پردرد و آهم وصل میکرد ... هر وقت که از وجدان درد برمیگشتم تا جبران مافات کنم ، یاد اون نصف بچه ، منو آتیشی تر میکرد ... میسوختم و میسوزوندم ... حقم میدونستم ... مقصر تموم بدبختیهای من ، شراره و اون بچه تو شکمش بود ... باعث و بانی اینهمه تغییر ... چه خوب چه بد ... خودم رو از خودم جدا کردن ... کار شراره بود با یه بچه تو شیکم ...

من از شراره به یک بار متنفر شده بودم ... این حس رو کاملا طبیعی میدونستم ... دقیقا مثل حسی که تو الان به من داری ... تو مقصر تموم بدبختیهای من بودی ... همونطور که من الان ، تو این برهه زمانی ، مقصر تموم بدبختیها و دربدریهای توام ... شکایتی ندارم ... من زخم خورده بودم و با زخم زدن به تو ، خودم رو تسکین میدادم ... تو زخم خورده ای و با زخم زدن به من خودت رو تسکین میدی ... من محتاج تو بودم و مناعت طبعم رو حفظ میکردم ... لحظه به لحظه برق نیاز رو تو چشمای تو دیدم و دندون سر احساسات گرم و آتشین خودم گذاشتم و دلم خنک شد که تو هم به مرادت نرسیدی ... من فقط یه بار از تو سیراب شدم ... عطشم رو با تو ، رفع کردم ... همون وقتی که دلم خواست بابا نباشم ... خودم باشم ... همون لحظه خاص و زودگذر ... بار دوم دیگه سیر نشدم ... تشنه موندم تا تو رو هم تشنه نگه دارم ... نتونستم برق نیاز رو تو چشمات تحمل کنم ، پام رو سست میکرد ... چشماتو بستم ... اینجوری نه چشمهات آتیشم رو تند میکرد ، نه من از شراره چشمهات وجدان درد میگرفتم ... بعد از اون ... باز هم این حالت رو حفظ کردم ... جواب داد ... عاشقتر شدی ... دلم خنک تر شد ... تو تنها کسی هستی که من باهاش راحتم ... راحت حرف میزنم و راحت ، بی رودربایستی لایه های ذهنی و روحیم رو لخت و عور میکنم ... دقیقا مثل خودت ... میبینی که ما چه با هم جفتیم ؟ چقدر جوریم ؟ ... ما لنگه همیم ... تنها تفاوت ما در اینه که من تغییر نمیخواستم و کردم ... تو تغییر نمیخواستی و نکردی ... من جلو تو سست بودم و نتونستم خودم باشم و تو رو جذب کنم ... جذب کردن تو به همین آسونی بود ... با همین تغییر صد و هشتاد درجه ای آسون ... ولی تو ، خودت بودی و خودت موندی ... من عاشق خودت شدم ... برخلاف تو که نمیتونستی و نمیخواستی عاشق خودم باشی ... 
الان میدونی چه حسی دارم ؟ » آسمون تویی وقتی ، ماه داره میخنده ... عشق من ببین امشب ، آسمون چقد ماهه 
مکثی کرد و تو صورتم جستجو گر ، نگاه کرد ... اصلا باورم نمیشه ... اون پسره ی هپلی ... همون که با بچه ها براش اسم ساخته بودیم « هپل » ... تموم قلب و احساس من ، سامی منه ... تموم اون لحظه های گذشته ... تموم اون عق زدنها و چندشها ، حجم گرفت و تو چشمم جون دار شد ... از پرنده تا لونه ، از کویر تا بارون ... از اتاق تا ایوون ، عشق بهترین راهه ...لحظه به لحظه اش یادم اومد ... تو پارک جمشیدیه ، شیطنتم گل کرده بود و میخواستم سامان ساده رو به دام حرکات ادا دار دخترونه بکشونم ... به یکباره هپل جلو چشمام ظاهر شد ... تا مرز سکته رفتم و برگشتم ... تنفرم ازش حد و مرزی نداشت ... هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد ... عقیده داشتم بچه های دفتر فرهنگی ، دقیقا مثل غده های سرطانی ، رشد میکنن و تو جاهایی که فکرش رو نمیکنی نفوذ میکنن ... کمین میکنن تا گندی بالا بیاری و آتو بگیرن و یه گزارش پر و پیمون ازت به دفتر فرهنگی ارائه بدن و ارج و قرب خودشون رو بالا تر ببرن ... 
تموم اون حجم بزرگ نفرت ... متراکم شد ... به قلبم هجوم آورد و قلنبه شد ... نفسم با یه آه سنگین از سینه ام بیرون رفت ... ناامیدانه تجسم کردم : « اگه هنوز هم امیر سام ، با همون تیپ و قیافه ... جلوم بود ، بازم عاشقش میشدم ؟ ... بازم اسیر سر پنجه های جادویی دستهاش میشدم ؟ ... بازم تو گندم زار طلایی چشمهاش غرق میشدم ؟ ... آرزوی همخوابگی باهاش رو به دل میکشیدم ؟ ... میتونستم راحت تو چشماش زل بزنم و افکارم رو لخت و عور به نمایش بذارم و از عشق و عاشقی براش بگم ؟ ... هنوزم خودم رو بدهکارش بدونم ؟ ... یا فقط طلبکارش بودم ... » نمیدونم ... اون چطور ؟ ... اون با اینهمه تغییر من چطور میتونه کنار بیاد ؟ ... دختری که عاشقش شد و جز اون کسی رو ندید و جلو چشمش دوست پسر گرفت و جلو چشمش شوهر کرد و حامله شد و ... عاقبت با یه بچه تو شکم ، به عقدش در اومد ... این همه تغییر برای تبدیل یه عشق به نفرت کافی نبود ؟ ... من که قلب کوچیکم ، بی تو کاسه خونه ... من که کاسه چشمم ، جز تو از کسی پر نیست ... دوست داشتن یا عشق ، دوست دارمت با عشق ... عشق من به دوست داشتن ، قابل تصور نیست ...
دو دستش رو دراز کرد ... دور گردنم حلقه کرد ... از پشت هر دو دستش رو به هم گره زد ... تو چشمام زل زد ... : « الان ... از همین لحظه به بعد ، دیگه به تو حسی ندارم ... تو برای من مردی ... فردا میتونی بری و تقاضای طلاق کنی ... حتی میتونی از حاجی برای طلاقت کمک بگیری ... من دیگه شراره نمیخوام ... من دیگه حسی به شراره ندارم ... عشق شراره ، با همون نبضی که از کار افتاد ... با همون حسی که از تو رفت ، با همون عشقی که برای تو مرد ... مرد ... فردا برو و قباله ات رو ببر و تقاضای طلاق کن ... منم میرم تا راحت باشی ... تا جلو چشمت نباشم ... تا یاد بدبختیهات نیفتی ... » همسفر شدن با عشق ، مثل دربه در شدن خوبه ... پس قدم بزن با من ، بین راه و بیراهه ...
اشکم بی اختیار راه گونه ام رو گرفته بود ... بی صدا میچکید ... من طلاق نمیخواستم ... من هنوز دوستش داشتم با عشق ... دو دست گره زده اش رو جلو کشید ... گردنم رو با گره دستاش به جلو کشید ... صورتم مقابل صورتش قرار گرفت ... لبهای سردش رو روی لبهای آتشین من گذاشت ... دلم سوخت ... قلبم به صدا در اومد ... تند و پر صدا ... گامب گامب ... سینه تختم ، پر تحرک شد ... بالا و پایین ... بوسه اش مزه داشت ... شور بود و طعم خون میداد ... کامم تلخ بود ... مثل یه فنجون قهوه تلخ ... اسپرسو ... بی شکر ... مثل خواب بعد از ظهر ، تلخه اما میچسبه ... مثل چای بعد از خواب تلخه اما شیرینه ... من که قلب کوچیکم ، بی تو کاسه خونه ... من که کاسه چشمم ، جز تو از کسی پر نیست ...
هق زدم ... ولی اون رهام کرد ... با خشونت ازم جدا شد و رهام کرد ... بینیش رو با صدا بالا داد و پشت انگشت سبابه اش رو به بینی کشید ... مچ دستم رو محکم گرفت و بلندم کرد ... ولی من نمیخواستم بلند شم ... جام خوب بود ... رو تخت اون ... دوست داشتن یا عشق ، دوست دارمت با عشق ... عشق من به دوست داشتن ، قابل تصور نیست ... 
