)
رفتم با دیدن شماره خوشحال شدم . جواب دادم :
سلام دوست مهربون . چطوری دلت اومد باهام نیای ؟ اینقدر شوق و ذوق داشتم بیای باهام .. آخرشم مجبور شدم با عاطفه برم خرید
سوره : معذرت میخوام . اعصابم بهم ریخته بود . من نباید اون حرفو میزدم .
-: بیخیال دوست گل .
سوره : حالا چیکارا کردی ؟
-: هیچی بابا . کل بازارو گشتیم . آخرم لباسمو انتخاب نکردیم . گفتم با محمد برم بهتره . فقط کارت سفارش دادیم . گفت توش مینویسه . رها و محمد ... ولی گفتم بنویسه محمد و رها بهتره . به نظر تو چی ؟
چیزی نمی گفت . چند بار صداش زدم . فقط تونست بگه : خداحافظ .
آخرشم نفهمیدم این دختر چش شده .
گوشیو پرت دادم رو تخت و خودمم دراز کشیدم جفتش . . .
***
تا روز عروسیمون فقط 3 روز مونده . همونطور که شالمو اتو میکردم . منتظر زنگ لاله بودم . گیر داده بود بیام بیرون و آخرین تفیح مجردیو با هم بگذرونیم . من و لاله و نرگس با هم . مانتومو پوشیدم و شال خردلیمم انداختم رو سرم . یه رژ کمرنگ هم زدم . و یهساییه ی همرنگ شالمم زدم و رفتم پایین . 5 دقیقه منتظر موندم تا ماشین لاله رو دیدم . براش دست تکون دادم . برام بوق زد و ایستاد جلوم . سوار شدم و طبق معمول صورتمو بوسیدن و صورت عروس خانمو بوسیدن .
پرسیدم : حالا کجا میخوایم بریم ؟
لاله : یه کافیشاپ توپ میشناسم . بعضی وقتا با سوره می رفتیم اونجا . خیلی خوشگله .
نرگس : نه بابا من یه رستوران بهترمیشناسم . بریم اونجا .
لاله : مریم کافیشاپ . من حوصله رستوران ندارم . باور کن اگه ببینینش عاشقش میشین .
دیگه چیزی نگفتیم ...
تو تمام مدت این نرگس حرف میزد و شیرین زبونی در میاورد و ما هم میخندیدیم . به لاله نگاه کردم و گفتم :
لولو ؟
نگام کرد و گفت : هوم ؟
-: زنگ بزنم سوره هم بیاد؟
سریع گفت : نه نه . زنگ نزنیا . حوصلشو ندارم . اصلا .
نرگس : راست میگه خوش میگذره .
لاله : الان خانم شیفته کلی ناز و ادا میاد برامون . میمیریم تا راضیش کنیم . بعدم میگه بیاید در خونه دنبالم . ما باید بریم اون سر شهر دنبال ملکه . بعد یه ساعت بمونیم پشت در تا خانم تشریف فرما بشه . تا در کافیشاپم غر بزنه ...
-: وااااااااااااااای .. دهنت کف نکرد ؟
و مشغول گرفتن شماره اش شدم . اصلا به حرفا و غرغراش توجه نکردم . اه ؟ جواب داد . با دستم دهن لاله رو گرفتم و گفتم :
الو ؟ الو ؟ سورا ؟کوشی؟ کجایی بانو ؟ نیستت ؟ حاضر باش من و لاله و نرگس سه سوت بزنی در خونتونیم . اوکی ؟ میای ؟
سوره : نه نمیام خداحافظ .
چند لحظه به گوشی خیره شدم .
نرگس : چی شد میاد ؟
-: گفت نمیام
لاله نفسشو محکم داد بیرون و گفت : خب خدا رحم کرد
-: دیونه ای .
نرگس از پشت داد د : اه ه ه ه ه ه ه ... پس کی میرسیم ؟ اگه میخواستیم پیاده برم تا دربند الان ربع ساعت بود رسیده بودیم . بابا حالت تهوع گرفتمون .
لاله : اینقدر غر نن رسیدیم . شیشه هارو دادیم بالا و پیاده شدیم . نگاه به خیابون انداختم و گفتم : آخه نفهم . اینجا کافیشاپ میبینی ؟
لاله : ای بابا . داخل این خیابون که نیست . خیابون جفتیه .
من و نرگس پامونو کوبوندیم رو زمین و رفتیم دنبالش . با دستش به مغاه ای اشاره کرد و گفت : اینه ببینید . خیلی خوشگله توش . بیان .
درو باز کردیم و رفتیم تو . داشتم با نگام دنبال میز میگشتم که نگام سر میزی که کنج قرار داشت ثابت موند . نفسم تو سینه ام حبس شد . اختیارم دست خودم نبود . نمیتونستم صدای لاله رو بشنوم . چشمام فقط اونا رو میدید . دستمو گذاشتم رو دهنم . سوره با دیدن من از جاش بلند شد . خواستبیاد سمتم که با صدای بلندی گفتم :
نیا جلو .
نگام افتاد به اون پسر .محمد من بود. عشق من بود . که حالا روبروی سوره بهترین دوستم نشسته بود . با چشمای اشکیم زل زدم تو چشمای سوره و گفتم : خیلی نامردی . چطور تونستی ؟ چطور ؟ چطور تونستی با من اینکارو بکنی ؟ ها ؟
داد زدم : بگو دیگه .
تا خواست چیزی بگه گفتم : حرف نزن . نمیخوام صداتو بشنوم
نگاه به محمد کردم و رفتم سمتش . با مشتای کوچیکم به سنه اش میزدم و با صدایی از قبل بلند تر گفتم : تو دیگه چرا ؟ واسه چی ؟ تو که عشق من بودی . تو دیگه چرا ؟ چــــــــرا ؟
محمد بازمو گرفت : رها باور کن من ...
بازمو از دستش کشیدم بیرون و زل زدم تو چشماش : از تو یکی انتظار نداشتم .
اشکام ریختن از چشما بیون و دویدم سمت در خروجی . صدای هیچ سو نمیشنیدم .نه صدای محمد نه سوره نه لاله و نه نرگس . اشک میریختم و میدویدم . نمیدونستم باید چیکار کنم . زانوم درد میکرد ولی برام اصلا مهم نبود . اصلا . با شنیدن بوقی کش دار . رومو چرخوندم سمت خیابون . فقط صدای محمدو شنیدم : رهـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــا
احساس کردم خوردم به چیزی و محکم افتادم رو زمین و دیگه چیزی نفهمیدم .
***
محمد نگاه عصبی اش را در نگاه منتظر سوره دوخت و گفت :
تو روانی هستی .
سوره دستش رو گذاشت زیر چونش و گفت : بالاخره چی ؟
محمد نفسش را پر صدا بیرون داد و گفت : در مورد من و رها چی فکر کردی ؟
سوره : هیچی .
محمد نگاه عصبانی اش را روی فنجان رو برویش چرخاند و پوزخند زد و گفت : هیچی .
دوباره به سوره نگاه کرد و گفت : هیچی ؟ بابا دستمریزاد . تو دیگه کی هستی ؟ تو شیطونم درس میدی .
سوره : جواب من چی شد ؟
محمد سریع به سوره نگاه کرد وگفت : همون موقع که گفتی درمورد رها میخوام باهات حرف بزنم باید میفهمیدم چی تو اون کله پوکته . اگه فکر کردی میتونی من رو از رها جدا کنی کور خوندی .اینکه م رها رو ول کنم و بیام سراغ تو . کور خوندی خانم .
و با صدای بلند داد زد : فهمیدی ؟
به گارسونی که به محمد اشاره میداد که ساکت باشد توجهی نکرد و دوباره داد زد : گفتم فهمیدی ؟
صدای باز شدن در به گوشش خورد صدای خنده ی سه دختر بود که به گوشش میخورد . به سوره نگاهی انداخت . داشت به پشت سش نگاه میکرد . صدای دختر را شنید . این صدا .. این صدای رهایش بود : نیا جلو .
سریع از جایش بلند شد و به رها نگاه کرد . فقط با و بسته شدن دهانش را میدید . چکار میتوانست بکند ؟ مشتهای کوچکی که به سینه اش میخورد او را از عالم هپروت ببیرون آورد . رها چه میگفت ؟
بازوانش را در دست گرفت تا خواست چیزی بگوید رها بازوانش را از دستهای او خارج کرد و به سمت خروجی دوید . دیدن اشکهای او قلبش را فشرده بود . چندین خیابان را به دنبالش دوید و صدایش میکرد . نگاهش به پژوی نقره ای رنگی افتاد که به سرعت به رها نزدیک میشد و بوق بلندی میزد . فقط توانست بلند صدایش کند :
رهـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــا .
پاهایش شل شد و بر روی زمین افتاد . با وحشت به صحنه ی مقابلش خیره شد . باید میرفت و رهایش را نجات میداد . شوری اشک را در دهانش احساس کرد . همین یک شوک کوچک بود تا بتواند روی پاهایش بایستد . محمد . این محمد مغرور . این محمد مغرور داشت برای یک دختر اشک میریخت . او یک دختر معمولی نبود . آن دختر قلب مغرورش را از آن خودش کرده بود . او رها بود . پاهای ناتوانش را روی زمین کشید و به طرف آن ماشین رفت . مردم را با دستانش کنار زد . با دیدن رها قلبش ایستاد . رها .. دختری که عاشقش بود . دختری که حاظر بود تمام دار و ندارش را برای او بدهد . حال روبرویش روی زمین افتاده بود . کنارش روی زمین نشست . به صورتش نگاه کرد.دیدن رها در این وضعیت برایش سخت بود .
سخت ...
خیلی سخت...
صدای شکسته شدن قلبش به وضوح شنیده میشد
صورت رهایش در خون غرق بود . چشماهی عسلیش بسته بود.محمد چقدر آن نگاه رادوست داشت . آرام دست پیشبرد و او را در آغوشش گرفت.برایش نگاهای مردم مهم نبود . هیچ چیزغیر از رها برایش مهم نبود.. رها را بر روی زمین گذاشت و به طرف آن مرد رفت . مقابلش ایستاد . قدش از آن پسر جوان خیلی بلند تر بود . هیچوقت اهل دعوا نبود .
هیچوقت ...
با خشم در چشمان آن پسر نگاه کرد . این نگاه محمد از صد هزار دعوا و بزن بزن بدتر بود .
فقط یک جمله گفت :
فقط دعا کن مشکلی براش پیش نیاد .
و با دستانش او را به آرامی هل داد . صدای آژیر آمبولانس در فضا پیچید .
***
روی صندلی سبز رنگی نشسته بود. انگشتان کشیه اشرا در موهایش فروکرده بود . نگاهی به ساعت روبرویش کرد . دقیقا 1ساعت گذشته بود. با شنیدن سر و صدایی از جایش بلند شد . با دیدن مادر رها و مادر خودش برای صدمین بار قلبش شکست .
به طرفشان رفت. صدای مادر رها چنان پتکی برسرش فرود می آمدند : محمد ؟ محمد ؟ دخترم ؟ چش شد ؟ کدوم نامردی زد بهش کجاست ؟
و با صدای بلندی گفت : رها ؟ رها کجاست ؟
او را روی صندلی نشاندند . از ورم زیر چشمهایش معلوم بود حسابی گریه کرده. به دیوار تکیه زد و سرش رابالا گرفت.
چه کسی باعث این اتفاق شد ؟
رها ؟ اگر رها نمی رفت کافیشاپ سوره را با او نمی دید.