نگاه تارم ملتمس شد ... ندید ... نخواست ببینه ... غم تو چشام رو نخواست ببینه ... نیازم رو نخواست ببینه ... بازم مردم آزار شده بود ... بازم سادیسمش عود کرده بود ... آخه من کجا برم ؟ خیلی وقته حرفامو ، از چشام نمیخونی ... حالمو نمیپرسی ، دردمو نمیدونی ... هم ازم گریزونی ، هم میگی دوسم داری ... زخم میزنی اما ، از جذام بیزاری ...
سوئیشرت آبی نفتیشو از تو کمد بیرون کشید ... تو صورتم پرت کرد : « اینو بپوش و برو خونت ... بسلامت ... خوش باشی » با خودت که درگیری ، از همه طلبکاری ... بسکه مردم آزاری ...

امیر سام رفت ... به همین سادگی ، رد پای خودش رو از زندگی من پاک کرد و رفت ... رفت و منو با کوله باری از حسرت و ندامت ، تنها گذاشت ... براستی من مقصر تموم اینهمه حجم بزرگ نفرت قلنبه شده تو قلب اونم ؟ ... هنوز عزیزترین دارایی من از امیر سام ، همون سوئیشرت آبی نفتیه که بوش مستم میکنه ... که شبها تا تو بغلم نگیرمش خوابم نمیبره ... که دلم لک زده برای یه لحظه دیدنش ... که میخوامش و نیست ... که من بدبخت ترینم و خودم میدونم ... 
تقریبا یه سال از اون روزها گذشته ... کار رو پایان نامه ام خسته ام کرده ... حجم بزرگ کار تو شرکت خسته تر ... امروز من مهره اصلی شرکت حاجی شایسته هستم ... مدیر عامل ... روی همون صندلی ... همون که روش مینشست و از بالا به من نگاه میکرد ، پر غرور و ویرانگر ... خورد کننده ... 
کارخونه حاجی ، به سایت صنعتی منتقل شد ... سوله ها آماده بهره برداری شدند ... دفاتر منسجم و منظم تو ساختمون مرکزی برقراره ... جا فراخ ... به جز کارمندهای دفتری که قبلا دیده بودمشون ، تعداد زیادی کارمند و کارگر از این کارخونه ، نون میخورن ... انسانیت تو این کارخونه ، تولید اول و مهمتر و بزرگتر رو داره ... حاجی حس انسان بودن رو تو این کارخونه ، قبل از تموم محصولات دیگه اش ... محصولاتی که همه از انواع آهن با آلیاژهای مختلف هستند ، تولید میکنه ... محیط گرم و دوستانست ... از نگاههای هیز ... از کثافت کاری ... از حس های آزار دهنده ... خبری نیست ... اینجا همه به من ، بعنوان مدیر عامل و از همه مهم تر و بالاتر ، عروس حاجی نگاه میکنن ... هنوز برای جدایی از امیر سام اقدامی نکردم ... هنوز دلم نمیخواد بهش فکر کنم ... هنوز هم قلبم از اینهمه قساوت فشرده میشه ... 
آخرین دستاورد شرکت ... پر افتخار ... پر غرور ، همون پروژه های به اتمام رسیده سال گذشته ست ... همون ها که برای مهندس شایسته ، ارمغان آور یه گواهینامه تولید کننده برتر بود ... نوش جونش ...
کار رو پایان نامه ام ، یه پروژه عظیمه از کارهای شرکت ... یه راکتور کربن ... C-105 ... تموم نقشه های اون ، از طراحی تا خرده کاریها ، همه و همه کار خودمه ... یکی از بزرگترین پروژه های حال حاضر کارخونه ... صبح به صبح مثل همه کارمندا ، سوار ماشینم میشم ... ماشین نخریدم ... همون شاسی بلند امیر سام ... خودش بهم بخشیده ... بوی سوئیشرتش رو نمیده ، همینطور حسش رو ، ولی دوست دارمش ... منو به اون نزدیک میکنه ... اولین کارم بعد از رسیدن به شرکت ، چک کردن کارتابله ... نامه های آماده رسیدگی رو بررسی میکنم ... اصلاحیه میزنم ... تایید میکنم ... بودجه تعیین میکنم ... هزینه تفکیک میکنم ... صورت وضعیتها رو مهر و امضاء میکنم و برای نقد شدن میفرستم ... نقشه ها رو اَپروو میکنم ... ازبیلت میزنم ... اسمم پای نقشها مهر میبنده ... برنامه های زمانبندی فیزیکی رو با برنامه زمانبندی از پیش تعیین شده چک میکنم ... تذکر میدم ... تحکم میکنم ... دستور میدم ... مثل یه مرد ... تو سایت قدم میزنم ... نقطه جوشها رو چک میکنم ... جوشکار آرگون استخدام میکنم ... به کارش نظارت میکنم ... بُرنر دست میگیرم ... جای برشها رو علامت میزنم ... دستکش جوشکاری دست میگیرم ... عینک جوشکاری میزنم ... پروژه عظیمم خوب پیش میره ... شاید امسال عنوان بهترین تولید کننده داخلی مال من بشه ... شاید هم اقدام کردم برای یه ایزوو جدیدتر ... استانداردهای بین المللی رو آپدیت میکنم ... به روز و منظم ... حاجی از ریاست من حظ میکنه ... دلسورانه کار میکنم ... منظم و دقیق و سخت کوش ... همونطور که باید درخور دختر حاجی ، عروس حاجی باشه ... خودش رو تقریبا بازنشست کرده ... خیالش راحته ... من هستم ... 
سفرهای کاری رو من میرم ... حاجی رو معاف کردم ... رفتن حاجی به این سفرها رو غدغن اعلام کردم ، سفر رو از حاجی ... تو مسنجرش ، یه عالمه پیر زن و پیرمرد دل زنده اد کردم ... باهاشون درگیره ... درد دل میکنه ، درد دل میشنوه ... هنوز با ماما همکاری میکنه ... هنوز نرفته حج ، حاجی میشه ... امسال تصمیم دارم بفرستمش حاج ... ثبت نامش کردم ... با خرج خودم ... خودش و حاج خانوم رو با هم ... ماما و خاله رو هم با هم ... هنوز با هم کنار نیومدن ... عنوان پت و متی که نسترن بهشون داده ، سخت بهشون میخوره ... درخور و شایسته ... نسترن با مهران عقد کرده ... خیلی وقته عقد کردن ... یه خورده از درس نسترن مونده ... شاید همین تابستون مراسم عروسی بگیرن ... جفت خاصی هستن ... بهم میخورن ... هنوز منو افشید بهشون میخندیم ...
افشید صمیمی ترین دوست منه ... روزها و شبهای زیادی رو با هم میگذرونیم ... دختر کوچولوش ، سه ماه ست ... امیر سام برای دیدنش نیومده ... از من بریده ... از همه بریده ... حتی از اولین بچه خواهرش ... افشید میگه : « احتیاج به زمان داره ... فرصت میخواد ... اون باید به خودش بیاد ... خود درگیری داره » 
حاجی اما نظر دیگه ای داره ... اون میگه : « این گره ایه که جفتتون به زندگیتون زدید ... با نفرتهای بی حساب و کتاب ... با لجاجت های بچگونه ... سر نخش رو باید پیدا کنی ... امیر منتظره ... اون منتظره تا تو سرنخ رو بگیری و بهش برسی ... عشق که تموم نمیشه ... جاریه ... خداییه ... برزخ قابل تحمل تر از جهنمه ... ولی سخت تر میگذره ... گاهی شیرینه ، گاهی تلخ ... اگه ته برزخ ، بهشت موعود باشه ، شیرینه ... پر از حلاوت ... اگه ته ش جهنم باشه ... واویلا ... سعی کن سر نخت رو پیدا کنی ... سر نخی که تو رو به بهشت موعود برسونه ، نه جهنم پر آتیش ... »
روزگارم بد نیست ... درواقع بجز دوری از امیر سام ، عالیه ... پست و مقام ... کار خوب ... خانواده خوب ... دوستان عالی ، خوبتر از خوب ... ارج و قربم بین شایسته ها ... غرورم بین افراها ... دل خنک شده ام از بدبختی و زبونی مقدمهای بیمقدار و ناچیز ... حاجی راست میگفت ... تا مقدم بیاد و رو پا بایسته ، زندگیش به ته رسیده ... پوچ و باطل ... رضا ... اسم عوض کرده ... رضا مفنگی ... هروئینی ... هرزه ... مکروه به تمام معنا ... یه بار اتفاقی دیدمش ... نشناختمش ... حاجی گفت : « میشناسیش ؟ این همون رضاییه که تو رو به اوج رسوند و خودش به ته دره نابودی سقوط کرد ... لازم نیست که آدمهای بد همیشه و همیشه ، مثل تو داستانها ،سرطان بگیرن ... سرطان آدمهای بد ، همون زیاده خواهیها و طمعشونه ... همون به حق خودشون قانع نبودن ... » دلم خنک شد ... دلم به معنای واقعی خنک شد ... حتی ارزش ترحم هم نداشت ...
یتمیم نوازی رو از حاجی ، خوب یاد گرفتم ... الان من هنوز مادرم ... مادر سه تا بچه شیطون و بیگناه ... سه تا بچه ای که خرج تحصیلشون رو مدیون حس مادرانه من میدونن ... بزرگ شدنشون رو شاهدم ... با کمال میل ... با رغبت خرجشون میکنم ... حس خوبی دارم ... حظ میکنم ... آروم میشم ... بچه ام که نیاز به آمرزش نداره ... برای آرامش و آمرزش روح و جسم خودم ... ته قلبم میگه و امیر سام ... 
امیر سامی که ، خیلی وقته نیست ... خیلی وقته که سهمش رو از من ، از زندگیمون ، از شرکت ، از خانواده ... واگذار کرده ... واگذار کرده و رفته ... از حاجی شنیدم که رفته به همون بلاد استعمار کهنه و پیر ... دوره های ام بی ای میبینه ... حتما قراره برگرده ... با دست پر و با سر افراشته 
تر ... بازم نوش جونش ...
در آپارتمانش بسته ست ... گاهی افشید با مهری خواهرانه به اون سر میزنه ... زیر و روش میکنه ... تر و تمیزش میکنه ... تغییر دکورش میده ... گاهی من با افشید همراه میشم ... تو آپارتمانش چرخ میزنم و حسرت حضورش رو به ریه میکشم ... بو میکنم و چشمهام رو میبندم تا مجسم کنم که اونم اینجاست ... اونم هست ... ولی نیست ... 
حالا با گوشه گوشه آپارتمانش آشنام ... گاهی روی تختش ... روی بالشهای پر قوش ، دراز کش میشم ... حس میگیرم ... غرق لذت میشم ... عاشق تر میشم ... استوار تر ... پابرجا ... حالا میدونم جای قهوه ترکش کجاست ... جای قهوه اسپرسوش کجا ... وقتی تلخم ... وقتی دلم گرفته ... میرم اونجا ... یه فنجون کوچیک ... پر از صرفه جویی ... پر از ترس تموم شدنش ... دم میکنم ، تلخ به کام میریزم ... وقتی خوشم ... وقتی خیلی خوبم ... میرم اونجا ... حس میگیرم ... حس دو مزه ... گس ... مثل قهوه ترک با شکر ... کتاباشو خوندم ... از دیکشنری تخصصیش استفاده کردم ... لب تابش رو زیر بغل میگیرم ... رو قلبم ... لب تابی که پر از عکسهای شراره اش ... با بک گراندی از شراره ست ... پوشیده تو مانتویی دانشجویی رو یه نیمکت خالی ... تو چله زمستون ... زیر برف آروم آسمون ... خندون ... با دو لب قلوه ای هوس برانگیز که تره ... که معلومه تازه تازه با زبون خیس شده ... با موبایلی تو دست ، شاید در حال اس ام اس فرستادن ... شایدم جوک خوندن ... 
گوشه لب تابش یه فایله ... اسم داره ... « برای تو که آزادی ، برای من که دربند » پر از دلنوشته ها ... برای امیر سام ... برای من ... پر از لحظه لحظه های دلتنگی ... آشوبهای درونی ... خواهشهای پر نیاز ... جسمی ، روحی ... 
امشب خسته تر از همیشه بودم ... فکرم کار نمیکرد ... نقشه ام میزون در نمیومد ... جای ستونش متچ نمیشد ... هنگ کرده بودم ... قفل بودم ... مغزم از امیر سام فرا تر نمیرفت ... کپ کرده بود ... از دم غروب ، درها رو بسته بودم ... نقشه ها رو باز گذاشته بودم ... هی میکشیدم ، هی پاک میکردم ... در رو باز کردم ... خودم رو از محیط پر توهم خونه ام آزاد کردم ... مثل همیشه ، پا تو آپارتمان امیر سام گذاشتم ... حجم خالی سکوت ، ویران کننده بود ...

**********

قسمت نهم(آخر):

سعی کردم تو کتابخونه اش دنبال راه حل بگردم ... راه حل ستون نامیزون وسط فونداسیون ... تو قسمت سی دی ها دقیق گشتم ... سی دی هایی که خودش طراحی کرده بود ... از سی دی های طرح های اورجینال ، جدا بود ... کارهای مشابه رو جدا کردم ... قبلا تو کارهاش ، نکته های خوبی برای پیشبرد کارم پیدا کرده بودم ... تغییر آلیاژی که برای کنترل خوردگی یه راکتور خیلی مهم که چند سال بود مرتب سالی یه بار دچار خوردگی میشد و احتیاج به ریتیوب داشت ... تو همین کارهاش پیدا شد ... آلیاژهایی که تو ایران تولید نداشت و باید تحریمها رو بخاطرشون دور میزدیم ... یاد گرفته بودم ... این یکی لم کاریش رو خوب یاد گرفته بودم ... برای گیر آوردن متریالم ، به در بسته نمیخوردم ... یه سر میپریدم چین ، همون آلیاژ رو با روکش چینی ، از یه واسطه میخریدم ... خیلی راحت میاوردم ایران ... جنس چینی نبود ، ولی روکش نازکی از گالبانیزه ضعیف ، فقط جهت رد گم کنی روش نشسته بود ... درست مثل خودش ... اونهمه تغییری که بصورت روکشی ضعیف رو چهره نشونده بود ... پرنده خیالم دوباره احاطه شد ... تو آسمونش به پرواز دراومد ... آزاد نمیشد ... آسمونش از حد امیر سام فراتر نمیرفت ... کوچیک و در عین حال وسیع ... کتاباش رو بی هدف زیر رو کردم ... تو کشو بالای میز تحریرش ... جایی که نشونه پیوندمون رو قایم کرده بودم ... دنبالش گشتم ... قباله ای که هیچ وقت ازش کپی نکردم و تقاضایی رو ننوشتم رو بیرون کشیدم ... تاریخ عقدمون رو برای بار میلیاردم چک کردم ... نه یه روز عقب رفته بود نه یه روز جلو افتاده بود ... کهنه بود و قلابی ... بازم به مهریه لجوجانه ام نگاه کردم ... مضحک بود و عزیز ... اگه صد بار دیگه قرار باشه باهاش عقد کنم ، مهرم همون شاخه گلیه که بهم میداد و نوازشم میکرد ... همون برام بسه ... بازم به شرط و شروط خنده دارمون تو قباله دقت کردم ... بازم خوندم ... برای بار میلیاردم ... خوندم ... 
چشمام برق زد ... پریدم و قهوه جوش و دم و دستگاه قهوه ترکش رو از کابینت بیرون کشیدم ... یه فنجون قهوه ترک ساختم و برای خودم آوردم تو حجم سیال حضورش تو اتاق ... خودش بود ... تموم گره کار من تو همین چند سطر شرط و شروط خنده دار بود ... : « حق طلاق ، با توافق طرفین و فقط و فقط بعد از سن دوماهگی نوزاد زوجه . زوجه میتواند بعد از دو ماه از تولد نوزاد ، در خواست طلاق داده و با تفویض کلیه حقوق یک پدر به جز حق حضانت ، تا پایان هیجده سالگی کودک ، به زوج ، پیگیر طلاق باشد ... کلیه خرج و مخارج مربوط به کودک ، تا پایان هیجده سالگی بر عهده و هزینه زوج بوده و حق حضانت اولاد ، حتی پس از ازدواج زوجه با غیر ، از ایشان ساقط نمیشود ... در ضمن ، ارائه هر گونه آزمایش یا مدرکی ، دال بر ساقط نمودن حق پدری از زوج ، توسط زوجه مورد قبول نمی باشد و حق پدری را از ایشان ساقط نمی نماید ... » قهوه ترک دو مزه رو یه خورده هورت کشیدم ... حالم خوبتر شد ... مخم بازتر شد ... اخمام گشوده تر شد ... خودشه ... خود خودش ... باید تقاضای طلاق میدادم ... خودش گفت ... خودش اصرار کرد ... من مناعت طبع داشتم ... دندون رو جیگر گذاشتم و نه اونو به مراد دلش رسوندم نه اون منو ... اونم مناعت طبع داشت ... اونم راضی تر بود که سختی بکشه و در عوض من به مراد دلم نرسم ... قهوه رو تا ته سر کشیدم ... دلم ، ته دلم از حلاوت و شیرینی غنج رفت ... سر نخ بهشت موعود رو پیدا کرده بودم ... حق با حاجی بود ... اون امیر خودش رو بهتر از من میشناخت ... هر چند ریسک بود ، اما بود ... راه حل بود ... مثل یه جنون ... مثل آخرین دستاویز ... قباله رو بوئیدم و بوسیدم ... مخم باز باز شده بود ... تو اتاقم ، با فراغ بال ، مشغول نقشه ام شدم ... از این ستون تا اون ستون فرجه ... یه حمال لازم داشتم ... باید زیر ستون اصلی فونداسیون ، یه ستون کمکی و یه حمال کار میذاشتم ... نقشه ام رو تکمیل کردم ... خوابیدم ...