سوره ؟ اوبود که به دوست قدیمیش پشت کرد و به او خیانت کرد
راننده ؟ اگر حواسش به رانندگی اش بود باعث تصادف رها نمی شد .
نه... مقصر اصلی فقط یک نفر است ...
فقط یک نفر ...
فقط فقط خود احمقش است ...
همه چیز تقصیر اوست ...
همه چیز ...
اگر اتفاقی برای رهایش می افتاد هرگز خودش را نمی بخشید...
هرگز ...
آرام وارد نماز خانه ی بیمارستان شد . تا به حال اینقدر خوشحال نبود . او باید نماز شکر به جا می آورد . نماز شکر . حرفی که از دهان دکتر خارج شده بود باعث شد تا دل زخم خورده اش بهبود یابد . تا عمر دارد این جمله از یادش نمی رود : خطر رفع شد .
رها پیش او ماند .
رها رهایش نکرد .
همانطور که قول داده بود رهایش نکرد . او باید روزی صد بار خدا را شکر میکرد . شکر به خاطر اینکه رها را از محمد جدا نکرد . شکر برای اینکه محمد باز هم میتواند چشمهای عسلی رها را ببیند . مهری را از درون قفسه برداشت و مشغول نماز خواندن شد . فقط میتوانست سه کلمه را بر زبان بیاورد .. ر ه ا ... اسم مورد علاقه اش . نمیدانست اگر راها نتهایش میگذاشت چه بر سرش می آمد ... بعد از پایان نما دستانش را به سمت آسمان بلند کرد و از ته دلش گفت : خدایا شکرت ...
حال داشت معنی دقیق این جمله را میفهمید ..
بلند شد و مهر را سر جایش گذاشت و به طرف اتاق که رها در آن بود حرکت کرد ...
***
آروم چشمامو باز کردم . نور لامپی که بالای سرم بود چشممو اذیت میکرد . نگام افتاد به پام .. اینم شکست ؟ اووووف . حالا انگار من با چی تصادف کردم . آروم سرمو چرخوندم سمت در . با دیدن مامان انگار دنیا رو بهم داده بودن . تا سرمو چرخوندم سمتش سرش از روی تخت بلند شد و منو نگاه کرد . بلند شد و اومد سمتم و بغلم کرد و زد زیر گریه : الهی خیر نبینه اونی که رهای منو به این روز دراورد . ببین خیر ندیده باهات چیکار کرد ؟
آروم گفتم : گریه نکن مادری . من خوبم .
ازم جدا شد اشکاشو پاک کرد و گفت : مادر پیش مرگت بشه الهی . استراحت کن خانمم . ایشالله که زودتر خوب میشی .
اومد پایین و صورتمو بوسید . واقعا من اگه این مادرو نداشتم چیکار میکردم ؟
فقط یه سوال داشتم .. محمد کجاست ؟ البته انتظار نداشتم الان بیاد پیشم . من ازش گله دارم. اون به عبارتی داشت به من ... نه حتی نمیتونم اسمشو بگم.. من دلم اش پره . از محمد .. از سوره ی نامرد .. سوره ؟ دوست قدیمیم ؟ من بهش اعتماد کرده بودم . چطور تونست به من پشت کنه .. چطور ؟
( -: سلام دختر خانم .. اسمت چیه ؟
-: رها اسم تو ؟
-: من اسمم سوره اس . میای با هم دوست شیم ؟
-: آره . خیلی دوست دارم . )
قطره اشکی از گوشه چشمم افتاد رو بالشتم .
( -: اه ؟ بازم افتادیم تو یه مدرسه ؟
-: آره خیلی خوبه رها . تو یه کلاسیم . خودم اسمتو پیدا کردم . مطمئنا دوم و سوم راهنمایی هم با هم میوفتم تو یه کلاس .
-: اینطوری که خیلی خوبه
-: دعا کن زود تر مدارس باز شن .
-: اوهوم . )
رو به پنجره اتاقم کردم و رفتم تو فکر ....
( -: سوره باورت میشه ؟ دوتامون یه رشته دراومدیم ؟ همون آرزویی که حتی تو خوابمونم نمیدیدیم ؟
-: باورش سخته . خیلی سخت . )
کی فکر میکرد دوستی پاک ما آخر و عاقبتش اینطوری بشه ؟
صدای باز و بسته شدن در اومد . حتما مامانه باز اومده حال منو بپرسه . حالا میاد میگه . ببین پاتو زد شکست ؟ ببین با رهام یکار کرد ؟ ببین سرت چند تا بخیه خورده ؟ دیدی زد ناقصت کرد ؟
صدای پاش نزدیک و نزدیک تر میشد . محال بود مامان باشه نه مامان نیست . مامان نیست ..
مطمئنا مامان نیست .
نکنه ؟
صداشو که شنیدم تنم لرزید اما دلیلشو نفهمیدم ..
محمد : رها ؟
جوابشو ندادم .
محمد : رها از من ناراحتی ؟
با این حرفش برگشتم سمتش . وای نه . دوباره برق چشماش داره منو .... نه .. نه ... رها قوی باش گول این نگاه ها رو نخور . از خودت دفاع کن . ازش دلیل بخواه . بابت اون کارش دلیل بخواه ازش .
گفتم : نه عزیزم . اصلا ناراحت ناراحت نیستم . اصلا واسه چیی باید ناراحت باشم ؟ فدا سرت . من بخشیدمت به خاطر اینکه با بهترین دوستم داشتی ... میبخشمت عزیزم . فدای یه تار موت .
اشکام ریختن بیرون . باید این حرفو بهش میزدم : فدای یه تار موت که داشتی ... داشتی به من خیانت میکردی .
اشکام با سرعت بیشتری ریختن بیرون . پتو رو کشیدم رو سرم و صدای هق هقمو بیشتر کردم . احساس میکردم با حرفام راحت شدم . راحت . ولی نه . رها تو باید دلیل کارشو بپرسی . چرا ؟
محمد : دوست نداری از همه چیز با خبر بشی ؟
پتورو با یه حرکت از رو سرم برداشتم و گفتم : دیره ... واسه توضیح دیر شده.