***
دیوونه ام ، اینو شنیدی ... عاشقی ، اینو شنیدم ... یه تیمارستان بهم ریخت ، دوباره خوابتو دیدم ... به روز نکشیده ... از تصمیم طلاقم ... همه با خبر شدن ... هر کی یه برخورد داشت ... افشید با حیرت و حسرت ... حاجی با کنکاش و تفکر ... ماما با سرزنش ... بابا با دلخوری ... خاله با خوشحالی ... نسترن با گریه های صدا دار ... نسرین با بغض بی صدا ... نوید با نکوهش ... شهاب با سکوت ... مخصوصا به شهاب خبر دادم ... تو تیمارستان عشقت ، واژه هامو بستری کن ... شبامو لبریز خورشید ، روزامو خاکستری کن ...
میدونم که هنوز با شهاب ، رفت و آمد داره ... میدونم تنها و صمیمی ترین دوستش ، دکتر شهاب افرا ، متخصص قلب و عروقه ... میدونم اکثر تلفنهای من به خونه شهاب ، توسط اون شنود میشه ... اینو بعد از هر بار زنگ زدن و درنگ کردن و صدای اکو اونور خط میفهمیدم ... منو از تو خونه شهاب زیر نظر داره ... توسط شهاب ... با هم دستی شهاب ... منو از خودت نرنجون ، نگو دیوونگی ننگه ... وقتی با تو باشم حتی ، دیوونگی هم قشنگه ... 
اول صبح ، کله سحر ، که تو لندن ، شب تر از کله سحر ما بود ، به خونه شهاب زنگ زدم ... با تاخیر تلفنم رو پیغام گیر افتاد ... خیلی با تاخیر ... بازم صدا اکو بود ... فهمیدم گوش به زنگ نشسته ... نامرد بجای اینکه با شراره افرا همخونگی کنه ، با شهاب افرا رو هم ریخته بود ... : « شهاب ... به اون رفیق شفیقت که گوش وایساده بگو ، مدارک رو آماده کردم ... امروز دارم میرم دادگاه خانواده ... خودش رو آماده دریافت احضاریه کنه ... چون متواریه و ترکم کرده ... چون خبری از خودش و محل زندگیش به من نداده ... کار من تو دادگاه راحت تر راه می افته ... واسه اعلان تو روزنامه هم ... سه تا از کم تیراژ ترین روزنامه ها رو پیدا کردم ... آگهی بدم ... تو خارج از ایران منتشر نمیشن ... اگه توزیع بشه هم با تاخیر به دستش میرسه ... آدرس احضاریه رو به آدرس آپارتمانش تو همین برج نوشتم ... صددرصد کسی نیست اونو دریافت کنه ... برگشت میخوره ... آشنا دارم ، احضاریه دوم و سوم رو هم به تاریخی خیلی سریعتر از اونچه که قوانین کاغذ بازی شامل حالش بشه ، به در خونه اش میفرستن ... میخواد غیابی مهر طلاق تو شناسنامه اش نخوره و به حق و حقوقش برسه ... بهتره تشریف فرما شه ... و تو دادگاه حاضر ... وکیل حقوقی من کارکشته تر از اونیه که معطل کاغذبازی بشه ... شب خوش خوب بخوابید ... » ... میبینی وضعم خرابه ، میبینی روبراه نیستم ... ولی با اینهمه بازم ، پای عشقمون وامیستم ... 
حتی منتظر کوچکترین رد و بدل شدن کلامی نشدم ... تلفن رو قطع کردم و قهقهه خنده سر دادم ... از ته دل ... مناعت طبع ... با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن ... تو دوراهی انتخاب و اجبار قرار گرفتن ... راهی جز درگیر شدن نموندن ... به اجبار تن به تقدیر سپردن ... غرور رو حفظ کردن ... به لج و لجبازی بچگونه ادامه دادن ... عشق رو لجوجانه حفظ کردن ... این همون نقطه مشترک میون ما بود ... درد مشترک ما ، غرور و مناعت طبعمون بود ... هر دو مثل هم ... جفت هم ... جور جور ... تو منو دیوونه کردی ، نگو که خیلی دیره ... قول بده هیچ وقت نذاری ، والیوم جاتو بگیره ... 
به دقیقه نشد که تلفنم زنگ خورد ... شماره خونه شهاب بود ... مثل خودشون ، جواب ندادم ... افتاد رو پیغامگیر خودکار : « الو ، شری ... چی برای خودت شعر میبافی ... وکیلم وکیلم نکن واسه من ... تاریخ دادگاه رو به شهاب بگو ... شایسته نیستم اگه قایمکی من کاری بکنی و حق و حقوق منو نادیده بگیری ... از حلقومت میکشمش بیرون ... زحمت بروکراسی اداریش با تو ... فقط تاریخش رو زودتر اعلام کن بلیط بگیرم ... نمیخوام غایب باشم و حقم رو هپلی هپو کنی ... » ... دوست دارم که عابرا رو ، با تو اشتباه بگیرم ... حتی وقتی تو اتوبوس نیستی ، واسه ات جا بگیرم ... دیوونه ام اینو شنیدی ، عاشقی ، اینو شنیدم ... یه تیمارستان بهم ریخت ، دوباره خوابتو دیدم ... 
خندیدم از ته دل خندیدم ... تیرم به هدف خورد ... تموم گره کور زندگیم ، در گرو همین سه خط شرط و شروط بود ... تو آدم نمیشی سامی ... مثل خود من ... به زانو در نمیای ... به زانو نمی افتم ... زبده شدم ... کارکشته شدم ... دیلماج خوبی شدم ... یاد گرفتم بی غرض ترجمه کنم ... تک تک حرکاتت رو ترجمه کنم ... اینجوری میخوای ؟ باشه هستم ... مرد و مردونه ... بیا و دست و پام رو تو حنا بذار ... بیا و مجبورم کن ... مجبور شو ... من آماده ام ... آماده آماده ... مرد میدون باشی ، پا به پات میتازم ... از پا نمی افتم ...قول بده که تا همیشه ، میشه رو قولت حساب کرد ... خیلی وقتا بچه ها رو ، میشه با یه قصه خواب کرد ... دوست دارم از تو بخونم ، وقتی آسمون سیاهه ... بقیه خوابن که خوابن ، مگه بیداری گناهه ... دیوونه ام ، اینو شنیدی ... عاشقی ، اینو شنیدم ... یه تیمارستان بهم ریخت ، دوباره خوابتو دیدم ... 
قلبم به تو محتاجه ، چشمم به تو وابسته است ... این پنجره بی چشمات ، از پلک زدن خستست ... حدی برای دلتنگیم نبود ... قلبم ... تندتر از همیشه ضرب میزد ... ظاهر بیتفاوتی به چهره داشتم ... باید بی تفاوت میموندم ... من برای طلاق اومده بودم ... طلاق از جورترین ، وصله تنم ... سه روز بود که پا به این شهر خفه و دود گرفته گذاشته بود ... سه روز بود از همون اکسیژن مسمومی تنفس میکرد که تو ریه های من جاری بود ... سه روز بود که بود ... نزدیک ... بیفاصله ... اما دور ... در دور ترین نقطه ممکن به همه دلتنگیهای من ... تموم این سه روز رو ، توی آپارتمان خودش گذرونده بود ... بی اینکه دلش تاپ تاپ دیدن حتی یه لحظه منو داشته باشه ... بی اینکه حتی یه تقه کوچیک به در اون خونه و به قلب صاحب خونه زده باشه ... تو این سه روز ، بیستر از همیشه از خونه بیرون زدم ... بیشتر از همیشه به افشید سر زدم ... بیشتر از همیشه دم آسانسور خودم رو معطل کردم ... طولانی تر از همیشه در آپارتمانم رو بستم ... تا شاید ، شاید لحظه ای کوتاه ، باهاش چشم تو چشم بشم ... نشد ... نبود ... نیومد ... تو راهرو تردد نکرد ... چشمم به در خونه خشک شد و کسی تقه ای آروم به اون نزد ... دلسنگ شده ... مغرور ... و من دلتنگ تر از همیشه ... دلتنگیه گنجیشکا ، آواز خیابونا ...