محمد: نه دیر نشده . هنوز دیر نشده . گوش کن رها . باید همه چیزو راجع به بهترین دوستت بدونی . بذار از اول بگم . من از همون بچگی دوستت داشتم . دوست که نه عاشقت بودم . از همون اولم تورو ماله خودم میدونستم . یه حسی بود که مگفت این عشق زودگذره . از الان فراموشش کنی بهتره . اما یه حس دیگه میگفت بهتر از این حس گیرت نمیاد سفت و محکم بچسبش . وقتی چند سال گذشت فهمیدم این عشق از هر عشقی واقعی تره . با درس و دانشگاه سعی داشتم فراموشت کنم یا کمتر فکرمو بهت مشغول کنم . اما نشد که نشد . خودمم نمیخواستم که بشه . هیچوقت نمیخواستم . از رفتارا تو هم میشد یه چیزایی رو فهمید . از طرز حرف زدنت . اونجوری که با من حرف میزدی با محسن حرف نمیزدی . اونجوری که به من نگاه میکردی به محسن نگاه نمیکردی . وقتی مومدم خونتون همیشه روبروی من مینشستی . هیچوقت روبروی محسن نبودی .
دیگه یه جورایی از احساسات به خودم مطمئن شده بودم . این منو خیلی خوشحال کرد . شب و روزم شده بود تو. فکر به تو .. تا این که تصمیممو گرفتم . گفتم که میام خواستگاریت . اما میخواستم وقتی پا پیش بذارم که تو نباشی و وقتی میدیدمت همه چی یادم میرفت . وقتی که با دوستات رفته بودی شمال اومدم پیش عمو و باهاش حرف زدم . اونم راضی بود. ولی بهشون گفته بودم بهت بگن محسن داره میاد خواستگاریت . میخواستم ببینم چیکار مکنی . دقیقا هم فهمیدم . تو فکر میکردی من محسنم . اصلا به من نگاه نکردی . وقتی رفتیم تو اتاق و تو فهمیدی من محمدم . رنگ نگاهت تغییر کرد . این منو خیلی خوشحال کرد . دیگه از همه چیز مطمئن بودم . اونشب تو ماشین وقتی بهت نگاه کردم . فهمیدم من الان خوشبخت ترینم . وقتی تو باغ بوسیدمت دوست داشتم زمان همینجا بایسته ... وقتی برگشتیم . سوره یکی دو باری اومد پیشم و ابراز علاقه کرد . اما تو فقط تو قلب من بودی . من قلبم عاشق بود . عاشق تو . سوره رو رد کردم . فکر میکردم . از شرش خلاص شدم . چند روزی پیداش نشد . ولی چند روز پیش زنگ زد شرکت . مگفت چیزایی میگه که ممکنه دید منو 360 درجه تغییر بده. نسبت به ... نسبت به تو ... دلم نمیخواست برم . چون هیچ چیزی دید منو نسبت به تو تغییر نمی ده . امروز صبح که رفتم اون کافیشاپ ... دل تو دلم نبود . نمیدونستم میخواد چی بهم بگه . وقتی ازش پرسیدم که چی میخواد بگه . دوباره همون حرفاشو تکرار کرد . میدونست اگه بگه میخواد در باره ی چی حرف بزنه من نمیرفتم . گفته بود درمورد رها که منو بکشونه اونجا . بهش گفتم با این کاراش به جایی نمیرسه . وقتی تو اومدی ... تو خودت بقیه شو میدونی .... رها ؟ باوم کن . من تورو با هیچی عوض نمی کنم . هیچی .. رها ؟ حالا که همه چیزو فهمیدی تصمیم گیری با خودته . میتونی هر راهی رو که دوست داری انتخاب کنی . اگه بگی باورت کردم . تا تهش باهاتم . اما ... اما اگه بگی .. رها ؟ اگه بگی دوستت ندارم قول میدم برم و پشت سرمم نگاه نکنم . اونوقتم باهاتم اما فقط مثل یه پسر عمو .
حرفاش آتیشم زد . حالا میفهمم همه چی زیر سر صمیمی ترین دوستم بود . سوره .. سوره ی بی وجدان .... پس بگو چرا این اواخر با من اینطوری شده بود... من هنوزم نمیتونم از این چشما بگذرم . فقط تونستم اینو بگم :
باهات میمونم . چون قلبم عاشقه ...
باهام میمونی چون قلبت عاشقه ...
با هم میمونیم چون ... چون ... قلبهای ما عاشقن .
تو این چند روزه حالم بهتر شده بود . بخیه های سرم داشت خوب میشد . پامم دکتر گفته بود باید کم دیگه تو گچ باشه . دلم میخواست از شر این بیمارستان لعنتی خلاص بشم . اما طبق گفته ی دکتر فردا مرخص بودم . ای داد . حالا نمیشه امروز برم ؟ در اتاق باز شد و مامان و زن عمو اومدن تو . حالا انگار با تریلی تصادف کردم و حافظه ام رو هم از دست دادم . هر روز میان حالمو میپرسن و به اون راننده ی بدبخت بد و بیراه میگن . البته هر دوشون فقط همون حس مادرانه رو دارنا ... اومدن سمت تخت و بوسیدنم و طبق حدسم دوباره همون حرفا شروع شد . حصله مداشتم غرغراشونو گوش کنم که گفتم :
مامان ؟ بیا یکم این دسته رو بچرخون میخوام بشینم . کمرم پکید اینقدر دراز کشیده بودم .
سریع از روی صندلی بلند شد و اومد سمت تخت و دسته رو چرخوند . اوهوم .. اوم . حالا خوبه .
-: بسه خوب شد .
یکمی مکث کردم . دلم برای بابا هم تنگ شده بود .. دوست داشتم ببینمش .