دل زدم ، تا به این راهروی شلوغ رسیدم ... بین آدمهایی که با مشکلات ریز و درشت ، برای فصل اومده بودند ... من چی ؟ من برای چی اومده بودم ؟ وصل یا فصل ؟ ... تاریخ دادگاه رو ، حتی به حاجی هم خبر نداده بودم ... میخواستم بی فوت وقت ... ببینمش ... بی اینکه کسی باشه که بین چشم من و اون ، فاصله بندازه ... ساعت از زمان تشکیل دادگاه ما گذشته بود ... زوجی رو ، بخاطر نیومدنش ، جلوتر از ما به داخل فرستادن ... دلم نمیخواست بار دومی پا به این راهروهای خفه و پر درد بذارم ... از همون روزهای آزار دهنده دادگاهیم با مقدمها ... دلم نمیخواست ... پا پا میکردم ... خسته شده بودم ... مردم بیکار و کنجکاو ، زبون میریختن ... پای حرف باز میکردن ... دلشون میخواست درد منو بشنون ... برام دلسوزی کنن ... شایدم بخندن ... بهم بخندن ... هم زبونی نمیخواستم ... دلم دنیای پر توهم همیشگی خودم رو میخواست ... دنیای که تنها ساکنش ، امیر سام بود ... غرق شدم ... تو خلا خودساخته همیشگیم غرق شدم ... حضورشو حس کردم ... تو دنیای پر توهمم ، حضورش رو حس کردم ... بوی گس عطر وجودش رو حس کردم ... بویی که دوست داشتم ... بوی سوئیشرت آبی نفتیشو ... بو حجم گرفت ... بزرگ شد ... بزرگتر شد ... دست و پا دار شد ... قدم زد ... نزدیک شد ... چشم داشت ... زل زد ... پلک زد ... زرد بود ... رنگ یه شاخه گل زرد داوودی ... شایدم رنگ یه گندم زار وسیع براق ... پر از گرده های زرد و کهربایی ... حجم زرد روبروم ... توهم زا بود ... زبون داشت ... حرف میزد ... گفت : « سلام ... تو هپروتی ... » ... تو هپروت بودم ... توهم زده بودم ... شوکه بودم ... دلتنگیه گنجیشکا ، آواز خیابونا ... دیدن چی گذشت امروز ، بین من و بارونا ... 
زبون الکنم ، باز نمیشد ... نمیچرخید ... توهم مجسم شده بود ... جون داشت ... دست تکون میداد ... لباس تنش بود ... شیک و مارکدار ... کت و شلوار تنش بود ... رسمی و خوش کُپ ... کروات هم بسته بود ... قرمز و نقره ای و سفید ... بلوزش برق داشت ... سفید و براق ... کت و شلوارش رنگ داشت ... مشکی مات ... موهاش چرب بود ... خوش فرم ... بوش دیوونه کننده ... شاید داشتم خواب میدیدم ... خواب دامادی توهم هام ... چشم زدم ... پلک پلک کردم ... توهم از جلو چشمم دور نشد ... جوندار تر شد ... دستم رو محکم گرفت ... از وسط راهروی شلوغ و پر تردد ، به کنار کشید ... چسبیدم تخت دیوار ... : « دیوونه ... گنگی ، کورم هستی ؟ حتما باید بایستی این وسط که هر کس و ناکسی یه تنه بهت بزنه و به یه طرف شوتت کنه ... نوبتمون شده یا نه ... » 
نه توهم نبود ... واقعا جون داشت ... خودش بود ... خود خودش ...دلتنگ یعنی من ، یعنی تو رو خواستن ... دلتنگ یعنی تو ، تنهای تنهایی ... صدای پر طعنش از زمین و زمان رهام کرد ... برگشتم تو همون راهروی تنگ و پرتردد : « هوی ... کجایی ... چی زدی ؟ خیلی مشنگت کرده ... » 
نباید می افتادم ... نباید سستی میکردم ... من قوی بودم ... من مدیر عامل یه شرکت عظیم تولیدی بودم ... من شراره افرا بودم ... من سه تا بچه زیر نظرم ، بزرگ میشدند ... من برای خودم کسی بودم ... کور نبودم ... کر نبودم ... شوت نبودم ... لب گزیدم ... طالب جنگ رفته بود ... طالب جنگ ، برگشته بود ... : « معلوم هست کجا تشریف داشتین ؟ ... میموندین یه دو ساعت دیگه تشریف میاوردین ... علف زیر پام سبز شد ... مگه مردم علاف جنابعالین ؟ ... هنوز خودخواهی ... » دلتنگ یعنی تو ، پیشم نمیمونی ... اما نمیدونی ، هر لحظه اینجایی ... 
پوزخندی رو لب نشوند ... زیر لب زمزمه کرد « خودخواه » خندید ... پر صدا خندید ... : « هنوز زبونت تغییر نکرده ... همون قد درازه ... در عوض خودت خیلی تغییر کردی ... آب زیر پوستت رفته ... لپت رنگی شده ... هیکلت رو فرم اومده ... خوشبحال شوهرت ... راستی ، چرا تا حالا تقاضای طلاق ندادی ؟ ... میخوای شوهر کنی که الان یاد طلاق افتادی ؟ » 
پوفی از سر حرص کشیدم ... نخیر هیچ تغییری نکرده بود ... بعد مسافت آدمش نکرده ... هنوز هم تلخه و پر طعنه ... : « من ، شاید ... تو چی ؟ تو چرا اقدام نکردی ؟ اونور کسی روی خوش نشونت نداد ؟ ... عزب رفتی عزب برگشتی ؟ ... » 
با پشت دست ، سر شونه ام رو تکوند ... لبخند کجی زد : « نه ، عزب نبودم ... عزب نموندم ... بیکار هم نبودم ... کسی رو داشتم ... تو چی ؟ بیکار بودی ؟ کسی دور و برت نبود ؟ » آلونک خوشبختی ، این کفتر بغ کرده ... دلتنگ تر از هر روز ، دنبال تو میگرده ... 
حرص خوردم ... از اینهمه تلخیش آخم دراومد ... میدونستم کسی رو نداره ... میدونستم تک و تنها ، این همه مدت رو سر کرده ... اگه داشت که دیگه ... : « به تو چی ؟ به تو ربطی داره ؟ » 
خندید ... عصبی خندید : « آره ربط داره ... یادت که نرفته ... هنوز زنمی ... یه عمر چشم به ناموس کسی ندوختم ، که کسی چشم به ناموسم ندوزه ... درمیارم چشمی که دنبال ناموسم باشه ... هر وقت با یه مهر طلاق ، از در این دادگاه زدی بیرون ... مختاری ... مختاری هر چند تا طالب بودی ... هر چند تا ... دور خودت جمع کنی ... تا اونموقع ... حق نداری زبونت رو هرز بچرخونی ... حالیته یا نه ... »
آره حالیم بود ... چه طلاقم میداد ... چه دست و پام رو تو حنا میذاشت ... فرقی نداشت ... من همیشه ناموس امیر سام میموندم ...انگار کسی امروز ، جز من تو خیابون نیست ... انگار که این بارون ، بغض منه بارونیست ... دلم فشرده شد ... قلبم تیر کشید ... بی رحم بود ... بی رحم ... قصی القلب ... نرسیده ، جای اینکه حجم دلتنگیمو کم کنه ، حجم بغض و آب رو تو گلوم زیاد میکرد ...