-: مامان بابا نمیاد ؟
با مهربونی نگام کرد و گفت : واسه وقت ملاقات میان .
لبخند زدم . خوشحال شدم .
مامانم و زن عمو بلند شدن و بعد از بوسیدنم . از اتاق رفتن بیرون . خدارو شکر حداقل محمد اینو برام آورده بود . از روی میز آهنی جفتم حافظ رو برداشتم و بازش کردم . همون چیزی در اومد که از بچگی عاشقش بودم .. یادمه نشستم حفطش کردم . حافظو بستم و شروع کردم به خوندن ..
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت با من راه نشین باده ی مستانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند
جنگ هفتادو دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
ادامه اش یادم نبود دوباره باش کردم و از روش خوندم :
شکر آنرا که میان من و او صلح افتاد صوفیان رقص کنان ساغرشکرانه زدند
آتش آن نیست که ازشعله ی خندند شمع
آتش آنست که در خرمن پروانه زدند
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زندند .
میخواستم صفحه ی دیگه ای رو باز کنم که صدای باز و بسته شدن در اتاق رو شنیدم . سرمو چرخوندم سمت در . با دیدنش چشمام گرد شد . چطوری روش شد ؟
صداش منو از فکر و خیال درآورد : سلام .
جوابشو ندادم . فقط سرمو به معنی سلام تکون دادم . صدای تق تق کفشاش رو اعصابم بود داشت میومد سمتم . رمو ازش گرفتم .
( -: رها چی شده ؟
-: همش تقصیر تو بود خانم منو دعوا کرد .
-: الان باهام قهری ؟
-: نه . ولی ازت ناراحتم ..)
سوره نشست رو صندلی جفت تختم و گلی که برام خریده بودو گذاشت وسط دستام . بهش یه نگاه کوچیک انداختم . دقیقا گل های مورد علاقه امو خریده بود . رز سفید و قرمز . کاغذی که دورش بود سفید رنگ بود . با دیدن گل .. بغض گرفتم . رومو چرخوندم سمت پیجره و گفتم :
برای چی اومدی ؟
خیلی ریلکس جواب داد :
اومدم دوستمو ببینم .
هه .... دوستی .....
-: خدا بیامرزش .
از صداش تعجب مبارید : کیو ؟
-: کیو نه چیو ؟
-: خب چیو ؟
رومو گرفتم سمتش و زل زدم تو چشماش و گفتم :
دوستی چندین و چند ساله مونو .
سوره با تعجب نگام کرد و گفت :
معلوم هست چی داری میگی رها ؟
-: آره کاملا معلومه . اصلا وایسا ببینم تو با چه رویی بلند شدی اومدی اینجا ؟ چطوری روت شد ؟ چطور روت میشه الان زل بزنی تو چشمام و بگی معلوم هست از چی حرف میزنی ؟ خجالت نمیکشی سوره ؟ هه ... چه واژه ی غریبیه واسه تو ...
سوره : اگه منظورت اون روزیه که با محمد تو کا ...
-: اسمشو رو زبون کثیفت نیار .
سوره : اگه منظورت اون روزیه که داشتم با آقای سالاری توکافیشاپ حرف میزدم باید بدونی که در اشتباهی . اصلا مگه تو میدونی داشتیم درمورد چی حرف میزدیم ؟ اول بفهم .. بعد قضاوت کن .
-: من همه چیو فهمیدم . حکمم صدار کردم .
چشمامو دوختم به گلها و گفتم : حداقلش اینه که فهمیدم نباید به هر کسی اعتماد کرد و همه دار و ندارشو بهش بگه .
سوره : خانم قاضی .. من و آقای سالاری داشتیم در مورد کار حرف میزدیم . چون بهم پیشنهاد داده بود که برم اونجا کار کنم تا از شر اون آرایشگاه نحس راحت بشم ...
پوزخندی م و گفتم : هه .. آفرین .. چه نامزد مهربونی دارم من .. چقدر خوب که به فکر هموطناشه . از بین این همه آدم که دارن خودشونو به هر دری میزنن تا شغل پیدا کنن اومده سراغ دوست من . چقدر عالی . فقط لازم نبود تو کافیشاپ حرف بزنین . تو شرکت قهوه هم هست . میتونستی همونجا قهوه بخورین .
مکث کوتاهی کردم و گفتم : پاشو برو رد کارت . دیگه نمیخوام چشمم تو چشمت بیفته . اگه هم دنبال کار بودی از همین بیرون که روزنامه بخر . مطمئن باش همه بهت احتیاج دارن .
از جاش بلند شد و با غیظ گفت :
منتظر باش .. منتظر روزهای بعدت . نوبت خنده ی منم میشه .
-: باشه منتظر میمونم .
رفت به طرف در . اما همین که میخواست درو باز کنه گفتم :
گلتم ببر .
نگاه کوچیکی بهم کرد و یه پوزحند صدا دارم بهم زد و رفت بیرون . دسته گلو بلند کردم و نگاهش کردم . اینا گل های مورد علاقه ام بودن . زیبا ترین گل از نظر من. اما حالا زشت ترین شئ تو دنیا همینا بودن ...
اینا بوشون برای من خوشبوترین بو بود . اما حالا بوی فاضلاب میداد . یه چیزی بدتر از اون .
گلو محکم پرت کردم سمت در و به اشکام اجازه ی بیرون اومدن دادم ..
لباسامو پوشیده بودم و منتظر بابا بودم .. خداروشکر تا چند دقیقه ی دیگه از شر این بیمارستان راحت میشدم . دیرو که بابا اومد پیشم. بغلم کرد و سرمو بوسید .. برای من چقدر این بوسه ارزشمند بود ...