سربازی ، در بسته اتاق روبرو رو باز کرد ... به چپ و راست راهرو نگاهی انداخت ... پوشه ای سبز رنگ تو دست داشت ... صدا زد : « خانم افرا » 
بجای من امیر سام با صدایی بلند جواب داد : « افرا هستیم ، نوبت ماست ؟ » 
سرباز نگاه بیتفاوتی انداخت : « آره ... آماده باشین اینا که تو اتاقن در بیان ، برین تو ، شاکی و متشاکی هر دو هستن »
بلند گفتم : « بله هستیم »
زن و مرد میان سالی که نبودن امیر سام ، شانس یا بدشانسیشون شده بود و زودتر از موعد به داخل رفته بودن ، از اتاق خارج شدن ... دستش رو به طرفم دراز کرد ... پنج انگشت درست راستم رو ، تو حصار پنج انگشت دست چپش محکم گرفت ... قلبم بنای تپییدن از سر گرفت ... تخت سینه ام باز هم بالا و پایین شد ... نفس عمیقی کشیدم ... با هم ، دست تو دست هم ... پا به اون چاردیواری سرد و خشن گذاشتیم ... قاضی ای پیر و سن و سال دار ، پشت میزی بزرگ چوبی ، نشسته بود ... انبوهی از پرونده ها در پوشه های سبز و آبی ، جلوش رو هم سوار بودن ... خودش سر تو پرونده ای فرو کرده بود ... همونطور ، بدون اینکه انگشتم رو از حلقه انگشتاش باز کنه ، با سر به دو صندلی کنار هم اشاره کرد ... هر دو کنار هم نشستیم ... قاضی سر از پرونده جلو روش بلند کرد ... نگاهی عاقل اندر سفیه به جفتمون انداخت ... دوباره سر تو پرونده فرو کرد ... : « آقای امیر سام شایسته ؟ »
سرد و بی احساس ... صداش بی حس بود ... خشن : « بله »
نگاهی جستجوگر به امیر سام انداخت : « این خانم شراره افرا هستند ؟ » 
« بله »
اینبار با دقت تو سیمای افروخته من دقیق شد : « شما خانم شراره افرا ... تقاضای طلاق دادین ... ؟ »
محکم ... راسخ ... گفتم : « بله »
« چرا ؟ اینجا نوشته شده ، به دلیل متارکه شوهر ... عدم تمکین ... ترک انفاق ... ناسازگاری اخلاقی »
شرمنده شدم ... ولی حقم بود ... ترکم کرده بود ... تمکینی به من نداشت ... به من که محتاج سر انگشتهای نوزاشگرش بود ... فکم رو بهم فشردم : « بله ... دلیلش تقریبا همینه ... »
پوزخند زد ... قاضی دقیق شد ... اونم پوزخندی رو لب داشت : « تقریبا ؟ شما باید دقیقا دلیل تقاضای طلاقتون رو بگید ... شوهرتون با طلاق موافقه ؟ مشکل اخلاقی داره ... الان که اینجاست ... متارکه اونقدر با شواهد و قرائن موجود سازگاری نداره ... عدم تمکین هم که ... به ظاهر این آقا نمیخوره ... » پرسشگر به طرف امیر سام چرخید : « شما چی آقا ... دلایل این خانم رو برای طلاق صحیح میدونید ؟ قبول دارید ؟ »
خنده ای اعتماد برانگیز رو لب داشت ، به طرف من چرخید ... دستم رو با فشار خفیفی محکمتر گرفت ... رو کرد به قاضی : « من دلایل این خانوم رو ، برای طلاق ، کافی نمیدونم ... من ترکش نکردم ... مجبور بودم ... شرایط ایجاب میکرد ... شرایط تحصیلی و مهارتهای آموزشی ای باید بدست می آوردم ، منو از کشورم دور کرد ... موقت ... از نظر عدم تمکین ... وقتی جسما در این کشور ... در این مملکت حضور نداشتم ، تمکین داشتن ، مضحکه ... مگر اینکه خانم تله پاتیشون قوی باشه و مال من ضعیف ... و اما در مورد طلاق ... من با طلاق مخالفتی ندارم ... از ابتدا هم حق طلاق با خانم بود ... »
قاضی خنده رو لبهاش رو ، جمع کرد ... به طرف من برگشت : « دلایل شما برای طلاق از نظر همسرتون رد شده ست ... آیا دلیل دیگه ای هم برای طلاق دارید ؟ »
اخم کردم ... حتما باید دلیلی باشه تا من تقاضای طلاق کنم ؟ گیریم من واقعا میخواستم از امیر سام جدا شم ... به کسی چه ربطی داشت که چرا میخوام جدا شم با همون اخم گفتم : « ازدواج ما از ابتدا ، تحت شرایط خاصی بود ... ما اصلا برای زندگی کردن ، با هم ازدواج نکرده بودیم ... ازدواج ما فقط و فقط برای بچه بود ... این آقا ، دوست داشت پدر بشه ... همین »
قاضی نگاه متعجبی میون من و سام انداخت : « پدر بشه ؟ منظورتون رو دقیق بگید لطفا ... »
امیر سام لب چرخوند ... اول نگاهی موذیانه به من انداخت و بعد لب چرخوند ... : « بله جناب ... من از این خانم ، یه بچه میخواستم ... فقط همین ... شرط و شروط ازدواج ما همین بود ... مهریه خانم عند المطالبه پرداخت شده بود و این خانم باید به من یه بچه میداد ... نداد ... همین »
قاضی بیچاره ، سرگردون و حیرون ، اوراق موجود در پرونده رو مطالعه کرد ... آثار حیرت رو تو صورتش پر رنگ تر به نمایش گذاشت ... هر دو ابروی خودش رو بالا داد ... به طرف من برگشت : « خوب خانم ... چیزی داری بگید ؟ »
یه جمله ... فقط یه جمله رو زبونم چرخید : « دادم ... یه پسر کوچولو بهش دادم ... نخواستش ، شایدم خدا نخواست ... »
قاضی اخم کرد ... به طرف سام چرخید ... سام هنوز همون لبخند موذی رو به لب داشت ... : « درسته حاج آقا ... داد ... ولی نه اونی که تو شرط و شروط ما بود ... من یه بچه حی و حاضر میخواستم ... این خانم باید بعد از سن دو ماهگی بچه به بعد تقاضای طلاق میداد ... البته در صورت توافق خودش به طلاق ... این خانم به من یه بچه داد ... ولی نه در سن دو ماهگی ... یه بچه که دو ساعت هم زنده نموند ... این جزو شرایط ما نبود ... »
همین بود ... همین رو میخواستم ... به اجبار ... قیافه درهمی به خودم گرفتم ... اخمی رو پیشونی نشوندم ... : « من تلاش خودم رو کردم ... مقصر زنده نموندن اون بچه ، همین آقاست ... اون باید به شرایط ویژه من دقت میکرد ... کی برای بچه ش گارانتی صادر میکنه که من دومی اون باشم ... ؟ »
قاضی خندید ... پر صدا خندید : « والا هیشکی ... کسی هم تحت این شرایط ازدواج نمیکنه ... کسی هم همچین شرایطی برای ازدواجش تعیین نمیکنه ... بهرحال شما خانم ... دو راه دارید ... یا با این آقا وارد شور میشید و شرایط ایشون رو قبول میکنید ... یا ایشون از حق و حقوقشون میگذرن ... بعد از اون ، از نو تشکیل پرونده بدین ، به مسئله تون جدی تر نگاه میشه ... »
ای بابا ... حالا بیا و به این حالی کن من اصلا طلاق نمیخوام ... امیر سام جری شد ... بل گرفت : « حاج آقا ... من از حق و حقوقم نمیگذرم ... هر چی بجز اون یکی راه ... من اگه قرار بود از شرط و شروطم بگذرم که مکتوبش نمیکردم ... »
عصبی شدم ... درست پیش نمیرفت ... من زندگی میخواستم ... زندگی با امیر سام ... دو سه روز ، بی وقفه تموم این ماده تبصره های قوانین حقوقی خانواده رو خونده بودم که چی ؟ فکرم رو بکار انداختم ... جرقه ای تو مغزم روشن شد ... : « راه سوم چی حاج آقا ؟ اصلا من از خیر طلاق میگذرم ... شرایط آقا هم پابرجا میمونه ... البته مسکوت ... این شرایط ، فقط برای طلاقه ... »
قاضی اخم کرد : « شما حالتون خوبه خانوم ... شما تقاضای طلاق دادین ... این آقا که نداده ... شما تو درخواستتون دلایلی رو برای طلاق ذکر کردین که اگر همسرتون به اونها پایبند نباشه ، میتونین بدون درنظر گرفتن این شرایط هم رو طلاقتون مصر باشید ... این آقا باید تعهد بده که بدون اطلاع شما ، محل زندگیشون رو عوض نکن ... به خواسته ها نیازهای شما ، پاسخ صحیح عرفی و شرعی بدن ... هزینه زندگی شما که همون نفقه تون هست رو بنا به شرایط مالیشون ، تامین کنن ... در مقابل ، شما هم باید پایبند به همین اصول اخلاقی و زناشویی باشید ... باید کلیه حق و حقوق یک شوهر رو محترم بشمارین ... باید به ایشون تمکین داشته باشید ... برید و شرایططتون رو با هم بسنجید ... به توافق برسید ... در صورت توافق ، اگه قرار به استمرار ازدواج داشتید ... به سلامت ... اگه پافشاری و ابرام بر طلاق ... دوباره پرونده تشکیل بدین ... میتونین از جلسه های مشاوره هم استفاده کنید ... خیلی از سوء تفاهمات و مشکلات کوچیک و ناسازگاریها ، در همین جلسات هفتگی رفع میشن و زوج رو به کانون خانواده برمیگردونن ... بسلامت ... » ... دلتنگ یعنی تو ، یعنی کنارم باش ... هم بیقرارم کن ، هم بیقرارم باش ...

سر به زیر و متفکر ... در ظاهر دلخور ... در باطن شاد و سرحال ... همونطور دست تو دست هم از اون اتاق خفه و از کل ساختمون داداگستری بیرون رفتیم ... کنار ورودی ساختمون روبروی هم ایستادیم ... چشم تو چشم ... دستم رو از حصار دستش باز کردم ... تو کیف فرو بردم ... کلید ماشین شاسی بلندش رو درآورم ... گرفتم جلو صورتش : « کلید ماشینت ... من با تاکسی برمیگردم ... » ...دوستی ساده ما ، غیر معمولی شد ... نمیدونم اونروز ، تو جودم چی شد ... 
دستش رو جلو آورد ... بجای گرفتن کلید ماشین ، با دو انگشت ، نوک بینیم رو بهم فشار داد : « ماشین باشه جای نفقه عقب افتاده ات ... فقط لطف کن ، منم برسون ... » نمیدونم چی شد ، که وجودم لرزید ... دلم من این حسو ، زودتر از تو فهمید ... 
حرفش پر خنده بود و شوخ ... ولی قلب منو فشرد ... این چه فاصله ای بود که بین ما قرار داشت ... چرا هر دو با هم تیشه به دست گرفته بودیم و به قلب و احساس هم میزدیم ... من چه احتیاجی به نفقه اون داشتم ؟ من محتاج ناز و نوازش اون بودم ... من عشق میخواستم ... نردیکش بودن رو تجربه کردن ، میخواستم ... باهاش زندگی کردن رو میخواستم ... تو که پیشم باشی ، دیگه چی کم دارم ... چه دلیلی داره ، از تو دست بردارم ...
پول کجای زندگی ما قرار داشت ... شاید تو زندگی اون نقشی داشت ... ولی برای من ... هرگز ... من حاضر بودم یه عمری سر گشنه زمین بذارم ، ولی صبح با نوازش اون از خواب پا شم ... من فقط یه تکیه گاه سفت و امن ، یه سرشونه معتمد ، برای هق هق تنهاییام میخواستم ... کسی که مثل خودم به زندگی نگاه کنه ... ساده ... معمولی ... عادی ... مثل همه آدمهای دور و برم ... مثل نسترن ... مثل نسرین ... مثل آنی ... مثل همه آدمهای عادی که خودشون رو درگیر رنگهای دروغی و پر تظاهر زندگی نکردن ... خواستن عشق رو تجربه کنن و عاشقانه زندگی کنن ... بین ما کی بیشتر ، عاشقه من یا تو ... هر چی شد از حالا ، همه چیزش با تو ...
این من نبودم که اونو تغییر دادم ... این من نبودم که از اون امیر سام ، با اون قیافه و دک و پز ، این امیر سام رو ساختم ... این خودش بود و تمایلات درونیش برای ساده زندگی کردن ... برای عشق رو تجربه کردن ... برای عادی بودن ... معمولی بودن ...دیگه دست من نیست ، بستگی داره به تو ... بستگی داره که تو ، تا کجا دوستم داری 
کارم تموم شده بود ... دیگه لازم نبود اقدامی بکنم ... اسم حق و حقوق اومده بود ... امیر سام بلد بود حقش رو بگیره ... حالا که پای حقوق خاص زناشوییش بود ، اونم بلد بود بگیره ... لازم نبود خودم رو به عز و جز بندازم ... لازم نبود برای ادامه این رابطه التماسش کنم ... بستگی داره که تو ، تا چه روزی بتونی ... عاشق من بمونی ، منو تنها نذاری ... 
چه بسا اگه کوچکترین نرمش یا التماسی به لحنم میدادم ، برای همیشه ، خودم رو از عشقش محروم میکردم ... خوب شناخته بودمش ... امیر سام از التماس متنفره ... اینو باید از همون زمانی که التماسش میکردم مراعات حال و روز منو بکنه و نمیکرد و جری تر میشد ... میفهمیدم ... همونطور که من از یه آدم ضعیف بدم میومد ... از آدمی که ضعفش ، منو به یاد رضا می انداخت ...دست من نبود اگه ، اینجوری پیش اومد ... میدونستم خوبی ، ولی نه تا این حد ...
به پرونده زندگیمون که نگاه میکردم ، بازم به این نتیجه میرسیدم ... منم هر وقت مطمئن میشدم که امیر سام دوستم داره ، بل میگرفتم ... مغرور میشدم ... سقفی از اعتماد به نفس میشدم ... ما دو آدم قوی میخواستیم ... شایدم قوی بودیم و برای همین همو میخواستیم ... انگاری صد ساله ، که تو رو میشناسم ... واسه اینه اینقدر ، روی تو حساسم ...
عشقی که تو زرده های متراکم تو چشماش چمبره زده بود ... میدیدم ... حسی که من به اون داشتم رو میدید ... نیازی به زبون زدن نبود ... عشق حس کردنیست ... عشق لمس کردنیست ... عشق گفتنی نیست ... عشق گذشت من از تمام تقصیرهای اونه ... عشق فداکاری متقابل اونه ... حتی تو دادگاه ... حتی زمانیکه بازم اونو متهم کردم به کشتن بچه ام ... عشق همون حسیه که بازم جلو زبون امیر سام رو گرفت و نذاشت بگه ... بچه اش بر اثر اشتباه و سهل انگاری پرسنل بیمارستان مرد ... نه تولد زود هنگام ... نه شرایط ویژه ... من احساساتی ، به تو عادت کردم ... هر جا باشم آخر ، به تو برمیگردم ... 
شونه به شونه اش ، به کوچه بغل دادگاه پیچیدم ... بازم مثل اون بار جلو در کنار صندلی راننده نشستم ... کلید رو به دستش ندادم ... ولی اونو تو سوراخ جا سویچی ، چپوندم ... در رو باز کرد ... کنارم نشست ... پخش ماشین رو روشن کرد ... آهنگی فضای میون ما رو پر کرد ... باهاش زمزمه کرد ... تا خونه باهاش زمزمه کرد ... امروز رو مرخصی بودم ... به خودم مرخصی داده بودم ... وقتی هم برای برگشتن به شهرک نمونده بود ... ظهر بود ... کنار رستورانی نگه داشت ... معروف بود ... همونی بود که با حاجی و حاج خانوم روز عقد ، رفتیم و شام خوردیم ... قرمه سبزی دوست داشت ... ولی هر دو با هم سفارش چلو کباب دادیم ... اولین بار بود با هم ، به رستوران میومدیم ... با هم و تنها ... کنارم خجالت نمیکشید ... شکم قلنبه ای نداشتم ... مثل اونروز ، خجالت نمیکشید ... بستگی داره که تو ، تا چه روزی بتونی ... عاشقم بمونی ، منو تنها نذازی ...