در اتاق باز شد . محمد و بابا و مامان اومدن تو . مامان و بابا بوسیدنم و محمد هم یه چشمک کوچولو زد بهم . خنده ی آرومی کردم . انگار نه انگار 27 سالشه .. انگار یه پسر بچه ی دبیرستانیه ...مامان دستمو گرفت و از تخت اومدم پاین . دکتر گفته بود گچ پام باید حدودا 3 هفته ی دیگه رو پام باشه . همیشه از دیدن اینجور عصا ها خندم میگرفت . اما حالا مجبور بودم ازشون استفاده کنم . آروم یکیشو گذاشتم زیر بغلم و با کمک مامان شروع کردم به راه رفتن . برای من راه رفتن باهاشون زیاد سخت نبود . مامان در ماشینو برام باز کرد و کمکم کرد بشینم رو صندلی عقب . سرمو تکیه دادم به پشتی صندل و چشمامو بستم . مامان کنارم نشسته بود . بابا جلو و راننده هم محمد بود .
-: محمد میشه یه چیزی بذاری گوش کنیم ؟
محمد : باشه .. الان میذارم ..
دکمه پخشو زد . آهنگ شروع شد .
خیلی وقته دلم میخواد بگم دوستت دارم،بگم دوستت دارم،بگم دوستت دارم
از تو چشمای من بخون که من تو رو دارم ، فقط تو رو دارم،بی تو کم میارم
نبینم غم و اشکو تو چشمات،نبینم داره میلرزه دستات
نبینم ترس توی نفسهات، ببین دوست دارم
منم مثل تو با خودم تنهام ،منم خسته از تمومه دنیام
منم سخت میگذره همه شبهام ،ببین دوستت دارم
دوست دارم وقتی که چشماتو میبندی ،با من به دردای این دنیا میخندی
آروم میشم ببین ازغم و دلتنگی،بیا به هم بگیم دوستت دارم
دوست دارم من تو چشمای قشنگ تو ، دارم واست میخونم این آهنگ تو
هرچی می خوای بگو ازدل تنگ او ، بیا بهم بگیم دوست دارم
آهنگ قشنگی بود ... ازش خوشم میومد . لبخند زدم . از تو آینه هر از گاهی به من نگاه میکرد . این نگاه پر از آرامش بود . آرامش ... من عاشق آرامش چشماش بودم .
***
خبری از سوره نبود .. این منو خوشحال میکرد . نمیتونستم بگم اون دوست منه . اون از دشمن هم برای من بدتره . خیلی بدتر ...
دیروز دکتر گچ پامو باز کرده بود . گفت خوب شده اما بازم کمتر فعالیت بکن ..
به لباسایی که دورم پخش شده بود نگاه کردم . مثل همیشه . یه مانتوی قهوه ای سوته رو انتخاب کردم با یه شلوار پارچه ای .. هنو میترسیدم شلوار لی بپوشم . شال مشکیمو انداختم رو سرم و آروم از سر جام بلند شدم و رفتم سمت در خونه . محمد دم در منتظر بود . باورم نمیشد .. همه چی جور شد ... همه چی ... اگه اون اتفاق نمی افتاد . 3 روز بعدش عروسیمون میبود . اما به لطف سوره عروسیمون 1 ماه و خورده ای عقب افتاد . در ماشینو باز کردم و نشستم تو ماشین : سلام .
نگام کرد و گفت : به به .. جو جو خانم .. نیستت .. کم پیدایی .
خندیم و گفتم : صد بار گفتم اینطوری صدام نکن .
محمد : پس چجوری صدات کنم ؟
رومو گرفتم سمت پنجره و گفتم :
میگی جو جو خجالت میکشم .. نگو
آروم خندید و گفت : دیگه خجالتو ببوس بذار کنار تازه اولشه گلم .
نگاهش کردم. چشمک زد و ماشنو به حرکت درآورد تمام مسیرو گفتیم و خندیدیم .. ازش ممنون بودم که درمورد سوره چیزی ازم نمی پرسه .
رفتیم تو مغازه تا باس عروس انتخاب کنیم . نمیخواستم لباسم سفید باشه . اما افسوس که همه سفید بودن ..
هر کدوم از اون یکی خوشگلتر بود . نگام چرخید رو یکی از لباسا .. آه همونی بود که دنبالش بودم . رفتم سمتش و دقیقتر بهش خیره شدم . لباس نباتی رنگی بود که دامنش همونطور که همیشه دوست داشتم زیاد پفی نبود . و ساده میومد تا پایین و دنباله هم نداشت .. من عاشق لباسای ساده بود . فقط از پشت توری رو آورده بود گوشه ی لباس و گلش کرده بودن . بالا تنه اش هم آستین حلقه ای یقه هفت بود . عالی بود .. عالی . پروش کردم . محمد که خیلی تعریف میکرد که عالیه و ماه شدی و همینو میخریم . یه شنل رنگش هم خریدیم که روش بپوشم و یه جفت صندل که پاشنه ی زیادی هم نداشت رو هم خریدیم ... حلقه هم انتخاب کردیم . بازم یه حلقه ی ساده که دو ردیف کوچولو روش نگین داشت و ست با حلقه ی محمد بود . کت و شلوار محمد هم یه کت و شوار مشکی براق بود که خودم انتخابش کرده بودم . یه کراوات سفید که خط های مشکی توش بود هم خریدیم .. فکرنمیکردم خریدا اینقدر زود انجام بشه . برام بستنی خرید و خوردیم .. هر چی میگفتم نه نمیگفت .. واقعا که تو بهترینی محمد ..
بهترین ....
بهترین ........
صبحش ساعت هشت از خواب بیدار شدم . از شب قبلش عاطفه اومده بود خونمون تا باهام بیاد آرایشگاه .. خداروشکر کردم که از سوره خبری نبود . کارتهایی که با عاطفه سفارش داده بودیمو دیدم . عالی شده بودن . کرم رنگ بودن . دیشب نیم ساعت چهل و پنج دقیقه ای با محمد حرف زدم .. گفته بود صبح میره آرایشگاه ... بعدم ماشینو گل میزنه و بعدم با فیلمبردار میاد ارایشگاه دنبال من .. داشتم از ذوق میمردم . نفهمیدم چطوری لباس پوشیدم و رسیدم آرایشگاه . وقتی به خودم اومدم که دیدم که زیر دست اون خانمه بودم که فکر کنم 5 برابر خودم بود و همه وزنشو انداخته بود روم . دقیقا داشتم خفه میشدم .
من چه فکرایی که نمیکردم . با خوم گفته بودم روز عروسیم میرم آرایشگاه خودمون و سوره منو آماده میکنه اما اون اتفاقات باعث شد دوستی ما به هم بخوره . البته خودمم خیلی راضی بودم .راضی از اینکه فهمیدم چه آدمی بود ..
میخواستم ببینم این آرایشگر که این همه پول ازمون گرفت میخواد چیکارمون کنه ...
صداش منو از فکر و خیال بیرون آورد :
پاشو لباستو بپوش .
آروم چشمامو باز کردم . با دیدن خودم دهنم باز موند . خدایا چیکار کرده . محشر شدم .
با جیغی که عاطفه زد سریع رومو گرفتم سمتش وگفتم :
درد .. چته ؟
گفت : دختر خودتو دیدی ؟ عالی شدی ...
دوباره خودمو تو آینه نگاه کردم . یه سایه هم رنگ چشمام زده بود پشت چشمام . و یه ردیف باریک هم اکلیل بالاش زده بود . رژ گوشتی رنگ زده بود به لبام . همون رنگ که خودم بهش گفته بودم . رفتم تو رختکنش و لباسمو به هزاربدبختی تنم کردم . البته نا گفته نماند عاطفه هم کمک کرد ...وقتی با لباس دیدم گفت :
وای دختر چی شدی ... من موندم این محمد بدبخت چطوری میخواد تا شب صبر کنه ؟
آروم زدم به بازوشو گفتم :
تو نگرانش نباش .. خودش میدونه چیکار کنه .
با لحنی که سعی داشت یکمی بهش دلسوزی بده گفت :
آخه نگرانشم .
گفتم : نگرانش نباش
رفتم نشستم رو صندلی تا موهامو درست کنه . یه چند باری موهامو گرفت و کشید که باعث شد جیغ بزنم . آخه به خدا خیلی درد داشت . به عاطفه نگاه کردم داشت آرایش میکرد . یه کت سفید ساتن پوشیده بود با یه دامن مشکی از همون جنس .. واقعا خوش هیکل بود ...
-: آییییییییییییییییی . یواااااااااااش .
عاطفه برگشت سمتم و گفت : چت شد ؟
-: هیچی موهامو کشید دردم اومد .
آرایشگره گفت : یکم تحمل کن الان تموم میشه .
حالا خوبه خودم اینکارما . میدونم حالا حالا ها مهمونتیم .
همونطور که حدس میزدم چهل دقیقه بعد کارش تموم شد . بلند شدم و خودمو تو آینه نگاه کردم . اوهوم خوب شده بودم . از چند جهت دیگه خودمو نگاه کردم . آره عالی شده بودم . رفتم جفت عاطفه نشستم . شلنم تو دستش بود و سرشم تو گوشیش . بشکن زدم سرشو بلند کرد و موهامو دید : واااااااااااااای دختر ترکوندی . وجدانن خودتی ؟ اوف کارش عالیه ها .
-: آره خودمم . حداقل خوبه این همه پول گرفت کارشخوب بود .
-: اوهوم . یادم باشه واسه خودمم بیام اینجا .
با دست راستم کشیدم تو سرش و گفتم : ایشالله .
صدای آرایشگره اومد : عروس خانم بیا که شوهرت اومد .
لبخند زدم و بلند شدم . چه واژه ی زیبایی بود ... شوهر ...
***
خدارو شکر عاقد قبول کرده بود بیاد تالار . واسه همین مسئله ای نداشتیم . نگاه کردم به قرآنی که توی دستم بود . یه نگاه زیر چشمی هم به محمد انداختم . از حرکت ریز لبهاش فهمیدم که داره قرآن میخونه .
-: عروس خانم وکلیم ؟
چشمامو بستم و با لذت گفتم :
با اجازه ی پدر و مادرم بله .
صدای کل مامان اول از همه شنیده شد . بعد از گرفتن بله از محمد عاقد تبریک گفت و بعد از گرفتن امضاها از تالار رفت . به محمد نگاه کردم با همون لبخند خوشگلش داشت نگاهم میکرد . نمیتونستم زیر نگاهش دووم بیارم مطمئن بودم کار دست خودم میدم . سرمو انداختم پایین . حلقه رو با ظرافت دستم کرد و بوسه ای هم روی دستم زد . همین یه بوسه کافی بود تا داغ بشم از حرارت بوسه اش بسوزم . منم حلقه رو دستش کردم و یه نگاه کوچیک بهش انداختم . چیکار کنم دست خودم نبود .. شاد این عسلی که ازانگشت محمد خوردم از هر عسلی شیرینتر بود . شیرینیه عشق ...
رفتیم تو تالار همه در حال درق و پایکوپیبودن . نشستیم تو جامون .
بعد از دو تا آهنگ حدیث و نرگسو دیدم که داشتن میومدن سمتم . خدارو شکر که اینا مثل سوره نبودن ....
خدا روشکر ..
حدیث از همون فاصله با همون صدای جیغ جیغوش گفت :
واااااااای رها .
و دوید سمتم و بغلم کرد و بوسیدم و گفت :
خوشبحالت دوستم .. منم میخوام عروس شم .
-: ایشالله . دو هفته دیگه عروس شی .
جیغ زد و گفت : جونه من ؟ ایشالله که نفست خیره .
نرگس زد به بازوی حدیث و گفت : ببند . یه جور میگی انگار داری میترشی .