دستش رو به حالت نیمه خم گرفت ... بازوم رو دور دستش حلقه کردم ... انگار که نه انگار ، ما دو تا همین الان از دادگاه خانواده برگشتیم و جوهر دستور قاضی ، زیر پرونده ، هنوز خشک نشده ... خیلی عادی ... مثل هیچ وقت دیگه ، روبروی هم نشستیم و مشغول خوردن سفارسشهامون شدیم ... بین خوردن از هر دری حرف زدیم ... از وضعیت کارخونه ... از پروژه ها و از دوره هایی که با موفقیت گذرونده بود ... بعد از اون هم باز در رکاب هم ، راهی خونه شدیم ... خوشحال بودم ... حداقل از اینکه اونهمه از من دور نبود ، خوشحال بودم ... تو پارکینگ ، اینقدری معطل کردم تا اون برسه و با هم سوار یه آسانسور بشیم ... تو برق جدار داخلی آسانسور ، لبخند به لب داشت ... نادر و غیر معمول ... منم لبخندی ناخواسته رو لب داشتم ... به من نگاه میکرد ... به اون نگاه میکردم ... مثل اینکه مجبور بودیم با هم اجباری زندگی کنیم ... با هم اجباری باشیم ... دوستی ساده ما ، غیر معمولی شد ... نمیدونم اون روز ، تو وجودم چی شد ... 
دم در آپارتمان ، با یه خداحافظی سر سری از هم جدا شدیم ... دلم از همون لحظه ، تنگ حضورش شد ... نفسی کشیدم . بوی حضورش رو برای ریه هام ، همیشگی کردم ... 
نمیدونم چی شد که وجودم لرزید ... دل من این حسو ، زودتر از تو فهمید... 
***

لباس راحتی خونه رو پوشیدم و قهوه ساختم ... دو فنجون ... عمر زندگی کوتاس ، مث شعله کبریت ... عمر هر چی جز عشق ، مث عمر کوتاهه ... میدونستم که میاد ... دو فنجون قهوه ترک ... گس و دو مزه ... تلخ و شیرین ...همسفر شدن مث ، دربدر شدن خوبه ... پس قدم بزن با من ، بین راه و بیراهه ... رو کاناپه لم دادم و کوسنی رو به بغل گرفتم و به در خونه زل زدم ... ذن گرفتم ... دیگه باید پیداش میشد ... من که قلب کوچیکم ، بی تو کاسه خونه ... من که کاسه چشمم ، جز تو از کسی پر نیست ... در با تقه ای تند و پر صدا ، به صدا در اومد ... خودش بود ... حتما طلبکار هم بود ... این طبیعت میون ماست ... همیشه از هم طلبکار و همیشه مقصر آوارگی و بدبختی هم ... دوست داشتن یا عشق ، دوست دارمت با عشق ... عشق من به دوست داشتن ، قابل تصور نیست ... قلبم باز آهنگین شد ... پر تحرک با ریتمی شاد میکوبید ... نبض گرفتم ... دل زدم ... بدون اینکه تو چشمی نگاه کنم در رو باز کردم : « فرمایش ؟ » ... عشق چن قدم راهه ، از اتاق تا ایوون ... 
لبخند میزد ... پرخنده ... نه با لب که با همه جزء به جزء صورتش : « فکر نمیکنی بعد از یه سال که در این خونه رو به صدا درآوردم ، مستحق یه تعارف خشک و خالی باشم ... ؟ نمیگی بیام تو ؟ » ... عشق دستته وقتی ، میز شامو میچینه ... 
این آرزوی قلبی من بود ... رویای همه شبها و روزهای پر درد دوری ... از جلو در کنار کشیدم : « مگه من گفتم نباشی ؟ خودت خواستی ... میخواستی بمونی ، روزی شیش بار در بزنی ... تو که تعارفی نیستی ... هستی ؟ » مث خواب بعد از ظهر ، تلخه اما میچسبه ... 
خودش رو داخل خونه کشید ... روی مبل لم داد ... با حالتی خاص فنجون قهوه ام رو از رو میز بلند کرد : « نه نیستم ... اَه این که سرده ... پاشو یه گرم برای خودت بیار ... » مث چای بعد از خواب ، تلخه اما شیرینه ... 
قهوه رو خورد و فنجون رو رو میز گذاشت ... دو دستش رو از دو طرف باز کرد و رو پشتی کاناپه تیکه داد ... در واقع لم داد ... پا رو پا انداخت و سر چرخوند ... گوشه گوشه خونه رو از نظر گذروند ... هیچ تغیری تو ظاهر خونه نبود ... تنها نغییرش ، دوری یه ساله از بوی نفسهای اون بود که الان با حضورش ، پر شده بود ... نفس عمیقی کشید ... فنجون خالی رو برداشتم ... یه فنجون قهوه گس ، برای خودم ریختم ... خواستم روبروش بشینم ... اُرد داد : « اونجا نه ... بیا اینجا ... باید با هم حرف بزنیم ... » از پرنده تا لونه ، از کویر تا بارون ... از اتاق تا ایوون ، عشق بهترین راهه ... 
دلم میخواست ... کنج دلش لم دادن رو یه عمر بود که دلم میخواست ... کنارش لم دادم ... فنجون قهوه رو به لب بردم ... دستش رو از پشتی مبل برداشت و دور شونه ام حلقه کرد ... با فشاری منو به خودش نزدیک کرد ... : « من جفت دوره هام ، تموم شده ... شهاب هم درسش تموم شده ... دلش میخواد برگرده اینجا ... شرطش با مامانت برای رفتن به خارج همین بوده ... که برگرده ... داره ازدواج میکنه ... خودش دیده پسندیده ... عروسش باب طبع بابات نیست ... حالا حالا ها درگیره ... احتیاج به حمایت داره ... باید پشتش باشی ... همسر آینده اش ، دختر دایی منه ... از اون تیپ آدمایی که پذیرشش برای خانواده تو ، مشکله ... نه تقریبا محاله ... قرار بود هر دو با هم بیایم که ... بگذریم ... من باید برگردم ... یکی از امتحانام مونده ... برای دریافت مدرکم مشکلی ندارم ... هستن که برام بگیرنش و بفرستن ، ولی امتحانم ، اونو دیگه خودم باید باشم ... تا دو هفته آینده فرصت داری ... دو راه پیش پا داری ... یا به همین حالت میمونی و با من ادامه میدی ... منم برمیگردم همونجا ، برای همیشه ... یا فکرت رو بکار میندازی و از عقل آکبندت استفاده میکنی و شرط و شروط ازدواجمون رو به جا میاری و بعدش آزادی ... » من که قلب کوچیکم ، بی تو کاسه خونه ... من که کاسه چشمم ، جز تو از کسی پر نیست ... 
بی تامل ، محکم ... گفتم : « همین طوری ادامه میدم ... » ...دوست داشتن یا عشق ، دوست دارمت با عشق ... عشق من به دوست داشتن ، قابل تصور نیست ... 
پرید تو حرفم ... : « میل خودته ... اونوقت اگه پات تاول زد و هی رفتی و اومدی و تو راهروهای دادگاه تنه خوردی و به این طرف و اونطرف شوت شدی ... مثل همیشه ، منو مقصر ندون ... من از حق و حقوقم نمیگذرم ... شنیدی که قاضی چی گفت ... باید تمکین کنی ... منم باید تمکین کنم و نفقه تو رو بدم ... اگه خواستی ... آپارتمان منو بلدی ... من هستم ... ولی فقط تا فردا ... وقتم کمه و کارم زیاد ... دو هفته وقت دارم تو راهرو های دادگاه بچرخم ... بیشتر از اون رو شرمنده ... » ... از پرنده تا لونه ، از کویر تا بارون ... از اتاق تا ایوون ... 
« لازم نیست ... هستم ... اگه تنها راهم همینه ، هستم » ...عشق بهترین راهه ... 
خندید ... بیشتر به خودش فشردم ... بیشتر تو بغلش حل شدم ... سرم رو سینه اش افتاد ... خوش صدا بود ... : « تنها راهت همینه ... باید باشی ... قدم به قدم ، پا به پا ... پشیمون که نمیشی ... »
با تموم وجود نالیدم ... : « نه » آسمون تویی وقتی ، ماه داره میخنده ... عشق من ببین امشب ، اسمون چقد ماهه ...
با تموم وجود خندید : « نه که نه ... منم نه ... با هم میریم ... امتحانم رو میدم ... بعدشم برمیگردیم ... همه با هم برمیگردیم که به شرط و شروطم برسیم ... دست و پا تو حنا گذاشتن که الکی نیست ... قانون داره ... مقدمات داره ... لباس میخواد ... آرایشگر مخصوص میخواد ... من دست و پای زن بدترکیب و زشت رو دوست ندارم تو حنا بذارم ... برو یه جفت قهوه بیار ... تلخ ... اسپرسو ... دوست دارم آخرین قهوه اسپرسو زندگیم رو همین الان بخورم ... بخوریم ... با هم » ... دوست داشتن یا عشق ... دوست دارمت با عشق ... عشق من به دوست داشتن ، قابل تصور نیست ...





*پایان*