حدیث : این چه حرفیه دیونه ؟ دارم دعا میکنم .
رو کرد به من و گفت :
رها جون دست راستت تو سر من و نرگس و لاله .
خندیدم و با دستم تو سرشون کشیدم و گفتم: اینم برا شما .
مکث کردم و گفتم : لاله کو ؟
با نگام تالارو گشتم . اوه اوه . دیدمش . خندمو قورت دادم و گفتم :
اوناهاش .
حدیث و نرگس برگشتن و پشت سرشونو نگاه کردن .
نرگس : واااااااااااای .. خدا شانس بده .
حدیث : حالا کی هست ؟
گفتم : محسنه .
اینبار حدیث گفت : ایول بابا . چه برادر شوهری داری .. مجرده دیگه ؟
با ضربه ای که نرگس زد تو پهلوش داد زد و گفت : آی وحشی . سوراخم کردی .
نرگس : خو آدم نیستی . مجبورم دست به خشونت بزنم . اصلا بیا بریم .
حدیث گفت : بریم ببینیم میتونیم یکیو تور کنیم یا نه .
نرگس : حدیییییییییییییییییییث .
خندیدیم . رفتن سمت صندلیاشون . از شوخیایی که میکرد خوشم میومد . دختر باحالی بود .
دست محمدو رو دستم احساس کردم . نگاهش کردم . برق تو چشماش دیوونم کرد : پاشو نوبت ماست .
لبخند زدم و همراهش بلند شدم و رفتیم پایین . تا ایستادیم وسط چراغا خاموش شد . و آهنگ پخش شد . عصبی شدم حالا خوبه صد بار گفته بودیم بهش آهنگ خارجی نذاره . اما خب بیخیال . همینم خوبه ..
به دست محمد که به سمتم دراز شده بود نگاه کردم آروم دستمو به سمتش گرفتم ودستشو گرفتمتو دستم و رفتم تو آغوشش . لباشو به گوشم نزدیک کرد و گفت :
یه چیزیو میدونستی ؟
-: چیو ؟
-: خیلی میخوامت .
آروم خندیدم و گفتم : ما بیشتر .
اینقدر در گوشم حرف زد تا آهنگ تمام شد و از هم جدا شدیم . بعد از اینکه دستمو به دست محمد دادن سوار ماشین شدیم و به طرف خونه حرکت کردیم . واسه من که دیگه جونی نمونده بود نمیدونم اینا چقدر انرژی دارن که هنوز خسته نشدن . بالاخره نخود نخود کردن و رفتن خونه هاشون و من و محمد هم رفتیم به آشیونه ی عشقمون ...
درو با کلیدش برام بازکرد و ایستاد تا برم تو . صندلامو از پام درآوردم و رفتم تو . پشت سرم وارد شد و درو بست . با اشتیق داشتم به خونه نگاه میکردم فکر نمیکردم اینقدر خوب بشه . مبلای سفیدمون روبروی تلوزیون بودن . وسط هم یه قالیچه سفید . بیشتر وسایل سفید بود . همون رنگی که عاشقش بودم . برگشتم سمت محمد و گفتم:
فکر نمی کردم اینقدر خوب بشه .
با اشتیاق نگام کرد و گفت :
قابلتو نداره خانومیه من .
لبخند زدم و گفتم :
بریم بخوابیم . خیلی خوابم میاد .
گفت : نگو که میخوای بخوابی .
-: میخوام بخوابم خسته ام .
-: رهـــــــــــــا ؟
یه جوری گفت رها که اگه میگفت خودتو بنداز تو دره هم قبول میکردم . اینم نقطه ضعفمونو پیدا کرده بود .
-: چیـــــــــــــه ؟ بخدا خسته ام .
یکمی مکث کرد و گفت : خیلیه خوب . الان خستگیت در میره .
با یه حرکت از رو زمین بلندم کرد . جیغ زدم و دستمو دور گردنش حلقه کردم : محمد ؟ تورو خدا بذارم زمین میترسممممممممم ..
خندید و گفت : اووووووی . تو که ترسو نبودی .
-: چیکار میکنی ؟ خوابم میاد ... محمد ؟
-: وااااااای چند دقیقه وایسا .
در اتاقو باز کرد و داخل شد . اتاق هم سفید بود . تخت سفیدمون اول از همه نظرارو جلب میکرد . به گلایی که روش ریخته بود نگاه کردم و گفتم :
چه نازن .
-: گلا ؟
-: آره .
-: من ریختمشون رو تخت .
نگاهش پر از شیطنت بود .
-: چی میخوای ؟
با شیطنت گفت : اول از همه بوس .
اخم کردم و گفتم : بی ادب .
خندید و گذاشتم رو تخت . و کتشو درآورد و کنارم دراز کشید و گفت :
یعنی نمی بوسیم ؟
-: نه . لوس میشی .
-: نمیشم .
و قبل از اینکه بذاره حرفی بزنم لباشو گذاشت رو لبام . اجازه ی هر گونه حرف زندنی رو ازم گرفت . چرا دروغ بگم ؟ خودمم میخواسمتمش . با تمام وجودم . دستمو آوردم بالا و دور کمرش حلقه اش کردم . دستش که به طرف لباسم رفت یکمی دودل شدم اما دیگه کار از کار گذشته بود . چشمای خمارشو باز کرد و گفت : رها ؟
-: جانم ؟
-: قسم به قلب های عاشقمون که تا عمر دارم و قلبم میزنه عاشقت میمونم . مطمئن باش .
سرمو به سرش نزدیک تر کردم و گفتم : مطمئنم .
و اینبار خودم لبهامو گذاشتم رو لبهاش ...
قصه ی عشق من و تو قشنگیه خیاله
من و تو ماهی تو آبم که جداییمون محاله .
تینا . . . (باران)
8 / 7 / 1391
ساعت 50 : 17 دقیقه ی بعد از ظهر
*پایان*